تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - رضا موتوري عاشق شد، بعد مُرد

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

رضا موتوري عاشق شد، بعد مُرد

يک سکانسي هست که زندگي مردان پسامدرن را مختل کرد...

ماشين ِ حمل زباله ايستاده است و جنازه ء رضا را در خياباني که شبيه هيچ‏کجا نيست درون ِ آن مي‏گذارند. تمام ِ اين‏نما به سرعت و در کمال خونسردي برگزار مي‏شود. آنقدر ساده و پيش‏پاافتاده که انگار اين عابران و ماشين‏هاي سواري در طول روز بارها جنازه ء سرخوردگان را در ماشين حمل زباله و در ميان ِ پس‏ماندها مي‏اندازند. بعد کيميايي به اين قصاوت هم اکتفا نمي‏کند و پس از اينکه جسد رضا را همراه با زباله‏ها مي‏برند، يک ماشين آب‏پاش هم از راه مي‏رسد و سطح خيابان را از هرگونه خون و اثري که از رضاموتوري برجاي مانده مي‏شويد و پاک مي‏کند. طوري وجودش را محو مي‏کنند که گويي هرگز اين مرد وجود نداشته. همه ء اين ماجرا و کل ِ اين سکانس با صداي ضجه ء فرهاد همراهي مي‏شود. حالا کات. تلخ‏ترين و تکان‏دهنده‏ترين سکانس تاريخ سينماي ايران اما اين نيست...


جنازه ء رضاموتوری را با زباله‏ها می‏برند

يکي از تلخ‏ترين سکانس‏هاي تاريخ سينماي ايران، سکانس درگيري بهروز وثوقي در کاباره، در فيلمِ «رضا موتوري» است.
سکانسي که مشابه آن بعدها در فيلم‏هاي زيادي تکرار شد(سعي شد که مشابه‏اش تکرار شود) اما هرگز به جاودانگي ِِ ورسيون رضاموتوري نرسيد.
روايت تکان‏دهنده ء مسعود کيميايي از طبقات فرودست اجتماعي و مرداني که در آنجا بدنيا مي‏آيند، همان‏جا سرگردان مي‏مانند و درنهايت در همان طبقه ء مصبيت‏زده جان مي‏دهند، براي هميشه در حافظه ء تاريخي سينماي ايران ثبت شد.
«رضا موتوري» داستان ِ شورانگيز مرداني بود که از چنين بودني به تنگ آمده بودند. با اجتماع‏شان درافتادند براي رسيدن به يکي از اين دو هدف:
يا تغيري در آرايش دردهاي‏شان بوجود بياورند و در نهايت راهي به طبقه‏اي ديگر بيابند،
يا اينکه بميرند!
شخصيت «رضا»  از بودن‏اش راضي نبود.  به شکل تقديري با دختري از طبقه بورژوازي پيوند مي‏خورد و براي اولين‏بار همخوابگي مي‏کند. رضا مانند روحي از دنياي مردگان به اين شهر بازگشته است. کيميايي اما واقع‏بين‏تر و بي‏رحم‏تر از آن است که روايت را در اين مسيرهاي کذب ادامه دهد. آيا خوشبخت ماندن ِ رضا موتوري خيانت به مردان ِ رانده شده از شهرها نبود؟!...
پس سکانس رويايي تمام مردان ِ ازنفس‏افتاده اين سالها، اينجا مجال ِ بروز يافت؛

داخلي – کاباره - شب

پيش از اين سکانس، همه چيز انگار عاشقانه است. رضا در خيابان‏هايي که کمي خاکستري و کمي بي‏رنگ‏اند با موتور مي‏راند و دخترک هم از پشت به او چسبيده است. از در کاباره که وارد مي‏شوند رضا هنوز ناباورانه به در و ديوار خيره مانده است. خودش خوب مي‏داند و به تماشاچي هم القا می‏شود که تمامن با اين مدرنيسم متعفن بيگانه است. با اين‏حال همه چيز را کم‏اهميت جلوه مي‏دهد. اينجا کيميايي و وثوقي به شکلي حيرت‏آور رفتار رضا را به تصوير کشيده‏اند. اين صحنه‏ها از تلاش رضا براي سرگرم‏شدن با کبريت‏ها و بي‏تفاوت نشان‏دادن ِ خود شروع مي‏شود و در طول ِ سکانس تا لحظه ء درگيري ادامه مي‏يابد. اين خصلت مردان ِ اثيري ِ گذشته بود که هرگز تحت ِ تاثير قرار نمي‏گرفتند و اگر هم اين اتفاق مي‏افتاد آن را غيرواقعي يا کم‏اهميت نشان مي‏دادند. رضا حتا در سالن دنسينگ و در حاليکه چشمان دخترک يک لحظه از تماشاي‏اش غافل نبود براي يک‏بار هم به دخترک نگاه نکرد و به بازي قمارگونه‏اش با کبريت‏ها ادامه داد. ( چه کسي از درون ِ مردي از جنس ِ رضا خبر دارد؟ براستي چه بود آن قمار ِ نفسگير براي راست ماندن کبريت ؟! )
تلخي ِ اين سکانس بخاطر نشان دادن ماهيت حقيقي شهرها بود؛ براي مردان ِ تنها و سرخورده راهي نيست تا عشق‏شان را براي خود نگه دارند. سطح شهرها پر است از رجاله‏هايي که عشق ِ نابخشودگان را مي‏دزدند...
اين را وقتي مي‏بينيم که رجاله‏ها به دخترک و درست در برابر چشمان ِ رضا پيشنهاد رقص مي‏دهند. در واقع آنها پربي‏راه هم آدرس را اشتباه نيامده‏اند و در "کاباره" که يکي از مظاهر ِ تمدن شهري‏ست، دختران دقيقن براي همين کار آمده‏اند و مردهاي همراه‏شان هم دست آموزند.
رضا موتوري در اين لحظه بخوبي تعريف مي‏شود؛ مردي در زماني اشتباهي، در مکاني که نبايد باشد و تعلقي به آن ندارد!
بنابراين نقطه ء پايان ِ سکانس، درگيري خونين و نابرابر رضا موتوري ِ تنها و بي‏کس با جماعت رقاصان ِ کاباره است. کات...
اين نما صراحتن محکوميت و محتوميت سرنوشت ِ رضا را نشان مي‏دهد. آمال و آرزوهاي رضا چندان دوامي ندارد و حقيقت خيلي زود همچون پتکي بر سرش کوبيده مي‏شود.
بعد از اين‏نما و در سکانس ِ پارک، ديگر همه چيز تمام شده است. رضاموتوري خونين و مالين افتاده است و به سرکوفت‏هاي دخترک گوش مي‏کند. دارد کار ِ رضا را احمقانه و امل‏مآبانه توصيف مي‏کند.
روياي آسودگي رضا به روشني رنگ باخته است و خودش هم تلاشي براي فرار از اين سرنوشت محتوم ندارد. يکي از مونولوگ‏هاي دردبار سينما از زبان رضا گفته مي‏شود. مونولوگي سراسر ياس و دردمندي که بطور کامل در تمسخر اين عشق ناجور به زبان مي‏آيد و به شاه‏بيت‏اش ختم مي‏شود؛
-    ... من اگه امروز دعوا نمي‏کردم... روزم شب نمي‏شد

نماهاي بعدي، مرگ و فروپاشي رضا را نشان مي‏دهد. مردي که براي گريز از دردهاي طبقه‏اش خود را به سد عظيم طبقه ء بالاتر کوبيد و به راحتي پس زده شد. مردي که با همه تقلايي که کرد تا در پايان از شهر خارج شود، آخرش در يکي از خيابان‏هاي همان شهر از پاي درآمد وجنازه‏اش را با ماشين ِ حمل ِ زباله بردند...


...به عباس قراضه بگید رضاموتوری مُرد

اما بدون ِ شک و با هيچ ترديدي سرخوردگي رضا بابت ِ روبرو شدن با واقعيت بي‏رحم شهرها، از همان دعواي کاباره آغاز شد.
در همان سالن دنس که تجدد و مدرنيسم از سر و روي‏اش بالا مي‏رفت.
[+] نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:7 AM  توسط مهدی  |