تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - هم‏این روزها زندگی‏ام را گرفت، هم‏این روزها

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

هم‏این روزها زندگی‏ام را گرفت، هم‏این روزها

#
آخرش هرطور بود کنار آمدم با اين. وقتي از در و ديوار باريد، حرف و نگاه‏ات با هم گواهي داد؛
ماندن‎ام اين‏جا خيلي موجه نبود. من از آن‏ها هستم که براي بودن و ماندن دليل مي‏خواهند. اگر دليل نيست، پس نبايد باشم.
نشستم ساک‎ام را بستم. تلفن دستي‏ام را خالي کردم. يک چيزهايي را مي‏شود زود دور ريخت،
ريختم.
يک چيزهايي هم زمان مي‏برد. شايد هم هيچ‏وقت نشود. اين مشکل من است نه تو

#
حالا صبر کن، حالا دارد يادم مي‏آيد...
حماقت محض بود بيرون آمدن‌ام. بيرون آمدن از پيلهء 27 ساله، خوردن ِ پيالهء ممنوعه؛
عشق!
حالا برو... رفتن‌ات را آخرش باور کرده‏ام. حماقت محض کرده‏ام و حالا تاوان‌اش را مي‏پردازم. قرار نيست پاي اشتباه من بايستي. تازه هميشه مردها پاي اشتباه مي‏ايستند. اين را بايد خودم حل کنم.
هميشه براي‌ات تئوري‏هاي نظامي قطار مي‏کردم؛ بدترين حالت ممکن را در نظر مي‏گيرم و براي‌اش چاره مي‏انديشم. اين‏طوري احتمال شکست صفر مي‏شود.
حالا رابطه شکست خورده...

مرد بايد به اين محک بخورد. اعتقاد خودم هم اين بود که هر مردي دست‌کم يک‏بار در زندگي‌اش بايد در لبهء پرتگاه قرار گيرد و از آنجا به‏سوي درهء عميقي معلق بماند. طوري که تنها يک شاخهء سست و کوچک او را نگه داشته باشد. من حالا در پرتگاه ِ مردانگي‌ام ميان ِ زمين و آسمان دست و پا مي‏زنم.
گفتم سربازوار و مردانه. بگذار داشته‏هاي‌ام را مرور کنم؛
عکس‏هاي تو، آهنگ‏هاي‌ات که گوش مي‏دادي. يک‏سري حرف‏هاي مکتوب توي تلفن يا آرشيو مسنجر، و يک جغد.
اين‏ها دارايي ِ من از يک «عمر» است که با‏ تو سر کردم. اين‏ها حکم ِ مهمات‌ام را دارد توي اين نبرد. هم‏آ‏ن شاخه‌اي‏ست که به‌اش آويزان شده‌ام تا زندگي‌ام را دوباره بالا بکشم.
نه!
حماقت کرده‌ام. بالخره يک‏بار رو دست خوردم. نمي‌شود. آخر‌ش اين بود تو مي‏دانستي. اين مهماتي نبود که براي اين نبرد کارساز باشد. اين شاخه‌اي نبود که نگه‌ام دارد. اين‏ها که از تو مانده، نمايندهء حضور تو اند... بيش‏تر به پائين هل‌ام مي‌دهند. من مي‌افتم،
حالا تو برو... تو رفتي!

عميقن به‏‏سوي اين حقيقت کشيده مي‌شوم که آخرش معلق مي‌مانم. يعني تا آخر ِ آخرش، پا در هوا. مثلن در تابستاني کلاغي مي‌آيد و روي سرم گند مي‏زند. يا زمستان که زير ِ برف مدفون مي‌شوم و مي‌لرزم اما در همه حال، شاخه را نگه داشته‌ام. شاخه‌اي که تو گذاشته‌اي و رفته‌اي. شاخه‌اي که مرا به‏دوزخي رهنمون کرده، معلق نگه‌ام مي‏دارد؛ ميان ِ بالا آمدن و فرو افتادن، ميان ِ مرد بودن و قافيه باختن، دقيقن جايي که نه زنده‌ام و نه مُرده... فکر ِ همه جا را کرده بودي، نه؟

با اين‏همه و با نشانه‌هايي؛ بيش‏تر به طرف ِ مردي سُر مي‌خورم. چون آخرش، يعني با همهء اين‏ها، کنار آمده‌ام که رفته‌اي. فکر مي‌کنم که مي‌شود جدايي را هم باور کرد. فقدان را، و درد را...
فکر ِ اين روزهاي‌ام اين است که مي‏شود من به کار ِ آويزان بودن‌ام برسم و يادها را به باد دهم، بادهاي هر سال را به ياد. يا تو ره‏گذري باشي که هر از گاهي نوشته‌هاي‌ام را مي‌آيي و مي‌خواني و بدون ِ رد و اثري مي‌روي.


#
احمق‏ها از جنس و گونه‏هاي مختلف‏اند. حماقت بطور واضح، يعني چشیدن ِ ذره‏ذرهء دردي که مي‏توان نکشيد. «ياغي ِ احمق» اسم ِ اين روزهاي‏ام است...
اگر هزار سال بگذرد و کالبدم زير خاک تباه شده باشد، اما روح‏ام هنوز پي ِ چيزي که تنها يک‏بار ديده‏ام پرسه خواهد زد.
بي‏راه خيـال کرده‏اي که از يادم رفته‏اي. بي‏راه خودت را به‏دور مي‏داني،
بي‏راه رفته‏اي
...
حماقت ِ دردبار كسب و كار من است. از خارش‏اش خوش‏ام مي‏آيد.
انگار که در دعواي مردانه به احتمال قوي کتک خورده باشي.
مي‏داني! از خارش‏اش خوش‏ام مي‏آيد


#
خيلي از اين دردها که اين‏جا دارم به‏خاطر ِ اين‏ست که در شهر ِ تو‏ام، در شهر ِ بي‏تو. همين روزها از اين‏جا مي‏روم. هم‏اين روزها

[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:10 PM  توسط مهدی  |