تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - گاهي... يک لحظه، ولي تو ول نمي‏کني

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

گاهي... يک لحظه، ولي تو ول نمي‏کني


بايد اين‏طور مي‏شد. يعني بايد پيش‏بيني‏ مي‏کردم که توي اين جاده افتاده‏ام و مسير هم به همين سمت و سوهاست و دير يا زود، خواه و ناخواه، به اين نقطه مي‏رسم. گاهي، يک لحظه، توي موقعيتي قرار مي‏گيري و موقعيت را درک مي‏کني. درک مي‏کني که اين‏جا ديگر بـزن‏گاه ِ زندگي‏ات هست و نمي‏تواني خودت را گول بزني. پس موقعيت را درک مي‏کني. اگر تقلا بخواهد که دست و پا مي‏زني، و اگر کار از کار افتاده باشد و تقديـر، رقم خورده باشد، گوشه‏اي برمي‏گزيني و مي‏روي براي خودت. مي‏روي که ديگر کم‏تر باشي و برنگردي

براي بعضي آدم‏ها گره‏هايي توي تقديـرشان تعبيه شده و توي همين بـزن‏گاه‏ها خودش را نشان مي‏دهد، خيلي‏ها اين موقعيت را تجربه مي‏کنند ولي خب، همه نمي‏توانند از آن فـرار کنند. نمي‏توانند که وقتي به پايان ِ يک جاده‏اي رسيده‏اند که همه عمرشان را در آن فقط رفته‏اند، حالا خودشان را به راه ِ ديگر بزنند، به آن راه بزنند... نه! نمي‏شود...

گاهي، يک لحظه، تمام ِ زندگي‏ات در نظرت مي‏آيد و در همان يک «آن»، يک لحظه، همهء ماجـراها و مداومـت‏ها و عاشـقي‏ها... همهء غـوطه خوردن‏ها و سـرگردان رها شدن‏ها... همه و هـمه مرور و درک مي‏شود. يعني با هم‏اين سرعتي که نوشتم مرور مي‏شود و به هم‏اين سرعت هم درک مي‏شود. خب ...؛ تو گير افتاده‏اي. خيلي سريع و بي‏وقفه گير افتاده‏اي و اگر عقل داشته باشي و هنوز مشاعرت را با آن شصت نخـي که در روز دود کرده‏اي زائل نکرده باشي، ديگر خودت را به آن راه نمي‏زني. اصلن تمام ِ اين آسيب‏ها را از وقتي خورده‏اي که شروع کرده‏اي به آن راه زدن. پس حالا که درک کرده‏اي، حالا قرار نيست دوباره به راه ِ ديگري بي‏اندازي که فقط رفته باشي و گنديده نشده باشي در آخر ِ داستان‏ات، در آخر ِ جاده‏اي که آن‏همه حساب کرده بودي و اميد بسته بودي روي آخرش و حالا؛ «هيـچي» نيست...


***

ببين اگر ملاحظه و مدارايي در کار بوده تا گنگ و سربسته حرف بزنم و از نفريـني که به جان‏ام افتاده فاش نگويم، حالا همه چيز از سر گذشته و مرا هم اميدي به گشايش و سرانجام نيست. حالا همان موقع هم نبوده اما خب ام‏شب که برحسب ِ روال ِ اين شب‏ها باز از کابوس‏هاي‏ام پريدم، توي همان غلت‏هاي جنين‏وار ِ شبانه در خانهء تنهايي ، بعد از اينکه سيگار ِ سـوم را ناشتا، در رخت‏خواب روشن کردم به خودم گفتم؛ تمام‏اش کن...

اين بساط ِ اشک و آه و سيگار هم يک‏جورهايي انگاري که قسمت ِ دل ِ تيره و تنگ ِ ما شده... کـفري اگر تو خورد و رفت براي خودش، ديگر سخت و محال از پيله‏اش بيرون بيايد. همراه‏ترين رفيق با دل ِ يک‏دل نمي‏تواند. زيباترين و مهربان‏ترين زن ِ دنيا با پناه و آغوش ِ گرم نمي‏تواند و خودش خاطره‏اي تلخ‏تر مي‏شود.
تکليفي که در خواب و رويا مقدر شده و امان ِ تو را بريده کـفري، بايد که به همان خواب و رويا يکسره‏اش کني. در همان خواب‏هاي خيانت و دروغ بايد که از خواب نپري و تاب بياوري و بايستي. در خوابي که امان‏ات را بريده بايد بماني و امان‏اش را ببري. وگرنه يک روز که از خواب بيدار شوي، يکي از هم‏اين روزها، ناگهان خواهي ديد که سيگار ِ ناشتا هم آرام‏ات نمي‏کند و... الفاتحه

ببين اگر ملاحظه و مدارايي هم در کار بوده که جاي زخم‏ات را با چنگ محکم نگه داشته بودي تا قلب ِ وامانده‏ات بيرون نيفتاده باشد، حالا خون و نکبت تمام ِ هستي‏ات را گرفته و لازم نيست خنده‏هاي مقاوم ِ مردانه‏ات را بي‏جهت تکرار کني. تو خورده‏اي لوطي، اما تو نمان. بريز بيرون، روي صورت ِ زندگي ... ملاحظه درکار نکن. ملاحظه نکن که؛ لـوطي و تگري؟؟... اين مدارا و به‏روي خود نياوردن است که دارد نابودت مي‎کند. بـدترين چيز براي کـفري ِ چله‏نشين اين است که يک دورهء تازه‏اي را در زندگي‏اش آغاز کند و در پايان‏اش، يعني آنجايي که تصميم مي‏گيرد دور ِ يک‏سري از مسائل و يک‏سري از آدم‏ها را قلم بگيرد و روح‏اش را نجات دهد، مي‏بيند که خودش هم فاحشه شده.

فاحشگي ِ مردانه توي اين دوره زمانه خيلي چيز ِ غريبي نيست. خيلي اپيدمي ِ رايج و شايعي است. اما بعد از صد سال ‏تنهايي اگر براي ملکيادس رخ داده باشد، خيلي وصلهء نچسب و ناجوري‏ست. هرچه هم که به تقديـر و قضا بدوبـي‏راه گفته باشي بازهم نمي‏تواني خودت را تبرئه کرده باشي که تقصير از تو نبوده. اين را از هر زن ِ بـدکاره‏اي مي‏شود باور کرد اگر بگويد که محيط و بخت ِ شوم‏اش او را به کثافت کشانده اما امکان ندارد که يک مرد توي خواب و بيدار حس ِ غارت‏شدگي و بـي‏عصمتي داشته باشد و خودش هيچ مقصر نبوده باشد. مي‏خواهم بگويم هيچ محيط و شرايطي نمي‏تواند يک مرد را به انفعال و هرزگي بکشاند، پيش از آنکه خودش خواسته باشد...


حس‏اش کن حالا،  داري وارد ِ دخمه مي‏شوي. طوري وارد مي‏شوي که بازگشت ندارد. حس‏اش مي‏کني لوطي؟ تـگري زده‏اي روي سرتاپاي اين زندگي ...

 

[+] نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:35 AM  توسط مهدی