يک دنيا ما را به جنگ خواند، و گريست

يکشنبه شب ِجاويدان ما را در آغوش کشيد. يکشنبه شب ِ مهربان با جام بهسوي ما بازگشت. و در روزي که ميبايد – با هر منطق و استدلال – تيرهروزيهاي ما ادامه مييافت، دريچهاي از آسمان به روي ما گشوده شد و دو پرتو را به سوي زمين مخابره کرد؛ يکي به مشهد و ديگري در اهواز. و تمام ِ اينها خواب نبود...
جامي که در تمام ِ فصل از آن ِ ما بود، و ما مالک ِ بلامنازعاش بوديم، در عرض چند روز از استقلال بازستانده شد و ما را بهراستي به کما فرستاد. داستان؛ دادن جام در روزهاي آخر به تيم ِ ذوبآهن نهبود. داستان؛ دادن بسياري از جامها به بسياري از تيمها در سالهاي گذشته بود؛ همه در روزهاي آخر. باري! اينچوناين حديث ِ تلخي از گذشتهها همراه ما بود..
اينبار اما، وقتي دريچهاي از آسمان باز ماند، براي گذشتن از آن لحظهاي درنگ نکرديم. استقلال، با تمامي هواداراناش امشب از دروازهاي که با بياحتياطي قدسيان گشوده، و باز رها شده بود، عبور کرد و سر به آسمان سائيد. بالا بردن ِ اين جام در تمام ِ اين فصل، و حتا تمامي آن فصلها که با سرخوردهگي و سوگواري به پايان بُرده بوديم، در روياهايي بهغايت ماوراءالطبيعي، و در خواب و بيدار به ما الهام شده بود.
بشنو اين روايت ِ تلخ ِ مرا؛ ما يکطرف بوديم، تمام ِ دنيا يکطرف. من اينرا به چشم ديدم که يک دنيا به ما ضربه ميزد. من يک دربي را ديدم، که ما بُرديم. بعد مهاجم ِ ما در محوطهء جريمهمان به هوا برخاست و توپ را به واضحترين شکل ِ ممکن با دست زد. ذوبآهن صحنه را ديد و از آنجا کمکم خودش را بالا کشيد. من اسطورههاي خودمان را ديدم که با دشنهء تباني از راه ميرسيدند. و سرمربي تيم ملي را ديدم که دشنه را از آنها گرفت و در سينهء ما فرو کرد. ما زياد ايم اما؛ اينجا بسيار در «اقليت» بوديم. سوگند که امسال؛ مقدر شده بود تا تومار ِ ما در هم بپيچد. ما سپاهياني زخم خورده از يک نبرد بوديم، که قافيه را به حريف باخته بوديم. [+] راه بازگشت به مرزهاي خود را در پيش گرفته بوديم تا با تجديد قوا و تجهيز ارتش، نه در سال ِ آينده که دو-سه سال ِ بعد کمر راست کنيم و جنگي تازه را براي انتقام آغاز کنيم. اما هماين سپاه زخمخورده و تکيده هم در راه ِ بازگشت از دستبُرد ِ غارتگران در امان نهماند. اينگونه شد که ما دوباره همقسم شديم. بهسرعت سازمان يافتيم و بر عليه «يک دنيا» شوريديم. يک دنيا به ما ضربه ميزد و از ما متنفر بود. پس ما به دنيايي ضربه زديم و شکستاش داديم؛
" سوگند که تو گريه خواهي کرد، بعد ما کوتاه ميآئيم و ميرويم دنبال سرخوردگي و سوگواري خودمان. باز گموگور ميشويم. انگار نهبودهايم اصلن" [+]
و امير قلعهنوعي؛ که من هميشه منتقد ِ بزرگاش بودهام. من اينرا در ابتداي هماين فصل به دوستان ِ پرسپوليسيام گفته بودم؛ شايد شما از قلعهنوعي متنفر باشيد، ولي سرسختترين مخالفان ِ او در بدنهء خود ِ استقلاليها هستند. من هنوز ميگويم که مسائل ِ گذشته ميان اپوزوسيون استقلال و قلعهنوعي حل نشده است. اما در اين فصل اتفاقات ِ جالبي افتاد. امير قلعهنوعي مورد هجومي مرگبار قرار گرفت. من هميشه عاشق اين بودهام که در يک دعواي وحشيانه و نابرابر، پشت کسي بهايستم که بيدفاع رها شده و بقيه، هر کس ِ ديگري که در آن صحنه است، او را يک گوشه گير انداخته و بهاش ضربه ميزند. يکجاي ديگر بعد از بيانيهء مايليکهن نوشتم؛ گمان نميکنم هيچ استقلالي – و هيچ آزادمردي - باشد که در دعوا با مايليکهن و بقيهء اقامه کنندهگان دعواي تباني، پشت ِ امير نهايستد. باري! قلعهنوعي براي من در اين روزها، تنها با آن چشمهاي خونگرفته، نفس ِ حبسشده در سينه، و چهرهء دردمند و مستأصل ِ بعد از گل ِ سايپا که گويي ميان ناباوري هزاران هوادار دلمُرده دخمهاي ميجويد، تصوير ميشود و بهشدت تبرئه ميشود. دوست دارم که سال ِ آينده هم روي نيمکت ِ استقلال باشد حالا که بهراستي جنگي نابرابر را بهسود ما برگردانده. اين اگر ژنرال نيست، پس کيست؟!

" امشب رو به بادهگساري خواهيم پرداخت، شبهاي بعد رو هم هماينطور. و سيگارها خواهيم کشيد، و اشکها خواهيم ريخت... کنار ِ هماين جام" [+]
#
در پرتقال،طرفداران ِ بنفيکا ضربالمثلي دارند براي هواداران ِ اسپورتينگ ليسبون؛
آنها هواداران ِ اسپورتينگ را آدمهايي با کف ِ دستهاي صاف مينامند. بنفيکايي را اعتقاد بر اين است که يک طرفدار اسپورتينگ، در پايان ِ هر فصلي که با ناکامي مواجه ميشوند، و در ابتداي فصل ِ تازه، دستهاياش را بههم ميسايد و با خود ميگويد؛
"اين آغاز ِ فصلي تازه است که از بنفيکا انتقام ميگيريم و قهرمان ميشويم."
و آنقدر فصلها ميگذرد که اين دستها بههم سائيده ميشود و جامها به بنفيکا ميرود، که دستهاي آنها صاف شده. اين چند روز به دستهايام زياد نگاه ميکردم.
#
بعد از مدتها چيزهايي نوشته بودم واقعن. يعني سر ِ يک ذوقي آمده بودم ولي باز يک عهدي داشتم و يک معذوراتي. يک چيز ِ خيلي دردبارتري هم براي فوتبال نوشته بودم و هواداري که «درد» طلب ميکند، که باز ميماند. اينيکي را اما راحت نوشتم و راحت پُست کردم. فکر کنم سالي چند روز به من بيآيد که سرمستي کنم. ميشود که چند روز را خوش بود. پس دلخوش ميمانم و ميمانيم تا چند روز. و بعد چشمانام را ميمالم و دور و بر را نگاهي ميکنم تا ببينم چي شده و تلفاتام چهقدر بوده. آن دلخوشي را که هنوز باقي مانده در اين روزگار، بايد قدر دانست و محافظت کرد. براي اينکه باز پابرجا بماني براي روزگار ِ پردردي که هست و سختتر هم خواهد شد.
و نيز؛
تماسهايي با من گرفته شده در اين چند ساعت که در باور نميگنجد. خيليها که اين چند روز ِ آخر حال ِ بد ِ مرا ديده بودند، و طبيعي بود حالا براي «اولين تبريک» ياد ِ من بيافتند، بهسرعت تماس گرفتند. اما خيليها بودند که بعد از مدتها - واقعن بعد از مدتهاي مديد - به اين بهانه با من تماس گرفتند. تلفن دستيام و شمارهء تماس ِ خانه تا ساعتها مشغول بود و من بي آنکه آمادگياش را داشته باشم رو در روي دوستان قرار گرفتم. دوست داشتم با حال ِ غيرعادي که داشتم و خوش بودم، دستکم يکساعت بعد از رخداد را تنها باشم. بهويژه که تبريک و تهنيت گفتن و شنيدن خيلي از من برنميآيد. تصور کن آدمي را که زنگ ِ موبايلاش اينروزها اين باشد و اين موبايل تا ساعتها اين آهنگ را بنوازد براي پيام ِ تبريک.. الآن دارم فکر ميکنم که چه کساني و از کجاي ايران با من تماس گرفتهاند براي اين رخداد ِ شورانگيز و جاويدان. استقلاليها که جاي خود، بهطور خاص از دوستان پرسپولسيام که به من تبريک گفتهاند ممنونام. و اميدوارم که از آسيا جنازهء عربها را براي ما بيآورند.

















