تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

يک دنيا ما را به جنگ خواند، و گريست


#
يک‏شنبه شب ِجاويدان ما را در آغوش کشيد. يک‏شنبه شب ِ مهربان با جام به‏سوي ما بازگشت. و در روزي که مي‏بايد – با هر منطق و استدلال – تيره‏روزي‏هاي ما ادامه مي‏يافت، دريچه‏اي از آسمان به روي ما گشوده شد و دو پرتو را به سوي زمين مخابره کرد؛ يکي به مشهد و ديگري در اهواز. و تمام ِ اين‏ها خواب نبود...
جامي که در تمام ِ فصل از آن ِ ما بود، و ما مالک ِ بلامنازع‏اش بوديم، در عرض چند روز از استقلال بازستانده شد و ما را به‏راستي به کما فرستاد. داستان؛ دادن جام در روزهاي آخر به تيم ِ ذوب‏آهن نه‏بود. داستان؛ دادن بسياري از جام‏ها به بسياري از تيم‏ها در سال‏هاي گذشته بود؛ همه در روزهاي آخر. باري! اين‏چون‏اين حديث ِ تلخي از گذشته‏ها هم‏راه ما بود..

اين‏بار اما، وقتي دريچه‏اي از آسمان باز ماند، براي گذشتن از آن لحظه‏اي درنگ نکرديم. استقلال، با تمامي هواداران‏اش ام‏شب از دروازه‏اي که با بي‏احتياطي قدسيان گشوده، و باز رها شده بود، عبور کرد و سر به آسمان سائيد. بالا بردن ِ اين جام در تمام ِ اين فصل، و حتا تمامي آن فصل‏ها که با سرخورده‏گي و سوگ‏واري به پايان بُرده بوديم، در روياهايي به‏غايت ماوراءالطبيعي، و در خواب و بيدار به ما الهام شده بود.

بشنو اين روايت ِ تلخ ِ مرا؛ ما يک‏طرف بوديم، تمام ِ دنيا يک‏طرف. من اين‏را به چشم ديدم که يک دنيا به ما ضربه مي‏زد. من يک دربي را ديدم، که ما بُرديم. بعد مهاجم ِ ما در محوطهء جريمه‏مان به هوا برخاست و توپ را به واضح‏ترين شکل ِ ممکن با دست زد. ذوب‏آهن صحنه را ديد و از آن‏جا کم‏کم خودش را بالا کشيد. من اسطوره‏هاي خودمان را ديدم که با دشنهء تباني از راه مي‏رسيدند. و سرمربي تيم ملي را ديدم که دشنه را از آن‏ها گرفت و در سينهء ما فرو کرد. ما زياد ايم اما؛ اين‏جا بسيار در «اقليت» بوديم. سوگند که ام‏سال؛ مقدر شده بود تا تومار ِ ما در هم بپيچد. ما سپاهياني زخم خورده از يک نبرد بوديم، که قافيه را به حريف باخته بوديم. [+] راه بازگشت به مرزهاي خود را در پيش گرفته بوديم تا با تجديد قوا و تجهيز ارتش، نه در سال ِ آينده که دو-سه سال ِ بعد کمر راست کنيم و جنگي تازه را براي انتقام آغاز کنيم. اما هم‏اين سپاه زخم‏خورده و تکيده هم در راه ِ بازگشت از دست‏بُرد ِ غارت‏گران در امان نه‏ماند. اين‏گونه شد که ما دوباره هم‏قسم شديم. به‏سرعت سازمان يافتيم و بر عليه «يک دنيا» شوريديم. يک دنيا به ما ضربه مي‏زد و از ما متنفر بود. پس ما به دنيايي ضربه زديم و شکست‏اش داديم؛

" سوگند که تو گريه خواهي کرد، بعد ما کوتاه مي‏آئيم و مي‏رويم دنبال سرخوردگي و سوگواري خودمان. باز گم‏وگور مي‏شويم. انگار نه‏بوده‏ايم اصلن" [+]

و امير قلعه‏نوعي؛ که من هميشه منتقد ِ بزرگ‏اش بوده‏ام. من اين‏را در ابتداي هم‏اين فصل به دوستان ِ پرسپوليسي‏ام گفته بودم؛ شايد شما از قلعه‏نوعي متنفر باشيد، ولي سرسخت‏ترين مخالفان‏ ِ او در بدنهء خود ِ استقلالي‏ها هستند. من هنوز مي‏گويم که مسائل ِ گذشته ميان اپوزوسيون استقلال و قلعه‏نوعي حل نشده است. اما در اين فصل اتفاقات ِ جالبي افتاد. امير قلعه‏نوعي مورد هجومي مرگ‏بار قرار گرفت. من هميشه عاشق اين بوده‏ام که در يک دعواي وحشيانه و نابرابر، پشت کسي به‏ايستم که بي‏دفاع رها شده و بقيه، هر کس ِ ديگري که در آن صحنه است، او را يک گوشه گير انداخته و به‏اش ضربه مي‏زند. يک‏جاي ديگر بعد از بيانيهء مايلي‏کهن نوشتم؛ گمان نمي‏کنم هيچ استقلالي – و هيچ آزادمردي - باشد که در دعوا با مايلي‏کهن و بقيهء اقامه کننده‏گان دعواي تباني، پشت ِ امير نه‏ايستد. باري! قلعه‏نوعي براي من در اين روزها، تنها با آن چشم‏هاي خون‏گرفته، نفس ِ حبس‏شده در سينه، و چهرهء دردمند و مستأصل ِ بعد از گل ِ سايپا که گويي ميان ناباوري هزاران هوادار دل‏مُرده دخمه‏اي مي‏جويد، تصوير مي‏شود و به‏شدت تبرئه مي‏شود. دوست دارم که سال ِ آينده هم روي نيمکت ِ استقلال باشد حالا که به‏راستي جنگي نابرابر را به‏سود ما برگردانده. اين اگر ژنرال نيست، پس کي‏ست؟!


" ام‏شب رو به باده‏گساري خواهيم پرداخت، شب‏هاي بعد رو هم هم‏اين‏طور. و سيگارها خواهيم کشيد، و اشک‏ها خواهيم ريخت... کنار ِ هم‏اين جام" [+]

#
در پرتقال،طرف‏داران ِ بنفيکا ضرب‏المثلي دارند براي هواداران ِ اسپورتينگ ليسبون؛
آن‏ها هواداران ِ اسپورتينگ را آدم‏هايي با کف ِ دست‏هاي صاف مي‏نامند. بنفيکايي را اعتقاد بر اين است که يک طرف‏دار اسپورتينگ، در پايان ِ هر فصلي که با ناکامي مواجه مي‏شوند، و در ابتداي فصل ِ تازه، دست‏هاي‏اش را به‏هم مي‏سايد و با خود مي‏گويد؛  
"اين آغاز ِ فصلي تازه است که از بنفيکا انتقام مي‏گيريم و قهرمان مي‏شويم."
 و آن‏قدر فصل‏ها مي‏گذرد که اين دست‏ها به‏هم سائيده مي‏شود و جام‏ها به بنفيکا مي‏رود، که دست‏هاي آن‏ها صاف شده. اين چند روز به دست‏هاي‏ام زياد نگاه مي‏کردم.


#
بعد از مدت‏ها چيزهايي نوشته بودم واقعن. يعني سر ِ يک ذوقي آمده بودم ولي باز يک عهدي داشتم و يک معذوراتي. يک چيز ِ خيلي دردبارتري هم براي فوتبال نوشته بودم و هواداري که «درد» طلب مي‏کند، که باز مي‏ماند. اين‏‏يکي را اما راحت نوشتم و راحت پُست کردم. فکر کنم سالي چند روز به من بي‏آيد که سرمستي کنم. مي‏شود که چند روز را خوش بود. پس دل‏خوش مي‏مانم و مي‏مانيم تا چند روز. و بعد چشمان‏ام را مي‏مالم و دور و بر را نگاهي مي‏کنم تا ببينم چي شده و تلفات‏ام چه‏قدر بوده. آن دل‏خوشي را که هنوز باقي مانده در اين روزگار، بايد قدر دانست و محافظت کرد. براي اين‏که باز پابرجا بماني براي روزگار ِ پردردي که هست و سخت‏تر هم خواهد شد.
و نيز؛
تماس‏هايي با من گرفته شده در اين چند ساعت که در باور نمي‏گنجد. خيلي‏ها که اين چند روز ِ آخر حال ِ بد ِ مرا ديده بودند، و طبيعي بود حالا براي «اولين تبريک» ياد ِ من بي‏افتند، به‏سرعت تماس گرفتند. اما خيلي‏ها بودند که بعد از مدت‏ها - واقعن بعد از مدت‏هاي مديد - به اين بهانه با من تماس گرفتند. تلفن دستي‏ام و شمارهء تماس ِ خانه‏ تا ساعت‏ها مشغول بود و من بي ‏آن‏که آمادگي‏اش را داشته باشم رو در روي دوستان قرار گرفتم. دوست داشتم با حال ِ غيرعادي که داشتم و خوش بودم، دست‏کم يک‏ساعت بعد از رخ‏داد را تنها باشم. به‏ويژه که تبريک و تهنيت گفتن و شنيدن خيلي از من برنمي‏آيد. تصور کن آدمي را که زنگ ِ موبايل‏اش اين‏روزها اين باشد و اين موبايل تا ساعت‏ها اين آهنگ را بنوازد براي پيام ِ تبريک..  الآن دارم فکر مي‏کنم که چه ‏کساني  و از کجاي ايران با من تماس گرفته‏اند براي اين رخ‏داد ِ شورانگيز و جاويدان. استقلالي‏ها که جاي خود، به‏طور خاص از دوستان پرسپولسي‏ام که به من تبريک گفته‏اند ممنون‏ام. و اميدوارم که از آسيا جنازهء عرب‏ها را براي ما بي‏آورند.

[+] نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:38 AM  توسط مهدی 

قسم خورده‏ایم برای جنگیدن و مردن


شب، شبي بود که قلب‏هايي در سراسر ِ دنيا، قلب‏هاي يک مشت مرد کفري و سوگند خورده، به‏يک‏ديگر مي‏پيوست تا نفريني سرگردان راه‏اش را به‏زمين بازيابد. شب، شب ِ جاوداني و رويايي بود؛ تمام ِ تلويزيون‏هاي دنيا، به غير از تلويزيون آرژانتين، تمام ِ آن کانال‏هاي ديگر بازي آلمان-انگلستان را ترجيح دادند و پخش کردند... لعنت به همهء شما و اين نفرين نثارتان...

آقاي گزارش‏گر پيش از جنگ ِ زرگري اروپايي‏ها با اطمينان حرف از رفتن ِ ال‏ديه‏گو مي‏زند. ساعاتي بعد آرژانتين ِ مارادونا در نخستين گام شکستي را در خاک ِ بريتانياي کبير به تجاوزگران ِ «جزاير هميشه مالويناس» تحميل کرده است و ما، نه تلويزيون‏هاي‏مان را از پنجره بيرون ‏انداخته‏ايم، نه به کسي بي‏احترامي کرده‏ايم... ما تمام ِ شب را خنديده‏ايم و در آسمان‏ها شناور بوده‏ايم. زندگي در دنيايي با اين‏همه بدخواه، رودررويي و مواجهه با يک دنيا دشمن، لذت در آغوش کشيدن پيروزي را بيشتر مي‏کند.

حالا از دي‏شب تمامي عکس‏هايي که از مصاف اسکاتلند، از سنگر رهبري آرژانتين، از فرمانده مارادونا به دنيا مخابره شده هم چيزي غير از لبخند و اطمينان نيست. برادران بيائيد تا قلب‏هاي‏مان را براي برايري و رويارويي با يک دنيا دشمن و بدخواه، نثار مارادونا و نبرد ِ  اين مرد کنيم. يک چيزهايي، يک زماني، اشتباه برگزار شده. يک اتفاقاتي در اين سال‏ها افتاد که هم مسخره بود، هم بي‏شرمانه... ال‏ديه‏گو حالا بازگشته و سربازان‏اش را از سراسر دنيا به خود مي‏خواند. بيائيد برادران؛ اينجا، کنار فرمانده گردهم آئيم و در يک صف منتظر بمانيم، براي شنيدن گريه‏ها و اشک‏هاي اين نبرد، که جهنمي خواهد بود براي جهانيان... ما جنگ‏جوياني کفري، که چون نفريني برزمين فرود آمده‏ايم براي جنگيدن و مردن... ما، که ديگر قرار نيست گريه کنيم و يک دنيا را به زانو در خواهيم آورد...

از شب ِ طاعوني ِ رم و لاس‏زدن‏هاي آلمان‏ها با جامي که متعلق به مارادونا بود، از توطئهء دوپينگ و اعتياد در ناپولي ِ نمک‏نشناس، از شب ِ محروميت در امريکا و تبسم ِ زهردار ِهاوه‏لانژ... ما بوديم که همراه ِ ديه‏گو اشک مي‏ريختيم. ما، يک‏جور با اشک‏هاي این مرد بزرگ شديم و دل‏خواسته با او و شوربختی‏های‏اش هم‏راه و هم‏سفر شديم. تمام ِ اين سال‏ها را هم‏راه ِ اين مظلوميت بوديم و حسرت و فرياد را جايي بيرون از اين دنيا ذخيره مي‏کرديم.

حالا زمان انتقام فرا رسيده؛ آلمان، ناپولي، هاوه‏لانژ... کجائید؟؟ ال‏ديه‏گو با ارتشي کفري به‏سان روحي جاويدان به دنياي شمايان بازگشته و هم‏آورد مي‏جويد. آرژانتين ِ مارادونا حالا حتا هم‏آهنگ‏تر از هر تيم ِ باشگاهي در جهان توپ را به گردش درمي‏آرود و لبخند ِ رضايت و اطمينان را بر لبان فرمانده جاري مي‏کند. اين آغاز يک نبرد براي بازپس‏گيري مالويناس ‏است. جزيره‏اي که در کودکي‏هامان گم شد و بعدها، هرچه پي‏اش را گرفتيم و گشتيم، هرگز پيدا نشد. جزیره‏ای که اصلن هیچ‏وقت نفهمیدیم کجای دنیای کودکی ما است اما می‏دانستیم که توی همین دنیا هست و توی «دنیای ما». جزيره‏اي که توي کودکي و بي‏کسي، از ما گرفتند، چون کودک و بي‏کس بوديم. اشکي که از کودکي روي صورت خشک مانده باشد، خيلي ناجور مي‏شود، خيلي دامن‏گير است، اصلن راحت پاک نمي‏شود...

شب، شبي بود رويايي و بشارت دهنده. حالا ما سربازاني قسم خورده‏ايم در يک صف، براي شنيدن ناله‏هاي جهانی که دنیای کودکی ِ ما را غصب کرد.

ديوارها را دوست دارم.
ديوارها با نوشته‏هاي روي‏شان را بسيار دوست دارم.
اين ديوار يکي از ديوارهاي تمام ِ دنياهاي من است.
تمام ِ دنياهايي که يک زمان-يک دوره را در آن بوده‏ام و به‏سر برده‏ام.
اين اما تنها ديواري‏ست که «ديدار» را در آن مي‏ديدم.
چقدر خيره مانده‏ام به اين ديوار...
چه‏قدر... خيره...
ديوارها را دوست دارم و اين يکي را نه مثل ِ بقيه...
دوست دارم پاي اين ديوار يک‏روز مرد باشيم و بنوشيم...
يک روز بعد از پيروزي...
يک روز بعد از آخرين اشک

[+] نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:25 AM  توسط مهدی  | 

حال ِ ما هیچ خوب نیست امیر پینوشه...

 

خدا لعنت‏ات کند امير پينوشه، امير مشرف! خدا يک کار ِ نون و آب دار ِ ديگر غير از فوتبال نصيب‏ات کند تا دست از سر ِ ما برداري. خدا لعنت‏ات کند. بخدا حال‎ام خوب نيست. دلم از هزار جاي ديگر گرفته. حال و روزم، حال ِ نوشتن از فوتبال نيست. چرا بختک مي‏شوي روي دلخوشي ِ بعد از ظهرهاي جمعهء نکبتي ِ ما؟
خدا از تو نگذرد که از ما نمي گذري

بعد از ظهر ِ جمعه‏اي که بوي عدم مي دهد، دل‏ام را خون گرفته. آخر ِ هفته‏اي‏ست که همه چيز را در آن باخته‏ام. آخر ِ هفته‏اي که هفتاد سال گذشت. توي اتاق ِ کثيف ِ يه محلهء کثيف از يه شهر ِ کثيف، نشسته‏ام پاي فوتبال. آخرين گريزگاه ِ مردانه‏ام تا خفه نشوم. فيروز کريمي خيلي زود ناتو درآمده؛ گفته بود همين امسال که روي نيمکت ِ هيچ تيمي برابر استقلال نمي‏نشيند. حالا نشسته. هيچکس در تمام ِ اين سالها به اندازهء خود ِ استقلالي‏ها به ما ضربه نزد. آخرين باخت ِ ما پيش از اين بازي را پرويز مظلومي رقم زد. فرشتهء نجات نيمهء آبي ِ ايران در دربي جاويدان ِ 1362. بزرگترين دربي ِ تاريخ، که ما برديم‏اش... گذشته،
اين نيز بگذرد...

خيلي نمي گذرد که گلها از راه مي رسد؛ يکي، دوتا، سه تا! براي سوت ِ داور لحظه‏شماري مي کنيم. خيلي از اين هم نمي گذرد که هر تيمي برابر ِ استقلال براي سوت ِ داور لحظه‏شماري مي‏کرد. حالا زمانه‏اي شده که اگر تيمي از استقلال مساوي بگيرد سرافکنده از زمين بيرون مي‏آيند! همه برد می‏خواهند از ما... امير پينوشه نماز ِ شکرت روي زمين ِ چمني که روی‏اش اَخ و تف انداخته‏اند چند رکعت است؟! ... خنده‏اي تو

شخصيت ِ تيمي استقلال بر باد رفته است. باشگاه ِ هفتاد سالهء ايران حالا به باخت عادت کرده است. اين «عادت» اصلن مال ِ مردها نيست. اين نمايش مردانه نيست. اين فوتبالي نيست که خون‏ام را تازه کند. اين اصلن فوتبال نيست.

تلفن ِ مهرزاد پيش از تلفن دوستان لنگي‏ام است، که مرا از اتاق ِ کثيف، اتاق ِ عادت، بيرون مي کشد. شب ِ جمعه‏اي ست که ديگر پاک باخته‏ام. زندگي‏ام، عشق‏ام، و حالا دل‏خوشي‏ام. سه‏تا؛ درست مثل ِ دفاع ِ امير پينوشه که با سيزده نفر مشاور و آناليزور هنوز سه نفره مي‏چيند. در واقع مي‏خواهد عمق بدهد به تيم اما هر طرفي را مي‏گيرد توپ از جاي ديگر رد مي شود. سه‏تا...

لابلاي سيگارها مهرزاد چيزي گفت؛
زير‏آب ِ فيروز را زد، فيروز هم گذاشت تو کارش...
اين را مي‏گويد و تمام ِ شب را مي‏خندد. انگار نه انگار که باخته‏ايم. عصبي‏ست. مثل ِ بيست ميليون ِ ديگر زده به سرش. خنده‏اش ناراحت‏ام مي کند، خنده‏اي که از گريه سوزناک‏تر است...

يهو توي اين گرفت‏و گير و سرگيجه، چيزي به ذهن‏ام خطور کرد؛ ياد‏م آمد که پورحيدري عجب مرد بود! دور ِ اول ِ ليگ برتر، روز ِ آخر، بعد از يک فصل ِ تمام صدرنشيني، جام را داد به پرسپوليس. بعد از آن ديگر هيچوقت کسي خندهء اين مرد را نديد. خودش فهميد چه‏کار کرده. ما هم به روي‏اش نياورديم. پورحيدري اينطوري اسطوره ماند. مردي که در دو قهرماني قاره، 1349 بازيکن و 1370 مربي، همراه تيم ِ ايراني ِ استقلال بود. چقدر خوب خودش را بعد از فاجعهء انزلي حفظ کرد. مرد بود، مرد!

حالا امير پينوشه بعد از حذف ِ تيم از آسيا، بعد از بردن استقلال با تيم ِ مس و با مشت‏هاي گره کرده، اينقدر بزرگ نبود که براي نيمکت ِ استقلال خودش را بگيرد. يعني مثل ِ منصورخان نتوانست پا روي اين تمايل بگذارد. امير پينوشه حالا با کودتايي ديگر در استقلال به قدرت رسيده و تيم، شروعي مرگبار داشته؛
5 بازي، 3 باخت، 4 امتياز، ردهء 17، يکي مانده به آخر.

داور هنوز سوت را نزده که با مهرزاد و با سيگار، در شب مي رويم.
آقاي کودتا کي مشرف مي‏شوي؟

 

:: پس لرزه هاي شكست در قم؛ پرتاب گاز اشك‌آور و شكستن شيشه‌هاي اتوبوس استقلال - فارس نیوز

:: دلایل ناکامی استقلال و نقش امیر قلعه نویی / دو بازیکن قربانی می شوند - مهرنیوز

:: قلعه نوعی: مقصر اصلی باخت استقلال من هستم - مهرنیوز

[+] نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 6:30 PM  توسط مهدی  | 

نفرين مردان کفري دامن‏گير آلمان‏ها شد

يکشنبه رفته است. يکشنبه شب با جام به‏سوي اسپانيا رفته است. و این تقاص آلمان بود. ضربان قلب ما براي فوتبال دي‏شب بالا بود که از 1990 به اين‏سو ديگر کم‏تر تکرار شده بود.
حالا بيش‏تر مي‏فهميم که چرا فوتبال بايد از گزند اغيار دور بماند. فوتبال بعد از يک‏سري از ژانرهاي منسوخ سينما که گاهي تکرار مي‏شوند، تنها گريزگاهي‏ست که براي مردان رانده‏شده در پست‏مدرن باقي مانده. هيچ مردي وقتي فوتبال مي‏بيند به صکس و فلسفه فکر نمي‏کند. فقط هورمون‏هاي مردانه است که ترشح مي‏شود. ياد سربازخانه مي‏افتم؛ اين‏جا همه نر اند...
فوتبال که نگاه مي‏کنيم براي 90 دقيقه مرد هستيم. مرد که مي‏گويم مي‏خواهم با هم‏اين غلظت و حدتي که مي‏گويم بخواني. دارم در مورد مردها حرف مي‏زنم. نه در مورد میان‏مایه‏گان ِ دست‏آموز اين روزها که تحت نظارت و ارزشيابي فمنيست‏ها هستند با آن مغزهاي عالی ِ دانشگاه رفته‏شان.

در اين فوتبال که آن‏همه کوشيدند تا صنعت باشد هنوز عاشقي اتفاق مي‏افتد. دي‏شب ما عاشق شديم و اين از ما بعبد نبود چون روح‏مان را به اين فوتبال صنعتي نفروخته بوديم. چون هنوز در کت ِ ما مي‏رفت که در قرن نايک و آديداس و پوما معجزه اتفاقي‏ست مقدس که مي‏تواند رخ دهد. چون افسون ِ اين شب‏ها را در کودکي‏هامان به خواب‏هاي‏مان ديده بوديم و چنين فستيوالي از نور و روشني در دل سياه ِ اين شهرها، در تمام مدت و در خواب و بيداري به ما الهام شده بود.


بلند شو بایست دیه‏گو... آلمان بازهم در فینالی دیگر تقاص داد

دي‏شب نفريني سرگردان راه خود را دوباره يافت. آهي که در آن شب سنگين و بغض‏گرفته ء 1990 کشيده شد و آسمان‏ها را لرزاند، ديگر هرگز دامن آلمان‏ها را رها نکرد. يازده موطلایی ِ هم‏قسم و سنگدلي که به نيرنگ و ناروا جام را از اردوگاه مارادوناي کبير بيرون کشيدند و آن شب در کنار اشک‏هاي ديه‏گو سر به آسمان سائيدند، هرگز نمی‏دانستند در همان زمان اسير نفريني شده‏اند که رهايي از آن ممکن نخواهد بود. از آن‏شب به بعد آلمان‏ها فينال‏هاي زيادي را به‏خود ديدند ولي مگر قانون ناجوانمردانۀ گل طلایی در 1996 هیچ ترفندی نتوانست آنها را برندۀ یک فینال کند. آن‏ها به‏روشني دريافته‏اند که از آن‏شب به بعد ديگر توان بردن هيچ فينالي را ندارند.

دو سال ِ بعد از حق‏کشی ِ رم، در 1992 و در سوئد آلمان‏هاي مغرور که به غلط خود را قهرمان جهان مي‏دانستند پاي به فينال اروپا گذاردند و در برابر دانمارکي که به‏طور ناگهاني به بازيها آمده بود شکست خوردند. بعد از آن‏هم تنها جام آلمان در تمام ِ این سال‏ها یورو 96 بود که فقط به لطف گل طلایی به‏دست آمد.

بعد از 12 سال آزگار آلمان را يکي از همان مرداني که در حق خوري ِ 1990 دست داشت به فينال جام جهانی آورد. تيمي که رودي فولر در اختيار داشت نه مانند تيم سال ِ 90 اسطوره داشت و نه زيبا بازي مي‏کرد. با اين‏حال هنوز از قهرماني مي‏گفت. شايد هم فکر مي‏کرد پس از دوازده سال از آن ماجرا، آن نفرين باطل شده است؛ آلمان بازهم فينال را باخت و جام را به برزيل داد...

بعد از آن آلمان‏ها باز هم براي 6 سال به پستوي خود خزيدند و حتا ميزباني جام جهاني و بازی در استادیم‏های خودی نتوانست آنها را به فينال برساند. به‏راستي چه بود اين ماجراها که سرنوشت آنها را به بازي گرفته بود؟ آيا در فينال 90 چه حقي جابه‏جا شد و چه اشکي به ناحق ريخته شد که افسون ِ آن بعد از آن‏شب ديگر هرگز دامن آلمان‏ها را رها نکرد؟

نه! اين نفرين کاري‏تر از آن است که بتوان آن‏را خرافه پنداشت و کم‏اهميت جلوه داد. از دي‏شب ديگر آلمان و تمام ِ هواداران‏اش اين طلسم و افسون ابدي را بر صفحه تاريک تقديرشان به‏خوبي و روشني لمس کرده‏اند. اسپانيا که سال‏ها در حسرت جام مي‏سوخت و معروف بود که چون يک‏دست و هم‏دل نيستند توانايي بردن هيچ جامي را ندارند، آلمان را به گريز از کمند اين نفرين اميدوار مي‏کرد. اما نيرويي ماوراءالطبيعي در کار بود که آلمان حتا اگر به‏ترين بازي قرن را هم انجام مي‏داد امکان نداشت جام را ببرد.
اين سومين فينالي بود که از جام 90 ايتاليا آلمان به آن راه يافت و آنرا باخت. آلمان هنوز بايد تقاص اين اشک‏هایی که ريخته شد و مرداني از سراسر دنيا را آشفته کرد، پس دهد. اين هنوز پايان کار نيست. شاید تنها قهرمانی آرژانتین در جام جهانی بتواند نفرین مارادونا را بی‏اثر کند.


[+] نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:5 PM  توسط مهدی  | 

نه! ما این فوتبال را نمی‏خواستیم

بعد از يک دوره‏اي که گذشت، ديگر فوتبال حال نداد. تيمي مثل ترکيه آمد و سوم جهان شد. کره، همين کره‏اي که ما عددي به حساب نمي‏آورديم آمد و چهارم دنيا شد. بعدها ما باز هم سعي کرديم که آن‏ها را در قلمرومان که آسياست به حساب نياوريم... سنگال فرانسهء قهرمان را در بازي افتتاحيهء دورهء بعد شکست داد. يونان قهرمان اروپا شد. فنر باغچه و گالاتاسراي بزرگان اروپا را بردند و به فينال رسيدند، انگليس در اين دوره حتا به بازي‏ها راه نيافت... يعني چه اتفاقي مي‏توانست افتاده باشد؟ اين‏همه شير تو شير در فوتبال فراتر از آن بود که براي ما قابل هضم باشد.

خيلي‏ها آمدند و گفتند زيبايي فوتبال به همين است. فاصله ميان قدرت‏هاي کلاسيک فوتبال با رديف تيمهاي ميان‏مايه ، کم‏مايه، و بي‏مايه در حال کم شدن است و فاصلهء همهء اين‏ها به‏طور هم‏زمان با هم در حال کم شدن است! من اصلا هيچ‏وقت نفهميدم چه چيز اين مسخره‏بازي‏ها جذابيت دارد؟! يعني چي که هر تيمي بيايد و آرژانتين و ايتاليا و فرانسه و آلمان و برزيل و انگليس را ببرد؟! اين که خيلي فوتبال را زشت مي‏کند! اين که ديگر اسم‏اش اتفاق نمي‏شود. در ايتالياي 90 کامرون در بازي افتتاحيه آرژانتين قهرمان را برد ولي بعدش آرژانتين تا فينال رفت و قهرمان هم مي‏شد اگر مي‏گذاشتند. اين‏جور اتفاق‏ها بود که جاودانه مي‏شد. مثل طوفان زرد کره شمالي در 1966.  نه اينکه يک دوره مسابقه برگزار شود و همه بيايند هر تيمي را ببرند! اتفاق وقتي يک اتفاق است که به ندرت رخ دهد و قابل پيش‏بيني نباشد. اگر قضيه اين‏قدر لوث شود که هر روز اتفاقي در فوتبال بي‏افتد که ديگر اسم‏اش اتفاق نيست! بدترين جام جهاني دوره‏اي بود که در آسيا برگزار شد. در ميان چهار تيم پاياني دو تيم ابدا شخصيت و اصالت اين مرحله را نداشتند، به هيچ‏وجه.


یازده مردی که توانستند اشک مارادونای بزرگ را درآورند
و نفرین ابدی را برای تیم‏شان بخرند

نه، ما قدرت‏هاي کلاسيک‏مان را مي‏خواستيم که تمام  ِ شب‏هاي کودکي‏هامان آن‏ها را به خواب‏هاي‏مان ديده بوديم. ما جام‏هايي را مي‏خواستيم که فرومايه‏گان‏اش قربال شوند و حذف گردند. بعد غول‏ها به مصاف هم بروند. ما اين‏را مي‏خواستيم و فوتبال پيش از اينکه مدرن شود همين بود. غول‏ها ستارگان خود را داشتند. اين‏ها فوتبال را زيبا مي‏کرد. نه اين نمايش تهوع‏آور پان‏تورکيسم در اروپا يا جيغ‏هاي بنفش دخترکان کره اي در ورزشگاه‏هاي 2002.

جام 86 که تمام شد فوتبال هم تمام شد. فوتبال از آن‏جا تصميم گرفت مارادونا را کنار بگذارد و روح خود را کنار گذاشت. فوتبال مدرن يک بازي گروهي سرد بود. ديگر هيچ‏وقت، هيچ‏کس تيم‏اش را يک‏تنه به‏سوي قهرماني نبرد.

بعد از يک دوره‏اي که گذشت، فوتبال ديگر حال نداد. فوتبال آن موقع با اينکه پخش زنده تلويزيوني نداشت و بازي‏ها با چند ساعت يا يک روز تاخير و به‏صورت خلاصه‏شده در 60 دقيقه نشان داده مي‏شد خيلي بيش‏تر از اين روزها حال مي‏داد که زنده پخش مي‏شود و 2 ساعت قبل و 3 ساعت بعد از بازي هم روي‏اش بحث کارشناسي و داوري مي‏شود.

16 تاي جام جهاني شد 32 تا. 12 تاي اروپا هم 16 تا. همه را راه مي‏دادند و بازي‏ها را بيش‏تر مي‏کردند تا پخش تلويزيوني هم بيش‏تر شود. تبليغات هم بيشتر شود. « فوتبال يک صنعت است». دقيقا از زماني که اين جمله را گفتند همه چيز به گند کشيده شد. از همان موقع اين مسخره‏بازي‏ها هم شروع شد. جايي را مي‏توانيد به من نشان دهيد که مدرنيسم به آن وارد شده باشد و ماهيت آنرا تغير نداده باشد؟ البته اگر به‏کلي نابودش نکرده باشد!

در بازي‏هاي ام‏سال که ديگر واقعا با روح‏مان درگير مي‏شويم که اصلا بايد اين نمايش‏هاي فضاحت‏بار را ببينيم يا نه! انگليس که کامل رفت براي خودش. فرانسه، چک در دور گروهي و ايتاليا و پرتقال و هلند در دور دوم حذف شدند. حالا در اين چهار تيم پاياني تنها آلمان هست که قهرماني‏اش در کت ِ ما مي‏رود. بله آلمان بايد ترکيه را مي ‏رد تا جلوي اين فضاحت در فوتبال گرفته شود.

اما همين آلمان را هم نمي‏توان دوست داشت. اگر آلمان 86 و مخصوصا 90 را با آن‏همه اسطوره به خاطر اينکه رقيب‏اش آرژانتين و مارادونا بودند نتوانستيم دوست داشته باشيم حالا چه‏طور به اين آلمان ِ متوسط و بي‏روح دل ببنديم؟ تيم آلمان غربي سال 1990 با آن لباس زيبا و خاطره‏انگيز که رنگ پرچم آلمان به‏صورت نوار قلب بر سينهء بازيکنان نقش بسته بود، يکي از 3 تيم تمام خاطرات فوتبال هم‏نسلان من است؛ آندرياس برمه، لوتار ماتيوس، يورگن کلينزمن، رودي فولر، توماس هسلر، بودو ايلگنر، کارل هاينس ريدله، کلاوس اوگن تالر، آندرياس مولر، گيدو بوخوالد و ... نسل اين مردان ديگر در فوتبال مدرن اين روزها تکرار نخواهد شد و منقرض شده است. مگر به خواب ببينيم که آلمان دوباره چنين تيمي داشته باشد. ما آن تيم را به خاطر اينکه سد آرزوها و روياهاي مارادونا و ياران‏اش شد دوست نداشتيم. حالا چه‏طور اين تيم بي‏ستاره و بي‏روح را دوست بداريم؟


این اشک‏ها بود که برای همیشه دامن آلمان‏ها را گرفت.
تمام آن‏هایی که آن‏شب همراه ِ مارادونا گریستند،
دیگر هرگز نتوانستند هوادار آلمان باشند


:: اين روزها ما فقط فوتبال مي‏بينيم که يک کار مردانه کرده باشيم. وگرنه خودمان هم خوب مي‏دانيم که اين مسخره‏بازي‏ها اسم‏اش فوتبال نيست.

[+] نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:49 AM  توسط مهدی  | 

گرفتیمش

70

یکی از راحت ترین جامهای اس اس، ولی سال مهم بود
این جام در سال هفتادم تاسیس باشگاه جاودانه شد
پیش بسوی ستارۀ سوم
آهای آسیا! یادت هست ما را؟! داریم می آئیم
[+] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:33 AM  توسط مهدی  | 

امروز از همین روزهاست که می گویند خاطره می شود

70سال تمام

امروز چطور با روزهای دیگر فرقی نداشته باشد؟! امسال باشگاه اس اس تهران 70 ساله شده است و امروز هم در فینال جام حذفی ایران در برابر 120 هزار مرد عاصی پای به قرارگاه ِ رویایی و تمام مردانۀ آزادی می گذارد. لعنت بر شیطون! امشب انگار یک جور ِ دیگه ام. بنام خدا، استقلال هفتادساله شد!

امروز که سوت را بزنند در آزادی فیلم خاطرات و مخاطرات استقلالی ها در تمام ِ این سالها ریویو خواهد شد. 90 دقیقه وقت داریم تا هفتاد سال دوام و افتخار را مرور کنیم و در پایان ِ این نمایش حماسی، جامی دیگر را به چنگ آوریم.


این یک جنگ است عزیز من. فوتبال یک ورزش تمام مردانه است. با هرکس که غیر از این را بگوید حاضرم بصورت منطقی یا غیر منطقی بحث کنم و بهش ثابت کنم. خوب خیلی از کارها هم هست که فقط برای اغیار ست. من نمی توانم. کاری به اینها ندارم. دارم در مورد ِ جنگ خونین ِ فردا صحبت می کنم که نتیجه اش برای یک سال ِ آزگار تمام هستی و زندگی هامان را به محاق خواهد برد. بیا واقع بین باشیم...

اینجا یک شرایطی شده که همه از ما انتظار دارند. پرسپولیس جامش را گرفت و رفت آسیا. حالا همه انگار دست به سینه ایستاده اند که اس اس هم از این دروازه عبور کند. لعنت بر شیطون! خیلی بد است که مردها انتظارات را برآورده نکنند و تو زرد در بیایند.

حالا اما فرصتی برای گردهمایی مردان شده است. از یکی دو شب پیش مردانی قسم خورده از سراسر ایران به پا خاسته اند و قصد تهران را کرده اند. اینها فقط دارند می آیند تا فتح جام را ببینند. هر اتفاق ِ دیگری فاجعه خواهد بود. و فاجعه در روزهایی که سکوهای آزادی غیر عادی می شوند هیچ وقت مجال بروز نمی یابد. آزادی نشینها می دانند که من درباره چه حرف می زنم.

تعداد روزهای غیر عادی یک ورزشگاه، میزان ِ افسانه ای بودن آنرا تعیین می کند. آزادی بدون شک یکی از افسانه ای ترین معابد اساطیری روی کره زمین است. کلی بازی خاطره انگیز، کلی گلهای دقیقۀ 90+ ، کلی دربی خونین، کلی دعواهای مردانه، کلی هولیگانیزم و اغتشاش، کلی اشک و خنده،... لعنت بر شیطون! امروز یکی از همین روزها ست که خاطره می شوند.

امروز یکی از روزهای غیرعادی ِ آزادی ست. روز غیر عادی که می گویم یعنی 120 هزار مرد خرافاتی و عاصی که یک درصد هم حاضر نیستند از خواستشان کوتاه بیایند. باید باشی تا ببینی این خوشه های خشم چه انرژی سوزانی را تولید می کند. این صد در صد به تیم منتقل می شود. خدا را شکر که ما سیستم بلیت فروشی مزخرف داریم. این باعث می شود یک روزکامل را در این دریای خروشان غوطه ور شویم. خدایا از بابت این تدبیر و مدیریتی که به ما اعطا نکردی ممنون!


این یک جنگ است که چند ساعت دیگر آغاز می شود. دلیل جنگ هم همیشه زیاده خواهی متجاوز است. این جام مال ماست و حالا پگاه هم مدعی ِ آن شده است. پس باید بر سرش بجنگیم. امروز در آزادی ما می دانیم و یک دریای پرتلاطم ِ آبی و خاطرۀ گنگ تیمی که از آب گل آلود 4 بار ماهی گرفت. امپراتوری اس اس دوباره برمی خیزد و به بازتعریف قلمرو اش می پردازد.

این جام مال ماست


:: سرپرست اس اس: هواداران يار دوازدهم اين تيم باشند - ایرنا

:: کاپیتان علی منصور: روزی رویایی خواهد بود - مهرنیوز

:: خاطره قهرمانی در لیگ پنجم را زنده می کنیم - مهرنیوز

:: درهای آزادی از هشت صبح باز خواهد بود - مهرنیوز
 

[+] نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 4:59 AM  توسط مهدی  | 

ستاره هایی که حرمت ندارند، همین ستاره های امروزی

ماکياولي با فروختن روح و تعديل آرمان ها بنا بر ملاحظات مصلحتي و حسابگرانه فرقي ندارد.
آيا هدف بايد وسيله را توجيه کند؟!

چه کسی می تواند اطمینان دهد که اگر وسیله و راه ِ رسیدن مهم نباشد حتما ماهیت ِ هدف هم تغیر نمی کند؟؟
کی می گوید اگر با هر ترفندی به هدفت برسی، آن هدف همچنان تو را راضی می کند؟ ها!

اگر مي گويم چهار ستاره روي پيراهن ايتاليا است و عنقريب است که بيشتر هم بشود و شايد روزي يک دايره از ستاره دور اسکودتو را بگيرد قصد تمجيد از کاتاناچيو را ندارم. فقط مي خواهم بگويم دقيقا چطوري اين ستاره ها را چيده اند.

من خودم خوب مي دانم آرژانتين دو ستاره اثيري دارد که تمام ستاره هاي تمام ِ پيراهن ها و تمام ِ کهکشانهاي آسمان، ارزش ِ يک پر ِ آنها را هم ندارند. چون براي ياران ِ مارادونا مهم بود که با چه وسيله اي به هدف مي رسند. آنها از 1986 آگاهانه خود را در معرض ناکامی قرار دادند. دقیقا در همین دورۀ زمانی ایتالیا تنها در سه دوره در جمع ِ 4 تیم ِ پایانی نبوده است. چرا که کاتاناچیو یک روش ماکیاولی ست.

حرفهای ماته راتزی وقتی زیدان را تحریک می کرد هم ماکیاولیستی بود. بخاطر ِ همین بود که بعدها باور نکردم آن جام واقعا می بایست به ایتالیا میرسید! به خاطر همین است که الان ظاهر ِ اسکودتو با چهار ستاره اینقدر نچسب است!

:: 10 اصل ِنیکولو ماکیاولی - آرمان

[+] نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 8:17 AM  توسط مهدی  | 

باز هم طالبلو، با دستانی که از معجزه لبریزند

120 هزار مرد ِ قسم خورده می خواهیم  برای یک جشن هفتاد سالگی

یک طلسم ِ اثیری در دروازۀ طالبلو هست که دیگر همه به آن ایمان آورده اند... من که تعظیم کردم

اینجا یک حقیقتی ست که توپ را گذاشتند روی نقطۀ پنالتی در اهواز و تمام دوستان پرسپولیسی ام تمام مسیرها را به خط ِ موبایل ِ من اشغال کرده بودند. من تمام ایتها را به شوخی برگزار می کردم...

مثل روز روشن بود که وقتی مرادی سوت پایان ِ وقت ِ اضافه را زد، استقلال رسما به فینال رفته بود. ضربات ِ پنالتی تنها مراسمی فرمالیته بود که بر حسب ِ معمول در چنین شرایطی در یک بازی فوتبال باید انجام شود. 

من بعید می دانم که قرمزهای فولاد حتا یک لحظه هم در پنالتی ها به رفتن به فینال فکر کرده باشند. حتا در آن لحظۀ نفرین شده که محمد نوازی یکی از برترین پنالتی زنان ِ تمام ِ ادوار ِ اس اس با وجود دورخیزی که کرد، ضربه را خیلی راحت به دستان گلر کوبید. نه حتا آن موقع هم فولادی ها فکر رفتن به فینال را نمی کردند. چرا که هنوز طالبلو وارد ِ کل کل ِ سر شب در اهواز نشده بود.


یک طلسم ِ اثیری در دروازۀ طالبلو هست که دقیقا آن را سمت ِ چپ ِ خودش درون ِ گل می گذارد. یک طلسمی که افسانۀ حجازی و عابدزاده را در دروازۀ آبیها به یادم می آورد  یک طلسمی که برای آنها که این فصل به جان آمدند، مدهوش کننده است. این جور خرافات خیلی می چسبد.

در بدترین فصل تاریخ باشگاه قدیمی ِ تهران، شخصیت قهرمانی ِ فراموش شده، دوباره به کمک آمده است. شخصیت خدشه ناپذیری که در میان تمام این بحرانها و دشواریها استقلال را به تنهایی بسوی جام هول می دهد.

این هم از این. دیگر تمام شد. حالا در فینال ما می دانیم و تیمی که در طول ناباوری هامان 4 گل زد و یک استادیوم گُر گرفتۀ خرافاتی. یک 120 هزارتای مرد می خواهیم برای جشن هفتاد سالگی اس اس

قبلا هم گفته بودم. سال ِ هفتادم نباید بدون ِ جام بمانیم.


:: باز هم با درخشش "وحید طالبلو" در ضیافت پنالتی ها - ایسنا

:: طالب لو استقلال را فینالیست کرد - مهرنیوز

:: روی درخشش ِ طالبلو - ایران اسپورت

[+] نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:2 AM  توسط مهدی  | 

... و شب شط علیلی بود "بی" مهتاب


برای فیروز ِ کریمی، که آبی ترین مردی بود که در تمام این سالها به استقلال آمد
حتی با جام احتمالی  فصل برای استقلال نیمه شب گذشته به پایان رسید

از بعد از ظهر زمزمه های آزار دهنده به گوش می رسید. تمام سایتها و خبرگزاریها اما سکوت کرده بودند تا همه چیز در حد یک شوخی احمقانه جلوه کند. وقتی منبع اولیۀ خبر برادر پرسپولیسی تان باشد معمولا جدی نمی گیرید. سریعا در تماسی با تهران صحت خبر را از یکی از دوستانم در کانون هواداران اس اس جویا شدم و بی اطلاعی او آرامم کرد.
تا اینکه 90 فردوسی پور فرا رسید و واقعه در شرف تکوین بود...

از دیشب تا حالا دنیا دور سرم می گردد. کودتای ژنرال بازنشسته برای بازگشت به قدرت شامگاه دیشب با سقوط آخرین دژ باقی مانده آبیها در پایتخت ایران بوقوع پیوست و کودتاچیان به نظر تمام مراکز قدرت را از هیات مدیره تا مدیر عامل و رسانه های گروهی در اختیار گرفته اند. کودتایی که برای دستکم چند فصل نیمه آبی ایران را به کما خواهد برد. کودتایی که درست در لحظه ای با موفقیت همراه شد که به نظر آخرین موعد و آخرین شانس به نتیجه رسیدنش بود. چرا که بدترین فصل تاریخ قدیمی ترین باشگاه فوتبال ایران و آسیا به هر ترتیب رو به پایان بود و نگاه تمام آبیها به فصل آینده و تیمی بود که خود ِ فیروز کریمی قرار بود آمادۀ مسابقه دادن کند.

این مطلب نوشته ایست که به فیروز کریمی و قلب های داغدار قسم خورده گان اس اس با نهایت دریغ و درد تقدیم می شود. برای فیروز خان که صادق ترین و با تعصب ترین مردی بود که در تمام این سالهای سیاه سپری شده به استقلال آمد. خیلی آبی تر و پاک دل تر از تمام آنهایی که مدعی بودند و دوباره از دیشب شدند که عمرشان را در این باشگاه گذرانده اند و باید بار منت شان را تا ابد در استقلال بدوش بکشیم. آنهایی که از وقتی به یاد دارم چون بختک روی سرگذشت و سرنوشت خوشیدۀ ما خیمه زده اند و قصد برخاستن هم ندارند.


نه! فیروز کریمی از استقلال نرفته است! این توهم زائیده افکار منحرف و پوسیده افرادی ست که تمامیت خواهی و جزم اندیشی در وجودشان ریشه دوانده. عجب ساده هستید اگر فکر می کنید فیروزخان از استقلال رفته است، چون نمی دانید که باشگاه هفتاد ساله ایران در تمام این سالها و خانه بدوشی ها در نهایت مکانی دائمی در قلب طرفدارانش پیدا کرد و به همانجا هم برای همیشه نقل مکان کرد. بنابراین ورود و خروج افراد به استقلال نه دست فتح اله زاده است و نه دست آن هیات مدیره نامرئی و نه هیچ قدرت لعنتی دیگری. فیروز کریمی دقیقا از روزی که بعد از به خاک سپردن مادرش در تمرین استقلال حاضر شد برای همیشه کلید دار باشگاهی شد که در قلب ها دفتر دارد نه در شهر ِ پر از دروغ و ریاکاری ِ مدیران و مافیا و ژنرال ها... فیروز ِ کریمی از همان روز بت های پرادعا و بی خاصیت استقلال را که همیشه فقط جا اشغال می کنند از کعبۀ دل آبیها بیرون راند.

- فیروزخان[سرمربی]! چقدر دلم می خواست که ببینمت و به تو بگویم تا آخرعمر فراموشت نمی کنم بابت اینکه پایت را در خاکستر ویرانه های باقی مانده از تمدن باشکوه ِ اس اس گذاشتی و برای این آمدن هم با تمام ایران درافتادی و آبرویت را وسط گذاشتی...

- فیروزخان [سرمربی]! چقدر آن روزی که گفتی اگر قرار باشد در میان جدول بمانیم با بی تعصبها نمی مانیم زندگی کردم. چقدر وقتی بی غیرت ها را یکی یکی کنارگذاشتی حظ کردم. تو تنها مردی بودی که با این صلابت در استقلال دیدیم...

- فیروزخان[سرمربی]! تنها کسی که به سهمیه کمتر طرفداران ِ استقلال در آزادی و در روزهای دربی اعتراض کرد و محکم هم ایستاد تو بودی، خانه زادهای پرادعای استقلال نبودند... در افتادن با مناسبات ناعادلانۀ جریان قدرت کار هر کسی نیست، همانطور که سالها نبود. اما تو در افتادی، تو گفتی...

- فیروزخان [سرمربی]! بالاخره یک روز برای ادای احترام باید ببینمت. این یکی بابت دواندن و تحقیر پسران میلیونر آبی در برابر چشم نابخشودگان ِ به جان آمدۀ سکوهای آزادی. 

- فیروزخان[سرمربی]! تنها تو می توانستی بعد از مسخره بازی های بازیکنان که بازیها را با بی تفاوتی واگذار می کردند به این سرعت و بدون ِ اینکه یک هفته منتظر بمانیم اشک هایمان را پاک کنی و خنده را جایگزین کنی. روزهایی که میلیونرها را در آزادی می دواندی و به همه نشان می دادی، روزهایی بود که همۀ نابخشودگان و فروافتادگان مناسبات حرفه ای و مدرن را از صمیم قلب به خنده و شوق وا می داشتی.

- فیروزخان[سرمربی]! وقتی گفتی تا ابد دیگر روی نیمکت هیچ تیمی برابر استقلال نمی نشینی، من ِ ساده فکر نمی کردم شاید قرار باشد به این زودیها در شرایط عمل به این قولت قرار بگیری. فقط این را با کار ژنرال خانه زاد اس اس مقایسه می کردم که هنوز دو فصل نگذشته از دسته گلش برای استقلال، روی نیمکت حریف نشست و با افتخار هم نشست و آنقدرهم کنار زمین به آب و آتش زد تا استقلال را – مثلا خانه اول و آخرش را- شکست داد!

همین ژنرال را می گویم آری که بعد از فضاحت رهسپاری تیم به آسیا، بعد از خالی کردن تیم از بازیکنان ِ کارآمد... و حالا بعد از افتخار جدیدش ( شکست دادن استقلال با تیمی دیگر) معلوم نیست که با چه رویی دارد به استقلال باز می گردد؟! ژنرالی که سه روز پیش از اینکه مجبور به اسعفایت کنند درحال مذاکراتی ناجوانمردانه با قدرت های نامرئی گردانندۀ بازیگرخانه بود. و در نهایت... به وقوع پیوست.

نیمه شب گذشته، حکومت مردمی کریمی در استقلال ساقط شد. کودتاچیان مراکز قدرت را در اختیار داشتند و برای نابخشودگان ِ رانده شده از استادیوم... شب شط علیلی بود بی مهتاب

تماما" آبی، اما با چشمانی سرخ...
[+] نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:38 PM  توسط مهدی  | 

مخاطرۀ معبد

  ضد گزارش تحرکات آینده  این سقوط دیده شده است 

اینجا دیگر معانی و مفاهیم رنگ می‏بازد. این روزگار استادیوم‏های فوتبال و حتا محافل خصوصی که یک مشت مرد دور هم فوتبال ببینند یکی از واپسین گریزگاه‏هایی‏ست که در هزاره انحلال آرمان‏ها یک‏سری از هورمون‏های فراموش شده و از کارافتاده را در رگ‏های یک مرد به حرکت درمی‏آورد. وقتی روی صندلی‏ات در استادیوم فوتبال تکیه می‏زنی برای 90 دقیقه، و در «آزادی» افسانه‏ای به لطف بی‏سامان بودن بلیت‏فروشی برای یک روز کامل از صبح تا شب (و برای عده‏ای از بازماندگان عصر مدرن از چند شب قبل در پشت ِ درهای بسته ءاستادیوم!) از تمام دردهای زمانه رها می‏شوی. ممانعت از حضور زنان در ورزشگاه‏های فوتبال در ایران به شکلی تقدیری در حفظ یکی از آخرین معابد رانده‏شدگان کارگر افتاده است.

برای این پیش‏گویی هنوز آزمایشی انجام نشده اما قسم می‏خورم که میزان ترشح هورمون‏های مردانه برای ساکنان این معابد فراتر از استاندارد جهانی‏ست. همین‏طور قسم می‏خورم که میزان ترشح هورمون‏های برانگیزندهء  صکس و فلسفه در آزادی پایین‏تر از هر نقطه دیگری روی کره ء زمین است. حتا بنه‏ظر می‏رسد سردادن شعارهای غیراخلاقی و فحاشی و رفتارهای رادیکال در استادیوم‏ها در چارچوب اقدام برای تعین مرز برای جلوگیری از ورود « اغیار » به این همایشگاه اساطیری قابل تعریف باشد!

این گردهمایی بکر و دست‏نخورده اما اکنون به‏شدت تهدید می‏شود. استادیوم‏های فوتبال ما، به‏هرحال روزی توسط اغیار به زیر کشیده خواهد شد. همان‏طور که تمام شهرها را به زیر کشیدند. این واقعهء محتوم در امتداد مسیر جریان جهانی تعویض و تعدیل آرمان‏ها دیده شده است. هرچند با سرسختی آ‏نهایی‏که با نوستالژی‏ها زندگی می‏کنند، هنوز زمان دقیقی برای آن تعریف نشده، این فتح به‏آسانی ِ آنهای دیگر نخواهد بود و هزینه‏های زیاد آن فاتحان شهرها را دست به‏عصا کرده است...

با اینحال دیده شده است که غرش رعد آسای سکوها با صداهای زیر درهم‏آمیزد و از رعشهء  اندام حریفان در زمین بازی بکاهد... دیده شده است که فوتبال برای بعدازظهرهای نحس اولویت دوم استادیوم‏ها باشد و همه چیز معطوف روابط مدرن روی سکوها باشد... دیده شده است که برای یک بازی فوتبال مردانی دست‏آموز و تربیت‏شده به‏دست فمینیست‏ها راهی استادیوم شوند و در آن‏جا هم تحت تدابیر ِ نظارتی ِ انعطاف‏ناپذیرتری قرار گیرند... دیده شده است که «شهرنشینان» سکوهای پرتلاطم را به زیر کشند...

دراین استادیوم دیگر تماشاگری به زمین بازی وارد نمی‏شود تا در جریان فوتبال اختلال ایجاد کند، یک نتیجه بازی با سرنوشت کسی گره نمی‏خورد، بازی مرگ و زندگی نخواهیم داشت، شعاری ناگهانی روی سکوها بداهه‏خوانی نمی‏شود، در گیت‏های ورودی از ضربات باتوم و فانوسقه خبری نخواهد بود، سیگار اگر باشد برای جلب نظر تازه واردان است تا برای هم‏دردی با اجتماع معبد، دستگیر شدن یکی از معبدنشینان باعث نارضایتی دیگران نمی‏شود و اعتراضی در پی ندارد، از طرفداران ِ سرانجام اصلاح‏شدهء رقیب کتک نمی‏خوریم همچنان که آن‏ها هم دیگر از ما نمی‏ترسند، قرار نیست زیر مشت و لگد آنها دمی بیاسائیم، قرار نیست نارنجکی از آن‏طرف به سمت ما پرتاب شود، قرار نیست هفت فرشتۀ مقرب ِ معبد در فشار جمعیت قربانی شوند، قرار نیست شیشه اتوبوس‏ها به‏عنوان نمادی از یادآوری بازگشت به شهرها به‏دست ِ نابخشودگان خرد شود، قرار نیست بازگشت به شهرها تداعی‏کنندهء سرخوردگی و شکست باشد، جایی برای پسربچه‏هایی که از این مناسبات سر در نمی‏آورند و نمی‏خواهند که حالا حالاها هم سردربیاورند نخواهد بود، جایی برای آن‏ها که یک هفته از شکم زدند تا شب را در سرما و با خطر در کنار معبد به صبح برسانند و اجتماعی اساطیری را تجربه کنند هم نخواهد بود، جایی برای پیرمردها هم نیست...

باری! رفتن به استادیوم برای یک بازی فوتبال در حد یک وقت گذرانی فامیلی یا عاشقانۀ عاری از خطر به گند کشیده می شود. این اتفاق خواهد افتاد. روح تجددگریزی و شهرستیزی به‏هرحال روزی از استادیوم‏های فوتبال نیز رخت برخواهد بست و قلعه‏های تصرف‏شده به ویرانه‏هایی بی‏روح و بی‏خطر بدل می‏شوند. این سرنوشت محتوم برای یکی از آخرین معابد نابه‏هنجار پست‏مدرنیسم و به‏هنجار اگزیستانسیالیسم در مسیر فرایند جهانی آرمان‏زدایی دیده شده است. از آن پس چنین باید که سرگشته کوه و بیابان‏ها شویم و دخمه‏ای در خورد تنهایان بدفرجام جستجو کنیم...

می‏دانم که این را هم به زیر می‏کشند اما قسم می‏خورم که این‏جا آخرین جایی خواهد بود که تصرف خواهد شد... فعلن از این گیت‏ها هر چه می‏آید نابخشودگانی باتوم خورده است...

[+] نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 6:41 PM  توسط مهدی  | 

بگذار عطش سال هفتادم با این جام آرام گیرد

چند روز پیش از بازی با راه آهن، در دقیقه 90+ بازی برابر ابومسلم تکان دهنده ترین صحنه ای که تاکنون دوربین های تلویزیونی در ایران از یک بازی فوتبال ثبت کرده بودند از استادیوم ثامن بصورت زنده به دنیا مخابره شد. دوربین های تلویزیونی نمایی باز از نیمکت سرد و بی تفاوت ابومسلم را نشان می داد که فقط یک شکست دیگر به باشگاه اس اس تهران تحمیل کرده بودند...
پشت پرده این شکست باز هم یک استقلالی (پرویز مظلومی) قرار داشت. در واقع و در این لیگ هیچ کس به اندازه خود استقلالی ها دهان ما را آسفالت نکرد. آن از قلعه نوعی با فضاحتی که در فصل گذشته بر جای گذاشت و در مس هم از ضربه زدن باز نایستاد، آن از دعواهای درون کادر فنی و این هم از این...
نکته فاجعه بار در این میان عادی شدن باخت در تیم بود.
تمام این مسائل استرس و تپش قلب را تا پیش از دیدار با راه آهن به اوج خود رسانده بود. پیش از شروع بازی در آزادی یکی از طرفداران آبی از جایگاه 12 و منطقه تحت کنترل قسم خورده های اس اس با آمبولانس راهی بیمارستان شد. این بازی به طور کامل آخرین نقطه امید فصلی بود که با بدترین شروع تاریخ استقلال در لیگ آغاز شد و ادامه هم یافت.
باز هم بیشتر از حریفان آرش برهانی روی اعصاب بود. کشیده شدن بازی به وقت اضافی و پنالتی آمبولانس های استادیوم و تمام مراکز درمانی اطراف را به حالت آماده باش درآورد...

توصیف ضربات پنالتی این بازی براستی از عهده من برنمی آید. ما این رها شدن به سمت جام را نه از مجیدی داریم و نه از طالبلو! مساله بردن پنالتی ها آنهم به این راحتی پیچیده تر از این حرف هاست. این جریان به شدت و با هیچ تردیدی از سوی فیروز کریمی هدایت شد. ماجرای آن پرچم قرمزی که پیش از پنالتی ها زیر بغل نوازی رویت شد و بعد آن حوله آبی در تور دروازه ای که پنالتی ها به آن زده شد و نیرویی ماورایی به طالبلو بخشید از دید تمام دوربین ها پنهان ماند.
براستی چه بود این ماجراها که ما را به سلامت از دامی که برپا بود و هر لحظه می رفت تا تومار امیدها و آرزوهایمان را در هم پیچد به سلامت بیرون آورد؟! آیا این جریان را می توان به راحتی برای دیگران شرح داد و توصیف کرد؟! هر چه بود شکافی بود در زمان و مکان، چیزی چون آن نور خداوندی که در بازی با استرالیا به یکباره بر سر استادیوم ملبورن باریدن گرفت و بعدها دیگر کسی پی اش را نگرفت. من هم نپرسیدم که این لحظات رویایی را در خواب بود که می دیدم یا حقیقت داشت...
حالا شخصیت واقعی اس اس به باشگاه قدیمی ایران بازگشته است. حالا می دانیم که در هر بازی نوری ایزدی به سراغ ما می آید و در لحظات هول و حائل نبردها دست تیم را می گیرد. نمی دانم که آیا این اشعه متافیزیکی ربطی به سال هفتادم تاسیس باشگاه دارد یا نه؟! فقط می دانم که هست و می توانیم بخوبی حس اش کنیم... جایگاه واقعی ما آسیا ست، همه می دانند که کافی ست به آنجا برسیم، بقیه اش را بگذارید به عهده شخصیت آسیایی اس اس...

سال هفتادم نباید بی جام بمانیم، بگذار تا بار دیگر آبی آسمان و دریا را حس کنم، عجیب به سرم زده که سر به آسمان بسایم و غریق دریا شوم... این روزها من هر لحظه کم طاقت و شوریده ام...

[+] نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:1 PM  توسط مهدی  | 

سال هفتادم جاودانه مي شود؟!...

باید ببریم... همیشه قبل از دربی همین را می گوئیم. اما خود قرمزها هم می دانند که اینبار فرق می کند. این دفعه به جای یک هفته، يك فصل كامل كري خوانده اند. از همان اول فصل كه ما هي بد آورديم و برهاني هي كفر ما را در آورد و آنها هم هي روي اين موج سواري گرفتند و صدر جدول را به رخ ما كشيدند... حتا يك لحظه از خودشان نپرسيدند اين 5 سال پايين تر بودند و ما اين قدر شلوغش نكرده بوديم.

حالا فوتبال روي ديگرش را نشان مي دهد. در فصلي كه استقلال بدترين شروعش در ليگ داشت حال 90 دقيقه تا مدعي شدن فاصله دارد!

پيروزي در اين دربي براي لنگي ها فقط يك برد در دربي ست اما براي ما مفاهيم گسترده تري را در بر مي گيرد؛

ما اين بازي را خواهيم برد تا به يك فصل كامل بدبياري و زخم زبان شنيدن پايان دهيم. پيروز شدن در اين بازي استقلال را به سوي جام خليج فارس رهنمون خواهد كرد.

دارم به اين فكر مي كنم كه اين قهرماني در افتخارات باشگاه جاودانه خواهد شد. يك قهرماني حماسي در هفتادمين سال تاسيس باشگاه استقلال ، قديمي ترين و ريشه دارترين تيم فوتبال ايران و آسيا ؛

1317 نادر، 1323 دوچرخه سواران، 1328 تاج و 1358 استقلال

[+] نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 6:16 PM  توسط مهدی  |