اشک هایی که پشت دروازه ء معبد می ریزم
حالام خوش نيست که اين هم بيربط با پست قبلي نيست. انگار بايد اين اتفاق افتاده باشد. اين شب ِ سياه چهقدر دوام دارد! بايد اين شب را رد کنم و اگر رد کنم ميتوانم زنده بمانم. به افکار اين چند وقت چهقدر پوزخند ميزنم. مرا چه به اين بازيها؟ گفتهاند که عاشقي شيوهء رندان بلاکش باشد. خب من هم که نه رندم و باسياست و نه بلاکش. دوره ء اينکه با دلات جلو بيايي ديگر بدجوري سر رسيده. من ِ ساده اين را ندانستم و چوباش را هم خوردم.
اين شب ِ مادر بهخطا گويي انگار نميخواهد به صبح برسد. ويرانام و زخمي. زد و رفت. حتا خنجرش را با خود نبرد،
حالا بايد از اول شروع کنم. بايد بازگردم به معبد ممنوعه. تو را به خدا در را باز کنيد. خستهام و زخمي. خب ميدانم که نبايد اينجا را ترک ميکردم. اصلا مرا چه به اين بازيها. بهخدا خون زيادي از من گرفت. زخم دارم و هنوز هم ميرود زندگيام از اين رگها...
باز کنيد دروازه ء اين معبد را بهروي اين کودک شلاقخورده که پشيمان است و خونين. بس نيست اين تاوان که پرداختم؟
خرابام و ويران. چه نقشهها ريخته بودم و چه مصائبي بر من نازل شد. با چه روياهايي خوش بودم و چه واقعيتي بر سرم کوبيده شد. راه دهيد مرا که به جاي ديگري راه ندارم. راه دهيد که ويرانام
آنهمه رويا و عشق بايد به چنين منجلابي از نکبت و جنون منتهي شده باشد. آري بايد. يکسري مناسبات حسابگرانه در شهر رايج است که نابخشودگان را به آن راه نيست. عاشقي، رفتن ِ راه ِ بي پايان است. هر که رفت از او خبر باز نيامد و آنان که در پياش رفتند ساکن شهر سنگستان شدند
باز کنيد که يک سينه درد دارم و غصه. داغ اين زخم براي ابد مرا کفايت ميکند. چه تاواني بيشتر از اين بايد دهم؟ اينبار آمدهام که بمانم و بياسايم. چيزها بر روي زمين ديدم که روحام را افسرد و خوشانيد. دانستهام که براي راندهگان رفتن از معبد جایز نيست. من اين اشتباه مرگبار را مرتکب شدم و حالا پي روح ِ گمشدهام به اجتماع اساطيري شمايان بازآمدهام. باز کنيد تا برايتان از طعم خنجر و زهر بگويم. باز کنيد تا داستان عهدهاي شکسته و پيمانهاي بر باد را تعريف کنم. از من بشنويد و در معبد بمانيد. از من بشنويد که آنقدر زخم خورد تا روئينتن شد. نشان اين زخمها را اما تا ابد بر دل خواهم داشت. باز کنيد که يک سينه درد دارم
اين شب ِ مادر بهخطا گويي انگار نميخواهد به صبح برسد. ويرانام و زخمي. زد و رفت. حتا خنجرش را با خود نبرد،
حالا بايد از اول شروع کنم. بايد بازگردم به معبد ممنوعه. تو را به خدا در را باز کنيد. خستهام و زخمي. خب ميدانم که نبايد اينجا را ترک ميکردم. اصلا مرا چه به اين بازيها. بهخدا خون زيادي از من گرفت. زخم دارم و هنوز هم ميرود زندگيام از اين رگها...
باز کنيد دروازه ء اين معبد را بهروي اين کودک شلاقخورده که پشيمان است و خونين. بس نيست اين تاوان که پرداختم؟
خرابام و ويران. چه نقشهها ريخته بودم و چه مصائبي بر من نازل شد. با چه روياهايي خوش بودم و چه واقعيتي بر سرم کوبيده شد. راه دهيد مرا که به جاي ديگري راه ندارم. راه دهيد که ويرانام
آنهمه رويا و عشق بايد به چنين منجلابي از نکبت و جنون منتهي شده باشد. آري بايد. يکسري مناسبات حسابگرانه در شهر رايج است که نابخشودگان را به آن راه نيست. عاشقي، رفتن ِ راه ِ بي پايان است. هر که رفت از او خبر باز نيامد و آنان که در پياش رفتند ساکن شهر سنگستان شدند
باز کنيد که يک سينه درد دارم و غصه. داغ اين زخم براي ابد مرا کفايت ميکند. چه تاواني بيشتر از اين بايد دهم؟ اينبار آمدهام که بمانم و بياسايم. چيزها بر روي زمين ديدم که روحام را افسرد و خوشانيد. دانستهام که براي راندهگان رفتن از معبد جایز نيست. من اين اشتباه مرگبار را مرتکب شدم و حالا پي روح ِ گمشدهام به اجتماع اساطيري شمايان بازآمدهام. باز کنيد تا برايتان از طعم خنجر و زهر بگويم. باز کنيد تا داستان عهدهاي شکسته و پيمانهاي بر باد را تعريف کنم. از من بشنويد و در معبد بمانيد. از من بشنويد که آنقدر زخم خورد تا روئينتن شد. نشان اين زخمها را اما تا ابد بر دل خواهم داشت. باز کنيد که يک سينه درد دارم
...

[+] نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:4 PM  توسط مهدی

