پیش از قضاوت تاریخ، خود را نقد کنیم
دعوای بیحاصل ِ نسل ِ ازنفسافتاده (متولدین دهههای 50 و 60)
مشکل این نسل، آرمان ِنداشته است
در روزهای گذشته بحث تازه و در عینحال عجیبی در فضای وب انتشار یافته و افراد زیادی را (دستکم متولدین دهههای 50 و 60) را درگیر خود کردهست. ماجرا از آنجا آغاز شد که وبلاگ خوابگرد از جبههء پنجاه با پستی چند خطی که حالا دیگر همه آن را خواندهاند به متولدین دهه 60 اعلام جنگ کرد! این تهاجم با استقبال و حمایت همدورههای ایشان مواجه شد. خیلی زود وبلاگهای بچههای 60 واکنش نشان دادند و در اندک زمانی به لطف تکنولوژی و امکانات دنیای مجازی بهصورت خودجوش! در برابر بچههای سال بالائی صفآرایی کردند. در روزهای گذشته دو طرف به تقویت جبهه خود پرداختهاند و حالا زمانیست که تبادل آتش سنگینی در خطوط مقدم برقرار است. متاسفانه سوالی که در این چند روز و در این بگومگوهای بیفایده هیچکس از خود نپرسیده اینست که اصولا دعوا بر سر چیست؟!
این بحث در روزهای اخیر به مسیر ناخوشایندی هدایت شده و متاسفانه در بعضی موارد کار به توهین و تخریب شخصیت رسیده. به هر جهت چیزی که ارزشمند است منطقی حرف زدن است وگرنه گوشها را گرفتن و فحاشی کردن کار سادهایست.
گمان من اینست که به جای این بحث فرسایشی و بیفایده باید به ریشهیابی آرمانگریزی در نسلهای تازه پرداخت. این یک بحث کلیست و علیرقم نظریات مدعیان، متولدین دهه 50 هم نسبت به نسل قبل از خود تغیر معیار داشتهاند. تغیر معیار یک سیر طبیعیست و هر نسل نسبت به نسل پیش از خود نگاهی متفاوت به دنیا دارد. اما چیزی که طبیعی نیست آرمانگریزی و باری به هر جهت سپری کردن زندگیست که بهعنوان یک بیماری نگرانکننده در نسل جوان امروز شایع شده و این اپیدمی غمانگیز با هیچ دلیل و بهانهای هم قابل توضیح و توجیه نیست. هر کدام از ما بیآید نسلهای گذشته - نه الزاما" دهه 50! - را با دیدی منصفانه بررسی کند. در واقع نسل قبل از ما نسلی خود ساخته و دارای اعتماد به نفس بود. نسلی آرمانگرا که برایاش مهم بود چهگونه زندگی کند و حتا چهطور مردن و خوب مردن هم برایاش ارج و قرب داشت. برای این نسل اهمیت داشت که روی پاهای خودش بایستد و به هیچ خار و خسی تکیه نکند. یکی از بزرگترین دغدغههایاش این بود که ایستاده هم بمیرد. مرام و معرفت واژگان کلیدیاش بود. اسم رمز این نسل رفاقت بود. وشدیدا" اصرار داشت که با معرفت و رو راست باشد و اینها عادت مقدساش بود. شاخصههای این نسل به شکل بارزی در آثار کیمیایی ثبت شدهست. کیمیایی بزرگ خود بازمانده عزیز نسلیست که مردانه برسر آرماناش ایستاد و بهایاش را هم پذیرفت. نسلی اساطیری که در اهداف حیاتیاش ایدهآلخواه بود. برای به چنگ آوردن ایدهآلاش میجنگید و مرگ را هم با همهء آن معانی و تعاریف هولناکی که برای نسل سر خورده ء ما دارد به چالش میکشید. نسلی با شهامت که برای نخستینبار اعتراض کرد و آنقدر مایه داشت که در فضایی بسته و مسخ شده یخ نزند و بغضاش را فرو نخورد، فریاد بزند. در دنیایی که کیمیایی و مخاطباناش عاشقانه در آن بهسر میبرند و یک لحظه هم حاضر نیستند آنرا با زرقوبرق این اجتماع انسانی بیآرمان, این جامعهء تروتمیز ِ اتو کشیدهء مدرن عوض کنند و تاکید هم دارند که بدون توجه به کنایهها و حتا تمسخر «اکثریت» ِ مسخشده و رخوتزده، در این دنیا غوطهور باشند ترسیدن و حرف را قورتدادن و لب فروبستن جائی ندارد. دیدن و نگفتن در قاموسشان نمیگنجد. رجوع کنید به فیلم ساختارشکن «رضاموتوری» و سکانس ِ پارک که بعد از دعوای مردانهء رضا در کاباره میگذرد. آنجا که رضا در جواب دخترک که غیرت و اعتقادات او را کهنهشده و املمآبانه میداند میگوید:
تو چی میدونی؟! من اگه اونجا دعوا نمیکردم روزم شب نمیشد...
این نسل درست و بهموقع شعار میدهد و شعار دادناش هم اصلا بد نیست چون همآن لحظه که شعار میدهد دارد به آن عمل هم میکند و حقیقتا" برایاش یک مانیفست است. تمام آثار کیمیایی لبالب پر است از این ارجاعات و مفاهیم والا و مقدس.
این نسل با وجود فاصله دور و درازی که با جوان امروزی دارد و برای این فاصله و توفیرداشتن زحمت کشیده و بهای هنگفتی را هم پرداخت کرده است اما خودخواه نیست و نسل امروز را با همهء بی هویتیها و تنبلیهایاش که بهدنبال اعتراض و حتا ایجاد سوال نمیرود بهسوی خود فرا میخواند . دلسوزانه و مسئولانه بر سر این نسل آرمانگریز ِ راحتطلب که مگر شکست و سرخوردگی نصیبی نداشته است فریاد میزند تا بهخود بیآیند و لازم باشد توی گوشاش هم میزند تا در این زمستان و یخبندان خواباش نبرد که اگر ببرد فاتحهاش خوانده است. به هماین خاطرست که در میان نسل درجازدهء امروزی تنها همان گروه «اقلیت» که آرمانگرا هستند در صف مخاطبان و رهروان کیمیایی بزرگ جای میگیرند. نوستالژی این اقلیت مرور آرمانهای مترقی نسل گذشته است چرا که به تلخی دریافته است که ظرف اندیشهاش ترک برداشته، و خالیست.

یادم آمد که در روزهای بعد از مرگ جانگداز فرهاد که برحسب ِ روال مرسوم جامعه و زمانه پلید ما که من دیگر یقین یافتهام نخبه میکشد و فرصت میسوزد و مردهپرست است، بازار مرثیهسرایی و مجیزگفتن داغ بود. در میان آنهمه مقالات و مطالب منتشر شده یکی هم یادداشتی بود که از زاویهای بکر به فاجعهء مرگ فرهاد نگریسته بود و آن را اتفاق مبارکی برای نسل رخوتزدهء ما دانسته بود. نویسنده عقیده داشت که با مرگ غولها و بزرگان آرمانساز و با توجه به اینکه این خدایان در نسل ِ رو به انحطاط و زوال ما جایگزینی ندارند، بار سنگین اندیشیدن و پرسیدن و آرمانجویی از دوش این رهبران اسطورهای و دستنیافتنی به روی شانههای ردیفی از میانمایگان منتقل خواهد شد و آنان را به حرکت وامیدارد. برای نمونه مثال آورده بود که در نسل گذشته فروغ فرخزاد مقصد و مقصود دختران ایران بود اما در دوره کنونی هر دختر ایرانی به دنبال اینست که خود یک فروغ باشد.
این تئوری تازه اما که در اینسالها مرگ اساطیر و بزرگمردان معاصر را برای من تحملپذیر مینمود نه تنها بازخورد مورد نظر را در نسل آرمانگریز و مسئولیتناپذیر ما بههمراه نداشت بلکه سالبهسال فاصلهء این اکثریت الکی خوش را با آن اقلیت مسئول و معترض بیشتر کرد. سختترین لحظات و دقایق ِ زندگی ِ من اوقاتیست که با خود میاندیشم : ما به کجا میرویم؟! سرانجام این روزمرگی و بیآرمانی که اکثریت نسل آیندهساز ما را در مرداب و تعفن فرو برده است به کدام نقطه تاریک و دهشتناکی ختم خواهد شد؟!
باری! ما (پنجاهیها و شصتیها) در حقیقت یک نسل هستیم. شاید هر گروه در مواردی که این چند روز نوشتهاند برتریهایی بر دیگری داشته باشند اما درنهایت و دربرابر نسل اساطیری گذشته زبانمان لکنت میگیرد. چند درصد از نسل ما به آرمانهای رضا موتوری وفادار مانده است؟!

جنازهء رضاموتوری را با ماشین ِ حملزباله بردند
پرونده این بحث مهم در روزهای آینده همچنان باز خواهد بود.
:: لینکهای مرتبط:
سید رضا شکرالهی : دهه شستی ها (قسمت یک و نیم)حمیدرضا علاقهبند : سید جان، مشکل دهه شستیها، معرفتِ نداشته است
جلال سمیعی : سید جان بی خیال تربیت ما شو
فواد : ما دهه شصتی های لعنتی
فائزه امیری : دهه پنجولی ها
آقای تایمز : دهه شستی ها
احسان مصلحی : نسل تو به فکر گم کردن من, نسل من به فکر پروانه شدن!
جلال افشار : ما شصتی ها به متلک عادت کرده ایم
هومان : وای از دست این دهه هفتادی ها
مریم مهتدی : خودزنی دست جمعی ما دهه ی شصتی ها
محسن هادیان پور : این هنوز از نتایج سحر است
امید محدث : دهه شصتی ها, قربانی اند, باور کن
رضا هاشمی : آینده سازان
زابغر : من هم می خواهم مثل نفر آخر 60 باشم نه شست!
بدون نام : گناه ما نبود...
پدرام رضایی زاده : داستان ما
دکتر مزیدی : دهه 50 یا دهه 60 ؟
حجت : ما دهه شصتی ها
آروین : نسلی که دلش به هیچ چیز خوش نیست
زادمهر : برای دهه پنجاهی ها دو طرف سکه همیشه خط است
وهم سبز : no holly sorrow, no tomorrow
silent land : دهه 60 ها
سیم آخر : اعترافات یک دایناسور
روز آنلاین : نزاع بین نسلی؛ دهه شصتی ها و پنجاهی ها
سید رضا شکرالهی : دهه شستی ها (قسمت یک و هفتاد و پنج صدم)

