تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - اشک هایی که پشت دروازه ء معبد می ریزم

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

اشک هایی که پشت دروازه ء معبد می ریزم

حال‏ام خوش نيست که اين هم بي‏ربط با پست قبلي نيست. انگار بايد اين اتفاق افتاده باشد. اين شب ِ سياه چه‏قدر دوام دارد! بايد اين شب را رد کنم و اگر رد کنم مي‎توانم زنده بمانم. به افکار اين چند وقت چه‏قدر پوزخند مي‏زنم. مرا چه به اين بازي‏ها؟ گفته‏اند که عاشقي شيوهء رندان بلاکش باشد. خب من هم که نه رندم و باسياست و نه بلاکش. دوره ء اينکه با دل‏ات جلو بيايي ديگر بدجوري سر رسيده. من ِ ساده اين را ندانستم و چوب‏اش را هم خوردم.
اين شب ِ مادر به‏خطا گويي انگار نمي‏خواهد به صبح برسد. ويران‏ام و زخمي. زد و رفت. حتا خنجرش را با خود نبرد،
حالا بايد از اول شروع کنم. بايد بازگردم به معبد ممنوعه. تو را به خدا در را باز کنيد. خسته‏ام و زخمي. خب مي‏دانم که نبايد اين‏جا را ترک مي‏کردم. اصلا مرا چه به اين بازي‏ها. به‏خدا خون زيادي از من گرفت. زخم دارم و هنوز هم مي‏رود زندگي‏ام از اين رگها...
باز کنيد دروازه ء اين معبد را به‏روي اين کودک شلاق‏خورده که پشيمان است و خونين. بس نيست اين تاوان که پرداختم؟
خراب‏ام و ويران. چه نقشه‏ها ريخته بودم و چه مصائبي بر من نازل شد. با چه روياهايي خوش بودم و چه واقعيتي بر سرم کوبيده شد. راه دهيد مرا که به جاي ديگري راه ندارم. راه دهيد که ويران‏ام
آن‏همه رويا و عشق بايد به چنين منجلابي از نکبت و جنون منتهي شده باشد. آري بايد. يکسري مناسبات حساب‏گرانه در شهر رايج است که نابخشودگان را به آن راه نيست. عاشقي، رفتن ِ راه ِ بي پايان است. هر که رفت از او خبر باز نيامد و آنان که در پي‏اش رفتند ساکن شهر سنگستان شدند
باز کنيد که يک سينه درد دارم و غصه. داغ اين زخم براي ابد مرا کفايت مي‏کند. چه تاواني بي‏شتر از اين بايد دهم؟ اين‏بار آمده‏ام که بمانم و بياسايم. چيزها بر روي زمين ديدم که روح‏ام را افسرد و خوشانيد. دانسته‏ام که براي رانده‏گان رفتن از معبد جایز نيست. من اين اشتباه مرگ‏بار را مرتکب شدم و حالا پي روح ِ گم‏شده‏ام به اجتماع اساطيري شمايان بازآمده‏ام. باز کنيد تا براي‏تان از طعم خنجر و زهر بگويم. باز کنيد تا داستان عهدهاي شکسته و پيمان‏هاي بر باد را تعريف کنم. از من بشنويد و در معبد بمانيد. از من بشنويد که آن‏قدر زخم خورد تا روئين‏تن شد. نشان اين زخم‏ها را اما تا ابد بر دل خواهم داشت. باز کنيد که يک سينه درد دارم

...


[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:4 PM  توسط مهدی