تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

فرار لب‌خندها


آه..
از لب‌خند ژکوند به اين طرف، ايتاليا پذيرای به‌ترين لب‌خندها و زيباترين‌شان بود. توی سرزمين ما لب‌خندی نه‌بود. آخرين ِ آن‌ها با پروازهای صبح ِ خيلی زود، وقتي ما صورت‌مان را به شيشهء گيت فرودگاه چسبانده بوديم، از اين کشور ‌رفتند. ما را به مقصد ايتاليای گرم و آفتابی ترک کردند. ما مانديم بی‌کس، در فرودگاهی ميان ِ شوره‌زارها، و آفتابی که بر تيره‌روزی ما بالا می‌آمد، و انگار با ما بالا می‌آورد.
جنگيدم، و شکست خوردم.
جنگ‌ها بالاخره يک‌روز تمام می‌شود و سربازها به‌خانه برمی‌گردند. برای هم‌اين محافظه‌کارها می‌گويند؛"برای جنگی که ام‌روز و فردا تمام می‌شود، از خودت خرج نه‌کن!"
خب من که نمی‌توانم ساکت باشم. من که نمی‌توانستم. حماقت کردم؟!
ام‌شب سری به عکس‌های پارسال می‌زنم و خودم را در شب گم می‌کنم. پرسه از هم‌اين‌جا شروع می‌شود؛ وقتی مطمئنی که همهء کسانی را که در اين دنيا داشته‌ای امن اند، و خوابيده‌اند با يک لب‌خند کوچولو. هرکجا و با هرکس، اما با لب‌خندی کوچولو. و الهی که با یک لب‌خند کوچولو. و شروع می‌شود، وقتی کسی را نه‌داری که نگران لب‌خند نه‌زدن ِ تو باشد.
جنگ‌ها تمام می‌شوند و سربازهايی که زنده مانده‌اند، سربازان خوش‌شانس ميدان لقب می‌گيرند.
جنگ ِ ما هم تمام شد. و سربازهايی که زنده ماندند، به خانه برگشتند، و ديگر از خانه خارج نه‌شدند! چه کسی می‌داند توی چون‌اين جنگی، چه چيزهايی از يک سرباز بازستانده می‌شود؟! کی فهميد ما چی [بگو؛ «کی»] را از دست داديم؟!
حالا احساس می‌کنم که بازنشسته شده‌ام. تنها توی خانه‌ام وقت‌ام را به پرستاری از گربهء علی آپاچی اختصاص می‌دهم. می‌دانم؛ بيرون خيلی خبرها هست. بيرون دوباره صحنهء هم‌‌آوردی شده. فکر کن رفيقی دنبال من می‌آيد و موضوع را با من در ميان می‌گذارد. نمی‌توانم از اين دعوا بگذرم. نمی‌توانم بگويم؛
"تو که می‌دونی.. من موچ‌ام داداش. من بيرون‌ام."

ايتاليا..
لعنتی! اسم ِ اين کشور که می‌آيد، من ديگر خيلی تنها و بدبخت می‌شوم.
- ايتاليا سرزمين فرصت‌های برابر، سرزمين کالج و دانشگاه و آيندهء روشن. فرق‌اش با بقيهء جاهایی که «فرصت‌های برابر» ارائه می‌دهند، در اين است که آدم‌های خون‌گرمی دارد. مردهای‌اش هنوز سبيل دارند و ايرانی‌ها آن‌جا غريبه نمی‌شوند.
- واقعن؟! [لعنت بر شيطون]

من با ايتاليا يک تصويه‌حساب شخصی دارم. متنفر ام می‌کند. ايتاليا خون‌ام را گرم می‌کند. داغ‌ام می‌کند. يک‌سال نجوا داشتم که؛
"کل ِ زندگي‌ام رو باختم به يک لب‌خند.."
و آن لب‌خند می‌تواند حالا از آن ايتاليا باشد.
گفتم؛ "اين‌جا چوب بخورم به‌تر از آن است که توی خيابان‌های رم به صليب کشيده شوم."
حماقت کردم.
نگرش من بر اين اساس بود که؛ "هم‌اين‌جا هم می‌شود خوش بود، و اگر کم‌تر، چه باک که خانهء خودمان است". و حالا دیگر اين‌جا کسی نمی‌خندد. تمام ‌لب‌خند‌ها از آن ايتاليا شد. و من هنوز این‌جا را دوست دارم، این‌جا را که هیچ‌وقت و هرگز، یک «فرصت برابر» به ما نه‌داد. این‌قدر نه‌داد، این‌قدر نه‌داد، تا کم‌کم از اين بازی‌ها بيرون شدم، موچ شدم، روی صليب..
سالی با خود گمان کردم؛ به‌خدا که اگر لب‌خند ِ من در ايتاليا باشد، مردانی از پارس آن‌جا را به‌زير خواهند کشيد.
و افسوس که مردان پارس بيش‌تر «روايت» شده‌اند. جان ستانده‌ایم و جان سپرده‌ایم. ما وقتی برای روایت کردن نه‌داشته‌ایم. و کسی را نه‌داشته‌ایم که سرگذشت‌مان را برای‌مان بنویسد. مورخان دیگری ما را روایت کردند و از هرکجای ما که خواستند، زدند. زدند و بُردند. اوراق تاريخ لب‌ريز از رد خون‌های ماست. اين ميان اغواگری سهم ديگرانی شد که دور از چشم ما شهرهاشان را ساختند، و لب‌خندها را پذيرا شدند.
دوره‌ای در غالب مردان ساسانی فرو رفتم. مردانی تنومند با چهره‌های پُرمو. کنده‌شده و به‌جامانده روی سنگ‌ها. نيزه و کمان گرفتم و جذب اين ارتش سنگی شدم. ما مردانی بی‌لب‌خند و مصمم بوديم. يک‌سال تمام توی روياها به اروپا لشگرکشی کرديم، رومی‌ها را شکست داديم، و شهرهاشان را با خاک يک‌سان نموديم، يکی پس از ديگری.. و وقتی دانستيم که ديگر چيزی برای اغواگری نه‌دارند، امان‌شان داديم و به سرزمين نگه‌بانی‌مان عقب نشستيم. سال ِ پُرباری بود، اما؛
سربازانی که از فتح قلمرو روم بازمی‌آمدند، ديگر نمی‌خنديدند!
هيچ‌کس، هرگز، لب‌خندی از آن‌ها نمی‌ديد. اين‌گونه «تلخ‌مردی» باز می‌آمدند.
و باز می‌گفتند؛
"يا نه‌آيم، يا سربه‌دار آيم."

ايتاليا.. ايتاليا..
بايد تبديل به آدمی می‌شدم که پايهء سفارت‌خانه ايتاليا باشم. اهل ِ توی صف ايستادن و تحمل کردن ِ نگاه‌هایی که به سوی من خيره بود. يعني تا اين حد متمدن! «توی صف» را می‌توانم کوتاه بی‌آيم، اما هيچ‌چيز بيش‌تر از خيره شدن يک‌نفر حال‌ام را بد نمی‌کند. خيره نگاه کنی، به تو خيره می‌شوم. ول‌کن ِ ماجرا هم نيستم. تبعهء هرکجا می‌خواهی باش! سربسته هم گفتم؛
"آخه من برم سفارت ايتاليا، سفارت ايتاليا کجا بره؟!"
قرار بود يک‌سال به آن‌جا رفت و آمد داشته باشم، و بعد صفی تازه تشکيل می‌شد. من ترجيح دادم که توی صف ارتش ساسانی نيزه به‌دست بگيرم. اين‌طوری کارم زودتر راه می‌افتاد و برای همه راحت‌تر بود؛
"تو که پرواز کردی، ما در چند ستون از پياده‌نظام زره‌پوش اعزام می‌شويم. ديدار در ميدان اصلی رُم!"
ديوانه شده بودم.. خب معلوم بود که ديوانه می‌شدم. خب معلوم بود که توی خودم دفن می‌شدم. ولی من به قول‌ام عمل کردم. سوگند که ما در چند لشگر منظم و با تمام قوا به‌راه افتادیم، و خدا می‌داند که تمام اروپا را به‌دنبال ردی از یک لب‌خند زیر و رو کردیم. جان ستاندیم و در آخر؛ جان سپردیم. دیگر یک سال شده؛
تنها در خانه نشسته‌ام و از گربهء بی‌مار علی آپاچی پرستاری می‌کنم.

رفته‌رفته از صحنهء روزگار محو شدم و رفتم توی تاريخ. «گذشتهء ما»؛ تنها جايی بود که ما بدون ويزا و بدون نگاه‌های خيره وارد قلمرو روم شده بوديم. با يک ارتش کامل از پياده‌نظام و سواره‌نظام، از دروازهء شهرهاشان گذشته بوديم. سواران ما امپراتوران بسياری را که به طمع ِ لب‌خندهای سرزمين ما عزم ِ تيسفون می‌کردند، درون خاک روم تعقيب کرده بودند و با زوبين به زير کشيده بودند. رنگ اندوه اما بر چهرهء سربازان ما پاشيده بود. سربازانی که از قتح یک رويا بازمی‌گشتند..
دریغا! «کراسوس» خیلی دير به پُست ما خورد. لشگری که مصلوبين را نظاره کرده بودند، باز آمدند و باز نه‌خنديدند.

اين‌که مي‌گويم؛ دفن شدم، به‌راستی «دفن شدن» بود. اسپارتاکوس شدم، که ايتاليا با هفت لژيون از روی مُرده‌ام عبور کرد. و شش هزار نفر از ياران‌ام را در جاده‌ای که به رُم ختم می‌شد، برای عبرت بر صليب کردند، تيربه‌تير و رديف، پشت سر هم..
جنگیدم، و شکست خوردم. بس دریغ و درد و افسوس..

فک سزار روم پائين آمد؛ گوروپ!
سزار سرزمين لب‌خندها، ديگر نمی‌خندد. و بی‌شک در آن لحظه، هيچ‌کدام از دختران که در فرودگاه رم لب‌خند را فراموش کرده‌اند، به‌جا نمی‌آورد. اين ضيافتی است که من به آن دعوت شده‌ام.
گلادياتوری در ايتاليا به‌پاخاست، و شوريد. رسانه‌ها او را «ديوانه» می‌خوانند. کثافت‌ها! اين مرد 42 ساله به هر انگيزه‌ای اين کار را کرده باشد، رفيق من است. رفيق ديوانه‌گی يک‌سالهء من.
هی! «برلوس‌کونی» باز هم جراحی خواهد کرد. گونه‌های‌اش.. گونه‌های‌اش را ترميم خواهد کرد. دندان خواهد کاشت، دماغ‌اش را جمع خواهد کرد، دوباره نماد مردان اغواگر ايتاليايی خواهد شد و؛
باز هم لب‌خند خواهد زد، بی‌گمان!
اما برای مصلوب‌شدگان، برای هميشه رفته است کنار ِ والريانوس، کراسوس، ژوليان، ژوويان و..
اسپارتاکوس لب‌خند را از صورت امپراتور برداشت.
تو به‌زير کشيده شده‌ای، و هيچ عمل جراحی، لب‌خند گذشته را به تو باز نمی‌گرداند.
هم‌آن‌طور که ديگر هيچ اتفاقی،
هيچ اتفاقی،
لب‌خند را به ما باز‌نه‌گرداند.

Crassus crucified 6000 of Spartacus' men along the Appian Way from Capua to Rome


:: من «موچ» بودم، خيلی چيزها حذف شد، خيلي چيزها
این نوشته مال این‌جاست.

[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 5:44 AM  توسط مهدی 

رمق‏کشی پای دیوارهای بلند صبح

درویش
پيوند با گذشته دارد و بيم از حال
با خود گمان می‏کند؛
شبی ابرها از فراز زدوده شوند و ماه‏ام به‏درآيد
و؛
اين‏قدر شب‏ها آمده و رفته،
اين‏قدر شب‏ها آمده و رفته،
اين‏قدر
شب‏ها
آمد که؛
«رفته»
به‏خدا اين‏قدر..

سوز و ساز با شب دارد، بيم از آفتاب
نور و اميد، پيوند با او کجا دارد؟!


گمان کرده‏ام؛ ناگزير اگر ام، کجا گريز ام؟!
هر شبی را بايد برآمدن آفتابی. و با هر برآمدن آفتابی‏ست، سر اشک‏بار به بالين بُردن ِ خسته‏مردی.
به‏ازای هر آفتاب ِ روزانه، دست‏کم يک مرد در اين دنيا وجود دارد که به تباهی می‏رود. سرانجام؛ «ديده» و می‏رود..
يک‏جا، دور از دست‏رس و شبانه، پرسه‏ها می‏زد و رو به رويايی خيالی با خنده می‏گفت که؛
سپيدموی شده‏ام. پيرمرد، پيردل، دوست داری؟!
رويا ساکت شده و به نابودی می‏گرائيد.
آيا رويا هم می‏گريخت؟!
...

افسانه و اميد بی‏ثمر چه گويم‏ات؟!
که تمام ِ روياها،
و حتا خيال‏های دست‏نه‏يافتنی در دوردست‏ها هم
دانسته بودند
که مرد ِ پير «مُردنی»ست.



:: بادی که ام‏شب اين‏جا بود، اين‏جا می‏وزد حالا؛ بی‏سوز و کم‏رمق است. براي سيلی‏خورده‏ای که اميد ِ گشايش را به بادهای سنگين‏تر سپرده، چون‏اين باد بی‏رمق است. باد تمام شب را از پنجره‏های باز و گشوده، به درون اين اتاق رفت و آمد داشت. به‏ازای اين صبح و اين شهر و اين‏همه آدم اما، فقط يک نفر وجود دارد، که شبی از پی شب ِ ديگر دورتر افتاده و پيله‏ای سخت‏تر به‏دور خود تنيده. يک نفر گم‏شده در اين صدا

درويش وهم‏زده را ماتم ابرها کشته


[+] نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 6:10 AM  توسط مهدی 

زمانی برای گريستن ِ مردها (2)

 

# زندگی سُر خورد

بی‏هوا خورده بود، از پشت ِ سر. هم‏آن‏روز ضربه را پذيرفته بود، نه‏خواسته بود که از واقعيت فرار کند و هم‏اين پافشاری زخم‏اش را عميق‏تر کرده بود. در روزهای بعد؛ سعی کرده بود ضربه را در خود هضم کند تا بتواند دوباره روی پاهای‏اش به‏ايستد. سخت است براي مردی تنها در گوشهء يک آپارتمان، ميان ِ آدم‏هايی که نه حرف‏ات را می‏فهمند، نه درد ات را، آن‏سر دنيا.. اين‏قدر سخت که وقتی برای هواخوری از آپارتمان‏اش بيرون آمده بود، زده بود به سرش. طاقت‏اش تمام شده بود و بدون ِ برنامهء قبلی که بليت‏ها را هم‏آهنگ کرده باشد، بدون ِ اين‏که به کسي خبر داده باشد، بدون ِ اين‏که مرخصی گرفته باشد، بدون ِ هيچ طرح و نقشه و برنامه‏ء ديگری، سريع‏ترين راه بازگشت را با قريب‏الوقوع‏ترين پروازها پيدا کرده بود. بعضی‏ها «بد» زخم می‏خورند..
وسائل برقی را خاموش کرده بود؟! در ِ خانه را درست بسته بود؟! به هم‏سايه‏ای برای آب دادن گلدان‏ها سفارش کرده بود؟! اصلن هم‏چو درخواستی آن‏جا محلی از اعراب داشته؟! مگر حالا فرقی هم می‏کند؟! حالا ديگر توی افکار ما؛ آن‏جا سرزمينی‏ست که آدم‏های تنهايی از جنس ِ ما تنهاتر می‏شوند و زخم‏های بد می‏خورند، زخم‏های عميق..
چمدانی هم‏راه نه‏داشت، با دست ِ خالی سوار هواپيما شده بود. عرض ِ اقيانوس را پيموده بود، از قاره‏ای به قارهء ديگر، از اين هواپيما به آن هواپيما.. ساعت‏های متمادی را در فرودگاه‏ها سپری کرده بود و از درد به خودش پيچيده بود. تنهايی‏اش را با دردی که هم‏راه‏اش بود پيوسته به‏دوش ‏کشيده و با خود بُرده بود.
دورتر از ديگر مسافران، بی‏حرف و نوميد، يک گوشه کز کرده بود. بعضی‏ها خيلي بد زخم می‏خورند. هم از بد کسی می‏خورند، هم محل ِ زخم جای بدی است، بـد.. بـد...
برای‏ام تعريف کرد که؛ چند روز/ چه‏طور سعی کرده بود توان‏اش را دوباره بازيابد و به‏ايستد. سخت است دوباره بلند شدن و روی پا ايستادن. مردها اين‏طور مواقع، با هر هيبت و هر جثه، درست مثل چارپايان به وقت ِ تولد اند. مدام می‏خواهند که از زمين جدا شوند و دوباره به‏ايستند. اما هربار محکم‏تر از بار قبل به زمين می‏افتند و زخم ِ ديگری می‏خورند. اگر آن‏جا مادری‏ست که هربار با «ليسيدن» تلاش‏های موجود نوپا را هم‏راهی می‏کند و به تکاپويی دوباره تشويق‏اش می‏کند، اين‏جا اما فريادرسی نيست.. 
[...]
آمده بود گريه می‏کرد، مرد ِ گنده.. در را که به روی‏اش باز کردم، خودش رو پرت کرد توی بغل‏ام و زاروزار گريست. اين‏قدر برهنه شده بود. طوری که من باور نه‏کردم..
بعضی‏ها اين‏طور زخم می‏خورند؛ خيلي خودشان را اذيت می‏کنند. مدام با زخم بازی می‏کنند و نمی‏گذارند منعقد يا کهنه شود.
يکي دو ساعت که گذشته بود زبان‏اش باز شده بود. حدس هم می‏شد زد که داستان چی‏‌است. اين دوتا دل‏دادهء هم بودند. و همهء ما پيش از آن‏‏که مجال‏اش را داشته باشيم تا به دنيايی غير مردانه فکر کنيم، شاهدان ِ شاد ِ معاشقهء ايشان بوديم، سال‏ها پيش.. خدای بزرگ! کی فکرش را می‏کرد؟!


# بازديدی دوباره از شهر؛ با نيت ِ خوب

دل‏داری نه‏داده‏ام و بلد نيستم. حتا براي رفيقی زخمی که به من پناه آورده. «دل‏داری»؛ اصلن روش مردانه‏ای هم نيست. هم‏آن‏طور که وقتی نوبت خودم رسيده، از دل‏داری ديگران متنفر ام. اين‏را به لوطی هم گفتم؛
حقيقت اين‌است که دل‏داری ِ آدمی که کارش «دل‏داری دادن» باشد، نمی‏تواند روح ِ زخمی مردی را تيمار کند. فکر می‏کنی چرا حرف ِ دکترهای روان‏کاو برای آدم‏هايی مثل ِ ما ديگر اعتبار نه‏دارد؟! مايی که هروقت از سال را نگاه مي‏کردی، زيرزمينی، دخمه‏ای پيدا کرده بوديم و يک گوشه کز کرده بوديم. ما آدم‏های منطقی نه‏بوده‏ايم و نيستيم. يک‏روز که خوب لباس پوشيده‏ای و بوی خوب مي‏دهی می‏روی توی اتاق ِ انتظار ِ مطب ِ يک روان‏پزشک ِ سرشناس. قرار است که چيزهايی را بيرون بريزی و سبک‏تر به خانه برگردی. اتاق ِ انتظار ِ يک مطب روان‏پزشکی رفته‏ای؟! خيلی از اين طفل معصوم‏ها که کنار تو نشسته‏اند، آخرش با نظر پزشک يک‏راست می‏روند زير برق. جريان برق را از ناحيهء سر وارد بدن‏شان می‏کنند. پيش از اين‏کار رضايت‏نامهء محکمی از کس‏وکار طرف می‏گيرند. توی اين رضايت‏نامه مسئوليت هر اتفاقی با خانوادهء طرف است. هر اتفاقی، از قبيل ِ «مرگ»، و يا پيش‏آمدهای بدتر؛ مثلن از اين قبيل که حال ِ طفل معصوم بدتر بشود، بدتر و غيرقابل بازگشت. طفل ِ معصومی که ناخواسته و بی‏دفاع به اين دنيا آمده و فقط با ما «جور» نه‏بوده. حالا کي بايد تشخيص بدهد که او خوب نيست و ما خوب‏ايم؟! اصلن شايد ما خل باشيم!
دست بردار رفيق! گاهی پزشک‏ها هم  دوست دارند که از اتاق ِ عمل يا «شوک» بيرون بی‏آيند، ماسک ِ خود را با حالتی خسته‏کننده و يأس‏آور تا زير ِ گلو پائين بی‏آورند، و به کس‏وکار ِ آدم بگويند؛
"متأسف‏ام. ما هر کاری لازم بود کرديم، هر چه از دست‏مان برمی‏آمد،.. اما..؛ بی‏مار را از دست داديم.."
لعنتی‏ها..
من هم متأسف‏ام. کار ما هيچ‏وقت به شوک الکتريکی نمی‏کشد. ما ذاتن «ناجور» نيستيم. خوب لباس پوشيده‏ايم و بوی خوب می‏دهيم. اين‏طور به نظر می‏آئيم که اگر خودمان هم راضی باشيم، کس‏وکاری داريم که هيچ‏وقت فرم رضايت‏نامه‏ای را که آن‏‏ها می‏خواهند پُر نه‏خواهند کرد. اهل ِ حرافی نيستيم و فقط به سوالی که مستقيم از ما پرسيده شود جواب می‏دهيم. دکتر معمولن بعد از چند دقيقه هم‏صحبتی دست‏وپای‏اش را جمع می‏کند و می‏فهمد با يکی از آن تکه‏گوشت‏هايی که هرروز ساعت‏ها در اتاق انتظار و بعد روی تخت ِ معاينه‏، و بعدها روی تخت ِ شوک ِ الکتريکی،‏ دست و پا بسته دراز می‏کشند و تسليم ِ او می‏شوند، روبه‏رو نيست. درمی‏يابد که زندگی در مورد ِ بی‏مارش تا هم‏اين اواخر مثل مردم عادی پيش می‏رفته تا اين‏که يک «اتفاق» در زندگی‏اش افتاده. آن اتفاق؛ که نمی‏شود گفت: کاش نمی‏افتاد..
يک چيز را می‏داني؟!؛ با ما درست صحبت می‏کند! يعنی من فکر می‏کنم ميزان توجه و مهربانی دکتر با خوب بودن بويی که بی‏مار می‏دهد رابطهء مستقيم دارد. بوی خوب ِ حاصل از يک ادوکلن گران‏قيمت هميشه گوش‏ها و چشم‏ها را تيز می‏کند. سعی می‏کند آن مغز ِ دانشگاه‏رفته‏اش را دوباره به‏کار بی‏اندازد و از واژه‏هايی درخور استفاده کند. ولی در نهايت سوتی می‏دهد. آن‏جا که می‏گويد؛ "شما بی‏مار نيستيد آقا، شما فقط مريض ِ کسی شده‏ايد، هم‏اين!"
آدم‏هايی مثل ِ ما برای دکترهای روان‏کاو «کيس»های جالبی نيستند. بيش‏تر از اين‏که آن‏ها با ما تفريح کنند، ما هستيم که آن‏ها را بازی می‏دهيم و خسته‏شان می‏کنيم.
برای‏اش متأسف‏ام. که به‏جای قبول ِ شکست، يک مشت قرص آرام‏بخش قوی تجويز می‏کند. تجويز می‏کند که؛ بيش‏تر به فکر خودت باشی، بيش‏تر به توانايی‏ها و «داشته‏های‏ات» توجه کنی و نگاه‏ات را بعد از يک فقدان و محروميت و «از دست دادن» ِ ابدی، دائمن معطوف به دردی که داری و زخمی که خورده‏ای نه‏کنی. هم‏آن نيمهء پُر ِ معروف ليوان را - که ما هيچ‏وقت نه‏دانستيم چی‏ا‏ست و کجاست - در نظر بگيری.. بعد بر اساس ِ هم‏اين تئوری‏های پوچ روش مشاوره را در پيش می‏گيرد. ولی تو می‏داني که او هيچ‏وقت موفق نمی‏شود. تو اصلن «نمی‏خواهی» که او موفق شود.
جلسات مشاوره هم هيچ کمکی نمی‏تواند بکند. چون براي تمام ِ حرف‏های‏اش جواب داری و جلوی‏اش گارد گرفته‏ای. چون به هيچ‏وجه دوست‏اش نمی‏داني. اصلن دل‏داری دادن ِ کسی که «کار»اش دل‏داری دادن باشد حال ِ ما را به‏هم می‏زند؛ پيش از تو مريض ديگری را ويزيت کرده، بعد از تو هم مريض‏های ديگری را خواهد ديد. تازه لابه‏لای مشاوره‏های‏اش حرفی را می‏زند، که نه‏بايد بزند. يعنی خودش هم يک لحظه نمی‏فهمد که چی را دارد به کی می‏گويد. مثلن زرتی می‏گويد؛ "بايد فراموش کنی، چرا به يک رابطهء تازه فکر نمی‏کني؟! باور کن بعدن خودت هم به حال ِ اين‏روزهای‏ات خواهی خنديد.".. نه! نه‏بايد اين حرف را بزند..
آخرش منشی دکتر با کمک منشی‏های مطب‏های مجاور و مردمی که آن‏جا هستند بايد سر برسند و آن حرام‏زاده را از زير مشت و لگد ات بيرون بکشند. تو هم با لباس‏هايی که ديگر مرتب نيست و فقط  بوی خوب می‏دهند برمی‏گردی توی دخمه‏ات و دوباره درها را می‏بندي..
گوش کن؛ اگر يک‏‌روز گذرت به چون‏اين جايی افتاد، هرگز نزد ِ يک پزشک ِ خانم نه‌رو. دليل‏اش را نه‏پُرس
..
به مرور، از پزشک‏ها و دل‏داری‏ها هم دور می‏شويم..


# روسيه هنوز ضربه می‏زند

پيش از هر چيز اما نفس بکش مرد. پيش از اين‏که چيزی از تو بخواهم، چيزی بگويم، نفس بکش. خوب‏است که هنوز حافظه ياری می‏کند برای يادآوری دارايی‏هايی که در اين دنيا داريم. از سال‏ها پيش آغوش‏هايی مردانه ميان ِ خودمان تعبيه کرديم و ساختيم، برای يک ‏چون‏اين روزهايی. رفيق رفت و تاب خورد توی زندگی و برگشت. همهء ما که در آن جمع بوديم روزی برگشتيم تا ببينيم آن آغوش‏های مردانه هنوز سر ِ جای خودشان هستند؟! يکی دوتايی بودند که «سنگ» شدند. اما باقی سر ِ جای خودشان بودند، امن و محکم و گرم.. قدرتی ِ خدا، روزگار با اين‏همه بدرفتاری که کرد و بر ما سخت گرفت، اما حريف ِ اين آغوش‏ها نه‏شد. و ما می‏دانيم که اين‏روزها «هر جايی» اين‏قدر محرم نيست که زخم‏ها و خستگی‏های‏ات را برداری و به‏اش پناه آوری..
چند روز اين‏جا ماند و هرروز چند بار، يک‏ديگر را در آغوش کشيديم و گريه کرديم. روزی ديگر، گريه‏ای نو.. چه خوب بود که هنوز اشکی پيش ِ ما بود. خشک‏سالی هم زورش به ما نه‏رسيد. کسی چه می‏داند توی دل ِ ما چه خبر بود.. حتا خودش هم نمی‏دانست. اصلن در حالی نه‌بود که بخواهد به اين فکر کند. يک‏سال ِ پيش جای ما عوض شده بود. بعد از ماه‏ها تنهايی يک دفعه از اين خانه ترسيدم. حس کردم ديوارها دارند به‏سمت ِ من می‏آيند. منظورم از هر چهار طرف است. اول فکر کردم بعد از چند ماه خيالاتی شده‏ا‌م توی اين خانه. گفتم؛ "زده به سرت پسر!" اما بعد که استخوان‏های‏ام شروع به خُردشدن کرد، فهميدم که حقيقت دارد. لوطی آن‏زمان هنوز توی هم‏اين شهر بود، هنوز نه‏رفته بود. پيش از اين‏که اولين دنده‏ از قفسهء سينه‏ام بشکند و قلب‏ام را پاره کند، شال ‏و کلاه کردم و نيمه‏های شب زدم بيرون. رفتم به سراغ‏اش. تمام ِ راه را دويدم. وقتی رسيدم جلوی خانه‏اش، سينه‏ام می‏سوخت. حس کردم به تعداد تمام سيگارهای آن خانه ريه‏های‏ام ترک برداشته. با اين‏حال هنوز دير نه‏شده بود. در را که به روی‏ام باز کرد از چهره‏ام همه‌چيز را خواند. به روی‏ام نه‏آورد که چند ماه جواب تلفن‏های‏اش را نه‏داده‏ام، در ِ خانه را باز نه‏کرده‏ام. فقط محکم بغل‏ام کرد. هم‏اين. هم‏اين که سخت به‏اش نياز داشتم..

آه! خدا! چه‏قدر گريه؟!...؛
يک چيز بامزه که در نوبت ِ او اتفاق افتاد؛ يک خبری را جايی خوانده بود که من نه‏ديده بودم. روزهای آخر که اين‏جا بود، مدام مثل ِ يک لطيفه تعريف می‏کرد و می‏خنديد. می‏گفت؛ "به‏تازگی در روسيه زنی که شوهر داشته در يک سايت هم‏سريابی ثبت‏نام می‏کند. بعد مرد اه متوجه شده و هم‏سرش رو کشته!" من صحت خبر را پی‏گيري کردم، حقيقت داشت، و تکان خوردم. اين‏ حادثه را با جزئيات کامل‏اش هرروز تعريف می‏کرد. و بلافاصله اضافه می‏کرد؛ "روس‏ها قبلن چيزی داشتند به‏نام ِ «اولتيماتوم»، ولی حالا ديگر خيلی غيرقابل پيش‏بينی شده‏اند.." آن‏قدر اين‏را تعريف کرد و به بازی‌خوردن ِ مرد روس خنديد، که برای من هم خنده‏دار آمد.
روز آخری که داشت می‏رفت، به‏نظر حال‏اش به‏تر بود. حتمن به‏تر بود که می‏گذاشتم برود. بعد از خداحافظی برگشت در آستانهء در ايستاد. يک مقدار لب‏اش را گزيد. انگار حرفی را می‏خواهد بزند که دارد سبک-سنگين می‏کند. گفت؛ "اون مرد روسی رو که به‏ات گفتم يادت اه؟ زبون‏ام لال داداش، اگر برای تو يک هم‏چو اتفاقی می‏افتاد، چه کار می‏کردی؟!"
بعد خيلی مظلومانه توی چشم‏های‏ام خيره شد. آه که چهره‏اش منظرهء دردناک ِ مردی بود، که گويی ريخته‏اند سرش و تا پای مرگ کتک زده‏اند. چهره‏ای که می‏شد آدرس‏های زيادی از راه‏زنان را درش پيدا کرد و يک‏به‏يک از هواپيمايی به هواپيمای ديگر، قاره به قاره سراغ‏شان رفت. در آن‏لحظه شايد در تمام ِ دنيا فقط او بود که می‏توانست يک چون‏اين حرفی را به من بزند، يک چون‏اين پرسش تکان‏دهنده‏ای، و انتظار هم داشته باشد که جواب ِ کلامی بگيرد. و تو چه می‏داني که من «بايد» به اين سوال جواب می‏دادم، به‏خاطر رفيقی زخم‌دار که تمام کرهء زمين را درنورديده بود، تا جواب ِ اين سوال را وقتی توی چشم‏های‌ام زُل زده، پيدا کند.
تصوراتی کردم، زور خودمان را با زور ِ روسپيان سنجيدم. گفتم؛ "اين اتفاق برای ما نه‏افتاده"
خنديد؛ "هممم! برای ما اتفاق نه‏افتاده. فقط سوال کردم. يک فرض ِ احمقانه.. ول‏اش کن"
برگشت که برود. نگه‌‏اش داشتم؛ "اين‏ها شانسی برای نزديک‌شدن به ما نه‏دارند. بد به دل راه دادی. خدا آن‏روز را نه‏آورده. ولی اگر من بودم، اگر من بودم داداش، به تو می‏گويم؛ جوری خودم را گم‏وگور می‏کردم که تا آخر دنيا دست‏اش به من نه‏رسد. نه برای متأسف شدن، نه توضيح دادن، نه هيچ‏چيز ديگر"
سرش را انداخت پائين. زير لب چيزی گفت. يک چيزی مثل ِ اين؛ "بی‏رحمی اه.. باز بی‏رحمی اه..."
و رفت. ما قبلن خداحافظی کرده بوديم.

***

از آن‏روز هيچ‏کس رفيق را نه‏ديده. حرفی به‏اش زده‏ام؛ رفته، گم شده..
هم‏اين شب‏ها به دل‏ام افتاده که دل‏اش خيلی تنگ شده. اين‏طور مواقع از ما برمی‏آيد که شال و کلاه کنيم و نيمه‏های شب خودمان را به در خانهء يک‏ديگر برسانيم. چشم‏ام به در است که بی‏آيد پی ِ يک آغوش مردانه. حتمن گذرش اين ‏طرف‏ها می‏اُفتد. بايد بی‏آيد... يا خدا


[+] نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 5:31 AM  توسط مهدی 

شمع ِ شب‏ داند و سوز و ساز ِ من


#
روزگار سلسله‏نگاري‏هاي جنون‏وار سپري شده. ما با هم، وارد دوره‏اي تازه شديم. هرچند هنوز گاهي جوش مي‏آورم. شروع مي‏کنم به داد و قال. خب من «مرد ِ ام‏روزي» نيستم. دست ِ خودم نيست. با اين‏حال، خودت خوب مي‏داني اين جوش آوردن خيلي از موضع قدرت نيست. بيش‏تر حال ِ جغدي را به ذهن متبادر مي‏کند، که توي يک اتاق ِ دربسته رهاي‏اش کرده‏اند و شروع مي‏کند به کوبيدن خودش به در و ديوار. هم‏چو حالتي‏است بيش‏تر. وگرنه تو که مي‏داني من اين‏روزها ديگر «حرف» هم نمي‏زنم.
من مرد ِ ام‏روزي نيستم متأسفانه. حالا عاشق ِ چشمان ِ تو شده‏ام، حرفي هست؟!
بيا با هم مدارا کنيم خانم ِ عزيز...
 
دوست ندارم وقتي ملاحظه نمي‏کني و تلخي روزگار را به رخ‏ام مي‏کشي؛ "ديگر نمي‏نويسي، ننوشته‏اي..."
احوال ِ تو خوب نيست. حال ِ خودت. ديگر چه فرقي دارد شب‏ها من هنوز بيدار مي‏مانم يا نه! وضعيت ِ سينه‏ام، و سيگارم را که عوض کرده‏ام، اما افاقه نکرده، تمامی ندارد سرفه‏های سیاه، درد توي سينه‏ام لانه کرده. تو، آن‏جا که هستي، خوب‏اي؟!
نه! نيستي. دريغ
دورم... دوريم... نمي‏نويسم... فردا به‏تر باش تا يک‏شب دل ِ باقرار داشته باشم. تا بعد مجبور نباشي از اين سوال‏ها بپرسي که جواب‏اش فقط سکوت است، خب؟!

دل‏ام مي‏خواست اگر هم سوال مي‏پرسي، اين‏جا کنارم باشي و بپرسي. نه اين‏که يک حرفي توي تلفن بزني و اين‏طرف من مجبور باشم سکوت کنم. بعد هم خداحافظ و شروع ِ دل‏شوره... اين‏جا باشي، سوال بپرسي، جواب‏ات را مي‏گيري. من با تو حرف مي‏زنم. با تو زياد حرف مي‏زنم. مثلن دست‏ام رو به‏سمت ِ سرم نشانه مي‏روم و مثل ِ نويسنده‏هاي بالفطره وانمود مي‏کنم و مي‏گويم؛ پُر شده... پُر ِ سوژه، موضوع، مضمون... حتا محتواي نوشته‏ها هم اين‏جا مشخص شده! اما دست‏ام نمي‏رود براي تايپ کردن. بعد تمام ِ شب و روز ِ فرداي‏اش سکوت مي‏کنم. چند پاکت سيگار راه است تا دوباره سر و کلهء خانم ِ عزيز پيدا شود، شبي ديگر... شب‏هاي ديگر. فکر کن اگر اين‏جا باشي سوال‏ات را دوباره تکرار مي‏کني. من خاکستر سيگارم رو توي جاي‏اش مي‏تکانم، سرم رو بالا مي‏آورم، درست روبه‏روي چشم‏هاي تو... تو فکر مي‏کني و به‏نظرت مي‏آيد چشم‏هاي من کمي «روشن» شده. روشن‏تر از فلان پست ِ آخري که نوشته بودم. بعد موضوع رو عوض مي‏کني. بعدها هم ديگر پيش نمي‏آيد که هم‏چو چيزي از من بپرسي... يک‏جور رحم مي‏کني به حال ِ پريشان ِ من. چند روز ِ بعد صفحه را باز مي‏کني مي‏بيني من نوشته‏ام. چند خط نوشته‏ام که تو بخواني و بعد جلسهء پرسش و پاسخ ِ ما ختم ِ به‏خير مي‏شود. چشم ِ ما روشن.


#
تو را اول‏بار سال‏ها پيش ديدم. خيلي پيش‏تر از روزي که پاي‏ات را به اين شهر بگذاري؛ يک‏شب ِ داغ ِ تابستان، خانهء دوستي که حالا او هم رفته از اين‏جا. ما توي اين شهر تنها رها شده بوديم.  نه به تنهایی ِ حالا البته. رفيق ساقي شد، ريخت، خورديم. آن‏شب مردي غم‏گين به خانهء محل ِ اقامت ِ ما آمد که من ديگر نديدم‏اش. رفيق می‏گفت که عشق‏اش را شهر بُرده... اين ترانه را آن‏شب خواند و گريست. من هيچ‏گاه پيش‏تر نشنيده بودم. او هم رفت تا نقطه شد. سال‏ها بعد توي هم‏اين شهر، لابي ِ متل ِ سوت‏وکوری که پشت ِ کوچه‏باغ‏ها قرار دارد شاهد است که تو انتظار ِ مرا مي‏کشيدي. آن‏روز فقط به هم نگاه کرديم، ساعت‏ها


من و شمع ِ نيمه‏جان ام‏شب بس‏که ناليديم شب به‏تنگ آمد
خدا را، آئينه جان‏ام از غم ِ تنهايي به‏سنگ آمد
چه‏ها من کشيدم به پاي تو...
 شمع ِ شب‏ داند و سوز و ساز ِ من
در آغوش سرد و تنهاي‏ام جاي تو مانده تنها نياز ِ من

در اين شب‏هايي که مي‏سوزم من
به راه ِ تو ديده مي‏دوزم من
                                 [ ديده مي‏دوزم من ]

تو اي شمع ِ واپسين شعله تا سحر چه جانانه مي‏سوزي
سراپا آتش شده جان‏ات در عزاي پروانه مي‏سوزي

بيا بيا شمع ِ نيمه‏جان آشنا به راز ِ شب‏ام تو اي
به او بگو قصهء مرا هم‏نواي تاب و تب‏ام تو اي
«مازیار»
(+)


:: «فردا به‏تر باش». روي اين پيشنهاد ِ من فکر کن؛ تو به‏تر باش تا من با اين «ديوارها» زخمي نشوم.
ممنون که به‏اش فکر مي‏کني خانم ِ عزيز... ممنون


[+] نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 4:35 AM  توسط مهدی 

تصویری از یک درخت؛ در «بهار» ِ گذشته


خانه‏اي که الآن درش هستم و اقامت دارم را بسيار دوست مي‏دارم. يک خانهء کوچک، با يک حياط ِ کوچک.
خانه را باز ام‏روز شستم، از بالا تا پائين. هم‏اين‏طور دارم خودم را سرگرم مي‏کنم. حالا که قرار دارم از خانه بيرون نروم، حتا براي تهيهء سيگار. با فروشندهء سوپرمارکت محل طرح ِ دوستي ريخته‏ام و او هرروز سه پاکت سيگار فيوريت‏ام را مي‏فرستد به آدرس‏ام.
هيچ‏کس نمي‏تواند تماس بگيرد. حالا البته اگر کسي مانده باشد. که هنوز چندنفري پي ِ رد و خبر مي‏آيند. اين‏ها هم خسته خواهند شد به‏زودي... آدم‏ها فراموش‏کارند.
توي خانه يک حياط ِ کوچک در اختيارم است. روي اين حياط ِ کوچک، که اين روزها تمام ِ دنياي من شده، دوست دارم که تاکيد کنم. حياطي کوچک با يک باغچهء کوچک که آمدن ِ زمستان را هم‏آن‏جا ديده‏ام. فکر مي‏کنم که مي‏شد پيش از زمستان يک دستي هم به اين حياط بکشم و حداقل بخاري را آورده باشم توي خانه... اما بعد مي‏بينم  که به‏هم ريختگي ِ اين حياط، و سرماي توي خانه، با به‏هم ريختگي و سردي ِ خودم هم‏آهنگ شده و کاري از دست ِ من ساخته نيست.
به اين حياط غير از من فقط گربه‏ها و پرنده‏ها آمدو شد دارند. با اينکه من هيچ به آن‏ها غذا نداده‏ام. در طول ِ روز چندبار پيش مي‏آيد که پشت ِ پنجره مي‏ايستم و به حياط خيره مي‏شوم. فکر مي‏کنم که سهم ِ من از اين درافتادن با دنيا و آدم‏هاي‏اش، در نهايت هم‏اين حياط  شد که همهء دنياي مرا شکل داد و دربرگرفت. بعد يک نفس ديگر از سيگارم مي‏گيرم و فکر مي‏کنم به چيزهاي خوب. مثلن اينکه توي يکي از اين شب‏ها بالاخره مي‏توانم که بخوابم و نيمه‏هاي شب سراسيمه بيدار نشوم. يک شبي که با فکر ِ کسي به‏خواب نرفته باشم و در خواب هم تحقير نشده باشم. مزخرف مي‏نويسم. اين نمي‏شود... حالا که قرار است خوب بخواهم بايد طوري آزرو کنم که با عقل جور دربيايد. اين‏طوري؛ با فکر ِ «او» به‏خواب رفته باشم و يک شب ِ آسوده و امن که همه‏چيز و همه‏کس بي‏اهميت بوده باشد. و بعد شده هر بلائي توي خواب سر ِ من بياورد اما نفس‏ام را نگيرد. هم‏اين. من توقع زيادي ندارم. هيچ‏وقت نداشته‏ام. حالا که اين‏همه از دنيا خورده‏ام زندگي‏ام را برداشته‏ام و آمده‏ام توي اين چهارديواري. روزهاي‏ام ميان اين ديوارها خلاصه شده. نه کاری به این دنیا دارم و نه توقعی از آن. فقط کاش اين حق را به من بدهد که يک شب، براي يک شب که شده بتوانم بخوابم و از خواب هم هراسان بيدار نشوم تا سرم را روي زانو گذاشته باشم و با دست‏هاي‏ام بغل گرفته باشم... و بعد، گريه کرده باشم، تا صبح.
دوست دارم توي يکي از اين شب‏ها بتوانم بخوابم و در خواب ببينم که من گربه‏اي هستم که به اين حياط تردد دارد و هر بار، پسر جواني را مي‏بينم که پشت ِ شيشهء پنجره ايستاده و بدون توجه به من، به آرامي از انتهاي سيگارش نفس مي‏کشد. هرروز به اين حياط مي‏آيم تا اين صحنه را ببينم. و هربار ديده باشم که علاوه بر موهاي صورت‏اش که بدون نظم و به نرمي تمام ِ چهره‏اش را دارند تصرف مي‏کنند و به محاق مي‏برند، گودي ِ زير ِ چشم‏هاي‏اش هم جاافتاده‏تر مي‏شود و هم‏راه با نگاه ِ خيره و بي‏حسي که هرروز، بيش‏تر از چند ساعت، به تک درخت خشکيدهء باغ‏چهء حياط دوخته مي‏شود که تمام ِ برگ‏هاي‏اش را در پائيز از دست داده و حالا زمستان ِ سختي را پيش ِ رو دارد، ترکيبي خسته و دردمند از مردي تنها را ساخته. بعد چه‏قدر خواسته باشم که يک روز از پله‏ها بالا رفته باشم و جلوي‏اش، درست روبه‏روي پنجره‏اي که هرروز پشت ِ شيشهء همان پنجره مي‏ايستد و سيگار مي‏کشد، روي پاهاي‏ام نشسته باشم و دو دست‏ام را هم ستون کرده باشم تا نشان داده باشم که با گربه‏هاي دله‏اي که فقط پي ِ يک تکه سوسيس يا گوشت به اين حياط مي‏آيند فرق دارم. آن‏وقت سرم را کمي چرخانده باشم تا درست در امتداد نگاه ِ خيرهء پسرک قرار گرفته باشد، طوري که از رخوت‏اش در شده باشد و سنگيني ِ نگاه‏ام را حس کرده باشد. و قبل از اينکه دل‏اش به رحم آمده باشد و رفته باشد سر ِ يخچال ِ خانه تا يک تکه گوشت يا سوسيس را جستجو کند، دل‏ام را به‏دريا زده باشم و گفته باشم؛ براي گوش دادن حاضرم!

فکر مي‏کنم چه‏قدر زمان مي‏برد تا او بر تعجب‏اش غلبه کند و کنار بيايد که گربه‏ها هم مي‏توانند حرف بزنند و از آن گذشته؛ گوش بدهند. به‏هرحال چند روز زمان خواهد برد و اين چندروز، من مدام مي‏آيم و به‏هم‏اين حالت، پشت ِ شيشهء پنجره‏اش مي‏نشينم و منتظر مي‏مانم. هرچه باشد با حرف زدن با آدم‏ها، قانون ِ گربه‏ها را شکسته‏ام و آن بيرون، بيرون از اين حياط، ديگر حياتي در انتظارم نخواهد بود. حالا، دنياي من هم، با دنياي این مرد يکي شده. ما هر دو اين حياط را با باغ‏چهء کوچکي که زمستان را گواهي مي‏دهد به بقيهء دنيا ترجيح داده‏ايم، و معاوضه کرده‏ايم؛ من به‏خاطر ِ نگاه ِ سرد و بي‏فروغی که از او دیده‏ام، و او هم به دليلي که هنوز چيزي درباره‏اش به من نگفته... فقط هرروز مي‏آيد اين‏جا و بعد که مي‏بيند من هنوز نشسته‏ام و نگاه‏اش مي‏کنم مي‏رود و من هم غصه مي‏خورم که لابد تنها جاي امن و دنجي که براي سيگار کشيدن و غوطه خوردن در افکارش داشته، با اين کارم از او گرفته‏ام.
بعد از چند روز که او حتا از پشت شيشه بيرون را هم نگاه نکرده، سرانجام پنجره را باز مي‏کند و هم‏اين... نه نگاهي به بيرون مي‏اندازد که مرا ببيند و نه حتا با دست‏اش اشاره مي‏کند که يعني؛ بيا تو... فقط پنجره را باز مي‏کند و مي‏رود. انگار که تصميم را به عهدهء خودم گذاشته که وارد ِ دنياي‏اش شوم يا اينکه هم‏اين حالا، پيش از اينکه راه برای برگشت نمانده باشد به دنياي خودم بازگردم. ولي من اين‏همه روز توي برف و سرما اين‏جا ننشسته‏ام که حالا، وقتي در باز شده، بگذارم و بروم به حياط ِ ديگران... از جاي‏ام بلند مي‏شوم و به آرامي جلو مي‏روم. سرم را از پنجره عبور مي‏دهم و بعد مي‏ايستم؛  توي خانه هيچ چراغي روشن نيست. مدتي طول مي‏کشد که مردمک چشم‏ام به تاريکي اتاق عادت کند و در اين فاصله چيزي که حس مي‏کنم سرماي اتاق است که کم از سرماي بيرون ندارد، و بوي تند ِ سيگاري که از همان لحظهء ورود به صورت‏ام خورده... وقتي حواس‏ام از اين گنگي ِ ناگهاني رها مي‏شود متوجهء آهنگي مي‏شوم که توي خانه با صدايي خفيف پخش مي‏شود؛


چرا تو جلوه‏ساز ِ اين
بهار ِ من نمي‏شوي؟
چه بوده آن گناه ِ من
که يار ِ من نمي‏شوي؟

بهار ِ من گذشته شايد...

چشم‏هاي‏ام به تاريکي عادت مي‏کند، روبه‏روي‏ام مرد ِ جوان را مي‏بينم که يک دست‏اش را گذاشته زير ِ گونه‏اش و با دست ِ ديگرش هم سيگاري را گرفته که به انتها رسيده، سرش را کمي کج کرده و خيره به عکسي شده که جلوي روي‏اش گذاشته و محو ِ تماشاي آن‏ست... سعي مي‏کنم عکس را ببينم...
آن پيش‏ترها که هنوز حرف نزده بودم، وقتي به اين حياط مي‏آمدم، هميشه فکر مي‏کردم که وقتي سيگارش را جلوي پنجره مي‏کشد يک‏راست برمي‏گردد پشت ِ ميزش و خيره به عکس ِ کسي نگاه مي‏کند که مريض ِ او شده و به‏خاطرش از آدم‏ها بريده. و بعد دوباره سيگاري مي‏گيراند... اما حالا که وارد ِ اتاق‏اش شده‏ام عکسي از کسي نيست. غرق شده توي عکسي که در بهار ثبت شده؛ يک عکسي از يک درخت ِ سيب که همه به‏اش گفتند مربوط به تابستان است و درست هم مي‏گفتند، اما او کوتاه نمي‏آمد؛ «اين بهار است»... سر ِ هم‏اين لج‏بازي و يک‏دندگي هم آخرش آمد گوشهء خانه نشست و عکس شد همهء زندگي‏اش...


آرام مي‏روم سمت ِ او که حالا سيگار ِ تازه‏اي را پيچيده و روشن کرده. روي ميزش به اندازهء من جا باز کرده، بدون ِ اينکه حرفي به‏ام زده باشد که اين‏جا براي من است، مي‏روم روي ميز کنار دست‏اش مي‏نشينم. هيچ چشم از عکس برنمي‏دارد. يک فکري با خودم مي‏کنم که شايد باز بايد بگويم که؛ «براي شنيدن آمده‏ام». اما خيسي ِ صورت‏اش را که مي‏بينم منصرف مي‏شوم.
لحظاتی توي هم‏اين فضاي سنگين به‏سر مي‏بريم. اين‏طور جاهاست که مي‏فهمي «لحظات» چه قدر و قيمتي دارند. گاهي، يک لحظه، قيمتي معادل ِ تمام ِ زندگي دارد... افسوس که آدم‏ها، عمومن در لحظه و با لحظات‏شان زندگي نمي‏کنند و هميشهء خدا حتا از به‏يادآوري لحظاتي که با هم داشته‏اند هم گريزانند... افسوس
مدتي در اين فضا که زيادي سنگين و مُرده به نظر مي‏رسد مي‏مانم. بايد خودم را کاملن توي فضا رها ‏کنم تا احساس راحتي و امنيت داشته باشم. مي‏گذرد. درست می‏شود؛ راحت‏‏ام... در حالي‏که هر دو خيره و غرق در تصوير شده‏ايم، جرات ِ شکستن سکوت اتاق را به‏دست مي‏آورم و بي‏مقدمه مي‏گویم؛ خب! تو که مي‏دانستي اين‏طور مي‏شود. چرا بيش‏تر سعي نکردي؟
حرف‏ام که به انتها مي‏رسد آرام نگاه‏ام را از روي عکس برمي‏دارم و به سوي او معطوف مي‏کنم.  ديگر از نزديک با چهره‏اش روبه‏رو شده‏ام. اشک‏هاي‏اش بند ‏آمده، زير ِ چشم‏هاي بي‏فروغي که داستان ِ تلخي را از شب‏هاي دور و دراز ِ تنهايي و بيداري در اين اتاق حکايت مي‏کند يک جوي سياهي از اشک‏ها خشک مانده و  مسيرش مشخص است؛ از گودي زير ِ چشم‏ها که مي‏گذرد و سرازير مي‏شود، روي گونه ِ استخواني‏اش سُر مي‏خورد و بعد توي بيشهء انبوهي که آن‏جا روئيده گم مي‏شود. معلوم است که آبستن ِ توفان و تلاطم‏ها بوده دي‏شب‏ها، و حکمن هم‏اين شب‏ها که مي‏آيند...


شکوفهء جمال ِ تو
شکفته در خيال ِ من
چرا نمي‏کني نظر
به زردي ِ جمال ِ من؟

بهار ِ من گذشته شايد...

دستي را که از گرفتن سيگار فارغ شده مي‏گذارد زير گونهء ديگرش، حالا هر دو دست‏اش تکيه‏گاه شده‏اند زير ِ صورت‏اش، انگار قرار است و خودش را آماده کرده که تا ساعت‏ها، هم‏اين‏جا بنشيند و عکس ِ درخت ِ تنها را در بهار تماشا کند. آرام مي‏گويد؛
مي‏داني... وقتي کسي را دوست داري، بايد در برابرش آسيب‏پذير باشي. تسليم ِ محض! آن‏قدر ضعيف و بي‏دفاع که او مطمئن باشد، هر لحظه که اراده کند، مي‏تواند يقه‏ات را بگيرد و پرت‏ات کند گوشهء يک خانه، و اگر لطف کند، خانه‏اي با يک حياط ِ کوچک، که به آن حياط گربه‏ها و پرنده‏ها هم تردد دارند، و در باغ‏چهء کوچک‏اش تک‏درختي‏ست که از تابستاني سوزان، زخمي به پائيز رسيده و حالا هم زمستان ِ سختي را پيش‏رو دارد... خيلي‏ها خواهند آمد و خواهند گفت؛ او که رفته و قفلي هم بر در ِ اين خانه نزده... اما خب، آدم‏ها ساخته شده‏اند براي اينکه تو را پيدا کرده باشند و شروع کرده باشند به اميد دادن‏هاي باطل... مي‏داني! او دقيقن به‏خاطر هم‏اين اطميناني که به‏اش داده‏ام رفته، حساب کرده روي من، حساب ِ همه‏جا را کرده که اين‏طور رهاي‏ام کرده و رفته، پس من نبايد کاري کرده باشم که از اين اطمينان‏اش سرخورده شود. بايد خيال‏اش راحت باشد که من هم‏اين‏جا گوشهء يک خانه با يک حياط ِ کوچک افتاده‏ام و هم‏اين‏جا هم خواهم ماند...
حرف‏اش که تا اين‏جا مي‏رسد طاقت ِ دل‏ام سر مي‏رود؛ تا کي؟ فکر کرده‏اي به آخرش؟ تا کي؟
لبخندي تلخ به لب‏اش مي‏نشيند و اين تبسم ِ تلخ به اجزاي ديگر صورت‏اش هم سرايت مي‏کند. بعد چشم‏هاي‏اش روي عکس ِ درخت ِ تنها قفل مي‏شود و با اطمينان مي‏گويد؛
تا هر وقتي که او صلاح دانسته باشد. اراده و اختيار به دست ِ اوست؛ اگر گشايشي، يا خطي، يا خبري، و يا...؛ هيچي!
و اين «هيچي» را وقتي مي‏گويد که لبخندش ديگر کاملن از چهره‏اش رخت بسته، رنگ‏اش پريده و از طرز ِ ادا کردن اين کلمه، و اطمینانی که در صدای لرزان‏اش خوب حس می‏شود، اين‏طور برمي‏آيد که ديگر واقعيت‏اش، و «حقيقت‏»اش هم‏اين است و بعد از ماجراها و مداومت‏هايي که از سرگذرانده يقين پيدا کرده که آخرش، هم‏اين هيچي خواهد بود؛ هيچ آمدني، هيچ‏خطي، هيچ‏خبري... هيچي!


تو را چه حاجت
نشانهء من
تويي که پا نمي‏نهي
به خانهء من
چه بهتر آن‏که نشنوي
ترانهء من

نه قاصدي که از من آرد
گـَهي به‏سوي تو سلامي
نه ره‏گذاري از تو آرد
گـَهي براي من پيامي

بهار من گذشته شايد...

اين‏جا آدمي با امیدهای‏اش مُرده... حالا شک ندارم که وارد ِ گوري شده‏ام که دنيا يا از آن خبر ندارد، يا به حال ِ خودش رها کرده.  پشيمان نيستم براي حرف زدن، براي وارد شدن... اتاقي شده اين‏جا که پنجره‏اش باز است و باد ِ پرسوز ِ زمستان پرده‏اش را به داخل هل مي‏دهد... دل‏ام نيامده گرفته؛ چه‏قدر درد؟ چه‏قدر اشک؟ چه‏قدر...؟
براي‏ام فاش مي‏گويد از داستان ِ دراز اين شب‏ها، قرار داشته با دل‏اش؛
قرار بود يک‏بار باشد و يک‏بار. از اول اين قرار را داشتم. بار ِ ديگر نمي‏شد که اين معني و اين حس را بدهد. بي‏عصمتي خيلي چيز ِ بدي است. مخصوصن اگر در اين سن. افسوس که اين را به‏اش گفتم و دل‏اش گرفت که چرا بد زندگي کرده و اسير ِ دد و دام‏‏ها بوده. ای‏دريغ و درد و افسوس. حالا دل ِ من هم از سر ِ اين سال گرفته و باز نمي‏شود. دوره‏اي عابري بودم گم‏شده در کوچه‏اش. بعد آمدم اين‏جا... اين‏جا ديگر دست‏هاي‏اش را هرشب حس کردم. دست‏هايي که هر شب بيدارم مي‏کرد بس که گلوي‏ام را فشار مي‏داد و نفس‏ام تنگ مي‏شد... تو گربه، تو آن بيرون دختري نديدي با دست‏هايي که بوي اين نفس را بدهد؟! نه خيلي پرزور، نه آن‏قدرها... ولي خب هرچه بود، زورش به من رسيد.  زورش براي هميشه به من رسيد. و امان‏ام هم نداد. يقه‏ام را گرفت و پرت‏ام کرد توي اين خانه. حالا حتمن دختري‏‏ست با دست‏هايي که تا هميشه از بوي اين نفس لبريز است... مي‏تواند کنار ِ ديگري باشد. ولي اين‏جا اگر مي‏خندم گاه و بي‏گاه فقط از هم‏اين است؛ آغوشي شايد باشد براي ديگري، آغوشي ساخته شده با دست‏هايي که بوي نفس ِ مرا مي‏دهد...
چند دقيقه به هم‏اين گفتهء تلخ مي‏خندد. طوري مي‏خندد که من گريه مي‏کنم. قانون دوم گربه‏ها را هم شکسته‏ام؛ گربه‏ها کنار ِ آدم‏ها نبايد گريه کنند... چند دقيقه – شوخي نيست که – بي‏صدا و ممتد مي‏خندد. و من از اين صحنه به گريه مي‏افتم.


غم‏ات چو کوهي
به شانهء من
ولي تو بي‏غم از
غم ِ شبانهء من
چو نشنوي
فغان ِ عاشقانهء من

خدا تو را از من نگيرد
نديدم از تو گرچه خيري
به ياد ِ عمر ِ رفته گريَم
کنون که شمع ِ بزم ِ غيري

بهار ِ من گذشته شايد..................+,+

آخرش، به خنده‏ء مرگ‏بارش غلبه مي‏کند. ‏سرش را بالا مي‏آورد و سيگار ديگري را که از قبل پيچيده روشن مي‏کند.  دوباره اشکي از گوشهء چشم‏اش سرازير مي‏شود، حالا آرام گريه مي‏کند. پيش از اين‏که سوال‏ ِ ناجوري را که توي ذهن‏ام آماده کرده‏ام تا به محض ِ اين‏که خنده‏اش بند آمد به‏اش بگويم  خودش مي‏گويد؛
از من گرفتند...  تو اين‏جا کنار ِ مردي نشسته‏اي که عشق‏اش را برده‏اند. شايد پيش‏تر با خودت فکر کرده بودي به اين شهري که درش زندگي مي‏کني. مثلن فکر کرده بودي به اين‏ها که دست‏ توي دست ِ هم توي کوچه‏ها قدم مي‏زنند. تصور کرده بودي اگر عشق ِ يکي را اين شهر ازش بگيرد، چه شکلي مي‏شود. به من نگاه کن! عشق ِ مرا بردند، درست جلوي چشم‏ام...
براي اولين‏بار صورت‏اش را به سمت ِ من برمي‏گرداند و من مستقيم توي چشم‏اش نگاه مي‏کنم... خدايا...! يک حجمي توي دل‏ام خالي مي‏شود. باور کردني نيست اين چيزي که من مي‏بينم؛  توي چشم‏اش «هيچ‏چيز» نيست. اين «هيچ‏چيز» را به راحتي ِ آن «هيچي» نمي‏توانم توصيف کنم... انگار که توي سپيدي چشم‏‏هاي‏اش دو تا دکمهء سياه گذاشته باشند. باورکردني نيست. کمي عقب مي‏روم و بعد از روي ميز پائين مي‏پرم و خيلي فرز و دست‏پاچه از پنجره خارج مي‏شوم. مي‏روم روي ديوار حياط. هول کرده‏ام. نفس‏نفس مي‏زنم. نمي‏دانم به‏خاطر ترس ِ ملاقات و هم‏صحبتي با يک مرد ِ مُرده است يا براي دويدن. فکر مي‏کنم که حالا اگر از اين حياط بروم ديگر هرگز به اين‏جا باز نخواهم گشت. به‏خودم مي‏گويم؛ يک‏بار ِ ديگر برگرد و اين حياط را نگاه کن... هرروز این‏جا بوده‏ام اما هیچ‏‏وقت آن را این‏طور ندیده بودم؛ حياط را سرما کشته. اين درختي که من مي‏بينم توي باغ‏چهء کوچک ِ اين حياط محال است اگر بهاري هم به اين‏جا بيايد جوانه‏اي بدهد. توجه‏ام ناخودآگاه و بي‏اراده جلب مي‏شود به پنجرهء باز... که باد ِ زمستان هنوز دارد با پرده‏اش باز مي‏کند. تمام ِ چيزهايي که آن‏جا ديده‏ام در يک لحظه از جلوي چشم‏ام مي‏گذرد. همه را کنارهم مي‏گذارم و باز اسير ِ دل‏ام مي‏شوم. دچار ِ عذاب ِ وجدان شده‏ام. فکر مي‏کنم به اين‏که؛ چند روز اين‏جا ملتسانه نشستم تا در را به‏روي‏ام باز کرد... من نمي‏توانم اين‏قدر نمک‏به‏حرام باشم که با اين اصرار وارد ِ تنهائي ِ يک مرد ِ دل‏مُرده شده باشم که از همهء دنيا و همهء هم‏نوعان‏اش بريده و مرا به حساب ِ گربه بودن‏ام به تنهائي‏اش راه داده، و بعد، اين‏قدر ناجور و غيرمحترمانه از تنهائي‏اش فرار کرده باشم. با خودم درگير مي‏شوم. برمي‏گردم و هم‏آن‏جا روي لبهء ديوار مي‏نشينم. فکر مي‏کنم مرد ِ مسکين حالا حتمن دارد با خودش مي‏گويد که ببين من چه‏قدر بي‏چاره و بدبخت شده‏ام که اين حيوون ِ خدا هم مرا نخواست... همهء اين فکرها به دل‏ام مي‏افتد و همهء اين حدس‏ها را تا انتها مي‏روم و در پايان ِ همه‏شان هم خودم را سرزنش می‏کنم. توي اين‏ دل‏شوره و عذاب ِ وجدان غرق شده‏ام که مي‏آيد و پنجرهء اتاق را مي‏بندد و من از صداي بستن پنجره تکان مي‏خورم. حتا دست‏اش را هم موقع بستن ِ پنجره نمي‏بينم. لعنت به من! مي‏روم پائين. شروع مي‏کنم به صدا کردن. مي‏خواهم چيزي بگويم اما نمي‏شود. ديگر نمي‏توانم به‏زبان ِ آدم‏ها حرف بزنم. اين ناتواني عجيب است بعد از اين‏همه سال، حالا، اين‏جا... لعنت... شروع مي‏کنم به صداکردن؛ ميو... ميو... خودم را براي‏اش لوس مي‏کنم. راه که مي‏روم به سمت ِ پنجره‏اش گاهي مي‏ايستم و با دست‏ام پشت ِ گوش‏ام را لمس مي‏کنم. شايد پنهاني پشت ِ پنجره ايستاده باشد و از پس ِ پرده نگاه‏ام کند و باز دل‏اش به رحم بيايد، ببخشد، پنجره را باز کند... پشت ِ پنجره مي‏روم و باز مي‏نشينم. مثل ِ آن همه روز که نشستم و اصرار کردم تا پنجره را باز کرد و رفت... مي‏نشينم و چنان ناله مي‏کنم که تمام ِ گربه‏ها به آن حياط خواهند آمد و از من دل‏جويي خواهند کرد... روي لبهء ديوار و بعد حياط و حتا خود ِ باغ‏چه تا روزها از گربه‏ها پر خواهد شد... همه فراموش مي‏کنند و به‏ياد نخواهند آورد که من دو قانون ناموسي ِ گربه‏ها را شکسته‏ام... همان‏طور که از آن روز به بعد من هم ديگر نمي‏توانم به‏زبان ِ آدم‏ها حرف بزنم. فقط اين‏جا زير ِ پنجرهء مرد ِ دل‏تنگ مي‏نشينم و هرروز سوزناک‏تر از قبل ناله مي‏کنم... گربه‏هاي ديگر بعد از چند روز باور مي‏کنند که من ديوانه شده‏ام و عقل‏ام را از دست داده‏ام. رها مي‏کنند و مي‏روند... من توجهي نمي‏کنم. فقط به مردی فکر مي‏کنم که خودش را اسیر دیوارهای این خانه کرده. ديگر هرگز پشت ِ پنجره نديدم که بيايد و سيگاري بگيراند. خيلي گربه‏ها بعدها آمدند و به من گفتند که از آن سمت ِ خانه ديده‏اند  جنازه‏اي را که مي‏گويند خيلي قبل‏ترها، قبل‏تر از آن روزي که من ادعا کرده‏ام وارد ِ اين خانه شده‏ام و با يک مرد با چشم‏هاي بي‏فروغ حرف زده‏ام، در انزوا مُرده بوده و متلاشي شده بوده، لاي يک پتو پيچيده‏اند و با يک نعش‏کش ِ فرسوده که تمام ِ بدنه‏اش از گل‏وشل ِ برف ِ باریده در خیابان پوشيده شده بود، برده‏اند. من اما از زير ِ اين پنجره تکان نمی‏خورم. گربه‏ها ساخته شده‏اند براي اين‏که تو را پيدا کرده باشند و شروع کرده باشند به گفتن شايعات و دروغ‏هايي که ادعا مي‏کنند در کوچه‏ها و حياط‏هاي ديگر ديده‏اند... من هم‏اين‏جا خواهم نشست و چونان پرسوز و دردمند ناله سرخواهم داد تا سرانجام دل ِ مرد ِ تنها به‏رحم آيد. مردی دل‏مُرده در اين خانه ، که تمام ِ روز را خيره به عکسي نگاه مي‏کند که از يک درخت ِ تنها در بهار ثبت شده و شب‏ها هم هميشه با ياد ِ دختري که دست‏هاي‏اش بوي نفس ِ او را مي‏دهد از خواب مي‏پرد و سرش را روي زانو بغل مي‏کند و گريه مي‏کند... درخت را بگو که همه به‏اش گفتند مربوط به تابستان است اما او با همه درافتاد و باور نکرد...
درختي تنها در بهار ِ گذشته



اين حياط از يک وقتي از همهء دنيا جدا شد
 

 
[+] نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:58 AM  توسط مهدی 

... تا یک شمع روشن کنیم در این شب


چيزي که مي‏نويسم از همان شروع‏، به انتها رسيده. چيزي قرار نيست توي اين نوشته شروع شود. تمام هم نخواهد شد. هيچ‏چيز. ساليان است که جان‏سپرده و ام‏شب؛ يکي از بسيار گورها که با خاک و تابوت و جنازهء درون‏اش روي دل‏ام مانده و اين‏همه مدت هضم نشده. شروع ِ شب با يک زنگ که دارم گوش مي‏کنم. چون اين زنگ ديگر هرگز خودش به صدا در نخواهد آمد، خودم براي دل‏ام پخش مي‏کنم و گوش مي‏دهم. حال ِ من................

درد دارم الآن؛ گوشهء يک اتاق ِ سرد ِ يک محلهء سرد در يک شهر ِ سرد از کشور ِ زمستان. اين شهري که سرمای پرسوزی ندارد اما دل ِ آدم‏هاي‏اش بدتر از همه‏جا يخ مي‏زند... بايد بنويسم که کار ِ اين روزهاي من، با تمام ِ دل‏مشغولي‏ ِ عظيمي که خودم دارم، يکي و يک‏سره اين شده که کنج ِ اتاق، یک گوشه کز می‏کنم و خیره می‏شوم به یک مشت عکس.  نوشته را هم خوانده‏ام. فکر نمی‏کنم به چیز ِ دیگری احتیاج داشته باشم. مي‏آيم هرروز جلوي‏ام باز مي‏کنم و از فاصلهء خيلي نزديک، يعني فاصله‏اي که ميان ِ آن نوشته با من، فقط دود ِ سيگار آمد و شد دارد مي‏بينم، بس که اين چند روز خوانده‏ام نوشته را از بر شده‏ام. حال ِ من هيچ خوب نيست، دارم وضعیت ِ تازهء به‏وجود آمده را با ماجراهای قبلی تدوین می‏کنم. این‏هم بخش ِ جدایی نیست. در ادامهء همان ماجراها و در امتداد ِ خطوط  همانِ داستان است.

درد که دارم، درد ِ خودم را که دارم، باز مي‏بينم. اين مرض را دارم که چشم‏ام هميشه باز است. نمي‏بندم‏اش. حتا اگر بنا به وخامت ِ حال‏ام «روح» شده باشم و سرگردان و نامرئي. من هم‏واره مي‏بينم. حتا در روزهايي که کسي خبري از من ندارد و به ظاهر و در باطن مُرده‏ام. چشم‏هاي‏ام هرروز پي ِ دردي تازه مي‏بيند. عاشق درد داشتن و درد کشيدن‏ام. انگار که در سرنوشت و تقديرم تعبيه شده و بر پيشاني‏ام مزداي کردگار، مهري زده؛ شکارچي ِ درد... شکارچي ِ سيري‏ناپذير ِ درد

من اين‏جا که هستم،  اين‏جا که مي‏آيم، اين‏قدرها هم بي کس و کار نيستم. بي‏کار هم نيستم. يعني دردي که دارم خودش يک کار ِ تمام وقت است تا ديگر به پيغام و پسغام‏ها نرسم. همين امروز بيدار که شدم بازهم تماس‏ها و پيام‏ها را ديدم. آدم‏ها، تا جايي که من شناخته‏ام و با آن‏ها بوده‏ام، اين‏طور هستند که از هر فرصتي براي فراموشي و لايي کشيدن و رفع‏ و رجوع کردن استفاده مي‏کنند. کافي‏ست پيداي‏ات کرده باشند تا باز شروع کرده باشند به تبريک و شادباش گفتن. حالا به چه بهانه و با کدام رفرانس خدا مي‏داند. اين يک عادت و رويه شده و کسي هم به مسخره بودن رخ‏داد رجوع نمي‏کند. توجه نمي‏کند که توي اين دنیای ما اساسن چيزي به نام ِ تبريک و شادباش، به هر بهانه و هر رفرانس، هم مسخره است و هم توهين‏آميز.  حالا يک دفعه اين روزگار ِ غريب و افسار در رفته، تو را با خودش بر مي‏دارد و به جا و ناکجايي مي‏برد که زخم ِ خودت را هم فراموش مي‏کني و سراپا محو ِ تماشاي درد ِ ديگري مي‏شوي. بعد بيش‏تر خسته مي‏شوي، بيش‏تر از اينکه تنها شده‏اي و در خودت فرو رفته‏اي و از اين دنيا بريده‏اي رضايت‏مند مي‏شوي... نمي‏دانم اين چيزها که مي‏نويسم چه‏طور هذياني از کار درخواهد آمد و آيا، نشان خواهد داد که حال ِ من چه‏قدر بد و راضي‏کننده است؟... هرچند حتمن، خيلي اهميتي هم ندارد...

توي اين دنيا، آدم‏هاي ديگر، آن ديگران، يا خيلي وقت ندارند، يا اگر دارند امور ِ واجب‏تري دارند که وقت ِ عزيزشان را به آن اختصاص دهند. مي‏شود سال‏روزی باشد و از هيجان و خوش‏حالي در پوست خودت نگنجي براي پا گذاشتن به اين دنيايي که خوبي‏‏هاي‏اش تازه هم‏اين بود که بالا نوشتم. ولي بازهم چشم؛ خوش‏آمدي به اين دنيا، خوش‏آمدي عزيزم. بعد، فقط حيف که سالي يک‏بار بيش‏تر نمي‏توانيم «زادروز» داشته باشيم. يعني از نظر فيزيکي و بيولوژي اين امکان فراهم نيست که بيش‏تر از يک‏بار در طول ِ سال به‏دنيا آمده باشيم. من عاشق ِ دردم، و با تو در اين هم‏دردي مي‏کنم...

حالا هميشه راهي هست. آدم‏ها همیشه راهی پیدا می‏کنند برای لایی کشیدن. مي‏توان مصادف با وقایع ِِ غزه، براي مثال، هم‏اين سال‏روز ِ تولد را تا مدتی برگزار کرد و به چیز دیگر فکر نکرد. آن‏ها، بچه‏هايي که آن سر ِ دنيا توي آن خاورميانهء کثيف و لعنتي، هرروز مثل ِ گلهء احشام در کشتارگاه پاره‏پاره مي‏شوند، از ابتدا هم مال ِ اين دنيا نبوده‏اند. مال ِ اين حرف‏ها نبوده‏اند که جشن ِ تولدي داشته باشند و دست توي دست ِ هم شعري بخوانند و شمعي فوت کنند و بعد، کادوهاي‏شان را باز کنند و دلي خوش داشته باشند. سهم ِ آن‏ها از این دنیا، که تو اين‏همه دوست‏اش داري، هم‏اين گلوله بود که تا چشم باز کردند، شکم‏شان را دريد.

من هيچ‏وقت ِ خدا، هيچ‏وقت و هرگز، يک زمان‏بندي ِ مدون براي زندگي‏ام نداشته‏ام. مثلن اين‏که از پيش تعين شده باشد که اين زمان را اختصاص بدهم براي اين کار. يا؛ اوه خداي من! اين يکي هم خيلي واجب و ضروري است و يادم باشد، فردا يا فرداها اگر شد و دست داد، حتمن يک وقتي هم براي آن بگذارم... خودم را ناگزیر به این نمی‏کنم که تا يک ساعتي به زخم ِ دل ِ خودم پرداخته باشم و بعد، در اوقات ديگر که فراغت يافته‏ام، امور ِ ديگر را سامان دهم. من دردها را باهم و مربوط به‏هم مي‏خواهم. هميشه هم هر درد و مرضي که به‏تازگي گيرم مي‏آيد با دردهايي که از بسيار گذشته‏ها روي‏هم ريخته‏ام درمي‏آميزم و به فرمول ِ تازه‏اي در ديدن و کشيدن مي‏رسم. براي هم‏اين است که توي درد ِ خودم که غرق مي‏شوم، حوالي نيمه‏شب و بعد از چند سيگار که کشيده‏ام، سر از غزه درمي‏آورم و ميان ِ اجساد ِ تکه‏پارهء بچه‏های غزه زخم ِ دوم و کاری ِ شب را مي‏خورم.

یک شبی از نو که خیال داشتم جور ِ دیگر و بهتر تعریف‏اش کنم، اما خب، نشد... سرنخ ِ تمام ِ دقایق ِ شب ِ من به یک‏جا منتهی می‏شود؛ شروع، امتداد و ديگر انتها هم با تو. سعی‏ام این است که تلقین بکنم بلکه «دلی» شب را ختم ِ به‏خیر کرده باشم. اما نمی‏شود. من نه تصمیم‏گیرنده‏ام، نه اختیاری برای این حال‏ام دارم. من فقط سعی می‏کنم. مثل ِ همیشه فقط سعی... من توي اين زمستاني که هنوز حتا شروع هم نشده هيچ‏وقت نمي‏لرزم. من جاهاي بدتر هم بوده‏ام. توي ماجراها و تحقيرها و اتهامات ِ سنگين‏تر هم بوده‏ام. نه! من توي اين زمستان ِ زپرتي ِ دنياي اين‏ها نمي‏لرزم. ام‏شب شروع مي‏کنم باز به نام ِ مزدا اهورا که هميشه ياري‏ام کرده است. بعد شروع با زنگ ِ تو، که فقط ري‏پيت مي‏شود و گوش مي‏دهم. خودت که زنگ نزده‏اي، خودت که ديگر هيچ‏وقت زنگ نمي‏زني... بعد به قسمت ِ عزيز ِ برنامه مي‏رسم؛ از جشن ِ تولد ِ اين خوش‏ها مي‏زنم بيرون. من نه توي پارتي عرق‏خور شده‏ام، نه تا به‏حال براي رقص ِ زني دست زده‏ام. مي‏زنم بيرون از جشن ِ تولد اين‏ها. تو که مي‏داني؛ من رقص بلد نيستم. گذشته از اين‏که هيچ‏وقت سبکی نکرده‏ام و با هم‏اینی که بوده‏ام، هم‏این تنهایی و دوری خوش بوده‏ام، هيچ‏وقت هم سعي نکرده‏ام که درک‏اش کنم. البته سوال براي‏ام پيش آمده که مثلن رقص ِ باباکرم چي مي‏خواهد بگويد؟ اما دنبال ِ جواب ِ اين سوال هم نبوده‏ام. من به جاي صرف وقت‏ام توي مجالس و دورهم‏نشيني‏هاي گرم، يا شرکت در دل‏وقلوه دادن ِ اين‏ها که به خانوم‏ها «داف» مي‏گويند، توي اتاق‏ام، از نيمه‏هاي شب که مي‏گذرد شروع مي‏کنم به جستجوي عکس‏ جسدهاي کودکان ِ تکه‏پاره. و تو مي‏داني کسي که يک‏بار از کلمهء داف جلوي من استفاده کرده باشد، براي بار دوم پيش من نبوده که بخواهد اين را گفته باشد. با اين‏حال دعواهاي اين‏جا، با این‏ها که فرهنگ ِ غالب ِ ما را ساخته‏اند و به‏دست گرفته‏اند، حتا اگر چندتايي روي سرم ريخته باشند، ديگر راضي‏ام نمي‏کند. از بس همه‏چيز راحت حل مي‏شود و تمام می‏شود. تازه ديگر چه دعوايي با اين‏ها دارم از اين به بعد که... ول‏اش کن... این ناخوشی ِ این شب‏های من نیست. فکر و حس‏ام را به جاهای بهتر و سمت ِ فرشته‏ها برده‏ام. اين‏روزها من به دعواهاي بزرگ‏تر فکر مي‏کنم. ناموس و رگ حالا جاهاي ديگر است. دارم مدام اين عکس‏هاي لخت و پتي ِ بچه‏هايي را که جستجو کرده‏ام نگاه مي‏کنم و زنگ ِ تو هم ري‏پيت مي‏شود.  ورانداز مي‏کنم که چه‏طور رگ و پي‏شان، از ميان جراحات بيرون زده و چهره‏هاي معصومي که دارند،  يعني چهرهء معصوم و بي‏تکلفي که قاعدتن هر کودک ِ تازه به دنياي ما آمده‏اي بايد داشته باشد، این‏قدر ناشناس و مخدوش شده است. توي جنازهء یکی‏ از فرشته‏ها که دقيق مي‏شوم، چهره‏اش را تازه تشخيص مي‏دهم؛ اگر طالب زيبايي و معصوميت ِ اين فرشته‏ها هستي، بايد وقت بگذاري. به تک‏تک ِ اين عکس‏ها ساعت‏ها خيره نگاه کنی. ام‏شب توانستم ترکش و آهن ِ بمب‏هاي خوشه‏اي را که بعد از انفجار قيافهء دخترک را پريشان کرده بود در ذهن‏ام حذف کنم و به چهرهء واقعي‏اش برسم... به من حق بده وقتي تو توي جشن‏ات هستي عزيزم، تو را و پسربچه‏هايي که ممکن است آن‏جا شکر خورده باشند را رها کرده باشم. من اين‏روزها به دعواهای بزرگ‏تر فکر مي‏کنم، نقشه مي‏کشم که چه‏طور امکان ِ این فراهم می‏شود که سربازهايی را که شلیک کرده‏اند را از پای دربياورم. تو این‏قدر بزرگ و عاقل هستی که دیگر نیازی به دفاع ِ من نداشته باشی. دعواي من، مسالهء ذهن‏ام، الآن به‏طور کل مربوط به آن دعواي نابرابر است... به‏طور ِ قطع، بايد يک‏راهي باشد که رگ‏وپي ِ اين تخم ِ حرام‏ها هم از ميان جراحات‏شان بيرون بریزد. يعني هم از نظر ِ انسانی و هم از نظر ِ دعواي‏های مردانه اين حتمن يک راهي دارد و من، با همهء خرابي‏هاي حال‏ام، و براساس تجربيات ِ نبردهایی که داشته‏ام، به يک نتايجي هم رسيده‏ام که اين‏جا نمي‏شود فاش کرد... اين حرف‏ها کاملن مردانه است...

جاي من آن بيرون است؛ بيرون از جشن و اتاقي که شومينه‏اش شعله کشيده و دست در دست ِ هم مي‏رقصند. جاي من سرماي آن بيرون است، که هرچه به قلب ِ زمستان نزديک‏تر مي‏شويم، شرط ِ سنگين‏تري مي‏بندم که به خودم مسلط باشم و نلرزم. قماری که فقط یک طرف دارد؛ خودم. درست همان وقت که می‏برم، اگر ببرم، باخته‏ام. این هم از زخم ِ دل ِ من... تبريک مي‏گويم که تو هم به اين دنيا آمدي. من هم که ديگر «نيست»ام، تو را ميان ِ جشن‏هايي که داشته‏اي و جستجوي عکس‏هايي که داشته‏ام، گم کرده‏ام...  نيست‏ام، تا تو خوب باشي. الهي که اين عکس‏ها را هيچ‏وقت نيايي و نبيني. کنار ِ اين شلوغي ِ جشن ِ تو، من سيگارم را برمي‏دارم و از جشن ِ شما بيرون مي‏زنم. جاي من اين بيرون است. جاي من از اول هم طرف ِ گلوله‏خورها بود. این‏ها خیلی ناجور بی‏دفاع‏اند؛ بچه‏هایی که هیچ‏وقت یک جشن تولد نداشتند پیش از اینکه مُرده باشند.

 

***

توضيح ِ صريح و لازم:
بخش ِ بزرگي از اين نوشته، مربوط به گذشته است. توي اين نوشته، فقط «غزه» مربوط به زمان ِ حال است.

 

[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 4:5 AM  توسط مهدی 

بعد و هنوز...؛ تمام ِ سیگارها که مربوط بود

 

...بعد که زياد سيگار مي‏کشيدم، زیاد که می‏کشیدم، از جلوي‏ام برمي‏داشتي که مثلن بس کن و خودت هي آتش مي‏زدي. هلا يک دو سه... و باز هم؛ يک دو سه. يعني تو هم مي‏تواني بي‏رحم باشي و مرا از اين سيگاري که بي‏امان مي‏کشي آب کني. بعد همين‏طور دودش را توي چشمان خيره مانده‏ام فوت مي‏کردي؛ پوووووووووف

هميشهء خدا هم‏اين‏طور بود. يک‏بار هم نشد غير از اين با دل ما راه بيايي. هربار خواستم بگويم که لامروت من که داشتم زندگي خودم را مي‏کردم؛ باز صداي‏ات را که مي‏شنيدم نمی‏شد، حرف‏ام را می‏خوردم. انگار فرو مي‏ريختم ذره‏ذره؛ ذره... ذره... .. . خب معلوم بود که عاشق‏ات مي‏شدم. معلوم بود که این‏طور می‏شدم؛ من که اهل شهر ِ تو و شلوغی‏های‏اش نبودم. من که اين‏طور بار نيامده بودم

چشم‏هاي‏ات... چشم‏های‏ات را اما بستي... بستی و از فردا ديگر خورشيد به‏روي‏ام نتابيد. ذره‏ذره رفتم توی شبی که تو برای‏ام ساختی. شدم بیدار ِ خیرهء هرشب و خواب ِ پرسرفهء هرفردا... بعد فهميدم خبرم را گرفته‏اي که اين کجاست؟ کجا مانده؟ چرا نيامده؟ «نیست» چرا شده؟... ديگر کجا قرار بود باشم؟ به تو هزاربار گفته بودم من وارد ِ اين بازي تو شده‏ام. باورت اشتباه بود که من قوي هستم حتا در برابر تو. روی این باور احمقانه چشم‏هاي‏ات را بستي به روي همه چيز. چشم‏هايي که گفته بودم هيچ‏وقت نبند. اين چشم‏ها که تمام ِ زندگي‏ام را به بازي گرفت و بعد هم دیگر رهای‏ام نکرد. بعد از آن بود که گفته بودم که با من بازي نکني، نگفته بودم؟

تو که نيستي من هم فقط سيگار مي‏کشم. تو که نيستي سيگار را از من بگيري. باز اگر چشم‏هاي‏ات بود مي‏نشستم و آنها را تماشا مي‏کردم. حالا سیگار ِ من کم نشده، تو کم شدی... تو؛ بي رحمي. از اول هم که جلوي‏ام سيگـار کشيدي مي‏دانستم بي‏رحمي. فقط دوست داشتم باور نکنم. حالا هم که تو نيستي هنوز نمي‏خواهم باور کنم. اين که ديگر دست ِ تو نيست. هست؟ 

***

:: سال‏روزی شد که انگار توی «تگ» خودم رفته‏ام... تگ ِ تو و سیگار و عهدی شکسته؛ عهدهای شکسته... ام‏شب قرار بوده فردای مهمی برای‏ام داشته باشد، حالا، هم‏این نیمه‏شبی که راهی ِ صبح ِ مهم‏ام است اما، هنوز نشسته‏ام و دارم داستان را می‏نویسم. این داستان را که برای همه باورپذیر کردم که تمامن خیال است و اوهام، اما آخرش این کلاه سر خودم نرفت... خودم سیاه نمی‏شدم با این بازی... خودم این‏جا نشسته‏ام و هی سیگار و هی،... باز سینه‏ام از ام‏روز بعد از ظهر درد گرفته

یک حقیقتی دو ساعت بعد از این‏که نوشته را پست کرده‏ام راه ِ نفس‏ام را گرفته. حال‏ام از خودم بهم می‏خورد. هنوز، حتا همین حالا که هوا دارد روشن می‏شود هی به ساعت نگاه می‏کنم و به‏خودم می‏گویم هنوز دیر نشده. الآن دیگر می‏روم سر ِ درس. اما توی دل‏ام می‏دانم که هرگز نخواهم رفت. همیشه این‏طور بوده. محال است اگر کاری را بی‏دل انجام دهم. حالا دل‏ام با این کار نیست. حال این دل ِ خون رغبت به هیچ کار ندارد. دل‏ام دیگر دل نیست. حال‏ام از خودم بهم می‏خورد... آمدم نوشته را به‏کل پاک‏اش کنم کمی از خودم دل‏جویی کرده باشم، بعد دیدم اعتراف کردن و برملا کردن ِ خودم، آرام‏ترم می‏کند؛ این نوشته برای چند ماه ِ پیش است و با این حال، حال‏ام، هم‏زمان، از خواندن و تایپ و شباهت‏ها بهم می‏خورد... من ِ بیدار ِ دل‏مرده... فردا هم از دست رفت/.


خواهد آمد / خواهد خواند/ خواهد خندید/ خواهد رفت

[+] نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 4:7 AM  توسط مهدی 

گاهي... يک لحظه، ولي تو ول نمي‏کني


بايد اين‏طور مي‏شد. يعني بايد پيش‏بيني‏ مي‏کردم که توي اين جاده افتاده‏ام و مسير هم به همين سمت و سوهاست و دير يا زود، خواه و ناخواه، به اين نقطه مي‏رسم. گاهي، يک لحظه، توي موقعيتي قرار مي‏گيري و موقعيت را درک مي‏کني. درک مي‏کني که اين‏جا ديگر بـزن‏گاه ِ زندگي‏ات هست و نمي‏تواني خودت را گول بزني. پس موقعيت را درک مي‏کني. اگر تقلا بخواهد که دست و پا مي‏زني، و اگر کار از کار افتاده باشد و تقديـر، رقم خورده باشد، گوشه‏اي برمي‏گزيني و مي‏روي براي خودت. مي‏روي که ديگر کم‏تر باشي و برنگردي

براي بعضي آدم‏ها گره‏هايي توي تقديـرشان تعبيه شده و توي همين بـزن‏گاه‏ها خودش را نشان مي‏دهد، خيلي‏ها اين موقعيت را تجربه مي‏کنند ولي خب، همه نمي‏توانند از آن فـرار کنند. نمي‏توانند که وقتي به پايان ِ يک جاده‏اي رسيده‏اند که همه عمرشان را در آن فقط رفته‏اند، حالا خودشان را به راه ِ ديگر بزنند، به آن راه بزنند... نه! نمي‏شود...

گاهي، يک لحظه، تمام ِ زندگي‏ات در نظرت مي‏آيد و در همان يک «آن»، يک لحظه، همهء ماجـراها و مداومـت‏ها و عاشـقي‏ها... همهء غـوطه خوردن‏ها و سـرگردان رها شدن‏ها... همه و هـمه مرور و درک مي‏شود. يعني با هم‏اين سرعتي که نوشتم مرور مي‏شود و به هم‏اين سرعت هم درک مي‏شود. خب ...؛ تو گير افتاده‏اي. خيلي سريع و بي‏وقفه گير افتاده‏اي و اگر عقل داشته باشي و هنوز مشاعرت را با آن شصت نخـي که در روز دود کرده‏اي زائل نکرده باشي، ديگر خودت را به آن راه نمي‏زني. اصلن تمام ِ اين آسيب‏ها را از وقتي خورده‏اي که شروع کرده‏اي به آن راه زدن. پس حالا که درک کرده‏اي، حالا قرار نيست دوباره به راه ِ ديگري بي‏اندازي که فقط رفته باشي و گنديده نشده باشي در آخر ِ داستان‏ات، در آخر ِ جاده‏اي که آن‏همه حساب کرده بودي و اميد بسته بودي روي آخرش و حالا؛ «هيـچي» نيست...


***

ببين اگر ملاحظه و مدارايي در کار بوده تا گنگ و سربسته حرف بزنم و از نفريـني که به جان‏ام افتاده فاش نگويم، حالا همه چيز از سر گذشته و مرا هم اميدي به گشايش و سرانجام نيست. حالا همان موقع هم نبوده اما خب ام‏شب که برحسب ِ روال ِ اين شب‏ها باز از کابوس‏هاي‏ام پريدم، توي همان غلت‏هاي جنين‏وار ِ شبانه در خانهء تنهايي ، بعد از اينکه سيگار ِ سـوم را ناشتا، در رخت‏خواب روشن کردم به خودم گفتم؛ تمام‏اش کن...

اين بساط ِ اشک و آه و سيگار هم يک‏جورهايي انگاري که قسمت ِ دل ِ تيره و تنگ ِ ما شده... کـفري اگر تو خورد و رفت براي خودش، ديگر سخت و محال از پيله‏اش بيرون بيايد. همراه‏ترين رفيق با دل ِ يک‏دل نمي‏تواند. زيباترين و مهربان‏ترين زن ِ دنيا با پناه و آغوش ِ گرم نمي‏تواند و خودش خاطره‏اي تلخ‏تر مي‏شود.
تکليفي که در خواب و رويا مقدر شده و امان ِ تو را بريده کـفري، بايد که به همان خواب و رويا يکسره‏اش کني. در همان خواب‏هاي خيانت و دروغ بايد که از خواب نپري و تاب بياوري و بايستي. در خوابي که امان‏ات را بريده بايد بماني و امان‏اش را ببري. وگرنه يک روز که از خواب بيدار شوي، يکي از هم‏اين روزها، ناگهان خواهي ديد که سيگار ِ ناشتا هم آرام‏ات نمي‏کند و... الفاتحه

ببين اگر ملاحظه و مدارايي هم در کار بوده که جاي زخم‏ات را با چنگ محکم نگه داشته بودي تا قلب ِ وامانده‏ات بيرون نيفتاده باشد، حالا خون و نکبت تمام ِ هستي‏ات را گرفته و لازم نيست خنده‏هاي مقاوم ِ مردانه‏ات را بي‏جهت تکرار کني. تو خورده‏اي لوطي، اما تو نمان. بريز بيرون، روي صورت ِ زندگي ... ملاحظه درکار نکن. ملاحظه نکن که؛ لـوطي و تگري؟؟... اين مدارا و به‏روي خود نياوردن است که دارد نابودت مي‎کند. بـدترين چيز براي کـفري ِ چله‏نشين اين است که يک دورهء تازه‏اي را در زندگي‏اش آغاز کند و در پايان‏اش، يعني آنجايي که تصميم مي‏گيرد دور ِ يک‏سري از مسائل و يک‏سري از آدم‏ها را قلم بگيرد و روح‏اش را نجات دهد، مي‏بيند که خودش هم فاحشه شده.

فاحشگي ِ مردانه توي اين دوره زمانه خيلي چيز ِ غريبي نيست. خيلي اپيدمي ِ رايج و شايعي است. اما بعد از صد سال ‏تنهايي اگر براي ملکيادس رخ داده باشد، خيلي وصلهء نچسب و ناجوري‏ست. هرچه هم که به تقديـر و قضا بدوبـي‏راه گفته باشي بازهم نمي‏تواني خودت را تبرئه کرده باشي که تقصير از تو نبوده. اين را از هر زن ِ بـدکاره‏اي مي‏شود باور کرد اگر بگويد که محيط و بخت ِ شوم‏اش او را به کثافت کشانده اما امکان ندارد که يک مرد توي خواب و بيدار حس ِ غارت‏شدگي و بـي‏عصمتي داشته باشد و خودش هيچ مقصر نبوده باشد. مي‏خواهم بگويم هيچ محيط و شرايطي نمي‏تواند يک مرد را به انفعال و هرزگي بکشاند، پيش از آنکه خودش خواسته باشد...


حس‏اش کن حالا،  داري وارد ِ دخمه مي‏شوي. طوري وارد مي‏شوي که بازگشت ندارد. حس‏اش مي‏کني لوطي؟ تـگري زده‏اي روي سرتاپاي اين زندگي ...

 

[+] نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:35 AM  توسط مهدی 

مرا با چنين آتشي که برپا کرده‏ام، با ضجه‏هايي بر طواف‏اش، نران ام‏شب ِ سرد

بدتر از اين امکان ندارد که يک روز بعدازظهر از خواب بيدار شده باشي و ياد ِ يک نفر راه ِ نفس‏ات را بسته باشد،
يک نفر که مي‏داني مُرده...
سريع و بي‏وقفه و ازنو... اين پائيز و عزا و انتها...
حال ِ ما خوب نبود، گفته بوديم که حال ِ ما خوب نبود
حالا ام‏روز داستان و ماجرا اين‏طور رقم خورد و خواهد خورد در بعد از اين‏روزها...
چنين‏باد که مزدا اهورا به من بي‏غيرتي و بي‏رگي و بي‏همه‏چيزي عطا فرمايد که ارزنده‏ترين متاع ِ اين روزگارست.
چنين باد که هرچه بادا باد...
چشم ياري از مزدا اهورا دارم و دخمه مرا مي‏خواند.
چنين باد که ام‏شب آتشي برافروزم و بر گرد ِ آن زار و زار بگريم و امشاسپندان را به ناله، بر ياري بخوانم
که سخت محتاج‏ام اين شب و شب‏هاي بعد از اين...


 

[+] نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:14 PM  توسط مهدی 

ديش دا گودان


#
يک موقع، در زندگي، اگر خوش‏بخت باشي، عشقي پيدا مي‏کني که اسيرت مي‏کند. يک گرفت و گير ِ گوارايي در زندگي‏ات مي‏افتد. يعني اسارتي مي‏شود که انگار قبل از آنکه او را ديده باشي، حتا خیلی پیش‏تر از اينکه به‏دنيا آمده باشي، اسير ِ او بوده‏اي. يک اسارت ِ ازلي که تا ابد هم امتداد دارد چون خودت را لايق ِ اين اسارت مي‏داني و مي‏داني که اگر آزاد شوي، دیگر مُرده‏ای... اين‏طور عشق‏ها هنوز قدر و قيمت دارند. نصيب ِ هرکسي نمي‏شوند. خيلي به‏ندرت و اگر زمينه‏اش را در ساليان فراهم کرده باشي و بخت‏ات همراه بوده باشد، به اين اسارت خواهي رسيد، به کسی که بتوان و بشود که تسلیم‏اش شد...

در جنگ‏ها و نبردهاي مردانه، خشونت و شقاوت است که موجب ِ اسارت گرفتن مي‏شود. اما «اغيار» سلاحي جز معصوميت و زيبايي ندارند. در جنگ ِ مردانه، مردها براي اسير «گرفتن» مي‏روند، اما در اين مصاف با اغيار، زن‏ها براي به اسيري «درآوردن» مي‏آيند.

اين‏طور است که مي‏بيني؛ مردي که بيست و هفت سال با مردهاي ديگر ِ دنيا جنگيده و «تنها ماندن» را به اسارت و صلح با آنها ترجيح داده، يک روز بعد از ظهر، بي‏مقدمه و بي‏مهابا، تمام ِ «خود»‏اش را به اسارت دو چشم معصومي وامي‏گذارد که آمده توي لابي ِ يک هتل و خودش را تسليم ِ او کرده. زن‏ها براي چنين استراتژي که دارند، لايق ِ اسير «آوردن» ِ اين‏طور مردها هستند؛ ابتدا و فقط براي يک «آن» تسليم مي‏شوند و مي‏گذارند تا چشم‏ها، کار ِ خودشان را بکنند و مرد ِ بی‏چاره را در برابر ِ اين معصوميت ِ زيبا به زانو درآورند و بعد، بعد از اين، اسير مي‏کنند.

##
«ديش دا گودان» نام ِ يک بازي ِ کودکان است. بازي از اين قرار است که هرکس دست‏اش را به سينه مي‏گذارد و به حالت ِ «دست به سينه» روي يک لنگه پا لي‏لي مي‏کند. اينطور به حرکت درمي‏آيند و در همين حالت ِ بي‏تعادل به سمت ِ همديگر حرکت مي‏کنند و به‏هم ضربه مي‏زنند تا تعادل ِ ديگري را بر‏هم زنند. اسم‏اش هم به اين خاطر «ديش دا گودان» است که وقتي به سمت ِ يکديگر حرکت مي‏کنند - و در واقع به کسي که حس کرده‏اند نسبت به آنها تعادل ِ کمتري دارد و مي‏توان شکست‏اش داد، حمله مي‏کنند – مدام و با ريتم ِ لي‏لي کردن‏شان مي‏گويند؛ ديش دا  گودان... ديش دا  گودان...!

براي ِ اين معصوميت ِ کودکانه است که مي‏شود به خاک افتاد. يعني دختري که در کودکي اين بازي را کرده باشد، طوري که وقتي از آن حرف مي‏زند هنوز برق ِ کودکي و بي‏تکلفي را بتوان در چشم‏هايش ديد و تازه شد، ارزش ِ اسارت و مردن را دارد. چون ايمان داري که اگر خودت را اسيرش کني حفظ‏ات خواهد کرد. حالا شايد گاهي قهر و آشتي به‏راه بيندازد و مثل دعواهاي کودکي، خودش را براي‏ات بگيرد، اما ته ِ دل‏ات مي‏داني که ته ِ دل‏اش دوست‏ات دارد. مخصوصن اگر تو اولين مردي بوده باشي که افسون ِ چشم‏هايش را کشف کرده باشي. اولين مردي که فقط براي زنده ماندن، خودش را تسليم ِ او کرده، نه هيچ چيز ِ ديگر.

فقط و فقط دختري که در کودکي «ديش دا گودان» بازي کرده باشد ارزش ِ اين تسليم شدن را دارد. چرا؟ براي اينکه اگر ببيند که به زمين‏ات انداخته و دست و پاي‏ات زخمي شده، آنقدر مرام و معرفت دارد که بازي را رها کند و بيايد سراغ‏ات...

###
يک چيز توي خواب و بيدار به من الهام شده. يعني توي تمام ِ لحظاتي که با نبود ات راه ِ گلوي‏ام بسته شده و خفه شده‏ام. هم‏اين روزها که صبح تا شب‏اش را توي اتاق‏ام راه مي‏روم. يا شب‏ها که تا صبح توي تخت‏ام افتاده‏ام و چشم‏ام را به‏زور بسته نگه مي‏دارم... توي پياده‏روي‏هاي طولاني که همهء راه‏ها آخرش به کوچهء تو ختم مي‏شود به‏هرحال... الهام شده که اسيرت را رها نمي‏کني. الهام شده که فقط مي‏خواهي ببيني من در خواستن ِ تو چقدر صادق‏ام و در زمين خوردن‏ها و زخم خوردن‏هاي‏ام چه اندازه مقاومت مي‏کنم.

مي‏خواهم بگويم مرام و معرفتي که در تو ديده‏ام، و آن برق ِ معصوميت و رحم که در چشمان‏ات هست، اين اطمينان را به قلب‏ام داده که اگر مرا به زمين اندازي و زخمي شوم، حالا اگر در ادامهء بازي هرکسِ ديگري را هم به زمين اندازي، آخرش، هم‏اين که ديدي زخم‏ام جدي‏ست و فيلم بازي نمي‏کنم، مي‏آيي و از زمين بلندم مي‏کني.

کم اطميناني نيست که بعد از اين‏همه سال، اسير ِ يک با معرفتي شدم که قواعد ِ «ديش دا گودان» را مي‏داند. این را تو بازی کردی و بلدی، من نه... سخت نگیر اگر این‏همه به زمین می‏خورم.

...سخت نگیر، بیا 

[+] نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 8:20 PM  توسط مهدی  | 

همانطور که از تو خواست، اما روی پای‏ات...

هي گفتي خفه شو! خفه شو... اما من توجه نمي‏کردم. داشت‏ام عشق‏بازي مي‏کردم. من چه مي‏دانست‏ام؟
آخرش برداشتي گلوم‏و با دوتا دست‏ات فشار دادي....
حالا خفه شدم.
آخرش همانطوري که تو از من خواسته بودي خفه شدم.
من خفه مي‏شوم. تو زنده و شاد مي‏ماني؛

معاملهء منصفانه

***


روي پاي‏ات مرد. روي پاي‏ات، بنشين...
پس بالاخره خفه شدي جان‏سخت! همانطور که از تو خواسته بود. همان گوشه روي ديوار ليز بخور تا روي زمين. فراموش نکن؛ «روی پای‏ات»، همون گوشه بنشين. بالاخره خفه شدي و همانطوری که گفت. همانطور که از تو خواست خفه شدي و افتادي. این بهترین حسی بود که می‏توانستی به‏اش ابراز کنی برای دیدار آخر. حالا همان گوشه بمان. ديگر بلند نشو. تو خفه شدي. وگرنه پس نفس‏ات کو؟  همانجا بنشين. چشم‏ات را و دهان‏ ِ زیبای‏ات را ببند. خفه خون بگير...

 

حالا خوب مُردی. حالا مُرده‏ای هستی که می‏شود مثال زد؛... من همان‏ام که «این» را کشت‏ام...

بمیر عزیزم. خفه شو و بمیر  

[+] نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 7:7 PM  توسط مهدی 

من و تو می‏دانیم که اين تابستان کوتاه نبود، ويرا


اينجا کسي هست که ويرا لين را به خاطر آورد؟
ويرا را که گفت؛ دوباره ديدار خواهيم کرد،
در روزي آفتابي...؟
ويرا! ويرا!...
چه‏ات شده؟

اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..
اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..
اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..

و اما خبردار بودي که نزديک به سه دهه بعد، تفاله‏هاي پست مدرني که آنهمه ازش فرار مي‏کرديم، نرينه و مادينه در هم غلط مي‏خوردند و با آروغ مي‏خواندند؛
«تابستان کوتاه»...؟!

دارد تمام مي‏شود. تابستاني که نود درصد ساعاتي را که بيدار بودم و خواب به چشم‏ام نيامد، فقط گوش به «ویرا» مي‏دادم. سورهء آسماني «ويرا لين» که راجر واترز بيست و نه سال ِ پيش با ضجه‏هايي کودکانه تلاوت کرد. صداي اين مرد، اين تابستان به کمک‏ام آمد. همهء آن روزها که در اتاق ِ گودال مانند‏ام روي زمين افتاده بودم‏و سيگار مي‏کشيدم. همهء آن شبها که جنين‏وار در خودم مچاله شده بودم و به نقطه‏اي که در تاريکي معلوم هم نبود، خيره مانده بودم. هيچ صداي ديگري اين تابستان مرا ياري نکرد. راجر واترز رفيق است. مرد ِ همراه ِ روزهاي تخمي و جهمني. وقتي ضجه مي‏زند فقط دارد ضجه مي‏زند. فيلم بازي نمي‏کند. غم‏و درد خود ِ صداي‏اش است. غم‏و درد را به صداي‏اش اضافه نمي‏کند. صداي‏اش ذاتن خود ِ ضجه است.. ضجهء مردي که ديوارها احاطه‏اش کرده‏اند و کرمها، به سراغ‏اش آمده‏اند و مغزش را آرام مي‏خورند. رفيق است، رفيق.

ما چقدر بدبخت شده‏ايم ويرا که غم‏و درد، دوستان صميمي‏مان در پشت ِ ديوار، ياران ِ وفادار ِ معابد ِ دور از شهر، مد ِ تين‏ايجرهاي کودن و پتيارهء شهرها شده است. پشت ِ ديوارهاي خيابان‏هاي شهر، خانه‏هايي ست که عشق ِ نابخشودگان را بخود مي‏خواند. خانه‏هايي با زرق و برق ِ عالي، مملو از نورهاي کثيف که عرق را بر تن روان مي‏کند، صداي جير‏جير ِ تخت، نفس‏هاي حيواني و متعفن... مي‏داني ويرا! گاهي فکر مي‏کنم خوب وقتي از شهرها در رفتيم...
 
اين تابستان کوتاه نبود ويرا! تو و من مي دانيم داستان ِ اين سه ماه ِ طاعوني را. اول خودم را حفظ کردم. بعد پا به شهر گذاشتم و ماه ِ آخر بود که به هر دري مي زدم تا به معبد بازگردم ولی زندگي، انگار که از ما رخت بسته بود... اصول ِ معبد ِ ما از اول سخت و گنگ نبود. ما بوديم که آنها را زير ِ پا مي‏گذاشتيم و بعد، چوب‏اش را مي‏خورديم و سرخورده مي‏شديم.

تو هم شنيدي ويرا، که سالها بعد، تمام ِ فضاهاي خالي را که در شهر سراغ داشتيم، پر کرده بودند؟ شنيدي که «عشق» را هم شهري کردند؟... بعد از آن بود که معشوقه‏ها را در معبدمان «اغيار» صدا مي‏زديم.

ما مگر چه خواسته بوديم ويرا؟! قرار بود شهرهاي مدرن از لوث ِ قامت ِ ما پاک شود. قرار بود که شهر «يک‏دست» شود. ما نخاله‏هايي بوديم که پيش از آنکه با ضايعات شهري دور ريخته شويم، به زيرزمين خزيديم. چنان‏چون سراسيمه‏گاني که در بمباراني دهشتناک، راه ِ پناه‏گاه را مي‏جويند و بعد از آنکه پناه مي‏گيرند و لحظه‏اي آسوده مي‏شوند، باز سراسيمه نگاه مي‏کنند تا مگر چيزي را فراموش نکرده باشند با خود به پناه‏گاه  بياورند. چيزي را جا نگذاشته باشند...

ما عشق‏مان را در شهرها جا گذاشتيم و آمديم ويرا


[+] نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:18 PM  توسط مهدی  | 

هم‏این روزها زندگی‏ام را گرفت، هم‏این روزها

#
آخرش هرطور بود کنار آمدم با اين. وقتي از در و ديوار باريد، حرف و نگاه‏ات با هم گواهي داد؛
ماندن‎ام اين‏جا خيلي موجه نبود. من از آن‏ها هستم که براي بودن و ماندن دليل مي‏خواهند. اگر دليل نيست، پس نبايد باشم.
نشستم ساک‎ام را بستم. تلفن دستي‏ام را خالي کردم. يک چيزهايي را مي‏شود زود دور ريخت،
ريختم.
يک چيزهايي هم زمان مي‏برد. شايد هم هيچ‏وقت نشود. اين مشکل من است نه تو

#
حالا صبر کن، حالا دارد يادم مي‏آيد...
حماقت محض بود بيرون آمدن‌ام. بيرون آمدن از پيلهء 27 ساله، خوردن ِ پيالهء ممنوعه؛
عشق!
حالا برو... رفتن‌ات را آخرش باور کرده‏ام. حماقت محض کرده‏ام و حالا تاوان‌اش را مي‏پردازم. قرار نيست پاي اشتباه من بايستي. تازه هميشه مردها پاي اشتباه مي‏ايستند. اين را بايد خودم حل کنم.
هميشه براي‌ات تئوري‏هاي نظامي قطار مي‏کردم؛ بدترين حالت ممکن را در نظر مي‏گيرم و براي‌اش چاره مي‏انديشم. اين‏طوري احتمال شکست صفر مي‏شود.
حالا رابطه شکست خورده...

مرد بايد به اين محک بخورد. اعتقاد خودم هم اين بود که هر مردي دست‌کم يک‏بار در زندگي‌اش بايد در لبهء پرتگاه قرار گيرد و از آنجا به‏سوي درهء عميقي معلق بماند. طوري که تنها يک شاخهء سست و کوچک او را نگه داشته باشد. من حالا در پرتگاه ِ مردانگي‌ام ميان ِ زمين و آسمان دست و پا مي‏زنم.
گفتم سربازوار و مردانه. بگذار داشته‏هاي‌ام را مرور کنم؛
عکس‏هاي تو، آهنگ‏هاي‌ات که گوش مي‏دادي. يک‏سري حرف‏هاي مکتوب توي تلفن يا آرشيو مسنجر، و يک جغد.
اين‏ها دارايي ِ من از يک «عمر» است که با‏ تو سر کردم. اين‏ها حکم ِ مهمات‌ام را دارد توي اين نبرد. هم‏آ‏ن شاخه‌اي‏ست که به‌اش آويزان شده‌ام تا زندگي‌ام را دوباره بالا بکشم.
نه!
حماقت کرده‌ام. بالخره يک‏بار رو دست خوردم. نمي‌شود. آخر‌ش اين بود تو مي‏دانستي. اين مهماتي نبود که براي اين نبرد کارساز باشد. اين شاخه‌اي نبود که نگه‌ام دارد. اين‏ها که از تو مانده، نمايندهء حضور تو اند... بيش‏تر به پائين هل‌ام مي‌دهند. من مي‌افتم،
حالا تو برو... تو رفتي!

عميقن به‏‏سوي اين حقيقت کشيده مي‌شوم که آخرش معلق مي‌مانم. يعني تا آخر ِ آخرش، پا در هوا. مثلن در تابستاني کلاغي مي‌آيد و روي سرم گند مي‏زند. يا زمستان که زير ِ برف مدفون مي‌شوم و مي‌لرزم اما در همه حال، شاخه را نگه داشته‌ام. شاخه‌اي که تو گذاشته‌اي و رفته‌اي. شاخه‌اي که مرا به‏دوزخي رهنمون کرده، معلق نگه‌ام مي‏دارد؛ ميان ِ بالا آمدن و فرو افتادن، ميان ِ مرد بودن و قافيه باختن، دقيقن جايي که نه زنده‌ام و نه مُرده... فکر ِ همه جا را کرده بودي، نه؟

با اين‏همه و با نشانه‌هايي؛ بيش‏تر به طرف ِ مردي سُر مي‌خورم. چون آخرش، يعني با همهء اين‏ها، کنار آمده‌ام که رفته‌اي. فکر مي‌کنم که مي‌شود جدايي را هم باور کرد. فقدان را، و درد را...
فکر ِ اين روزهاي‌ام اين است که مي‏شود من به کار ِ آويزان بودن‌ام برسم و يادها را به باد دهم، بادهاي هر سال را به ياد. يا تو ره‏گذري باشي که هر از گاهي نوشته‌هاي‌ام را مي‌آيي و مي‌خواني و بدون ِ رد و اثري مي‌روي.


#
احمق‏ها از جنس و گونه‏هاي مختلف‏اند. حماقت بطور واضح، يعني چشیدن ِ ذره‏ذرهء دردي که مي‏توان نکشيد. «ياغي ِ احمق» اسم ِ اين روزهاي‏ام است...
اگر هزار سال بگذرد و کالبدم زير خاک تباه شده باشد، اما روح‏ام هنوز پي ِ چيزي که تنها يک‏بار ديده‏ام پرسه خواهد زد.
بي‏راه خيـال کرده‏اي که از يادم رفته‏اي. بي‏راه خودت را به‏دور مي‏داني،
بي‏راه رفته‏اي
...
حماقت ِ دردبار كسب و كار من است. از خارش‏اش خوش‏ام مي‏آيد.
انگار که در دعواي مردانه به احتمال قوي کتک خورده باشي.
مي‏داني! از خارش‏اش خوش‏ام مي‏آيد


#
خيلي از اين دردها که اين‏جا دارم به‏خاطر ِ اين‏ست که در شهر ِ تو‏ام، در شهر ِ بي‏تو. همين روزها از اين‏جا مي‏روم. هم‏اين روزها

[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:10 PM  توسط مهدی  | 

واکنش معبد - یازده سال ِ بعد

بيشتر از ده سال ِ بعد، وقتي شهرها گستاخانه به پيش روي ِ خود ادامه م‏ دادند، معبد اساطيري ِ زير ِ شهرها، با ساکناني رانده شده، بار ديگر به واکنش درآمد.

معابد و خراب‏آبادها، جاي‏‏ست حفاظت‏شده، به‏دور از تمامي ِ ظواهر ِ شهري. هر کجا، هر کس از مناسبات ِ غير انساني ِ شهرها به‏جان آمد و قيد شهر و شهرنشيني و حقوق ِ شهروندي ِ لعنتي‏اش را زد، آنجا معبد در حال ِ شکل‏گيري‏ست.
ساکنان ِ معبد، دربارهء معبد حرف نمي‏زنند، تبليغ‏اش نمي‏کنند، سعي نمي‏کنند که ديگران را به معبد بکشانند، بل‏که از باز بودن ِ درهاي آن همواره فرار مي‏کنند. آمد‏وشد به معبد به‏شدت کنترل مي‏شود. اين تنها دژ باقي‏مانده در برابر شهرهاي گناه است. شهرهايي که گستاخانه پيش آمدند، خانه‏هامان را گرفتند و عشق را هم شهروند کردند، ... آخرش نابخشودگان ناگزير، عشق‏شان را در شهرها جا گذاشتند و به معابد زيرزميني خزيدند.
نسل‏کشي ِ حيرت‏آوري بود! چه شب‏هاي تاريکي! نفس کشيدن در اعماق ِ زمين! در تنهايي و تاريکي مي‏خزيديم و در تمام ِ مدت تنها پوزخندمان را نثار شهرها مي‏کرديم. معبد را خوب جايي برگزيديم؛
کنار ِ پايه‏هاي شهر... به‏زير کشيده خواهد شد...

خرده‏ژانرهاي منسوخ و زوال يافتهء سينما و موسيقي، تنها ره‏آوردي بود که نابخشودگان از شهرها به‏زير آوردند. به‏طور ِ کل اين را داشته باشيد عجالتن که؛ «هر چه در شهر جايي نداشته باشد، در معبد پرستش و تقديس مي‏شود».

آنفورگيون؛ روايت شکل‏گيري ِ معبد

خون ِ تازه‏اي به جهان پيوست . در ميان ِ ذلت و دردي بي‏پايان رشد کرد و قوانين ِ شهرها را آموخت. از انديشه‏هاي خودش محروم شد؛ [خلاف کرده است اين پسر ِ شلاق خورده... ]
مرد ِ جوان به‏زودي در مي‏يابد که بايد با شرايط بجنگد. اما پيش از اينکه پسرک را به زيرزمين بي‏اندازند با خود پيماني مي‏بندد؛ اينکه اراده‏اش را هرگز نتوانند از او بگيرند...
از اينجا تا پايان ِ عمر، راه‏آب‏هاي سرد و تاريک زير شهر، شاهد جدال دردمندانهء مردي تنهاي‏اند. سراسر ِ زندگي‏اش، تمام ِ عمرش، صحنهء نبردي مداوم مي‏شود براي يافتن ِ يک کليد. اينگونه تلخ‏مردي مي‏شود...
پيرمرد در نهايت و در آخرين نفس‏هاي‏اش کليد را مي‏يابد. جنگ را مي‏برد تنها و مي‏ميرد تنها...

اين روايت در 1991 نقل شد. درست در زماني که ديگر هيچ صداي مخالفي در شهرها شنيده نمي‏شد. گردانندگان به اين باور رسيده بودند که شهر يک‏دست شده است و همه شهروند اند. اين روايت در پايان ِ دوره‏اي نقل شد که نسل ِ جوانان ِ معترض و عصيان‏گري که از دهه‏هاي 60 و 70 در سراسر ِ جهان به تکاپو افتاده بودند و منشع انقلاب‏هاي زيادي شده بودند، ته کشيده بود و به‏ظاهر مرده بود. روايت آنفورگيون در اين فضاي بستهء مدرن نقل شد و تف ِ سربالا شد براي شهرها،...اين روايت هرچند با مرگ ِ مرد ِ رانده شده به پايان رسيد، اما براي نخستين‏بار موجوديت ِ مکاني بنام ِ معبد را اعلام مي‏کرد؛ حتا اگر آنفورگيون مرده باشد، اما معبد و نيايش‏گاهي در بيرون از شهرها و نظام ِ مدرنيسم وجود دارد که همايش‏کده‏اي براي رانده‏شدگان شود. پس توده‏هاي دردمند در سراسر دنيا مي‏فهميدند که برخلاف ِ شعار ِ گردانندگان، با ترک ِ شهرها، بي پناه و آواره نخواهند مُرد. جايي در اعماق ِ زمين معبدي بنا شده که نه تنها پناه‏گاه است، بل که در برابر زياده‏خواهي شهرها می‏ایستد.

تکثير آنفورگيون، هشدار معبد

پس از ظهور ِ آنفورگيون و اعلام ِ موجوديت معبد، روايت براي 6 سال مسکوت شد.
آيا آنفورگيون يک تخيل استثنايي بود؟ يک عنصر ِ وازده و تکرارنشدني که به‏طور اتفاقي شانس ِ اين را يافته بود تا به معبدي ناشناخته راه يابد؟ آيا بعد از آن کسي پي ِ نابخشوده را نگرفته بود و از شهر خارج نشده بود؟ آيا معبد افسانه بود و وجود خارجي نداشت؟ آيا دل‏هاي خسته و تاريک ِ طبقهء سرخوردهء اجتماعات ِ شهري بود که دردمندانه به يک تخيل ِ واهي پر و بال داده بود و داستان‏پردازي کرده بود؟...

شهر و گردانندگان دوباره به روياهاي مدرن‏شان بازگشته بودند و روند آرمان‏زدايي از سر گرفته شده بود. حالا وضعيت ِ اضطراري برچيده شده بود...

در چنين شرايطي خبر حيات آنفورگيون و موجوديت معبد، دوباره به شهرها مخابره شد؛

بيارام کنارم، براي‏ام بگو با تو چه کرده‏اندبر زبان آور آنچه را که خواهان ِ شنيدن‏اش هستم، تا که برانگيزد ديوهاي نهفته در درون‏ام را
در بسته است اين‏دم/ اين سان، اما باز است اگر راستين باشي
اگر تو بتواني مرا بفهمي و من تو را
...

روايت دوم، سرد و بي‏رحم بود. نه تنها معبد وجود داشت بل‏که اين‏بار حرف از مخاطب در معبد بود. يعني آنفورگيون ديگر تنها نيست؛ تکثير شده... گردانندگان تمدن هشدار را به سرعت دريافت کردند؛ اولن معبد هست، تازه پناه‏گاه است، بعد اين‏که محافظت‏شده است و مظاهر شهري را بدان راه نيست، مناسبات ِ شهري را بي‏واهمه نفي مي‏کند و در وقت مقتضي به شهر ضربه مي‏زند.

خلاصهء پيام ِِ هشدار براي شهر اين بود؛
نه تنها خيال نيستيم، بل‏که گردهم آمده‏ايم و معبدي بنا کرده‏ايم؛ درست در زير ِ شهرهاي شما و کنار ِ ستون‏ها وپايه‏هايي که شهر را نگه داشته. ستون‏هايي که تنها دليل سرپا ماندن ِ شهرهاست.

بله معبد همايش‏گاه ِ اساطيري رانده‏شده‏گان و سرخورده‏گان مي‏شد...؛ در 1997...

گردانندگان شهر گناه، یعنی؛ صاحبان ِ خدا، مافياي شهري، پلیس‏های فاسد، جنگ‏سالاران، فاحشه‏ها، رشوه‏خوارهاي نظام ِ مدرن... را هرگز تا اين حد آشفته نديده بوديم. در واقع این آشفتگی تنها متوجه گردانندگان نبود، حتا بازیگران و توده‏ها نیز از فهمیدن میزان شکنندگی ِ دنیای‏شان هراس داشتند.معبد نمي‏خواست ساکت بماند. در شهر هر چيز/ هر کس قيمتي دارد اما معبد بخشي از شهرها نبود، پس قابل ِ خريد هم نبود.

یازده سال ِ بعد؛ معبد واکنش نشان می‏دهد

متالیکا هرگز گروه موسیقی نبوده. برای رانده‏شده‏گان حداقل نبوده، متالیکا آوایی‏ست که در معابد ِ دور از شهرها تقدیس می‏شود. تنها آوایی‏ست که در پی فراموش کردن ِ زخم نیست، بل‏که زخم را مدام یادآوری می‏کند. حتا اگر فراموش‏اش کرده‏ای با بی‏رحمی یادآوری می‏کند که زخم داری. معبدنشینان به این درد کشیدن ِ مداوم سرسپرده شده‏اند. این عظمت را متالیکا از معبدی که بدان تعلق دارد گرفته؛ «هنجار ِ شهرها را می‏شکنیم و درد می‏کشیم». این مانیفست معبد است.

یازده سال که گذشت، هنوز هیچ‏کس جرات نمی‏کرد موجودیت معبد را انکار کند، موجودیت معبد و آنفورگیون‏ها دیگر کاملن تثبیت شده بود. یازده سال که گذشت شهرها حملات مرگ‏باری را به معبد بارها از سر گرفتند. معبد اما با صلابت و بی‏تفاوت از هر حمله‏ای مصون ماند. اسلحهء مدرنیسم برای تسخیر معبد مسخره بود. سعی داشتند از اسباب‏بازی‏های فریبندهء شهرها برای معبدنشینان تعریف کنند. آنفورگیون‏ها از هم‏این مدرنیسم است که به تنگ آمده‏اند و نفی شهر کرده‏اند؛ سکص، پول، مخدر، روابط پنهانی کارساز، نردبان ترقی، کازینوهای اکسهیبیشن، کاباره‏های داغ و سوزان،... مسخره بود.

معبد دل مشغولی‏های خودش را دارد. مواردی که تمامن در شهرها بیگانه است یا در گذشته‏های دور منسوخ شده است.


:: آلبوم تازهء گروه چند روز پیش منتشر شد. پیش از انتشار رسمی آلبوم، نسخهء کاملی از آن به‏طور غیر قانونی بر روی سایت‏های اینترنتی قرار گرفته است. گروه از انتشار اینترنتی آلبوم استقبال کرده است! این مسئله به‏طور واضح نشان‏دهندهء بازگشت گروه به گاراژ است. و دهن‏کجی ِ آشکار به صنعت سرگرمی ِ رایج در شهرها.

مهم‏ترین قطعه‏ای که در آلبوم تازه یافت می‏شود و یازده سال انتظار را باعث شده بود، روایت سوم معبد است. رونمایی از آنفورگیون هزارهء سوم معانی فراوانی را در خود دارد. مهم‏ترین مساله در حال ِ حاضر این است که آنفورگیون زنده است و تکثیر می‏شود؛ ناقوس مرگ ِ شهرها به صدا در آمده...

روايت معبد زيرزميني:

Unforgiven I, Black Album, 1991 ; lyricvideo

 Unforgiven II, Reload Album, 1997 ; lyricvideo

Unforgiven III, Death Magnetic Album, 2008 ; lyricvideodownload

[+] نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 7:40 PM  توسط مهدی  | 

پشت و رو پوشیده

بازيگر ِ بشارت دهندهء ذهن من، وارد اتاق ِ تاريک ِ تفاسير و آرزوهاي رنگ باخته مي شود. با يک لاقيدي ِ احمقانه به انتهاي ذهنم سر مي کشد و پنجره اي که هزار بار بسته شده و مداومت را بي هوده نشان مي دهد باز، باز مي کند. غرولند کنان همان اميد هاي مزخرف را به خوردم مي دهد و از همان جا که وارد شده مي رود و خارج مي شود. پنجرهء باز، بعد از رفتن او ثانيه اي نمي پايد و بر اساس واقعيات و حقايق بسته مي شود...

باز همه چيز گذشت و تنهايي و درد بسان ِ  ياران وفادار و دلسوز کنارم ماندند.

گاهي سرعت خراب شدن و ويراني چنان زياد است که نه جاي مقاومت باقي مي گذارد، نه فرار، نه حاشا. تنگنا که آنهمه توصيف کرده اند يعني همين. مرد که به تنگ آيد ديدن دارد. «اغيار» زيرکانه اين را دانسته اند که اينقدر بي رحم مي شوند. بله مرد که به زنجير کشيده شود و در قفس بيفتد جان کندن اش هم ديدن دارد. سر کردن با اين زخمها در سکوت... اين سر کردن و داد نزدن کار اين روزهايم است.

امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...
امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...
امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...
امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...
امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...


[+] نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:41 PM  توسط مهدی  | 

زمانی برای گریستن ِ مردها


کي مي‏گويد مردها هرگز گريه نمي‏کنند؟! مردها در اين شهرهايي که شما ساختيد، اتفاقن بدجور گريه مي‏کنند. مردها مي‏خواستند که مرد بمانند. اما وقتي آن‏ها را به زانو درآورديد، وقتي عشق را ذره‏ذره و جيره‏بندي‏شده جلوي آن‏ها پرت کرديد؛ براي عاشق شدن به خاک افتادند.
چه‏قدر گفتم؛ این شهرها جاي زندگي نيست.
حالا کي مي‏گويد که مردها گريه نمي‏کنند؟! چرا وقتي مرد نديده‏ايد بي‏جهت نسبت ناروا مي‏دهيد؟! چرا رجاله‏ها را قاطي ِ مردها حساب مي‏کنيد؟! چرا عشق مردها را دست‏کم مي‏گيريد؟!

مردها های‏و‏های گريه مي‏کنند چون اشک‏شان را درمي‏آورند. مردها گريه مي‏کنند چون تاب ِ تحمل ِ کم‏توجهي ِ عشق را ندارند. چون وقتي دل مي‏بندند، دل مي‏بازند.
تو که اين‏ها را مي‏دانی بیش‏تر از این ادامه نده اين قساوت را. تو که مي‏دانی درمان زخمي، دریغ نکن لبخندت را.. اصلن چرا نمي‏آيي به بالين مردت تا ببيني از وقتي رفتي خون مي‏گريد؟!

[+] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:11 AM  توسط مهدی 

اشک هایی که پشت دروازه ء معبد می ریزم

حال‏ام خوش نيست که اين هم بي‏ربط با پست قبلي نيست. انگار بايد اين اتفاق افتاده باشد. اين شب ِ سياه چه‏قدر دوام دارد! بايد اين شب را رد کنم و اگر رد کنم مي‎توانم زنده بمانم. به افکار اين چند وقت چه‏قدر پوزخند مي‏زنم. مرا چه به اين بازي‏ها؟ گفته‏اند که عاشقي شيوهء رندان بلاکش باشد. خب من هم که نه رندم و باسياست و نه بلاکش. دوره ء اينکه با دل‏ات جلو بيايي ديگر بدجوري سر رسيده. من ِ ساده اين را ندانستم و چوب‏اش را هم خوردم.
اين شب ِ مادر به‏خطا گويي انگار نمي‏خواهد به صبح برسد. ويران‏ام و زخمي. زد و رفت. حتا خنجرش را با خود نبرد،
حالا بايد از اول شروع کنم. بايد بازگردم به معبد ممنوعه. تو را به خدا در را باز کنيد. خسته‏ام و زخمي. خب مي‏دانم که نبايد اين‏جا را ترک مي‏کردم. اصلا مرا چه به اين بازي‏ها. به‏خدا خون زيادي از من گرفت. زخم دارم و هنوز هم مي‏رود زندگي‏ام از اين رگها...
باز کنيد دروازه ء اين معبد را به‏روي اين کودک شلاق‏خورده که پشيمان است و خونين. بس نيست اين تاوان که پرداختم؟
خراب‏ام و ويران. چه نقشه‏ها ريخته بودم و چه مصائبي بر من نازل شد. با چه روياهايي خوش بودم و چه واقعيتي بر سرم کوبيده شد. راه دهيد مرا که به جاي ديگري راه ندارم. راه دهيد که ويران‏ام
آن‏همه رويا و عشق بايد به چنين منجلابي از نکبت و جنون منتهي شده باشد. آري بايد. يکسري مناسبات حساب‏گرانه در شهر رايج است که نابخشودگان را به آن راه نيست. عاشقي، رفتن ِ راه ِ بي پايان است. هر که رفت از او خبر باز نيامد و آنان که در پي‏اش رفتند ساکن شهر سنگستان شدند
باز کنيد که يک سينه درد دارم و غصه. داغ اين زخم براي ابد مرا کفايت مي‏کند. چه تاواني بي‏شتر از اين بايد دهم؟ اين‏بار آمده‏ام که بمانم و بياسايم. چيزها بر روي زمين ديدم که روح‏ام را افسرد و خوشانيد. دانسته‏ام که براي رانده‏گان رفتن از معبد جایز نيست. من اين اشتباه مرگ‏بار را مرتکب شدم و حالا پي روح ِ گم‏شده‏ام به اجتماع اساطيري شمايان بازآمده‏ام. باز کنيد تا براي‏تان از طعم خنجر و زهر بگويم. باز کنيد تا داستان عهدهاي شکسته و پيمان‏هاي بر باد را تعريف کنم. از من بشنويد و در معبد بمانيد. از من بشنويد که آن‏قدر زخم خورد تا روئين‏تن شد. نشان اين زخم‏ها را اما تا ابد بر دل خواهم داشت. باز کنيد که يک سينه درد دارم

...


[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:4 PM  توسط مهدی 

ام‏روز دیگر فقط بر سرم بارید


 
مانده دشت ِ بیکران ِ خلوت ِ خاموش
زیر ِ بارانی که ساعت‏هاست می‏بارد
[+] نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:35 AM  توسط مهدی  | 

فک ِ انسانیت پایین آمده است


می گویند قوطی خالی همیشه بیشترین صدا را می دهد. این روزها، این شهرها، خیلی صدا تولید می کنند...
[+] نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 6:38 AM  توسط مهدی  | 

خدایان، آفریدن را، بر این خیال که برای‏شان کاری ندارد، کم‏اهمیت جلوه می‏دهند...


...عشق اما براي اولين‏بار به سراغ من آمد. آيا آدرس مرا از کجا گرفته بود و چه کسي او را از پي ِ من فرستاده بود؟! من هم بعدها نپرسيدم که آن فرشتهء  اهورايي را که يک‏روز بر من نازل شد در خواب بود که مي‏ديدم يا حقيقت داشت... ديگر نخواستم افکارم را به مسيرهاي مردانه‏اش هدايت کنم... تقصير من چه بود اگر اين مسيرها در نهايت مرا به سمت ِ از دست دادن‏اش هدايت مي‏کرد در حالي‏که تمام ذرات وجودم بي‏دريغ و در همه‏حال در تمناي او و به‏سوي او بود...

آري اُردي‏بهشت که خوانده بودم يکي از ماه‏هاي ديوانگان است درنهايت و در يکي از واپسين روزهاي‏اش مرا هم با جنون‏هاي مرگبارش آشنا کرد. اسير اين جاذبه‏اي شدم که در همه‏حال از چشمان‏اش به سمت من باريدن مي‏گرفت و گويي زندگي من هم در پي ِ آن چشم‏ها مي‏رفت. داستان زن اثيري بود و بوف کور و من هم جغد شده بودم. اين‏طور مي‏خواست و من هم مقاومتي نمي‏کردم. حس کردم اين پيش‏آمد و به‏بند کشيدن من نمي‏تواند حقيقت داشته باشد و اگر اين عشق و معجزه حقيقت داشت پس دنيا و تمام تنهايي‏هايم حقيقت نداشت.

از تمام اردي‏بهشت‏هايي که در نهايت بي‏شرمي و شقاوت از من بازستانده شد تا اردي‏بهشت رويايي ام‏سال مسيري طولاني بود که در تمام مدت و در طول آن گورهايي براي دفن من تعبيه شده بود. تنها کافي بود از پا بيافتم و آنها در خاکسپاري من يک لحظه درنگ نمي‏کردند. من اما با تمام دل‏مُردگي‏هاي‏ام همچنان مي‏دويدم. يک نفر بدون انگيزه، بدون عشق و بدون روح مطمئنن مرده است. هنوز از گفتن‏اش هراس دارم اما واقعن مرگ‏ام را انکار مي‏کردم. خيلي پررويي مي‏خواهد که يک نفر زنده نباشد و بگويد زنده‏ام. من اين‏قدر وقيح بودم و حالا براي  اين وقاحت سرسختانه‏ام ممنون‏ام. روي زندگي‏ام شرط بستم. قمار کردم روي زندگي‏ام که در اين مسير خودم را زنده نگاه دارم تا اين روح سرگردان، اين عشق هميشه غايب را به جايي برگردانم.

ولي باز هم مي‏گويم که اين‏ها بيشتر آرمان بود تا هدف. من حتا در شيرين‏ترين و روياگون‏ترين خواب‏هاي‏ام نمي‏ديدم که از مرگ فرار کنم. فقط مي‏خواستم پيش از تن‏دادن به آن براي چيزي تلاش کنم. مردن پس از جنگيدن هميشه با جان دادن معمولي فرق مي‏کند. هميشه مقدس است. حالا که غبار ميدان فرو نشسته باور نمي‏کنم که روي پاهاي‏ام ايستاده‏ام؛ نه تنها برجاي مانده‏ام بلکه حتا زنده و عاشق‏ام!

وقتي از تنهايي و احساس بکر بودن مي‏گويم، به دنبال ِ اين نيستم که لذت سرسپردگي و تسليم شدن را انکار کنم. اينها جدا از هم نيست. من به‏سوي اين حقيقت کشيده شدم که اين دو مرحله در راستاي هم هستند و اگر در ادامه هم باشند که ديگر نيروهاي طرفدار خير را هم مي‏شود آن‏جا حس کرد..

هميشه فتح قلعه‏هايي که سال‏ها دوام آورده‏اند طعم ديگري دارد. حالا من پس از اين همه سال تصرف شده‏ام. بدون مقاومت و خونريزي تسليم شدم چون او هم قول داد امان‏ام دهد. اين را به او و بيشتر از همه به خودم تبريک مي‏گويم!
احساس من احساس زاده شدن دوباره از مادر است. اين را شايد کسي درک نکند. حتا او که به من زندگي داده است. مي‏دانم که کارش را کم‏اهميت جلوه مي‏دهد. چون خدايان، آفريدن را، بر اين خيال که براي ايشان کاري ندارد، کم‏اهميت جلوه مي‏دهند. اما من اصرار دارم به پرستش او.

چه‎طور مي‏توانم براي هميشه و تا آخر عمرم ممنون آن دختر نباشم...
[+] نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:54 AM  توسط مهدی  | 

همدم ِ سیه روزی ِ من

شبها وقتی بی خبر از همه جا سر در لاک خود فرو برده ای
شبها وقتی در افکار نا گزیرت فرو رفته ای
شبها که چشم براه همدم سیه روزی ات کوچه ها را تمام می کنی
شبها که نگاه های رهگذران را تاب می آوری
شبها که آنکه رفت، راحتی گزید و باز هم دشتی بود باز
شبها که آنکه بر جای ماند، درد کشید و باز هم سرما بود
شبها که فرصت راستی آزمایی فرا رسید
شبها که آتش روی ویرانه های خانه ات فرو نشست و دام های آشکار برچیده شد
شبها که تنها روی پاهای خودت ایستاده ای و از بادها بیمناکی
شبها که از فردای شومت هراس داری و همزمان انکار می کنی
شبها که هنوز روی تپه ایستاده ای و فریاد می زنی... بی آنکه شنیده شوی
شبها که پرده ها فرو ریخته اند و مرگ خود را می جوری
شبها که پی روح گمشده ات می گردی تا برای مردن حاضرش کنی
شبها که برای یافتن دروازه ای به بیرون از جهنم انگیزه می خواهی
شبها وقتی واقعه در شرف تکوین است

همین شبها که بهرحال می آیند
همان شبها که زندگی ات را با خود بردند

در این شبها ست که می فهمی سیه روزی عاشق ِ همدم است
در این شبها ست که از شبها سردتری...

[+] نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 PM  توسط مهدی 

تعمید

باران خواهد باريد

نجاسات را خواهد شست

روزگار نيز خواهد چرخيد

همچنان كه اينك نيز در حركت است

بخش بزرگي را پشت سر گذارده ام

بخش بزرگي از اين محكوميت جانفرسا

باران همه چيز را شست و مردانگي مرا برجاي گذاشت

من آيا ديگر كجا از پاي در خواهم آمد

آيا چنين نيرويي وجود دارد؟!

[+] نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:18 PM  توسط مهدی 

It's been a hard day's night, and I'd been working like a dog

آره! خودشه...! همون موقعیت قدیمی و اسرارآلود، انگار چند سال عقب آمده ام...؛ همان بيدار شدن هاي لنگ ظهر،... سردردم با بوي سيگاري كه از ديشب در فضا مانده در هم مي آميزد و حس گوارايي در مغزم به اين فراموشي ها دامن مي زند.

اين همان موقعيتي ست كه تمام آن نوشته هايي كه خوب از كار درآمدند و هر سال كه گذشت بيشتر تنفرم را برانگيختند، طوري كه حالا از خواندنشان عقم مي نشيند، در آن نوشته ام...

خانه... لعنتي... من اينجا خيلي تنها و خسته هستم. تمام سال را در سفر بوده ام و حالا نوروز به خانه مي آيم و در خانه مي مانم، درست خلاف همه مردم. اين ضديت تنها بخش لذت بخش زندگي ام است.

اينجا من يك اتاقي دارم كه دقيقا دو متر از سطح زمين پايين تر است، پيوندهايم با قسمت اصلي خانه را سالهاست كه گسسته ام. در اين گور دلخواسته بيشتر شبها تا صبح بيدارم. پايان سالي سخت است و حالا بايد مثل سگ كار كنم... خدايا فكرش هم ديوانه ام مي كند؛ چقدر كار انجام نشده دارم!

آنهمه كتاب كه نمي دانم كي خريده ام، حالا اول بايد خاك رويشان را پاك كنم. نمي توانم اظهار نظر كنم، حتا از روي اسمشان! بايد بخوانم تا ببينم چي هستند و براي چي زير تختم سر درآورده اند...چقدر فيلم  نديده دور و برم ريخته... چقدر فيلم هست كه بايد چندبار ديگر ببينم شان...هر شب هم با يك بغل فيلم به معبد دنج ام مي آيم، مايوس كننده است. بايد دوباره شروع كني پسر، نمي خواهم بگويم بايد به ركورد ۱۵ ساعت افسانه ای دست یابی اما حتما خودت می دانی که چقدر عقب هستی، تكون بخور...

خاطرم هست در اين معبد زيرزميني هر روز بوي عرق و خستگي موج مي زد. صداي نفس هايم اما حالا زود بريده مي شود. با شناي ۳۰ ام با صورت به زمين مي خورم، يعني مي توانم دوباره به ۲۰۰ تاي قبلي برسم حتا اگر اين را هم در نظر داشته باشم كه سيگار را به كمتر از يك پاكت رسانده ام؟!

آه مادر! ممنون كه اين همه سال اتاقم را همانطور حفظ كردي. در گور را كه گشودم، حس كردم هنوز بوي سيگارهاي سال قبل در آن هست، حداقل فيلترها و خاكسترهايش كه بود... هرچند حالا كه به خانه مي آيم تمام آن چيزي نيستم كه تو آرزو مي كردي...

واي خدايا چقدر كار انباشته دارم،... بايد مثل سگ زور بزنم...الان كه فكر مي كنم مي بينم براي اين گور مخفي و سالهاي سياهي كه در آن سپري كردم، هيچ نوستالژي ندارم. اما هنوز بر سر آن عقايد و آرمانها مانده ام؛

هنوز واقعا باور دارم كه حيات شرافتمندانه به زيرزمين ها منتقل شده است و روي زمين جلوه هايي سراسر دروغ و ريا جريان دارد.... 

[+] نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:30 PM  توسط مهدی 

در ستایش این سرمای بی‏سوز

ما سرباز بودیم

این روزها همه از سرد شدن هوا و غیر قابل تحمل بودن آن صحبت می‏کنند. من نمی‏دانم این حرف‏ها تا چه اندازه‏ای قابل تامل یا خنده‏دار است اما خوب می‏دانم که خدا به انسان قدرت‏هایی داده است که شرایطی بدتر از اینها را نیز تاب آورد. منظورم فقط توانایی‏های عادی بدن هر انسانی‏ست و تازه کاری به آن قدرت‏های مافوق اندیشه که آدمی با ریاضت کشیدن و مراقبه بدان دست می‏یابد ندارم.

همیشه در این فصل سال فکرم به سمت ارتفاعات حائل میان آذربایجان‏غربی و کردستان می‏رود. جایی که دو سال از عمرم را در آن خدمت کردم. دو سالی که هنوز از خود می‏پرسم؛
آیا واقعیت داشت؟! یا رویایی بود که در جوانی زندگی‏ام را سرکوب می‏کرد؟!


وقتی روی برف این کوهستان قدم می‏گذارید باید حواس‏تان باشد که خیلی زور نزنید،
چون براحتی چند متر زیر برف مدفون خواهید شد


ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:47 PM  توسط مهدی  |