تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - هر شب ستاره‏اي به زمين مي‏کشند...

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

هر شب ستاره‏اي به زمين مي‏کشند...


#
باور نمي‏کني توي يک خانه اگر تنها باشي، اگر آن‏جا آرميده باشي، و اگر دنياي بيرون‏اش را از صفحهء ذهن‏ات پاک کرده باشي؛ چه اتفاقاتي مي‏افتد. چه بخت‏هايي به تو رو مي‏کند. چه شب‏هايي مي‏آيد، با چه خواب‏هايي.. و چه‏قدر در «بُهت» فرو مي‏روي ناگهان. پيش‏تر اگر در مورد ِ اين‏جا مي‏نوشتم از تعبير درست و مودبانه‏اي استفاده نمي‏کردم؛
"توي يک خانه با يک حياط ِ کوچک افتاده‏ام و هم‏اين‏جا هم خواهم ماند.."
اما الآن حس مي‏کنم بايد بگويم؛ «آرميده‏ام»، و اين تنها لطفي‏ست که مي‏توانم به اين خانهء نجيب بکنم، که اين‏همه با من مهربان بوده. بعضي حقايق در زندگي هست که روبه‏رو شدن با آن‏ها توان و طاقت ِ زيادي را طلب مي‏کند. مثل ِ اين‏که؛ يک‏روز چشم باز مي‏کني و مي‏بيني که ديوارها و خشت‏ها و خانه‏ها بيش‏تر از هر موجود زنده‏اي توي اين دنيا با تو مهربان بوده‏اند.
حالا بعد از همهء اين‏ها، بعد از اين‏همه سال، هم‏اين براي‏ام مانده که آن را مجاني در اختيار تو قرار مي‏دهم؛
"اگر درها را به‏روي خودت بستي، از پنجره‏ها بترس که آن‏ها خيانت پيشه‏اند."
توي يک خانه هميشه در و پنجره عنصر ِ نفوذي ‏اند. و تو اگر زندگي‏ات را برداشتي و آمدي توي يک چارديوار، بايد اين بدبيني را هم‏واره هم‏راه ِ خودت بپذيري و بپذيري که بعد از هر شب/ هر خواب، ترس‏ات از درها و پنجره‏ها بيش‏تر خواهد شد. «پنجره» مترصد يک فرصت مي‏ماند. آن‏گوشه توي قاب‏اش مي‏نشيند و تمام ِ تنهايي تو را در تمام ِ ساعت‏هاي شب و روز تماشا مي‏کند. جلوي پنجره تو لخت هستي؛ برهنه و تسليم.. هيچ‏ عنصر ِ ديگري به‏تر از پنجره نمي‏تواند اين را تخمين بزند که به‏ترين زمان ِ ضربه زدن به تو چه زماني است. و وقتي زمان‏اش رسيد، وقتي ضربه‏پذير شدي؛ به تو خيانت خواهد کرد. شک نکن که خيانت مي‏کند..
توي يک خانه اگر تنها باشي و آن‏جا آرميده باشي؛ هر روزنه‏‏اي به بيرون، يک «پنجره» است. حقيقي يا مجازي، فرقي نمي‏کند. هر پنجره آن‏قدر برهنه‏ات مي‏کند تا احساس ِ ضعف و شرم کني و بعد ضربه‏پذير شوي. اين هدف ِ مشترک ِ تمام ِ پنجره‏هاي دنياست. توي هم‏اين پنجره‏ها بود که خواندم؛ دختري را که نمي‏خواسته بميرد، صبح ِ زود از خواب بيدار کرده‏اند و طناب را انداخته‏اند دور گردن‏اش. صبح ِ يک روز ِ جمعه بوده و روزهاي بعد از آن تا هنوز؛ تکان‏دهنده‏ترين اظهار نظر که توي ديوارهاي اين خانه انعکاس داشته، يعني هي به ديوارها خورده و فضا را از انعکاس‏اش پُر کرده، چيزي مثل ِ اين بوده؛ "هنوز چيزي نمي‏دانم.. شوکه شده‏ام.. حال‏ام خيلي بد است." و خب اين يعني از وقتي درها بسته شدند و تو آمدي گوشهء اين خانه، آن بيرون چيزي تغير نکرده. اعلاميه‏هاي اعدام با ذکر دقيق ِ تاريخ و ساعت، هنوز بخش ِ زيادي از پنجره‏هاي شب ِ من هستند. توي پنجرهء ديگر خواندم و تصويرش را هم ديدم که مردان ِ تنومند طالبان، زني هفده ساله را در تصرفات ِ تازه‏شان در پاکستان شلاق زده‏اند. از پنجره‏‏ء بعدي طرز ِ پيش‏روي و تحرکات ِ نظامي ِ آن‏ها را روي نقشه‏ها زير ِ نظر گرفتم و متوجه شدم که خيلي خوب و عجيب جلو رفته‏اند. خيلي بيش‏تر از آن‏چه تصور مي‏کردم. بعد ديگر اين‏جا هوا روشن شده، بلند مي‏شوم و مي‏روم يک آبي به سر و صورت‏ام بزنم تا نفس‏ام بالا بي‏آيد. براي اولين بار اين‏طور به‏نظرم مي‏آيد که ظاهرم توي آينه ديگر چيزي کم از مردان ِ طالبان ندارد. حس ِ بدي هست براي صبح ِ يک شب ِ ناگوار.. خيلي بد

باري! توي خانه‏اي که درهاي‏اش را بسته‏اي و پنجره‏ها را هم به‏شدت زير ِ نظر داري، گاهي دريچه‏هاي ديگري پيش ِ روي تو گشوده مي‏شود و حقايقي از دنياي بيرون را - که تو دنياي مرده‏گان‏اش تصور مي‏کردي و آن‏همه از آن فرار مي‏کردي و بي‏زار بودي - مثل ِ قنداق ِ يک اسلحه محکم مي‏کوبد توي صورت‏ات. جوري که نمي‏توانم توصيف کنم اين بُهتي را که از چشم‏انداز ِ نحس ِ اين پنجره‏ها روي تمام ِ لحظه‏هاي‏ام نشسته. پنجره‏ها هرشب مي‏آيند، گشوده مي‏شوند و تعدادي مي‏مانند. هيچ‏وقت بسته نمي‏شوند. مثل ِ اين‏يکي که هرروز مثل ِ سيبل جلوي چشم ِ من باز هست. يکي پيدا شده که کابوس ِ يک شهر شده. شهري کيلومترها آن‏طرف‏تر که همهء زندگي‏ام را سال‏ها پيش گذاشتم و آمدم اين‏جا. حالا يکي پيدا شده که شب‏هاي آن‏جا را بالا و پائين مي‏کند در نبود ِ من.
به‏وضوح کساني هستند که نگران‏شان هستم. اين‏را که مي‏گويم بيش‏تر از همه براي خودم خنده‏دار است. عمومن کسي نگران مي‏شود که اوضاع ِ به‏تري دارد و از حال ِ به‎‏هم ريختهء کسي خبر دارد. آن‏وقت من، با اين حال و روز.. ولي خب من هميشه نگران هستم. نگران مي‏شوم. يک‏بار، توي يک نوروز، وقتي برادرم دير به‏خانه آمده بود تمام ِ شهر را زير ِ پا گذاشتم. خيابان‏ها، کلانتري‏ها، بيمارستان‏ها،... شب ِ بدي بود. حوالي صبح وقتي نااميد و مستأصل به خانه آمدم، ديدم همه هستند، و در اتاق‏هاي‏شان خوابيده‏اند. از شب ِ بعد برادري جرأت نکرد ديرتر از ساعت 9 شب به‏خانه بي‏آيد. نه اين‏که من چيزي به‏اش گفته باشم، نه! نگراني هميشه توي چشم‏هاي من هست. درست توي چشم‏هاي‏ام، موج مي‏زند. نمي‏دانم اين دل‏ناگروني از کجا به‏سراغ ِ من آمد. يعني مثلن اتفاقي افتاد يا من اين‏طور بودم. شايد هم به‏اندازهء کافي تنها شده‏ام و از تنهايي بيش‏تر هراس دارم. هيچ‏ نمي‏دانم. ولي خدا را گواه مي‏گيرم که من با اين‏همه بدبيني و نگراني، هيچ‏وقت فکر ِ اين را هم نمي‏کردم که اوضاع و احوال ِ ما به سمت و ‏سويي برود که يک روز از اين‏جا به مادرم تلفن بزنم و به‏اش التماس کنم که از خانه بيرون نرود. اي دل ِ غافل..

ميزان ِ احساس امنيت آدم‏هاي يک جامعه تابعي از شرايط  محيطي و جاي‏گاه خودشان است. يکي دنبال ِ امنيت شغلي‏اش مي‏گردد، يکي سرمايه‏اي دارد که روز و شب نگران امنيت ِ گردش ِ آن‏ست، يکي دوست دارد امنيت ِ خانم‏بازي‏اش تأمين شود، يکي هم مثلن امنيت ِ اتصال‏اش به شبکه‏ مسألهء ذهني‏اش شده. تو به اين نگاه نکن که يک قاتل ِ رواني در شهري کوچک که از بالا تا پائين‏اش را مي‏شود پياده گز کرد هنوز آزاد مي‏چرخد. اين‏روزها هم جاسوس‏ها، و هم دزدهاي ناموس زود گير مي‏افتند. حتا عقبه و عمله‏شان هم گير مي‏افتند. ولي اين‏ها، همهء اين‏ها حال ِ مرا خوب نکرده. من اين‏جا هنوز احساس امنيت ندارم. مثل ِ روزي که گشت‏هايي با شيشه‏هاي مشکي توي خيابان‏ها به‏راه افتاد. خيابان‏ها را درنورديدند تا ناموس‏ها خوب لباس بپوشند، و حرام‏زاده‏ها هم مزاحم‏شان نشوند. اين براي مني که «ناموس» مسألهء ذهني‏ام است، مني که جنس‏ام با مردهاي ام‏روزي جور نيست، بايد خوش‏آيند بوده باشد. اما نبود. نه فقط به اين دليل که يک‏شب رئيس‏شان را با چند تا خانم گرفتند و مردک تو زرد از آب درآمد... نه فقط براي اين..
حقيقت ِ احوال ِ اين‏روزهاي من اين خواب‏هاست که مي‏بينم. امنيتي که در جست‏وجوي‏اش هستم و طلب مي‏کنم از جنس ِ اين‏ها که اين‏جا نوشته‏ام نيست. من نه شغلي دارم، نه سرمايه‏اي، نه خانم‏باز هستم، و نه چيزي را بر عليه عفت عمومي منتشر مي‏کنم. از تمام ِ دنيا هم‏اين‏جا را دارم که مال ِ من‏است و به اين‏جا رفت‏وآمد دارم. پاي من به‏دليل مسائل عاشقانه به اين‏جا باز شد. سال‏هاست که هيچ فعاليت سازمان‏يافته‏اي ندارم. آخرين‏باري که در قيد ِ يک «سازمان» بودم سال‏ها پيش بود؛ وقتي که سرباز بودم. من به‏شدت انفرادي عمل مي‏کنم و تمامي اقدامات‏ام، هر آن‏چه مي‏کنم، در چارچوب ِ دوري و گريز از شلوغي‏ست.
يکي که مسئوليتي در ارگاني دارد، مي‏آيد و اين نوشته را مي‏‏خواند و دستي در محاسن‏اش مي‏کند و مي‏گويد؛ "خب آقاي عزيز! شما که چيزي براي نگراني نبايد داشته باشيد. من به شما اطمينان مي‏دهم که در امنيت هستيد و خطري شما را تهديد نمي‏کند. واقعن نمي‏کند."
اين‏را با خودش مي‏گويد و بالاي پروفايل ِ من - من شنيده‏ام همهء ما يک‏جا يک پروفايلي براي خودمان داريم - در ارگاني که خدمت مي‏کند مي‏نويسد؛ «بي‎خطر»!. بعد صفحه را مي‏بندد و مي‏رود سراغ ِ ديگري. جاهايي که لابد بايد باشد و مواظب‏شان باشد.
ولي اين حرام‏زاده‏ها نمي‏دانند که من اين‏روزها مثل ِ بمب ِ ساعتي شده‏ام که ثانيه‏هاي واپسين ِ پيش از انفجار را سپري مي‏کند. يک توانايي‏هایی اين مدت در خودم ديدم و پيدا شده؛ این‏ها خیلی ترس‏ناک ‏اند. يکي پيدا شده که کابوس ِ شهر ِ من شده. شهري که زندگي‏ام را جا گذاشتم و آمدم اين‏جا.. من در تمام ِ عمرم و برخلاف ِ چيزي که از ظاهر و رفتارم استنباط مي‏شود حتا يک‏بار هم دعوا نکرده‏ام، حتا يک‏بار هم يقهء کسي را نگرفته‏ام و حتا اگر مستحق‏اش بوده به ديوار نچسبانده‏ام. آن پيش‏ترها که هنوز توي خيابان‏ها راه مي‏رفتم و اسير ِ اين خانه نشده بودم اگر چيزي به چشم‏ام مي‏خورد، نهايت‏اش يک چشم‏غره رفتن بود. طرف - هر کس که بود - حساب ِ کارش را مي‏کرد و مي‏رفت. يک‏جور معاف‏اش مي‏کردم از تنبيهي که بايد بشود و کتکي که بايد بخورد و معاف مي‏کردم خودم را از حس ِ بدي که در روزهاي بعد قرار بود يقه‏ام کند. من آدم ِ خوبي نيستم. ولي هميشه اهل ِ زير سبيل رد کردن ملت بوده‏ام و دست‏‏کم اين يک خوبي را دارم. حالا دوست دارم به تویی که آمده‏اي اين‏جا را ديد بزني تا چيزي خلاف ِ امنيت يا عفت عمومي پيدا کني بگويم؛ من ديگر آدم ِ بي‏آزاري نيستم. من يک بمب ِ ساعتي‏ام؛ تيک.. تاک

#
بچه بودم، شب‏هايي بود که واقعن مي‏خوابيدم. يک چيزهايي بود که مادرم را اذيت مي‏کرد. يک چيزهايي که به چشم ِ ما نمي‏آمد. يک نگراني که لابد در مورد ِ آيندهء ما بود. ما چيزي نمي‏ديديم. فقط چهرهء مادر را مي‏ديديم که يک‏هو بي‏رنگ مي‏شد. يک‏هو بُهت‏زده مي‏شد. با خودم مي‏گفتم بزرگ‏تر که شدم، «مرد» که شدم؛ ريشهء هم‏اين دردها و غم‏ها را که گاهي رنگ چهرهء مادرم مي‏برد، از بيخ و بُن مي‏زنم. حالا سال‏روزي شده که خواب ِ شبي براي‏ خودم نمانده. يکي، توي يک بعد از ظهر بهاري مزخرف، لابه‏لاي سيگارها براي من توضيح مي‏دهد و مسائل را باز مي‏کند. کافي‏ست اقبال ِ عمومي به‏سمت ِ کانديداي جريان ِ ديگر جلب شود. با تفسيرهاي او حال ِ ما دو ماه ِ ديگر خوب مي‏شود. يعني اين‏قدر خوب که من شب‏ها مي‏توانم بخوابم. من فقط مشکلي دارم و آن چشم‏هاي‏ام است. چشم‏هاي‏ام مدام کار مي‏کند و مي‏بيند. اين ترسناک‏ترين حقيقتي‏ست که با آن روبه‏رو هستم. هر اندازه که چشم‏ام مي‏بيند، گوش‏ام اما ديگر بده‏کار ِ اين آسمان-ريسمان بافتن‏ها نيست. به من الهام شده که وضعيت اون‏جوري که بشود شب‏ها راحت خوابيد و خواب نديد، خوب نمي‏شود. اين بدبيني هم دست ِ خودم نيست. مثل اين‏که يکي را دنبال‏اش هستند، يا يک‏زماني تعقيب کرده‏اند، و او مدام بي‏خيال شده، اما آن‏ها باز آمده‏اند. طوري که ترس و نگراني براي هميشه رفته توي کالبد اش. حالا اگر کلاه‏سبزهاي ارتش هم براي امنيت ِ شهرش مأمور شوند، احساس امنيت نخواهد داشت. رفتن ِ يکي و آمدن ِ ديگري، در يک کشور، وقتي شهرها و خيابان‏ها و سرمايه‏ها و خانم‏بازها سرجاي خودشان هستند، حال ِ مرا خوب نمي‏کند. بايد بروم جايي که حال‏ام کمي به‏تر شود. به‏تر از اين شب‏ها و خواب‏ها و ترس‏ها. هيچ‏وقت توي اين بازي‏هاي شلوغ دخالتي نمي‏کنم. وقتي در بازي شرکت نمي‏کنم از دولت‏ هم توقع ندارم که امنيت ِ روح و روان ِ مرا تأمين کند. اين مشکل ِ خودم است. مشکل ِ بزرگ ِ خودم.

#
من هيچ‏وقت خواب ِ خوب نمي‏بينم. اما چند شب ِ پيش در خواب سه جغرافيا را ديدم و شناسايي کردم و پسنديدم براي زندگي. يکي‏اش روستايي‏ بود توي کوهستان‏هاي کردستان، يک‏جا توي جنگل‏هاي الموت، يکي هم توي بيابان‏هاي مقدس ِ اطراف ِ يزد. من در عالم ِ واقع اين‏جاها بوده‏ام. بعد روي اين فکر کردم که در يکي از اين سه جغرافيا مي‏توانم زميني داشته باشم، و دور ِ آن زمين هم ديوارهايي. حتا به تله‏هاي ضد نفر هم فکر کردم. گمان نمي‏کردم حمله به ما يک حملهء گسترده و سازمان‏يافته باشد. توي هم‏اين خواب فکر کردم کاش بشود تمام ِ کساني را که نگران‏شان هستم در زمين‏ام جمع کنم و مواظب‏شان باشم. اين‏طوري مي‏توانستم چند روز مقاومت کنم. چند روز بيش‏تر
اين‏چون‏اين خواب‏ها مي‏آيند و شب‏هاي سرزمين ِ مرا مصادره مي‏کنند. طولي نمي‏کشد که عالم ِ رويا به عالم ِ واقع سرک مي‏کشد و به آن رفت‏وآمد پيدا مي‏کند. اين زماني خواهد بود که تمام ِ زندگي چون خوابي تلخ و کوتاه و نافرجام، گم مي‏شود. 

و؛
زمین ِ ما سرزمين لالايي‏هاست. لالايي‏ها که سينه‏به‏سينه نقل مي‏شود و تاريخ ِ اين‏جا را به خوابي آرام و طولاني ره‏نمون مي‏کند. گمان نمي‏کنم جاي ديگري در اين دنيا بوده باشد که اين‏همه براي بچه‏ها لالايي خوانده باشند. زمزمه‏هاي شبانهء اين‏جا، پاره‏اي از فرهنگ و زندگي ِ مردمان را دربرگرفته و با خود بُرده.
لالايي؛ موسيقي‏اي‏است که من دوست دارم. هر چند ديگر با اين موسيقي به‏خواب نروم. هر چند تا صبح به‏اش گوش دهم و نگران و بيدار باشم.
اين؛ لالايي‏ است که در شب‏هاي اين‏روزها و ماه‏ها دوست داشته‏ام؛ يک لالايي ِ آرام، آرام و بي‏خطر. «لحظات» ِ زيادي در اين قطعه است و هم‏دم ِ شب‏هاي زيادي نيز بوده. حتا در آخر قطعه مي‏تواني بشنوي که چه‏طور صداي کسي را مي‏بُرند..

***

اين‏جا و از ميان ِ پنجره‏هاي اين خانه، هنوز تنها به هم‏آن دو پنجره‏اي اعتماد مي‏کنم که به حياط ِ کوچک ِ خانه‏ باز مي‏شود. اين دو پنجره به‏شدت تحت ِ کنترل هستند و تا اندازهء زيادي امن. درختي که زمستان ِ سال ِ گذشته نگران‏اش بودم را ام‏سال، وقتي چند روز خانه نبودم، آمدند و بُردند. از ريشه در آورده بودند.. يعني صاحب‏خانه مي‏خواسته از فقدان ِ من سوءاستفاده‏اي کرده باشد؟! چرا بايد به يک درخت ِ تنها توي يک باغ‏چهء کوچک رحم نکنند؟ چرا به ارتباط ِ عاطفي‏ و تنگاتنگي که ممکن است مردي تنها با يک درخت برقرار کرده باشد تا اين‏ اندازه بي‏توجه باشند؟! به‏هرحال اتفاقي‏است که افتاده.. حالا باغ‏چه خالي شده. تصور کن حال‏ام را وقتي برگشتم و درخت نبود. چه‏قدر به آن درخت زُل مي‏زدم اين‏جا. چه‏قدر دل‏ام براي خودم مي‏سوزد..


:: کاش تو، هم‏آن‏طور که به من قول داده‏اي و من ِ خر هم باور کرده‏ام، هيچ‏وقت و هرگز، حتا اگر خيلي دير ات شده، سوار ِ ماشين ِ ديگران نشوي. حالا اگر از خانه بيرون نه‏آيي که به‏تر..


[+] نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 4:34 AM  توسط مهدی