تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - رمق‏کشی پای دیوارهای بلند صبح

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

رمق‏کشی پای دیوارهای بلند صبح

درویش
پيوند با گذشته دارد و بيم از حال
با خود گمان می‏کند؛
شبی ابرها از فراز زدوده شوند و ماه‏ام به‏درآيد
و؛
اين‏قدر شب‏ها آمده و رفته،
اين‏قدر شب‏ها آمده و رفته،
اين‏قدر
شب‏ها
آمد که؛
«رفته»
به‏خدا اين‏قدر..

سوز و ساز با شب دارد، بيم از آفتاب
نور و اميد، پيوند با او کجا دارد؟!


گمان کرده‏ام؛ ناگزير اگر ام، کجا گريز ام؟!
هر شبی را بايد برآمدن آفتابی. و با هر برآمدن آفتابی‏ست، سر اشک‏بار به بالين بُردن ِ خسته‏مردی.
به‏ازای هر آفتاب ِ روزانه، دست‏کم يک مرد در اين دنيا وجود دارد که به تباهی می‏رود. سرانجام؛ «ديده» و می‏رود..
يک‏جا، دور از دست‏رس و شبانه، پرسه‏ها می‏زد و رو به رويايی خيالی با خنده می‏گفت که؛
سپيدموی شده‏ام. پيرمرد، پيردل، دوست داری؟!
رويا ساکت شده و به نابودي می‏گرائيد.
آيا رويا هم می‏گريخت؟!
...

افسانه و اميد بی‏ثمر چه گويم‏ات؟!
که تمام ِ روياها،
و حتا خيال‏های دست‏نه‏يافتنی در دوردست‏ها هم
دانسته بودند
که مرد ِ پير «مُردنی»ست.



:: بادی که ام‏شب اين‏جا بود، اين‏جا می‏وزد حالا؛ بی‏سوز و کم‏رمق است. براي سيلی‏خورده‏ای که اميد ِ گشايش را به بادهای سنگين‏تر سپرده، چون‏اين باد بی‏رمق است. باد تمام شب را از پنجره‏های باز و گشوده، به درون اين اتاق رفت و آمد داشت. به‏ازای اين صبح و اين شهر و اين‏همه آدم اما، فقط يک نفر وجود دارد، که شبی از پی شب ِ ديگر دورتر افتاده و پيله‏ای سخت‏تر به‏دور خود تنيده. يک نفر گم‏شده در اين صدا

درويش وهم‏زده را ماتم ابرها کشته


[+] نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 6:10 AM  توسط مهدی