اگه میتونی غلطهای این پست را پیدا کن
نه! مردهایی که از شهرها جان به در بردند، چیزی برای « درز گرفتن » ندارند *
یک پست اجباری


مساله بسیار شگفتآور نحوه برخورد غیرمنطقی و پر از عصبانیت ایشان، با یک مطلب انتقادی و پرسشگرانه است. من فقط به این فکر میکنم که ؛
- پس کجا رفت آن شعارهای دلنشین و پرزرقوبرقی که جنبش به اصطلاح فمینیسم درباره آزادیهای مترقی و تبادلآرا و حق بیان برای مخالفین و اقلیت مطرح میکند؟!
- چگونه است که اینان خطوط آزادی را برای خود چنان و تا آنجا ترسیم میکنند که حق وقایعنگاری پیرامون روابط جنسی خصوصی، اصلاح موی زائد واژن و توصیف فردی که آنها را به ارگاسم جنسی رسانده است را برای خود محفوظ میدانند، اما برای دیگران کوچکترین حقی و فضایی برای مخالفت یا نقد باقی نمیگذارند؟!
- آیا این عرف جریان وبلاگنویسی فمینیستی است که کوچکترین نقدی را تاب نیاورند و با جنجال و حاشیه سازی به محاق برده و محکوم کنند؟!...
از آن شب من به هماین حالم و این تناقض و منفعتطلبی در آزادی بیانی که اینان از آن دم میزنند، رهایام نمیکند.
مسائل مهم و «بدیهی» اندر احوالات وبلاگنویسی
پینوشت :

پی نوشت 2 :
* عنوان اول این مطلب « فاشیسم مدرن یا همان فمینیسم مترقی » بود که با ملاحظاتی تغیر کرد
پینوشتهای پست ِ پیشین آنقدر زیاد شد که خودش یک پست تازه میطلبید! البته من بیتقصیرم و ادامه یافتن این بحث در پست تازه مرهون تلاشهای دوستان ملالغتی وبلاگستان است که بحث و هیاهو بر سر املای کلمات را جایگزین تبادلنظر محتوایی و بنیادین بر روی موضوع اصلی بحث کردهاند. تاکنون بهیاد ندارم که برای پاسخگویی به پست بلاگ دیگر یا درباره یک کامنت خوانندهها، مطلب جدیدی نوشته باشم و مثلا درصدد پاسخگویی برآیم، اما برداشت ِ منتشرشده چارهای برای من باقی نگذاشت و از اینرو باید بگویم که این پست به من تحمیل شد و چنین جوابیههایی اساسا با روحیات نویسنده منافات دارد. این مطلب تنها در پاسخ به پیشنهاد بی شرمانهایست که به من شده تا «بحث را درز بگیرم» و با جریان قدرت روی زمین در نیفتم...
چند شب پیش که کامنتباکس وبلاگ را گشودم تا لحظاتی تنها به نظرات خیره مانده بودم. بطور خاص خانم فرهنگدوستی که اخیرا از روابط جنسیشان به تفصیل نوشتهاند لطف کرده بودند و 2-3 مورد غلط املایی مطالب وبلاگ را تذکر داده بودند، اما چیزی از نظرشان در مورد خود مطلب ننوشتهاند. که من نمیدانم به معنای تایید محتوای مطلب است یا مصداق اینکه « حرف حساب جواب ندارد » یا مورد سومی که حتما خودشان میدانند!
تمام پاسخی که ایشان به این مطلب نسبتا طولانی نوشتهاند این است که ؛
«عوالم» جمع مکسر عربیست و جمع عالم و شما اینقدر بیسوادید که آن را «اوالم» نوشتهاید!
خیره ماندن من به کامنتها از همین بود که ایشان از خواندن این مطلب ِ بلندبالا که بخش ِ کوچکی از آنهم در نقد تختخوابنویسیهای اخیر بود فقط همین به ذهنشان رسیده بود و به عنوان کسی که موافق این جریان هستند و در طیف ِ اولین وبلاگهایی بودند که به این بحث دامن زدند، اصلا وارد موضوع اصلی بحث نشده بودند! ...
من در ابتدا مساله را به شوخی برگزار کردم و حتی در پای همان کامنت نسبتا توهینآمیزشان نوشتم که؛ بله، شما درست فهمیدید! جمع مکسرش که جمع مکسر است، اما جمع مکسر «الم» به معنی «درد» و یعنی «دردها»...!!! بعد هم در اعتراض به «بد خواندن مطلبم» آن 2 واژه را برجسته کردم! چند دقیقه بعد ایشان که گویا قوه دریافت طنز و کنایهشان به اندازه استعدادشان در بهداشت ِ جسم و روان نیست مساله را بهصورت کاملا جدی برداشت کرده و در پستی شتابزده و سراسر بغض و عصبانیت در بلاگ فرهنگی و آموزشیشان، عمومی نمودند. واقعا مانده بودم که عصبانیت و خشم ایشان بخاطر یک مطلب بیشتر فرهنگی که کمی هم به این بحث پورنونویسیهای اخیر سرک کشیده، بوده است یا به خاطر آن دو غلط دیکتهای؟!!
بهر حال ایشان اصرار داشتند که این بابا (من!) چون در استنباط یا تایپ این دو کلمه اشتباه کرده پس بدون شک بیسواد و احمق است و حق اظهارنظر در مورد هیچ چیز را ندارد! بعد در بلاگشان فراخوان هم صادر کرده بودند که بروید ببینید این دارد همه چیز ما را زیر سوال میبرد و کم مانده بگوید پستمدرنیسم خر است! ( بماند که ما از حالا پی یک سوراخی میگشتیم تا دست کسی از این فراخوان به ما نرسد! )
تمام پاسخی که ایشان به این مطلب نسبتا طولانی نوشتهاند این است که ؛
«عوالم» جمع مکسر عربیست و جمع عالم و شما اینقدر بیسوادید که آن را «اوالم» نوشتهاید!
خیره ماندن من به کامنتها از همین بود که ایشان از خواندن این مطلب ِ بلندبالا که بخش ِ کوچکی از آنهم در نقد تختخوابنویسیهای اخیر بود فقط همین به ذهنشان رسیده بود و به عنوان کسی که موافق این جریان هستند و در طیف ِ اولین وبلاگهایی بودند که به این بحث دامن زدند، اصلا وارد موضوع اصلی بحث نشده بودند! ...
من در ابتدا مساله را به شوخی برگزار کردم و حتی در پای همان کامنت نسبتا توهینآمیزشان نوشتم که؛ بله، شما درست فهمیدید! جمع مکسرش که جمع مکسر است، اما جمع مکسر «الم» به معنی «درد» و یعنی «دردها»...!!! بعد هم در اعتراض به «بد خواندن مطلبم» آن 2 واژه را برجسته کردم! چند دقیقه بعد ایشان که گویا قوه دریافت طنز و کنایهشان به اندازه استعدادشان در بهداشت ِ جسم و روان نیست مساله را بهصورت کاملا جدی برداشت کرده و در پستی شتابزده و سراسر بغض و عصبانیت در بلاگ فرهنگی و آموزشیشان، عمومی نمودند. واقعا مانده بودم که عصبانیت و خشم ایشان بخاطر یک مطلب بیشتر فرهنگی که کمی هم به این بحث پورنونویسیهای اخیر سرک کشیده، بوده است یا به خاطر آن دو غلط دیکتهای؟!!
بهر حال ایشان اصرار داشتند که این بابا (من!) چون در استنباط یا تایپ این دو کلمه اشتباه کرده پس بدون شک بیسواد و احمق است و حق اظهارنظر در مورد هیچ چیز را ندارد! بعد در بلاگشان فراخوان هم صادر کرده بودند که بروید ببینید این دارد همه چیز ما را زیر سوال میبرد و کم مانده بگوید پستمدرنیسم خر است! ( بماند که ما از حالا پی یک سوراخی میگشتیم تا دست کسی از این فراخوان به ما نرسد! )
مساله بسیار شگفتآور نحوه برخورد غیرمنطقی و پر از عصبانیت ایشان، با یک مطلب انتقادی و پرسشگرانه است. من فقط به این فکر میکنم که ؛
- پس کجا رفت آن شعارهای دلنشین و پرزرقوبرقی که جنبش به اصطلاح فمینیسم درباره آزادیهای مترقی و تبادلآرا و حق بیان برای مخالفین و اقلیت مطرح میکند؟!
- چگونه است که اینان خطوط آزادی را برای خود چنان و تا آنجا ترسیم میکنند که حق وقایعنگاری پیرامون روابط جنسی خصوصی، اصلاح موی زائد واژن و توصیف فردی که آنها را به ارگاسم جنسی رسانده است را برای خود محفوظ میدانند، اما برای دیگران کوچکترین حقی و فضایی برای مخالفت یا نقد باقی نمیگذارند؟!
- آیا این عرف جریان وبلاگنویسی فمینیستی است که کوچکترین نقدی را تاب نیاورند و با جنجال و حاشیه سازی به محاق برده و محکوم کنند؟!...
از آن شب من به هماین حالم و این تناقض و منفعتطلبی در آزادی بیانی که اینان از آن دم میزنند، رهایام نمیکند.
مسائل مهم و «بدیهی» اندر احوالات وبلاگنویسی
وبلاگنویسی یک امر کاملا شخصی و منحصربهفرد است. هر بلاگری شیوه نگارش و ادبیات خود را دارد. شاید حتی به تعبیری بتوان گفت به تعداد نویسندههای وبلاگ، شیوه برای نگارش وبلاگ وجود دارد. گذشته از این شیوهها که کاملا شخصیست و بسته به نویسنده وبلاگ تعین میشود، سبکهایی در نوشتار وبلاگهای فارسی جا افتاده و معمول است.
برای نمونه بسیار شایع است که واژگان عربی را هم عمدا با املای پارسی بنویسند. مثلا «حتی» را «حتا» می نویسند، یا «تقریبا» را «تقریبن» ، «اصلا» را «اصلن» و... و ما هم که شکر خوردیم و «عوالم» را «اوالم» نوشتیم و وبلاگستان یکسره سیاهپوش شد!
شیوه دیگری که کمتر عمومیت دارد و تنها مختص وبلاگهایی با مضامین ساختارشکن و معترض است، هنجارگریزی و رعایت نکردن ِ عمدی قواعد نگارش در املای واژگان است. نویسندگان وبلاگهای آوانگارد به عمد کلمات را اشتباه مینویسند که بسته به موضوع و مضمون وبلاگ متفاوت است؛ ممکن است یکی دو مورد در یک مطلب باشد و یا موارد متعدد. به عبارت دیگر نویسنده بلاگ بهصورت ارادی خود را در معرض سهلانگاری در نگارش و چشمپوشی از قواعد ادبی مرسوم قرار میدهد.
البته موارد ِ بالا مرز مشخصی دارند و این پارسینویسیها یا سهلانگاریهای عمدی تا آنجا اعمال میشود که خواننده در استنباط مفهوم آن واژه دچار سردرگمی یا برداشت معنایی متفاوت نشود.
برای مثال، من فکر نمیکنم کسی از این جمله من؛
" مطالبی که چون در پاسخ ِ یک مشت «مضخرف» است، پس خود نوشتهام هم «مضخرف» میشود "
اینطور برداشت کرده باشد که ؛
" مطالبی که چون در پاسخ ِ یک مشت «حرفهای فرهنگی و آرمان محور» است، پس خود نوشتهام هم خیلی «آرمانی و رویایی» میشود" ... !
در واقع خواننده دچار سردرگمی نشده و منظور را گرفته و در هماین حال نویسنده هم شیوهء نگارش ِ «ضد جریان» خود را عملی کرده است.
فکر نمیکنم دیگر در این هم شبهه داشته باشید که مطالب این وبلاگ، حداقل با «بلاگهای همآغوش» در تضاد است و نگارش آن نیز!
برای نمونه بسیار شایع است که واژگان عربی را هم عمدا با املای پارسی بنویسند. مثلا «حتی» را «حتا» می نویسند، یا «تقریبا» را «تقریبن» ، «اصلا» را «اصلن» و... و ما هم که شکر خوردیم و «عوالم» را «اوالم» نوشتیم و وبلاگستان یکسره سیاهپوش شد!
شیوه دیگری که کمتر عمومیت دارد و تنها مختص وبلاگهایی با مضامین ساختارشکن و معترض است، هنجارگریزی و رعایت نکردن ِ عمدی قواعد نگارش در املای واژگان است. نویسندگان وبلاگهای آوانگارد به عمد کلمات را اشتباه مینویسند که بسته به موضوع و مضمون وبلاگ متفاوت است؛ ممکن است یکی دو مورد در یک مطلب باشد و یا موارد متعدد. به عبارت دیگر نویسنده بلاگ بهصورت ارادی خود را در معرض سهلانگاری در نگارش و چشمپوشی از قواعد ادبی مرسوم قرار میدهد.
البته موارد ِ بالا مرز مشخصی دارند و این پارسینویسیها یا سهلانگاریهای عمدی تا آنجا اعمال میشود که خواننده در استنباط مفهوم آن واژه دچار سردرگمی یا برداشت معنایی متفاوت نشود.
برای مثال، من فکر نمیکنم کسی از این جمله من؛
" مطالبی که چون در پاسخ ِ یک مشت «مضخرف» است، پس خود نوشتهام هم «مضخرف» میشود "
اینطور برداشت کرده باشد که ؛
" مطالبی که چون در پاسخ ِ یک مشت «حرفهای فرهنگی و آرمان محور» است، پس خود نوشتهام هم خیلی «آرمانی و رویایی» میشود" ... !
در واقع خواننده دچار سردرگمی نشده و منظور را گرفته و در هماین حال نویسنده هم شیوهء نگارش ِ «ضد جریان» خود را عملی کرده است.
فکر نمیکنم دیگر در این هم شبهه داشته باشید که مطالب این وبلاگ، حداقل با «بلاگهای همآغوش» در تضاد است و نگارش آن نیز!
پینوشت :
همآنطور که در پست پیشین اشاره شد، نمرهء آن مطلب از نظر آن خانم معلم سختگیر و فرهنگدوست 17 شده است. این یعنی نمره قبولی گرفتن ِ مطلب ِ یک نابخشوده و رانده شده به معابد زیر ِزمین که در هجو تمدنهای شهری نوظهور نوشته شده، آنهم از دست یکی از مظاهر همآن تمدن...
متشکرم
متشکرم
پی نوشت 2 :
تصاویر این مطلب مربوط است به فصلهای میانی ِ فیلم The Wall یادگار ِ جاویدان گروه Pink Floyed ، و بهطور مشخص نماهایی از دو قطعهء Nobody Home و Don't Leave Me Now ... دیدن فصلهای مربوط به ظهور شهرهای تازه که با انزوا و فروپاشی شخصیت پینک همراه است در اینروزها و در کنار این هیاهوها طعم دیگری دارد...
* عنوان اول این مطلب « فاشیسم مدرن یا همان فمینیسم مترقی » بود که با ملاحظاتی تغیر کرد

