تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - بعد و هنوز...؛ تمام ِ سیگارها که مربوط بود

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

بعد و هنوز...؛ تمام ِ سیگارها که مربوط بود

 

...بعد که زياد سيگار مي‏کشيدم، زیاد که می‏کشیدم، از جلوي‏ام برمي‏داشتي که مثلن بس کن و خودت هي آتش مي‏زدي. هلا يک دو سه... و باز هم؛ يک دو سه. يعني تو هم مي‏تواني بي‏رحم باشي و مرا از اين سيگاري که بي‏امان مي‏کشي آب کني. بعد همين‏طور دودش را توي چشمان خيره مانده‏ام فوت مي‏کردي؛ پوووووووووف

هميشهء خدا هم‏اين‏طور بود. يک‏بار هم نشد غير از اين با دل ما راه بيايي. هربار خواستم بگويم که لامروت من که داشتم زندگي خودم را مي‏کردم؛ باز صداي‏ات را که مي‏شنيدم نمی‏شد، حرف‏ام را می‏خوردم. انگار فرو مي‏ريختم ذره‏ذره؛ ذره... ذره... .. . خب معلوم بود که عاشق‏ات مي‏شدم. معلوم بود که این‏طور می‏شدم؛ من که اهل شهر ِ تو و شلوغی‏های‏اش نبودم. من که اين‏طور بار نيامده بودم

چشم‏هاي‏ات... چشم‏های‏ات را اما بستي... بستی و از فردا ديگر خورشيد به‏روي‏ام نتابيد. ذره‏ذره رفتم توی شبی که تو برای‏ام ساختی. شدم بیدار ِ خیرهء هرشب و خواب ِ پرسرفهء هرفردا... بعد فهميدم خبرم را گرفته‏اي که اين کجاست؟ کجا مانده؟ چرا نيامده؟ «نیست» چرا شده؟... ديگر کجا قرار بود باشم؟ به تو هزاربار گفته بودم من وارد ِ اين بازي تو شده‏ام. باورت اشتباه بود که من قوي هستم حتا در برابر تو. روی این باور احمقانه چشم‏هاي‏ات را بستي به روي همه چيز. چشم‏هايي که گفته بودم هيچ‏وقت نبند. اين چشم‏ها که تمام ِ زندگي‏ام را به بازي گرفت و بعد هم دیگر رهای‏ام نکرد. بعد از آن بود که گفته بودم که با من بازي نکني، نگفته بودم؟

تو که نيستي من هم فقط سيگار مي‏کشم. تو که نيستي سيگار را از من بگيري. باز اگر چشم‏هاي‏ات بود مي‏نشستم و آنها را تماشا مي‏کردم. حالا سیگار ِ من کم نشده، تو کم شدی... تو؛ بي رحمي. از اول هم که جلوي‏ام سيگـار کشيدي مي‏دانستم بي‏رحمي. فقط دوست داشتم باور نکنم. حالا هم که تو نيستي هنوز نمي‏خواهم باور کنم. اين که ديگر دست ِ تو نيست. هست؟ 

***

:: سال‏روزی شد که انگار توی «تگ» خودم رفته‏ام... تگ ِ تو و سیگار و عهدی شکسته؛ عهدهای شکسته... ام‏شب قرار بوده فردای مهمی برای‏ام داشته باشد، حالا، هم‏این نیمه‏شبی که راهی ِ صبح ِ مهم‏ام است اما، هنوز نشسته‏ام و دارم داستان را می‏نویسم. این داستان را که برای همه باورپذیر کردم که تمامن خیال است و اوهام، اما آخرش این کلاه سر خودم نرفت... خودم سیاه نمی‏شدم با این بازی... خودم این‏جا نشسته‏ام و هی سیگار و هی،... باز سینه‏ام از ام‏روز بعد از ظهر درد گرفته

یک حقیقتی دو ساعت بعد از این‏که نوشته را پست کرده‏ام راه ِ نفس‏ام را گرفته. حال‏ام از خودم بهم می‏خورد. هنوز، حتا همین حالا که هوا دارد روشن می‏شود هی به ساعت نگاه می‏کنم و به‏خودم می‏گویم هنوز دیر نشده. الآن دیگر می‏روم سر ِ درس. اما توی دل‏ام می‏دانم که هرگز نخواهم رفت. همیشه این‏طور بوده. محال است اگر کاری را بی‏دل انجام دهم. حالا دل‏ام با این کار نیست. حال این دل ِ خون رغبت به هیچ کار ندارد. دل‏ام دیگر دل نیست. حال‏ام از خودم بهم می‏خورد... آمدم نوشته را به‏کل پاک‏اش کنم کمی از خودم دل‏جویی کرده باشم، بعد دیدم اعتراف کردن و برملا کردن ِ خودم، آرام‏ترم می‏کند؛ این نوشته برای چند ماه ِ پیش است و با این حال، حال‏ام، هم‏زمان، از خواندن و تایپ و شباهت‏ها بهم می‏خورد... من ِ بیدار ِ دل‏مرده... فردا هم از دست رفت/.


خواهد آمد / خواهد خواند/ خواهد خندید/ خواهد رفت

[+] نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 4:7 AM  توسط مهدی