تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش - پیش از قضاوت تاریخ، خود را نقد کنیم

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

پیش از قضاوت تاریخ، خود را نقد کنیم

دعوای بی‏حاصل ِ نسل ِ ازنفس‏افتاده (متولدین دهه‏های 50 و 60)

 مشکل این نسل، آرمان ِنداشته است

 در روزهای گذشته بحث تازه و در عین‏حال عجیبی در فضای وب انتشار یافته و افراد زیادی را (دست‏کم متولدین دهه‏های 50 و 60) را درگیر خود کرده‏ست. ماجرا از آنجا آغاز شد که وبلاگ خوابگرد از جبههء پنجاه با پستی چند خطی که حالا دیگر همه آن را خوانده‏اند به متولدین دهه 60 اعلام جنگ کرد! این تهاجم با استقبال و حمایت هم‏دوره‏های ایشان مواجه شد. خیلی زود وبلاگ‏های بچه‏های 60 واکنش نشان دادند و در اندک زمانی به لطف تکنولوژی و امکانات دنیای مجازی به‏صورت خودجوش! در برابر بچه‏های سال بالائی صف‏آرایی کردند. در روزهای گذشته دو طرف به تقویت جبهه خود پرداخته‏اند و حالا زمانی‏ست که تبادل آتش سنگینی در خطوط مقدم برقرار است. متاسفانه سوالی که در این چند روز و در این بگومگوهای بی‏فایده هیچ‏کس از خود نپرسیده این‏ست که اصولا دعوا بر سر چیست؟!

 درواقع ما با پدیده‏ای به‏نام ِ اختلاف نسل‏ها و حتا نزاع آن‏ها از قبل آشنایی داریم اما این ماجرا به هیچ‏وجه در این رده جای نمی‏گیرد. اختلاف نسل‏ها که در این زمانه در بیش‏تر خانواده‏ها و نه فقط در ایران وجود دارد در بسیاری از موارد از اختلاف‏نظر پدر و مادر با فرزندان جوان‏شان (نسل جدید) ناشی شده است. در حالی‏که اختلاف سنی متولدین دهه 50 با شصتی‏ها به اندازه‏ای نیست که در خانواده‏ای نقش پدر یا مادر آنها را داشته باشند. حتا می‏خواهم بگویم در بسیاری از اکیپ‏ها و حلقه‏های رفاقت از دهه 50 و 60 توامان حضور دارند. متولدین دهه 50 برای شصتی‏ها حداکثر به‏عنوان یک برادر یا خواهر بزرگ‏تر یا یک سال بالائی در دانشگاه یا دیگر محیط‏های اجتماعی و در کل به‏عنوان «یک بزرگتر نه‏چندان دنیا دیده‏تر اما شایسته احترام» مطرح هستند. می‏بینید که نسبت این دو نسل اصلا" نسبتی نیست که شامل بحث اختلاف نسل‏ها و و تقابل ساختاری میان دو نسل شود. شاید من که دقیقا در مرز میان این دو نسل واقع شده‏ام (1360) و تعلق یک‏سانی نسبت به هر دو دارم بتوانم نگاه منصفانه‏تر و منطقی‏تری نسبت به جریان داشته باشم. 

این بحث در روزهای اخیر به مسیر ناخوشایندی هدایت شده و متاسفانه در بعضی موارد کار به توهین و تخریب شخصیت رسیده. به هر جهت چیزی که ارزشمند است منطقی حرف زدن است وگرنه گوش‏ها را گرفتن و فحاشی کردن کار ساده‏ای‏ست. 

گمان من این‏ست که به جای این بحث فرسایشی و بی‏فایده باید به ریشه‏یابی آرمان‏گریزی در نسل‏های تازه پرداخت. این یک بحث کلی‏ست و علی‏رقم نظریات مدعیان، متولدین دهه 50 هم نسبت به نسل قبل از خود تغیر معیار داشته‏اند. تغیر معیار یک سیر طبیعی‏ست و هر نسل نسبت به نسل پیش از خود نگاهی متفاوت به دنیا دارد. اما چیزی که طبیعی نیست آرمان‏گریزی و باری به هر جهت سپری کردن زندگی‏ست که به‏عنوان یک بیماری نگران‏کننده در نسل جوان امروز شایع شده و این اپیدمی غم‏انگیز با هیچ دلیل و بهانه‏ای هم قابل توضیح و توجیه نیست. هر کدام از ما بی‏آید نسلهای گذشته - نه الزاما" دهه 50! - را با دیدی منصفانه بررسی کند. در واقع نسل قبل از ما نسلی خود ساخته و دارای اعتماد به نفس بود. نسلی آرمان‏گرا که برای‏اش مهم بود چه‏گونه زندگی کند و حتا چه‏طور مردن و خوب مردن هم برای‏اش ارج و قرب داشت. برای این نسل اهمیت داشت که روی پاهای خودش بایستد و به هیچ خار و خسی تکیه نکند. یکی از بزرگ‏ترین دغدغه‏های‏اش این بود که ایستاده هم بمیرد. مرام و معرفت واژگان کلیدی‏اش بود. اسم رمز این نسل رفاقت بود. وشدیدا" اصرار داشت که با معرفت و رو راست باشد و این‏ها عادت مقدس‏اش بود. شاخصه‏های این نسل به شکل بارزی در آثار کیمیایی ثبت شده‏ست. کیمیایی بزرگ خود بازمانده عزیز نسلی‏ست که مردانه برسر آرمان‏اش ایستاد و بهای‏اش را هم پذیرفت. نسلی اساطیری که در اهداف حیاتی‏اش ایده‏آل‏خواه بود. برای به چنگ آوردن ایده‏آل‏اش می‏جنگید و مرگ را هم با همهء آن معانی و تعاریف هولناکی که برای نسل سر خورده ء ما دارد به چالش می‏کشید. نسلی با شهامت که برای نخستین‏بار اعتراض کرد و آن‏قدر مایه داشت که در فضایی بسته و مسخ شده یخ نزند و بغض‏اش را فرو نخورد، فریاد بزند. در دنیایی که کیمیایی و مخاطبان‏اش عاشقانه در آن به‏سر می‏برند و یک لحظه هم حاضر نیستند آن‏را با زرق‏وبرق این اجتماع انسانی بی‏آرمان, این جامعهء تروتمیز ِ اتو کشیدهء مدرن عوض کنند و تاکید هم دارند که بدون توجه به کنایه‏ها و حتا تمسخر «اکثریت» ِ مسخ‏شده و رخوت‏زده، در این دنیا غوطه‏ور باشند ترسیدن و حرف را قورت‏دادن و لب فروبستن جائی ندارد. دیدن و نگفتن در قاموس‏شان نمی‏گنجد. رجوع کنید به فیلم ساختارشکن «رضاموتوری» و سکانس ِ پارک که بعد از دعوای مردانهء رضا در کاباره می‏گذرد. آن‏جا که رضا در جواب دخترک که غیرت و اعتقادات او را کهنه‏شده و امل‏مآبانه می‏داند می‏گوید:

تو چی می‏دونی؟! من اگه اون‏جا دعوا نمی‏کردم روزم شب نمی‏شد...

این نسل درست و به‏موقع شعار می‏دهد و شعار دادن‏اش هم اصلا بد نیست چون هم‏آن لحظه که شعار می‏دهد دارد به آن عمل هم می‏کند و حقیقتا" برای‏اش یک مانیفست است. تمام آثار کیمیایی لبالب پر است از این ارجاعات و مفاهیم والا و مقدس.

 این نسل با وجود فاصله دور و درازی که با جوان امروزی دارد و برای این فاصله و توفیرداشتن زحمت کشیده و بهای هنگفتی را هم پرداخت کرده است اما خودخواه نیست و نسل امروز را با همهء بی هویتی‏ها و تنبلی‏های‏اش که به‏دنبال اعتراض و حتا ایجاد سوال نمی‏رود به‏سوی خود فرا می‏خواند . دلسوزانه و مسئولانه  بر سر این نسل آرمان‏گریز ِ راحت‏طلب که مگر شکست و سرخوردگی نصیبی نداشته است  فریاد می‏زند تا به‏خود بی‏آیند و لازم باشد توی گوش‏اش هم می‏زند تا در این زمستان و یخبندان خواب‏اش نبرد که اگر ببرد فاتحه‏اش خوانده است. به هم‏این خاطرست که در میان نسل درجازدهء امروزی تنها همان گروه «اقلیت» که آرمان‏گرا هستند در صف مخاطبان و رهروان کیمیایی بزرگ جای می‏گیرند. نوستالژی این اقلیت مرور آرمان‏های مترقی نسل گذشته است چرا که به تلخی دریافته است که ظرف اندیشه‏اش ترک برداشته، و خالی‏ست.

یادم آمد که در روزهای بعد از مرگ جان‏گداز فرهاد که برحسب ِ روال مرسوم جامعه و زمانه پلید ما که من دیگر یقین یافته‏ام نخبه می‏کشد و فرصت می‏سوزد و مرده‏پرست است، بازار مرثیه‏سرایی و مجیزگفتن داغ بود. در میان آن‏همه مقالات و مطالب منتشر شده یکی هم یادداشتی بود که از زاویه‏ای بکر به فاجعهء مرگ فرهاد نگریسته بود و آن را اتفاق مبارکی برای نسل رخوت‏زدهء ما دانسته بود.  نویسنده عقیده داشت که با مرگ غول‏ها و بزرگان آرمان‏ساز و با توجه به این‏که این خدایان در نسل ِ رو به انحطاط و زوال ما جای‏گزینی ندارند،  بار سنگین اندیشیدن و پرسیدن و آرمان‏جویی از دوش این رهبران اسطوره‏ای و دست‏نیافتنی به روی شانه‏های ردیفی از میان‏مایگان منتقل خواهد شد و آنان را به حرکت وامی‏دارد. برای نمونه مثال آورده بود که در نسل گذشته فروغ فرخزاد مقصد و مقصود دختران ایران بود اما در دوره کنونی هر دختر ایرانی به دنبال این‏ست که خود یک فروغ باشد.

 این تئوری تازه اما که در این‏سال‏ها مرگ اساطیر و بزرگ‏مردان معاصر را برای من تحمل‏پذیر می‏نمود نه تنها بازخورد مورد نظر را در نسل آرمان‏گریز و مسئولیت‏ناپذیر ما به‏همراه نداشت بل‏که سال‏به‏سال فاصلهء این اکثریت الکی خوش را با آن اقلیت مسئول و معترض بیش‏تر کرد. سخت‏ترین لحظات و دقایق ِ زندگی ِ من اوقاتی‏ست که با خود می‏اندیشم : ما به کجا می‏رویم؟! سرانجام این روزمرگی و بی‏آرمانی که اکثریت نسل آینده‏ساز ما را در مرداب و تعفن فرو برده است به کدام نقطه تاریک و دهشتناکی ختم خواهد شد؟!

باری! ما (پنجاهی‏ها و شصتی‏ها) در حقیقت یک نسل هستیم. شاید هر گروه در مواردی که این چند روز نوشته‏اند برتری‏هایی بر دیگری داشته باشند اما درنهایت و دربرابر نسل اساطیری گذشته زبان‏مان لکنت می‏گیرد. چند درصد از نسل ما به آرمان‏های رضا موتوری وفادار مانده است؟!

جنازهء رضاموتوری را با ماشین ِ حمل‏زباله بردند

 پرونده این بحث مهم در روزهای آینده هم‏چنان باز خواهد بود.

:: لینک‏های مرتبط:

سید رضا شکرالهی : دهه شستی ها (قسمت یک و نیم)
حمیدرضا علاقه‏بند :
سید جان، مشکل دهه شستی‌ها، معرفتِ نداشته است
جلال سمیعی : سید جان بی خیال تربیت ما شو
فواد : ما دهه شصتی های لعنتی
فائزه امیری : دهه پنجولی ها
آقای تایمز : دهه شستی ها
احسان مصلحی : نسل تو به فکر گم کردن من, نسل من به فکر پروانه شدن!
جلال افشار : ما شصتی ها به متلک عادت کرده ایم
هومان : وای از دست این دهه هفتادی ها
مریم مهتدی : خودزنی دست جمعی ما دهه ی شصتی ها
محسن هادیان پور : این هنوز از نتایج سحر است
امید محدث : دهه شصتی ها, قربانی اند, باور کن
رضا هاشمی : آینده سازان
زابغر : من هم می خواهم مثل نفر آخر 60 باشم نه شست!
بدون نام : گناه ما نبود...
پدرام رضایی زاده : داستان ما
دکتر مزیدی : دهه 50 یا دهه 60 ؟
حجت : ما دهه شصتی ها
آروین : نسلی که دلش به هیچ چیز خوش نیست
زادمهر : برای دهه پنجاهی ها دو طرف سکه همیشه خط است
وهم سبز : no holly sorrow, no tomorrow
silent land : دهه 60 ها
سیم آخر : اعترافات یک دایناسور
روز آنلاین : نزاع بین نسلی؛ دهه شصتی ها و پنجاهی ها
سید رضا شکرالهی : دهه شستی ها (قسمت یک و هفتاد و پنج صدم)
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:52 AM  توسط مهدی  |