زمانی برای گريستن ِ مردها (2)
# زندگي سُر خورد
بيهوا خورده بود، از پشت ِ سر. همآنروز
ضربه را پذيرفته بود، نهخواسته بود که از واقعيت فرار کند و هماين
پافشاري زخماش را عميقتر کرده بود. در روزهاي بعد؛ سعي کرده بود ضربه را
در خود هضم کند تا بتواند دوباره روي پاهاياش بهايستد. سخت است براي
مردي تنها در گوشهء يک آپارتمان، ميان ِ آدمهايي که نه حرفات را
ميفهمند، نه درد ات را، آنسر ِ دنيا.. اينقدر سخت که وقتي براي هواخوري
از آپارتماناش بيرون آمده بود، زده بود به سرش. طاقتاش تمام شده بود و
بدون ِ برنامهء قبلي که بليتها را همآهنگ کرده باشد، بدون ِ اينکه به
کسي خبر داده باشد، بدون ِ اينکه مرخصي گرفته باشد، بدون ِ هيچ طرح و
نقشه و برنامهء ديگري، سريعترين راه بازگشت را با قريبالوقوعترين
پروازها پيدا کرده بود. بعضيها «بد» زخم ميخورند..
وسائل
برقي را خاموش کرده بود؟! در ِ خانه را درست بسته بود؟! به همسايهاي
براي آب دادن گلدانها سفارش کرده بود؟! اصلن همچو درخواستي آنجا محلي
از اعراب داشته؟! مگر حالا فرقي هم ميکند؟! حالا ديگر توي افکار ما؛
آنجا سرزمينيست که آدمهاي تنهايي از جنس ِ ما تنهاتر ميشوند و زخمهاي
بد ميخورند، زخمهاي عميق..
چمداني همراه نهداشت، با دست ِ
خالي سوار هواپيما شده بود. عرض ِ اقيانوس را پيموده بود، از قارهاي به
قارهء ديگر، از اين هواپيما به آن هواپيما.. ساعتهاي متمادي را در
فرودگاهها سپري کرده بود و از درد به خودش پيچيده بود. تنهايياش را با
دردي که همراهاش بود پيوسته بهدوش کشيده و با خود بُرده بود.
دورتر
از ديگر مسافران، بيحرف و نوميد، يک گوشه کز کرده بود. بعضيها خيلي بد
زخم ميخورند. هم از بد کسي ميخورند، هم محل ِ زخم جاي بدي است، بـد..
بـد...
برايام تعريف کرد که؛ چند روز/ چهطور سعي کرده بود
تواناش را دوباره بازيابد و بهايستد. سخت است دوباره بلند شدن و روي پا
ايستادن. مردها اينطور مواقع، با هر هيبت و هر جثه، درست مثل چارپايان به
وقت ِ تولد اند. مدام ميخواهند که از زمين جدا شوند و دوباره بهايستند.
اما هربار محکمتر از بار قبل به زمين ميافتند و زخم ِ ديگري ميخورند.
اگر آنجا مادريست که هربار با «ليسيدن» تلاشهاي موجود نوپا را همراهي
ميکند و به تکاپويي دوباره تشويقاش ميکند، اينجا اما فريادرسي نيست..
[...]
آمده بود گريه ميکرد، مرد ِ گنده.. در
را که به روياش باز کردم، خودش رو پرت کرد توي بغلام و زاروزار گريست.
اينقدر برهنه شده بود. طوري که من باور نهکردم..
بعضيها اينطور زخم ميخورند؛ خيلي خودشان را اذيت ميکنند. مدام با زخم بازي ميکنند و نميگذارند منعقد يا کهنه شود.
يکي
دو ساعت که گذشته بود زباناش باز شده بود. حدس هم ميشد زد که داستان
چيست. اين دوتا دلدادهء هم بودند. و همهء ما پيش ازآنکه مجالاش را
داشته باشيم تا به دنيايي غير مردانه فکر کنيم، شاهدان ِ شاد ِ معاشقهء
ايشان بوديم، سالها پيش.. خداي بزرگ! کي فکرش را ميکرد؟!
# بازديدي دوباره از شهر؛ با نيت ِ خوب
دلداري نهدادهام و بلد نيستم. حتا براي
رفيقي زخمي که به من پناه آورده. «دلداري»؛ اصلن روش مردانهاي هم نيست.
همآنطور که وقتي نوبت خودم رسيده از دلداري ديگران متنفر ام. اينرا به
لوطي هم گفتم؛
حقيقت اينست که دلداري ِ آدمي که کارش
«دلداري دادن» باشد، نميتواند روح ِ زخمي مردي را تيمار کند. فکر ميکني
چرا حرف ِ دکترهاي روانکاو براي آدمهايي مثل ِ ما ديگر اعتبار نهدارد؟!
مايي که هروقت از سال را نگاه ميکردي، زيرزميني، دخمهاي پيدا کرده بوديم
و يک گوشه کز کرده بوديم. ما آدمهاي منطقي نهبودهايم و نيستيم. يکروز
که خوب لباس پوشيدهاي و بوي خوب ميدهي ميروي توي اتاق ِ انتظار ِ مطب ِ
يک روانپزشک ِ سرشناس. قرار است که چيزهايي را بيرون بريزي و سبکتر به
خانه برگردي. اتاق ِ انتظار ِ يک مطب روانپزشکي رفتهاي؟! خيلي از اين
طفل معصومها که کنار تو نشستهاند، آخرش با نظر پزشک يکراست ميروند زير
برق. جريان برق را از ناحيهء سر وارد بدنشان ميکنند. پيش از اينکار
رضايتنامهء محکمي از کسوکار طرف ميگيرند. توي اين رضايتنامه مسئوليت
هر اتفاقي با خانوادهء طرف است. هر اتفاقي، از قبيل ِ «مرگ»، و يا
پيشآمدهاي بدتر؛ مثلن از اين قبيل که حال ِ طفل معصوم بدتر بشود، بدتر و
غيرقابل بازگشت. طفل ِ معصومي که ناخواسته و بيدفاع به اين دنيا آمده و
فقط با ما «جور» نهبوده. حالا کي بايد تشخيص بدهد که او خوب نيست و ما
خوبايم؟! اصلن شايد ما خل باشيم!
دست بردار رفيق! گاهي
پزشکها هم دوست دارند که از اتاق ِ عمل يا «شوک» بيرون بيآيند، ماسک ِ
خود را با حالتي خستهکننده و يأسآور تا زير ِ گلو پائين بيآورند، و به
کسوکار ِ آدم بگويند؛
"متأسفام. ما هر کاري لازم بود کرديم، هر چه از دستمان برميآمد،.. اما..؛ بيمار را از دست داديم.."
لعنتيها..
من
هم متأسفام. کار ما هيچوقت به شوک الکتريکي نميکشد. ما ذاتن «ناجور»
نيستيم. خوب لباس پوشيدهايم و بوي خوب ميدهيم. اينطور به نظر ميآئيم
که اگر خودمان هم راضي باشيم، کسوکاري داريم که هيچوقت فرم
رضايتنامهاي را که آنها ميخواهند پُر نهخواهند کرد. اهل ِ حرافي
نيستيم و فقط به سوالي که مستقيم از ما پرسيده شود جواب ميدهيم. دکتر
معمولن بعد از چند دقيقه همصحبتي دستوپاياش را جمع ميکند و ميفهمد با
يکي از آن تکهگوشتهايي که هرروز ساعتها در اتاق انتظار و بعد روي تخت ِ
معاينه، و بعدها روي تخت ِ شوک ِ الکتريکي، دست و پا بسته دراز ميکشند
و تسليم ِ او ميشوند، روبهرو نيست. درمييابد که زندگي در مورد ِ
بيمارش تا هماين اواخر مثل مردم عادي پيش ميرفته تا اينکه يک اتفاق در
زندگياش افتاده. آن اتفاق؛ که نميشود گفت: کاش نميافتاد..
يک
چيز را ميداني؟!؛ با ما درست صحبت ميکند! يعني من فکر ميکنم ميزان توجه
و مهرباني دکتر با خوب بودن بويي که بيمار ميدهد رابطهء مستقيم دارد.
بوي خوب ِ حاصل از يک ادوکلن گرانقيمت هميشه گوشها و چشمها را تيز
ميکند. سعي ميکند آن مغز ِ دانشگاهرفتهاش را دوباره بهکار بياندازد
و از واژههايي درخور استفاده کند. ولي در نهايت سوتي ميدهد. آنجا که
ميگويد؛ "شما بيمار نيستيد آقا، شما فقط مريض ِ کسي شدهايد، هماين!"
آدمهايي
مثل ِ ما براي دکترهاي روانکاو «کيس»هاي جالبي نيستند. بيشتر از اينکه
آنها با ما تفريح کنند، ما هستيم که آنها را بازي ميدهيم و خستهشان
ميکنيم.
براياش متأسفام. که بهجاي قبول ِ شکست، يک مشت
قرص آرامبخش قوي تجويز ميکند. تجويز ميکند که؛ بيشتر به فکر خودت
باشي، بيشتر به تواناييها و «داشتههايات» توجه کني و نگاهات را بعد
از يک فقدان و محروميت و «از دست دادن» ِ ابدي، دائمن معطوف به دردي که
داري و زخمي که خوردهاي نهکني. همآن نيمهء پُر ِ معروف ليوان را - که
ما هيچوقت نهدانستيم چياست و کجاست - در نظر بگيري.. بعد بر اساس ِ
هماين تئوريهاي پوچ روش مشاوره را در پيش ميگيرد. ولي تو ميداني که او
هيچوقت موفق نميشود. تو اصلن «نميخواهي» که او موفق شود.
جلسات
مشاوره هم هيچ کمکي نميتواند بکند. چون براي تمام ِ حرفهاياش جواب داري
و جلوياش گارد گرفتهاي. چون به هيچوجه دوستاش نميداني. اصلن دلداري
دادن ِ کسي که «کار»اش دلداري دادن باشد حال ِ ما را بههم ميزند؛ پيش
از تو مريض ديگري را ويزيت کرده، بعد از تو هم مريضهاي ديگري را خواهد
ديد. تازه لابهلاي مشاورههاياش حرفي را ميزند که نهبايد بزند. يعني
خودش هم يک لحظه نميفهمد که چي را دارد به کي ميگويد. مثلن زرتي
ميگويد؛ " بايد فراموش کني، چرا به يک رابطهء تازه فکر نميکني. باور کن
بعدن خودت هم به حال ِ اينروزهايات خواهي خنديد.".. نه! نهبايد اين حرف
را بزند..
آخرش منشي دکتر با کمک منشيهاي مطبهاي مجاور و
مردمي که آنجا هستند بايد سر برسند و آن حرامزاده را از زير مشت و لگد
ات بيرون بکشند. تو هم با لباسهايي که ديگر مرتب نيست و فقط بوي خوب
ميدهند برميگردي توي دخمهات و دوباره درها را ميبندي..
گوش کن؛ اگر يکروز گذرت به چوناين جايي افتاد، هرگز نزد ِ يک پزشک ِ خانم نرو. دليلاش را نهپُرس
..
به مرور، از پزشکها و دلداريها هم دور ميشويم..
# روسيه هنوز ضربه ميزند
پيش از هر چيز اما نفس بکش مرد. پيش از
اينکه چيزي از تو بخواهم، چيزي بگويم، نفس بکش. خوباست که هنوز حافظه
ياري ميکند براي يادآوري داراييهايي که در اين دنيا داريم. از سالها
پيش آغوشهايي مردانه ميان ِ خودمان تعبيه کرديم و ساختيم، براي يک
چوناين روزهايي. رفيق رفت و تاب خورد توي زندگي و برگشت. همهء ما که در
آن جمع بوديم روزي برگشتيم تا ببينيم آن آغوشهاي مردانه هنوز سر ِ جاي
خودشان هستند؟! يکي دوتايي بودند که «سنگ» شدند. اما باقي سر ِ جاي خودشان
بودند، امن و محکم و گرم.. قدرتي ِ خدا، روزگار با اينهمه بدرفتاري که
کرد و بر ما سخت گرفت، اما حريف ِ اين آغوشها نهشد. و ما ميدانيم که
اينروزها «هر جايي» اينقدر محرم نيست که زخمها و خستگيهايات را
برداري و بهاش پناه آوري..
چند روز اينجا ماند و هرروز چند
بار، يکديگر را در آغوش کشيديم و گريه کرديم. روزي ديگر، گريهاي نو.. چه
خوب بود که هنوز اشکي پيش ِ ما بود. خشکسالي هم زورش به ما نهرسيد. کسي
چه ميداند توي دل ِ ما چه خبر بود.. حتا خودش هم نميدانست. اصلن در حالي
نبود که بخواهد به اين فکر کند. يکسال ِ پيش جاي ما عوض شده بود. بعد از
ماهها تنهايي يک دفعه از اين خانه ترسيدم. حس کردم ديوارها دارند بهسمت
ِ من ميآيند. منظورم از هر چهار طرف است. اول فکر کردم بعد از چند ماه
خيالاتي شدهام توي اين خانه. گفتم؛ " زده به سرت پسر! " اما بعد که
استخوانهايام شروع به خُرد شدن کرد، فهميدم که حقيقت دارد. لوطي آنزمان
هنوز توي هماين شهر بود، هنوز نهرفته بود. پيش از اينکه اولين دنده از
قفسهء سينهام بشکند و قلبام را پاره کند، شال و کلاه کردم و نيمههاي
شب زدم بيرون. رفتم به سراغاش. تمام ِ راه را دويدم. وقتي رسيدم جلوي
خانهاش، سينهام ميسوخت. حس کردم به تعداد تمام سيگارهاي آن خانه
ريههايام ترک برداشته. با اينحال هنوز دير نهشده بود. در را که به
رويام باز کرد از چهرهام همه چيز را خواند. به رويام نهآورد که چند
ماه جواب تلفنهاياش را نهدادهام، در ِ خانه را باز نهکردهام. فقط
محکم بغلام کرد. هماين. هماين که سخت بهاش نياز داشتم..
آه! خدا! چهقدر گريه؟!...؛
يک
چيز با مزه که در نوبت ِ او اتفاق افتاد؛ يک خبري را جايي خوانده بود که
من نهديده بودم. روزهاي آخر که اينجا بود، مدام مثل ِ يک لطيفه تعريف
ميکرد و ميخنديد. ميگفت؛ " بهتازگي در روسيه زني که شوهر داشته در يک
سايت همسريابي ثبتنام ميکند. بعد مرد اه متوجه شده و همسرش رو کشته! "
من صحت خبر را پيگيري کردم، حقيقت داشت، و تکان خوردم. اين حادثه را با
جزئيات کاملاش هرروز تعريف ميکرد. و بلافاصله اضافه ميکرد؛ روسها قبلن
چيزي داشتند بهنام ِ «اولتيماتوم»، ولي حالا ديگر خيلي غيرقابل پيشبيني
شدهاند.. آنقدر اينرا تعريف کرد و به بازي خوردن مرد ِ روس خنديد که
براي من هم خندهدار آمد.
روز آخري که داشت ميرفت، بهنظر
حالاش بهتر بود. حتمن بهتر بود که ميگذاشتم برود. بعد از خداحافظي
برگشت در آستانهء در ايستاد. يک مقدار لباش را گزيد. انگار حرفي را
ميخواهد بزند که دارد سبک - سنگين ميکند. گفت؛ " اون مرد روسي رو که
بهات گفتم يادت اه؟ زبونام لال داداش، اگر براي تو يک همچو اتفاقي
ميافتاد، چه کار ميکردي؟.."
بعد خيلي مظلومانه توي
چشمهايام خيره شد. آه که چهرهاش منظرهء دردناک ِ مردي بود، که گويي
ريختهاند سرش و تا پاي مرگ کتک زدهاند. چهرهاي که ميشد آدرسهاي زيادي
از راهزنان را درش پيدا کرد و يکبهيک از هواپيمايي به هواپيماي ديگر،
قاره به قاره سراغشان رفت. در آنلحظه شايد در تمام ِ دنيا فقط او بود که
ميتوانست يک چوناين حرفي را به من بزند، يک چوناين پرسش تکاندهندهاي،
و انتظار هم داشته باشد که جواب ِ کلامي بگيرد. و تو چه ميداني که من
«بايد» به اين سوال جواب ميدادم، بهخاطر رفيقي که تمام کرهء زمين را
درنورديده بود تا جواب ِ اين سوال را وقتي توي چشمهايام زُل زده، پيدا
کند.
تصوراتي کردم، زور خودمان را با زور ِ روسپيان سنجيدم. گفتم؛ "اين اتفاق براي ما نهافتاده"
خنديد؛ " هممم! براي ما اتفاق نهافتاده. فقط سوال کردم. يک فرض ِ احمقانه.. ولاش کن "
برگشت
که برود. نگهاش داشتم؛ " اينها شانسي براي نزديک شدن به ما نهدارند. بد
به دل راه دادي. خدا آنروز را نهآورده. ولي اگر من بودم، اگر من بودم
داداش، به تو ميگويم؛ جوري خودم را گموگور ميکردم که تا آخر دنيا
دستاش به من نهرسد. نه براي متأسف شدن، نه توضيح دادن، نه هيچچيز
ديگر.."
سرش را انداخت پائين. زير لب چيزي گفت. يک چيزي مثل ِ اين؛ "بيرحمي اه.. باز بيرحمي اه..."
و رفت. ما قبلن خداحافظي کرده بوديم.
***
از آنروز هيچکس رفيق را نهديده. حرفي بهاش زدهام؛ رفته، گم شده..
هماين
شبها به دلام افتاده که دلاش خيلي تنگ شده. اينطور مواقع از ما
برميآيد که شال و کلاه کنيم و نيمههاي شب خودمان را به در خانهء يکديگر
برسانيم. چشمام به در است که بيآيد پي ِ يک آغوش مردانه. حتمن گذرش اين
طرفها مياُفتد. بايد بيآيد... يا خدا

