تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - من و تو می‏دانیم که اين تابستان کوتاه نبود، ويرا

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

من و تو می‏دانیم که اين تابستان کوتاه نبود، ويرا


اينجا کسي هست که ويرا لين را به خاطر آورد؟
ويرا را که گفت؛ دوباره ديدار خواهيم کرد،
در روزي آفتابي...؟
ويرا! ويرا!...
چه‏ات شده؟

اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..
اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..
اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..

و اما خبردار بودي که نزديک به سه دهه بعد، تفاله‏هاي پست مدرني که آنهمه ازش فرار مي‏کرديم، نرينه و مادينه در هم غلط مي‏خوردند و با آروغ مي‏خواندند؛
«تابستان کوتاه»...؟!

دارد تمام مي‏شود. تابستاني که نود درصد ساعاتي را که بيدار بودم و خواب به چشم‏ام نيامد، فقط گوش به «ویرا» مي‏دادم. سورهء آسماني «ويرا لين» که راجر واترز بيست و نه سال ِ پيش با ضجه‏هايي کودکانه تلاوت کرد. صداي اين مرد، اين تابستان به کمک‏ام آمد. همهء آن روزها که در اتاق ِ گودال مانند‏ام روي زمين افتاده بودم‏و سيگار مي‏کشيدم. همهء آن شبها که جنين‏وار در خودم مچاله شده بودم و به نقطه‏اي که در تاريکي معلوم هم نبود، خيره مانده بودم. هيچ صداي ديگري اين تابستان مرا ياري نکرد. راجر واترز رفيق است. مرد ِ همراه ِ روزهاي تخمي و جهمني. وقتي ضجه مي‏زند فقط دارد ضجه مي‏زند. فيلم بازي نمي‏کند. غم‏و درد خود ِ صداي‏اش است. غم‏و درد را به صداي‏اش اضافه نمي‏کند. صداي‏اش ذاتن خود ِ ضجه است.. ضجهء مردي که ديوارها احاطه‏اش کرده‏اند و کرمها، به سراغ‏اش آمده‏اند و مغزش را آرام مي‏خورند. رفيق است، رفيق.

ما چقدر بدبخت شده‏ايم ويرا که غم‏و درد، دوستان صميمي‏مان در پشت ِ ديوار، ياران ِ وفادار ِ معابد ِ دور از شهر، مد ِ تين‏ايجرهاي کودن و پتيارهء شهرها شده است. پشت ِ ديوارهاي خيابان‏هاي شهر، خانه‏هايي ست که عشق ِ نابخشودگان را بخود مي‏خواند. خانه‏هايي با زرق و برق ِ عالي، مملو از نورهاي کثيف که عرق را بر تن روان مي‏کند، صداي جير‏جير ِ تخت، نفس‏هاي حيواني و متعفن... مي‏داني ويرا! گاهي فکر مي‏کنم خوب وقتي از شهرها در رفتيم...
 
اين تابستان کوتاه نبود ويرا! تو و من مي دانيم داستان ِ اين سه ماه ِ طاعوني را. اول خودم را حفظ کردم. بعد پا به شهر گذاشتم و ماه ِ آخر بود که به هر دري مي زدم تا به معبد بازگردم ولی زندگي، انگار که از ما رخت بسته بود... اصول ِ معبد ِ ما از اول سخت و گنگ نبود. ما بوديم که آنها را زير ِ پا مي‏گذاشتيم و بعد، چوب‏اش را مي‏خورديم و سرخورده مي‏شديم.

تو هم شنيدي ويرا، که سالها بعد، تمام ِ فضاهاي خالي را که در شهر سراغ داشتيم، پر کرده بودند؟ شنيدي که «عشق» را هم شهري کردند؟... بعد از آن بود که معشوقه‏ها را در معبدمان «اغيار» صدا مي‏زديم.

ما مگر چه خواسته بوديم ويرا؟! قرار بود شهرهاي مدرن از لوث ِ قامت ِ ما پاک شود. قرار بود که شهر «يک‏دست» شود. ما نخاله‏هايي بوديم که پيش از آنکه با ضايعات شهري دور ريخته شويم، به زيرزمين خزيديم. چنان‏چون سراسيمه‏گاني که در بمباراني دهشتناک، راه ِ پناه‏گاه را مي‏جويند و بعد از آنکه پناه مي‏گيرند و لحظه‏اي آسوده مي‏شوند، باز سراسيمه نگاه مي‏کنند تا مگر چيزي را فراموش نکرده باشند با خود به پناه‏گاه  بياورند. چيزي را جا نگذاشته باشند...

ما عشق‏مان را در شهرها جا گذاشتيم و آمديم ويرا


[+] نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:18 PM  توسط مهدی  |