گاهي... يک لحظه، ولي تو ول نميکني
بايد اينطور ميشد. يعني بايد پيشبيني ميکردم که توي اين جاده افتادهام و مسير هم به همين سمت و سوهاست و دير يا زود، خواه و ناخواه، به اين نقطه ميرسم. گاهي، يک لحظه، توي موقعيتي قرار ميگيري و موقعيت را درک ميکني. درک ميکني که اينجا ديگر بـزنگاه ِ زندگيات هست و نميتواني خودت را گول بزني. پس موقعيت را درک ميکني. اگر تقلا بخواهد که دست و پا ميزني، و اگر کار از کار افتاده باشد و تقديـر، رقم خورده باشد، گوشهاي برميگزيني و ميروي براي خودت. ميروي که ديگر کمتر باشي و برنگردي
براي بعضي آدمها گرههايي توي تقديـرشان تعبيه شده و توي همين بـزنگاهها خودش را نشان ميدهد، خيليها اين موقعيت را تجربه ميکنند ولي خب، همه نميتوانند از آن فـرار کنند. نميتوانند که وقتي به پايان ِ يک جادهاي رسيدهاند که همه عمرشان را در آن فقط رفتهاند، حالا خودشان را به راه ِ ديگر بزنند، به آن راه بزنند... نه! نميشود...
گاهي، يک لحظه، تمام ِ زندگيات در نظرت ميآيد و در همان يک «آن»، يک لحظه، همهء ماجـراها و مداومـتها و عاشـقيها... همهء غـوطه خوردنها و سـرگردان رها شدنها... همه و هـمه مرور و درک ميشود. يعني با هماين سرعتي که نوشتم مرور ميشود و به هماين سرعت هم درک ميشود. خب ...؛ تو گير افتادهاي. خيلي سريع و بيوقفه گير افتادهاي و اگر عقل داشته باشي و هنوز مشاعرت را با آن شصت نخـي که در روز دود کردهاي زائل نکرده باشي، ديگر خودت را به آن راه نميزني. اصلن تمام ِ اين آسيبها را از وقتي خوردهاي که شروع کردهاي به آن راه زدن. پس حالا که درک کردهاي، حالا قرار نيست دوباره به راه ِ ديگري بياندازي که فقط رفته باشي و گنديده نشده باشي در آخر ِ داستانات، در آخر ِ جادهاي که آنهمه حساب کرده بودي و اميد بسته بودي روي آخرش و حالا؛ «هيـچي» نيست...
***
ببين اگر ملاحظه و مدارايي در کار بوده تا گنگ و سربسته حرف بزنم و از نفريـني که به جانام افتاده فاش نگويم، حالا همه چيز از سر گذشته و مرا هم اميدي به گشايش و سرانجام نيست. حالا همان موقع هم نبوده اما خب امشب که برحسب ِ روال ِ اين شبها باز از کابوسهايام پريدم، توي همان غلتهاي جنينوار ِ شبانه در خانهء تنهايي ، بعد از اينکه سيگار ِ سـوم را ناشتا، در رختخواب روشن کردم به خودم گفتم؛ تماماش کن...
اين بساط ِ اشک و آه و سيگار هم يکجورهايي انگاري که قسمت ِ دل ِ تيره و تنگ ِ ما شده... کـفري اگر تو خورد و رفت براي خودش، ديگر سخت و محال از پيلهاش بيرون بيايد. همراهترين رفيق با دل ِ يکدل نميتواند. زيباترين و مهربانترين زن ِ دنيا با پناه و آغوش ِ گرم نميتواند و خودش خاطرهاي تلختر ميشود.
تکليفي که در خواب و رويا مقدر شده و امان ِ تو را بريده کـفري، بايد که به همان خواب و رويا يکسرهاش کني. در همان خوابهاي خيانت و دروغ بايد که از خواب نپري و تاب بياوري و بايستي. در خوابي که امانات را بريده بايد بماني و اماناش را ببري. وگرنه يک روز که از خواب بيدار شوي، يکي از هماين روزها، ناگهان خواهي ديد که سيگار ِ ناشتا هم آرامات نميکند و... الفاتحه
ببين اگر ملاحظه و مدارايي هم در کار بوده که جاي زخمات را با چنگ محکم نگه داشته بودي تا قلب ِ واماندهات بيرون نيفتاده باشد، حالا خون و نکبت تمام ِ هستيات را گرفته و لازم نيست خندههاي مقاوم ِ مردانهات را بيجهت تکرار کني. تو خوردهاي لوطي، اما تو نمان. بريز بيرون، روي صورت ِ زندگي ... ملاحظه درکار نکن. ملاحظه نکن که؛ لـوطي و تگري؟؟... اين مدارا و بهروي خود نياوردن است که دارد نابودت ميکند. بـدترين چيز براي کـفري ِ چلهنشين اين است که يک دورهء تازهاي را در زندگياش آغاز کند و در پاياناش، يعني آنجايي که تصميم ميگيرد دور ِ يکسري از مسائل و يکسري از آدمها را قلم بگيرد و روحاش را نجات دهد، ميبيند که خودش هم فاحشه شده.
فاحشگي ِ مردانه توي اين دوره زمانه خيلي چيز ِ غريبي نيست. خيلي اپيدمي ِ رايج و شايعي است. اما بعد از صد سال تنهايي اگر براي ملکيادس رخ داده باشد، خيلي وصلهء نچسب و ناجوريست. هرچه هم که به تقديـر و قضا بدوبـيراه گفته باشي بازهم نميتواني خودت را تبرئه کرده باشي که تقصير از تو نبوده. اين را از هر زن ِ بـدکارهاي ميشود باور کرد اگر بگويد که محيط و بخت ِ شوماش او را به کثافت کشانده اما امکان ندارد که يک مرد توي خواب و بيدار حس ِ غارتشدگي و بـيعصمتي داشته باشد و خودش هيچ مقصر نبوده باشد. ميخواهم بگويم هيچ محيط و شرايطي نميتواند يک مرد را به انفعال و هرزگي بکشاند، پيش از آنکه خودش خواسته باشد...
حساش کن حالا، داري وارد ِ دخمه ميشوي. طوري وارد ميشوي که بازگشت ندارد. حساش ميکني لوطي؟ تـگري زدهاي روي سرتاپاي اين زندگي ...

