... تا یک شمع روشن کنیم در این شب
چيزي که مينويسم از همان شروع، به انتها رسيده. چيزي قرار نيست توي اين نوشته شروع شود. تمام هم نخواهد شد. هيچچيز. ساليان است که جانسپرده و امشب؛ يکي از بسيار گورها که با خاک و تابوت و جنازهء دروناش روي دلام مانده و اينهمه مدت هضم نشده. شروع ِ شب با يک زنگ که دارم گوش ميکنم. چون اين زنگ ديگر هرگز خودش به صدا در نخواهد آمد، خودم براي دلام پخش ميکنم و گوش ميدهم. حال ِ من................
درد دارم الآن؛ گوشهء يک اتاق ِ سرد ِ يک محلهء سرد در يک شهر ِ سرد از کشور ِ زمستان. اين شهري که سرمای پرسوزی ندارد اما دل ِ آدمهاياش بدتر از همهجا يخ ميزند... بايد بنويسم که کار ِ اين روزهاي من، با تمام ِ دلمشغولي ِ عظيمي که خودم دارم، يکي و يکسره اين شده که کنج ِ اتاق، یک گوشه کز میکنم و خیره میشوم به یک مشت عکس. نوشته را هم خواندهام. فکر نمیکنم به چیز ِ دیگری احتیاج داشته باشم. ميآيم هرروز جلويام باز ميکنم و از فاصلهء خيلي نزديک، يعني فاصلهاي که ميان ِ آن نوشته با من، فقط دود ِ سيگار آمد و شد دارد ميبينم، بس که اين چند روز خواندهام نوشته را از بر شدهام. حال ِ من هيچ خوب نيست، دارم وضعیت ِ تازهء بهوجود آمده را با ماجراهای قبلی تدوین میکنم. اینهم بخش ِ جدایی نیست. در ادامهء همان ماجراها و در امتداد ِ خطوط همانِ داستان است.

درد که دارم، درد ِ خودم را که دارم، باز ميبينم. اين مرض را دارم که چشمام هميشه باز است. نميبندماش. حتا اگر بنا به وخامت ِ حالام «روح» شده باشم و سرگردان و نامرئي. من همواره ميبينم. حتا در روزهايي که کسي خبري از من ندارد و به ظاهر و در باطن مُردهام. چشمهايام هرروز پي ِ دردي تازه ميبيند. عاشق درد داشتن و درد کشيدنام. انگار که در سرنوشت و تقديرم تعبيه شده و بر پيشانيام مزداي کردگار، مهري زده؛ شکارچي ِ درد... شکارچي ِ سيريناپذير ِ درد
من اينجا که هستم، اينجا که ميآيم، اينقدرها هم بي کس و کار نيستم. بيکار هم نيستم. يعني دردي که دارم خودش يک کار ِ تمام وقت است تا ديگر به پيغام و پسغامها نرسم. همين امروز بيدار که شدم بازهم تماسها و پيامها را ديدم. آدمها، تا جايي که من شناختهام و با آنها بودهام، اينطور هستند که از هر فرصتي براي فراموشي و لايي کشيدن و رفع و رجوع کردن استفاده ميکنند. کافيست پيدايات کرده باشند تا باز شروع کرده باشند به تبريک و شادباش گفتن. حالا به چه بهانه و با کدام رفرانس خدا ميداند. اين يک عادت و رويه شده و کسي هم به مسخره بودن رخداد رجوع نميکند. توجه نميکند که توي اين دنیای ما اساسن چيزي به نام ِ تبريک و شادباش، به هر بهانه و هر رفرانس، هم مسخره است و هم توهينآميز. حالا يک دفعه اين روزگار ِ غريب و افسار در رفته، تو را با خودش بر ميدارد و به جا و ناکجايي ميبرد که زخم ِ خودت را هم فراموش ميکني و سراپا محو ِ تماشاي درد ِ ديگري ميشوي. بعد بيشتر خسته ميشوي، بيشتر از اينکه تنها شدهاي و در خودت فرو رفتهاي و از اين دنيا بريدهاي رضايتمند ميشوي... نميدانم اين چيزها که مينويسم چهطور هذياني از کار درخواهد آمد و آيا، نشان خواهد داد که حال ِ من چهقدر بد و راضيکننده است؟... هرچند حتمن، خيلي اهميتي هم ندارد...
توي اين دنيا، آدمهاي ديگر، آن ديگران، يا خيلي وقت ندارند، يا اگر دارند امور ِ واجبتري دارند که وقت ِ عزيزشان را به آن اختصاص دهند. ميشود سالروزی باشد و از هيجان و خوشحالي در پوست خودت نگنجي براي پا گذاشتن به اين دنيايي که خوبيهاياش تازه هماين بود که بالا نوشتم. ولي بازهم چشم؛ خوشآمدي به اين دنيا، خوشآمدي عزيزم. بعد، فقط حيف که سالي يکبار بيشتر نميتوانيم «زادروز» داشته باشيم. يعني از نظر فيزيکي و بيولوژي اين امکان فراهم نيست که بيشتر از يکبار در طول ِ سال بهدنيا آمده باشيم. من عاشق ِ دردم، و با تو در اين همدردي ميکنم...
حالا هميشه راهي هست. آدمها همیشه راهی پیدا میکنند برای لایی کشیدن. ميتوان مصادف با وقایع ِِ غزه، براي مثال، هماين سالروز ِ تولد را تا مدتی برگزار کرد و به چیز دیگر فکر نکرد. آنها، بچههايي که آن سر ِ دنيا توي آن خاورميانهء کثيف و لعنتي، هرروز مثل ِ گلهء احشام در کشتارگاه پارهپاره ميشوند، از ابتدا هم مال ِ اين دنيا نبودهاند. مال ِ اين حرفها نبودهاند که جشن ِ تولدي داشته باشند و دست توي دست ِ هم شعري بخوانند و شمعي فوت کنند و بعد، کادوهايشان را باز کنند و دلي خوش داشته باشند. سهم ِ آنها از این دنیا، که تو اينهمه دوستاش داري، هماين گلوله بود که تا چشم باز کردند، شکمشان را دريد.
من هيچوقت ِ خدا، هيچوقت و هرگز، يک زمانبندي ِ مدون براي زندگيام نداشتهام. مثلن اينکه از پيش تعين شده باشد که اين زمان را اختصاص بدهم براي اين کار. يا؛ اوه خداي من! اين يکي هم خيلي واجب و ضروري است و يادم باشد، فردا يا فرداها اگر شد و دست داد، حتمن يک وقتي هم براي آن بگذارم... خودم را ناگزیر به این نمیکنم که تا يک ساعتي به زخم ِ دل ِ خودم پرداخته باشم و بعد، در اوقات ديگر که فراغت يافتهام، امور ِ ديگر را سامان دهم. من دردها را باهم و مربوط بههم ميخواهم. هميشه هم هر درد و مرضي که بهتازگي گيرم ميآيد با دردهايي که از بسيار گذشتهها رويهم ريختهام درميآميزم و به فرمول ِ تازهاي در ديدن و کشيدن ميرسم. براي هماين است که توي درد ِ خودم که غرق ميشوم، حوالي نيمهشب و بعد از چند سيگار که کشيدهام، سر از غزه درميآورم و ميان ِ اجساد ِ تکهپارهء بچههای غزه زخم ِ دوم و کاری ِ شب را ميخورم.

یک شبی از نو که خیال داشتم جور ِ دیگر و بهتر تعریفاش کنم، اما خب، نشد... سرنخ ِ تمام ِ دقایق ِ شب ِ من به یکجا منتهی میشود؛ شروع، امتداد و ديگر انتها هم با تو. سعیام این است که تلقین بکنم بلکه «دلی» شب را ختم ِ بهخیر کرده باشم. اما نمیشود. من نه تصمیمگیرندهام، نه اختیاری برای این حالام دارم. من فقط سعی میکنم. مثل ِ همیشه فقط سعی... من توي اين زمستاني که هنوز حتا شروع هم نشده هيچوقت نميلرزم. من جاهاي بدتر هم بودهام. توي ماجراها و تحقيرها و اتهامات ِ سنگينتر هم بودهام. نه! من توي اين زمستان ِ زپرتي ِ دنياي اينها نميلرزم. امشب شروع ميکنم باز به نام ِ مزدا اهورا که هميشه ياريام کرده است. بعد شروع با زنگ ِ تو، که فقط ريپيت ميشود و گوش ميدهم. خودت که زنگ نزدهاي، خودت که ديگر هيچوقت زنگ نميزني... بعد به قسمت ِ عزيز ِ برنامه ميرسم؛ از جشن ِ تولد ِ اين خوشها ميزنم بيرون. من نه توي پارتي عرقخور شدهام، نه تا بهحال براي رقص ِ زني دست زدهام. ميزنم بيرون از جشن ِ تولد اينها. تو که ميداني؛ من رقص بلد نيستم. گذشته از اينکه هيچوقت سبکی نکردهام و با هماینی که بودهام، هماین تنهایی و دوری خوش بودهام، هيچوقت هم سعي نکردهام که درکاش کنم. البته سوال برايام پيش آمده که مثلن رقص ِ باباکرم چي ميخواهد بگويد؟ اما دنبال ِ جواب ِ اين سوال هم نبودهام. من به جاي صرف وقتام توي مجالس و دورهمنشينيهاي گرم، يا شرکت در دلوقلوه دادن ِ اينها که به خانومها «داف» ميگويند، توي اتاقام، از نيمههاي شب که ميگذرد شروع ميکنم به جستجوي عکس جسدهاي کودکان ِ تکهپاره. و تو ميداني کسي که يکبار از کلمهء داف جلوي من استفاده کرده باشد، براي بار دوم پيش من نبوده که بخواهد اين را گفته باشد. با اينحال دعواهاي اينجا، با اینها که فرهنگ ِ غالب ِ ما را ساختهاند و بهدست گرفتهاند، حتا اگر چندتايي روي سرم ريخته باشند، ديگر راضيام نميکند. از بس همهچيز راحت حل ميشود و تمام میشود. تازه ديگر چه دعوايي با اينها دارم از اين به بعد که... ولاش کن... این ناخوشی ِ این شبهای من نیست. فکر و حسام را به جاهای بهتر و سمت ِ فرشتهها بردهام. اينروزها من به دعواهاي بزرگتر فکر ميکنم. ناموس و رگ حالا جاهاي ديگر است. دارم مدام اين عکسهاي لخت و پتي ِ بچههايي را که جستجو کردهام نگاه ميکنم و زنگ ِ تو هم ريپيت ميشود. ورانداز ميکنم که چهطور رگ و پيشان، از ميان جراحات بيرون زده و چهرههاي معصومي که دارند، يعني چهرهء معصوم و بيتکلفي که قاعدتن هر کودک ِ تازه به دنياي ما آمدهاي بايد داشته باشد، اینقدر ناشناس و مخدوش شده است. توي جنازهء یکی از فرشتهها که دقيق ميشوم، چهرهاش را تازه تشخيص ميدهم؛ اگر طالب زيبايي و معصوميت ِ اين فرشتهها هستي، بايد وقت بگذاري. به تکتک ِ اين عکسها ساعتها خيره نگاه کنی. امشب توانستم ترکش و آهن ِ بمبهاي خوشهاي را که بعد از انفجار قيافهء دخترک را پريشان کرده بود در ذهنام حذف کنم و به چهرهء واقعياش برسم... به من حق بده وقتي تو توي جشنات هستي عزيزم، تو را و پسربچههايي که ممکن است آنجا شکر خورده باشند را رها کرده باشم. من اينروزها به دعواهای بزرگتر فکر ميکنم، نقشه ميکشم که چهطور امکان ِ این فراهم میشود که سربازهايی را که شلیک کردهاند را از پای دربياورم. تو اینقدر بزرگ و عاقل هستی که دیگر نیازی به دفاع ِ من نداشته باشی. دعواي من، مسالهء ذهنام، الآن بهطور کل مربوط به آن دعواي نابرابر است... بهطور ِ قطع، بايد يکراهي باشد که رگوپي ِ اين تخم ِ حرامها هم از ميان جراحاتشان بيرون بریزد. يعني هم از نظر ِ انسانی و هم از نظر ِ دعوايهای مردانه اين حتمن يک راهي دارد و من، با همهء خرابيهاي حالام، و براساس تجربيات ِ نبردهایی که داشتهام، به يک نتايجي هم رسيدهام که اينجا نميشود فاش کرد... اين حرفها کاملن مردانه است...

جاي من آن بيرون است؛ بيرون از جشن و اتاقي که شومينهاش شعله کشيده و دست در دست ِ هم ميرقصند. جاي من سرماي آن بيرون است، که هرچه به قلب ِ زمستان نزديکتر ميشويم، شرط ِ سنگينتري ميبندم که به خودم مسلط باشم و نلرزم. قماری که فقط یک طرف دارد؛ خودم. درست همان وقت که میبرم، اگر ببرم، باختهام. این هم از زخم ِ دل ِ من... تبريک ميگويم که تو هم به اين دنيا آمدي. من هم که ديگر «نيست»ام، تو را ميان ِ جشنهايي که داشتهاي و جستجوي عکسهايي که داشتهام، گم کردهام... نيستام، تا تو خوب باشي. الهي که اين عکسها را هيچوقت نيايي و نبيني. کنار ِ اين شلوغي ِ جشن ِ تو، من سيگارم را برميدارم و از جشن ِ شما بيرون ميزنم. جاي من اين بيرون است. جاي من از اول هم طرف ِ گلولهخورها بود. اینها خیلی ناجور بیدفاعاند؛ بچههایی که هیچوقت یک جشن تولد نداشتند پیش از اینکه مُرده باشند.
***
توضيح ِ صريح و لازم:
بخش ِ بزرگي از اين نوشته، مربوط به گذشته است. توي اين نوشته، فقط «غزه» مربوط به زمان ِ حال است.

