تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - يک دنيا ما را به جنگ خواند، و گريست

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

يک دنيا ما را به جنگ خواند، و گريست


#
يک‏شنبه شب ِجاويدان ما را در آغوش کشيد. يک‏شنبه شب ِ مهربان با جام به‏سوي ما بازگشت. و در روزي که مي‏بايد – با هر منطق و استدلال – تيره‏روزي‏هاي ما ادامه مي‏يافت، دريچه‏اي از آسمان به روي ما گشوده شد و دو پرتو را به سوي زمين مخابره کرد؛ يکي به مشهد و ديگري در اهواز. و تمام ِ اين‏ها خواب نبود...
جامي که در تمام ِ فصل از آن ِ ما بود، و ما مالک ِ بلامنازع‏اش بوديم، در عرض چند روز از استقلال بازستانده شد و ما را به‏راستي به کما فرستاد. داستان؛ دادن جام در روزهاي آخر به تيم ِ ذوب‏آهن نه‏بود. داستان؛ دادن بسياري از جام‏ها به بسياري از تيم‏ها در سال‏هاي گذشته بود؛ همه در روزهاي آخر. باري! اين‏چون‏اين حديث ِ تلخي از گذشته‏ها هم‏راه ما بود..

اين‏بار اما، وقتي دريچه‏اي از آسمان باز ماند، براي گذشتن از آن لحظه‏اي درنگ نکرديم. استقلال، با تمامي هواداران‏اش ام‏شب از دروازه‏اي که با بي‏احتياطي قدسيان گشوده، و باز رها شده بود، عبور کرد و سر به آسمان سائيد. بالا بردن ِ اين جام در تمام ِ اين فصل، و حتا تمامي آن فصل‏ها که با سرخورده‏گي و سوگ‏واري به پايان بُرده بوديم، در روياهايي به‏غايت ماوراءالطبيعي، و در خواب و بيدار به ما الهام شده بود.

بشنو اين روايت ِ تلخ ِ مرا؛ ما يک‏طرف بوديم، تمام ِ دنيا يک‏طرف. من اين‏را به چشم ديدم که يک دنيا به ما ضربه مي‏زد. من يک دربي را ديدم، که ما بُرديم. بعد مهاجم ِ ما در محوطهء جريمه‏مان به هوا برخاست و توپ را به واضح‏ترين شکل ِ ممکن با دست زد. ذوب‏آهن صحنه را ديد و از آن‏جا کم‏کم خودش را بالا کشيد. من اسطوره‏هاي خودمان را ديدم که با دشنهء تباني از راه مي‏رسيدند. و سرمربي تيم ملي را ديدم که دشنه را از آن‏ها گرفت و در سينهء ما فرو کرد. ما زياد ايم اما؛ اين‏جا بسيار در «اقليت» بوديم. سوگند که ام‏سال؛ مقدر شده بود تا تومار ِ ما در هم بپيچد. ما سپاهياني زخم خورده از يک نبرد بوديم، که قافيه را به حريف باخته بوديم. [+] راه بازگشت به مرزهاي خود را در پيش گرفته بوديم تا با تجديد قوا و تجهيز ارتش، نه در سال ِ آينده که دو-سه سال ِ بعد کمر راست کنيم و جنگي تازه را براي انتقام آغاز کنيم. اما هم‏اين سپاه زخم‏خورده و تکيده هم در راه ِ بازگشت از دست‏بُرد ِ غارت‏گران در امان نه‏ماند. اين‏گونه شد که ما دوباره هم‏قسم شديم. به‏سرعت سازمان يافتيم و بر عليه «يک دنيا» شوريديم. يک دنيا به ما ضربه مي‏زد و از ما متنفر بود. پس ما به دنيايي ضربه زديم و شکست‏اش داديم؛

" سوگند که تو گريه خواهي کرد، بعد ما کوتاه مي‏آئيم و مي‏رويم دنبال سرخوردگي و سوگواري خودمان. باز گم‏وگور مي‏شويم. انگار نه‏بوده‏ايم اصلن" [+]

و امير قلعه‏نوعي؛ که من هميشه منتقد ِ بزرگ‏اش بوده‏ام. من اين‏را در ابتداي هم‏اين فصل به دوستان ِ پرسپوليسي‏ام گفته بودم؛ شايد شما از قلعه‏نوعي متنفر باشيد، ولي سرسخت‏ترين مخالفان‏ ِ او در بدنهء خود ِ استقلالي‏ها هستند. من هنوز مي‏گويم که مسائل ِ گذشته ميان اپوزوسيون استقلال و قلعه‏نوعي حل نشده است. اما در اين فصل اتفاقات ِ جالبي افتاد. امير قلعه‏نوعي مورد هجومي مرگ‏بار قرار گرفت. من هميشه عاشق اين بوده‏ام که در يک دعواي وحشيانه و نابرابر، پشت کسي به‏ايستم که بي‏دفاع رها شده و بقيه، هر کس ِ ديگري که در آن صحنه است، او را يک گوشه گير انداخته و به‏اش ضربه مي‏زند. يک‏جاي ديگر بعد از بيانيهء مايلي‏کهن نوشتم؛ گمان نمي‏کنم هيچ استقلالي – و هيچ آزادمردي - باشد که در دعوا با مايلي‏کهن و بقيهء اقامه کننده‏گان دعواي تباني، پشت ِ امير نه‏ايستد. باري! قلعه‏نوعي براي من در اين روزها، تنها با آن چشم‏هاي خون‏گرفته، نفس ِ حبس‏شده در سينه، و چهرهء دردمند و مستأصل ِ بعد از گل ِ سايپا که گويي ميان ناباوري هزاران هوادار دل‏مُرده دخمه‏اي مي‏جويد، تصوير مي‏شود و به‏شدت تبرئه مي‏شود. دوست دارم که سال ِ آينده هم روي نيمکت ِ استقلال باشد حالا که به‏راستي جنگي نابرابر را به‏سود ما برگردانده. اين اگر ژنرال نيست، پس کي‏ست؟!


" ام‏شب رو به باده‏گساري خواهيم پرداخت، شب‏هاي بعد رو هم هم‏اين‏طور. و سيگارها خواهيم کشيد، و اشک‏ها خواهيم ريخت... کنار ِ هم‏اين جام" [+]

#
در پرتقال،طرف‏داران ِ بنفيکا ضرب‏المثلي دارند براي هواداران ِ اسپورتينگ ليسبون؛
آن‏ها هواداران ِ اسپورتينگ را آدم‏هايي با کف ِ دست‏هاي صاف مي‏نامند. بنفيکايي را اعتقاد بر اين است که يک طرف‏دار اسپورتينگ، در پايان ِ هر فصلي که با ناکامي مواجه مي‏شوند، و در ابتداي فصل ِ تازه، دست‏هاي‏اش را به‏هم مي‏سايد و با خود مي‏گويد؛  
"اين آغاز ِ فصلي تازه است که از بنفيکا انتقام مي‏گيريم و قهرمان مي‏شويم."
 و آن‏قدر فصل‏ها مي‏گذرد که اين دست‏ها به‏هم سائيده مي‏شود و جام‏ها به بنفيکا مي‏رود، که دست‏هاي آن‏ها صاف شده. اين چند روز به دست‏هاي‏ام زياد نگاه مي‏کردم.


#
بعد از مدت‏ها چيزهايي نوشته بودم واقعن. يعني سر ِ يک ذوقي آمده بودم ولي باز يک عهدي داشتم و يک معذوراتي. يک چيز ِ خيلي دردبارتري هم براي فوتبال نوشته بودم و هواداري که «درد» طلب مي‏کند، که باز مي‏ماند. اين‏‏يکي را اما راحت نوشتم و راحت پُست کردم. فکر کنم سالي چند روز به من بي‏آيد که سرمستي کنم. مي‏شود که چند روز را خوش بود. پس دل‏خوش مي‏مانم و مي‏مانيم تا چند روز. و بعد چشمان‏ام را مي‏مالم و دور و بر را نگاهي مي‏کنم تا ببينم چي شده و تلفات‏ام چه‏قدر بوده. آن دل‏خوشي را که هنوز باقي مانده در اين روزگار، بايد قدر دانست و محافظت کرد. براي اين‏که باز پابرجا بماني براي روزگار ِ پردردي که هست و سخت‏تر هم خواهد شد.
و نيز؛
تماس‏هايي با من گرفته شده در اين چند ساعت که در باور نمي‏گنجد. خيلي‏ها که اين چند روز ِ آخر حال ِ بد ِ مرا ديده بودند، و طبيعي بود حالا براي «اولين تبريک» ياد ِ من بي‏افتند، به‏سرعت تماس گرفتند. اما خيلي‏ها بودند که بعد از مدت‏ها - واقعن بعد از مدت‏هاي مديد - به اين بهانه با من تماس گرفتند. تلفن دستي‏ام و شمارهء تماس ِ خانه‏ تا ساعت‏ها مشغول بود و من بي ‏آن‏که آمادگي‏اش را داشته باشم رو در روي دوستان قرار گرفتم. دوست داشتم با حال ِ غيرعادي که داشتم و خوش بودم، دست‏کم يک‏ساعت بعد از رخ‏داد را تنها باشم. به‏ويژه که تبريک و تهنيت گفتن و شنيدن خيلي از من برنمي‏آيد. تصور کن آدمي را که زنگ ِ موبايل‏اش اين‏روزها اين باشد و اين موبايل تا ساعت‏ها اين آهنگ را بنوازد براي پيام ِ تبريک..  الآن دارم فکر مي‏کنم که چه ‏کساني  و از کجاي ايران با من تماس گرفته‏اند براي اين رخ‏داد ِ شورانگيز و جاويدان. استقلالي‏ها که جاي خود، به‏طور خاص از دوستان پرسپولسي‏ام که به من تبريک گفته‏اند ممنون‏ام. و اميدوارم که از آسيا جنازهء عرب‏ها را براي ما بي‏آورند.

[+] نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:38 AM  توسط مهدی