تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

لحظهء جيسون نيوستد


تمام ِ زندگي ، همه‏اش، توي چند لحظه، چند «آن»، ثبت و جاودانه مي‏شود. لحظات، مرگ‏بار و ويران‏گرند. عمومن در لحظه و با لحظات‏شان زندگي نمي‏کنند. معدود قماشي پيدا مي‏شوند که در طلب و خواهش‏گر ِ لحظات باشند. همين معدود هم عمومن از به‏يادآوري ِ لحظات ِ زندگي‏شان که نه در ضمير ِ ناخودآگاه، که در روح و جان‏شان ضبط کرده‏اند گريزانند. چه؛  به‏يادآوري ِ لحظات دردبار و جان‏کاه است...

يک لحظهء اثيري از مردي به‏نام ِ جيسون نيوستد در ذهن و ضمير و جان‏ام نقش بسته. خيلي بعيد و ناب بود در يک کنسرت هوي‏متال، در ميان ِ هياهو و کوبش و انهدامي که گروه با خود به‏هم‏راه آورده بود... خيلي غريب و دور بود...

اجرا هم‏چنان پيش رفت تا پای به قطعهء «هم‏دم ِ تيره‏روزي ِ من» گذاشتیم. قطعه با يک آواي آسماني آغاز مي‏شود که در کنسرت بر ميزان ويران‏کنندگي‏اش افزوده بودند. همیشهء توی هر قطعهء موسیقی، حتا توی آن‏ها که صنمی با من و روزهای‏ام ندارند، دنبال و درپی ِ لحظاتی‏ام که به‏عمد یا تصادفی در آن تعبیه شده. چه رسد به "این" که اصلن سرگذشت و داستان‏ام درش روایت می‏شود.

حواس‏ام بود که جيسون گيتارش را برداشت و رفت يک گوشه، جايي دور از گروه، حتا دورتر و پرت‏تر از مردم نشست. چنان تنها و دور که کسی نمی‏توانست بگوید این مرد توی این اجرای پنجاه هزار نفری تنها نیست... گيتارش را عوض کرده بود. مي‏خواهم بگويم که ديگر بيس نبود. سرش را پائين گرفت و زد... زد و لعنت ِ ابدی ِ مرا به جان خرید... لعنت...

لحظه در شرف تکوين بود... خوب به‏خاطر دارم که روح ِ حاضرين را بي‏مهابا قبض مي‏کرد و بلافاصله در فضا رها مي‏کرد... اين نوا هرچه بود و از هر دوزخي به دنيا مخابره مي‏شد؛ اما از دنيا، اين دنيا نبود... لرز و رعشه‏اش هنوز با يادآوري ِ «لحظه» بر جان‏ام مي‏نشيند. گويي شرحه‏شرحه مي‏شدم و زندگي از ميان ِ جراحات‏ام بيرون مي‏رفت

جيسون مردي بود که بعد از مرگ ِ کليف برتون به گروه پيوست. مصادف با سال‏هاي «رنگ باختن به سوي سياهي»... سخت بايد باشد پر کردن جاي آدمي مثل ِ برتون که ديوانه‏وار دوست‏اش داشتند و در کنارش لذت مي‏بردند... سخت بايد باشد اگر وارد چنين گروه ِ ناراحتي در سوگ ِ چنين آدمي شوي و يک‏راست بروي سراغ ِ ساز برتون... مي‏دانم...؛ سخت بايد بوده باشد. زندگي در تناقض‏ها و سوءتفاهم‏ها مرگ‏بار است. فکر کردم گروه تمام ِ روز را با جيسون به تمرين و نواختن مي‏گذراند و شب با شکستن ِ در اتاق‏اش به او حمله مي‏کردند... تمام ِ اين لحظات براي جيسون ثبت و ضبط شد. من آن‏شب، جيسون را مي‏ديدم که سازش را برداشت و رفت يک گوشه و شروع کرد به ريويو کردن «لحظات»‏اش... دور از گروه بود و ديگر از خود هم بي‏خود... آن‏شب عصارهء لحظه به لحظهء تنهایی جیسون برای من یک "لحظه" شد.

آه که جيسون، از دید ِ من، مردي بود که مصادف با سال‏هاي رنگ باختن به سوي سياهي به گروه پيوست و شروع کرد به ثبت ِ لحظاتي که آن‏شب ِ جهنمي مرا ساختند... ندیدم کسی جایی از این لحظه یاد کند. نپرسیدم از کسی که آیا چیزی دیده یا نه؟ اجرا را دیده یا اگر دیده لحظه را از دل ِ آن استخراج و ثبت کرده؟ برای چی باید می‏پرسیدم اگر لحظه برای من ضبط شده بود و بعد از آن، حتا هم‏این حالا، دوست دارم که از توصیف‏اش برای دیگران عاجز باشم؟

لحظه ثبت شد/.

 

:: یک تکاپویی دارم این‏روزها... چیزی مثل ِ بال‏بال زدن... حالا دست و پا زدن... شروع کرده‏ام به یادآوری و سرشماری "لحظات"... یک چیزهایی این وسط دست‏گیرم شده؛ من هیچ‏وقت لحظهء خوب نداشته‏ام، هیچ‏وقت... خیلی از این سرگردانی‏ها و دربه‏دری‏ها برای هم‏این گذشته و هم‏این لحظات است. کم‏کم خسته شده‏ام. کم‏کم دارم بالا می‏آورم... من الآن حال‏ام توی لحظات ِ گذشته‏ام سیر می‏کند. حال ِ هرروزم انگار به دنیای درگذشته‏گان آمدوشد دارد. یک‏جور به نفس‏های‏ام شک افتاده. یک شک ِ احمقانه دارم که تنها دلیل ِ خنده‏های این روزهاست. آخرش کفری؟ آخرش چی خواهد شد؟

 

[+] نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 4:20 AM  توسط مهدی  | 

اين خشونت، اين شبها، لازم است

مي کوبد توي سرم. هنوز و پس از همه اين سالها که گمان مي کردم هر چه بگذرد از سرم مي افتد... اما هنوز مي کوبد در سرم. حالا و پس از پانزده سال، ديگر شبي نيست که با اين فريادها و نعره ها به خواب نروم. اين نواها که براي « ديگران » و « اغیار » گوشخراش و ديوانه کننده است اما براي من زيباترين لالايي دنيا. فکر مي کنم اگر نبود بايد چگونه از اين نفرت و خشم سوزان خالي مي شدم؟! گوش سپردن به اين موسيقي ظريف و دل انگيز عين ِ فرياد زدن ِ خود آدمي ست... يک درامز کوبنده که با بيس پر سوزي همراه شود و بعد گيتار ليد و ريتم به کمکش بيايند. بعدش ديگر همه چيز آماده سرودن مرثيه ي نابخشودگان است که با غرش و گريه و بغض...  با مناسک مقدسي روايت شود.



من به اين جهنم هارد راک، اين دوزخ هوي متال سرسپرده شده ام. از آن پس بود که ديگر نتوانستم به نواي ديگري گوش دهم. اينجا، در معبد دلخواسته و دور از شهر من، خشونت دردباري نياز بود که بدين وسيله مرتفع شد! بعد از آن هيچ آرام بخشي به اندازه هوي متال مرا به ادامه نبرد با زندگي هاي کثيف تحريک و تشويق نکرد.

براي آنان که از شهرها بريده اند، اين مناقشه بزرگي ست که حتي المقدور، چيزي گوش دهند که در تمدن هاي سانتي منتال و اتو کشيده شهري  نفي شود و طرفداري نداشته باشد. و اين نواي پرخروش در حالي در زير پوست مدنيت تقديس مي شود که رسيدنش به گوش نازک دلان و طبقه شهري بريده از دردمندي ، ايجاد سرسام و نفرت مي کند.

راک و بويژه زير شاخه هاي زير زميني تر و سخت تری که از آن پیدا شدند ( متال ) بدون شک بزرگترين ارمغان و هديه ما بود از جريان جهاني مدرنيسم که در حين ِ پيدايش شبه فرهنگ هاي توخالي و تهي از آرمان با فرايند سخت و نفسگير سزارين از شکم انسانيت ِ هجو شده و به جان آمده ي معاصر زاده شد. اين کودک شلاق خورده هر چه پا گرفت ساز مخالف را بيشتر کوک کرد و در نهايت بزرگترين منتقد و سرسخت ترين مخالفي بود که در تمام مدت به اين ناهنجاريهاي غير انساني و اين مناسبات ناعادلانه دهن کجي مي کرد...

بيراه نبود که جرياناتي در تمام دنيا کوشيد تا کل قضيه را انکار کند و بتدريج به محاق برد. اين صداها و نواهاي پردرد و پرسوز هرگز نمي توانست در ويترين فروشگاههاي شهري يا در کاباره ها و مجالسي که تنها فراموشي را به ذهن توده ها تزريق مي کردند جايي داشته باشد. پس رانده شدگان و نابخشودگان جريان اجتماعي اين الهه معترض و التيام بخش را با خود به اجتماعاتي اساطيري که بدور از هياهو در اعماق زمين بنا مي کردند آوردند.

آيا تاکنون از خود پرسيده ايد که متال پرخروش و معترض چرا اصيل ماند و راه ابتذال را نرفت؟! پرسيده ايد چرا شهرنشينان که راه انحراف و انحلال جريانات معترض و عصيانگر را بخوبي آموخته اند، نتوانستند به اين سبک حتا نزديک شوند؟! فکر کنيد که چرا جامه هاي سياه در تمام اين سالها يک آن از تن متال ها خارج نشد و جريان اصلي متال در تمام مدت در فاضلاب ها و زيرزمين ها بسر برد؟! دارم در مورد متال اصيل صحبت مي کنم نه جريانهاي انحرافي. دارم در مورد ِ آن گروهي صحبت مي کنم که بعد از اولين آلبومش کار را تعطيل کردند و گروه را منحل فقط به اين خاطر که احساس مي کردند طرفدارانشان زياد شده و اين آنها را اسير پول و صنعت سرگرمي مي کرد. دارم در مورد اين مردان کفري حرف مي زنم. نه در مورد مترسک هاي mtv که لباس سياه شان فرق دارد. براق است. فتيش است و دهان را که باز مي کنند از صکس و شيطان مي گويند. نه اينها راهي به زيرزمين ندارند. اينها فقط هستند تا ساعت برنامه هاي mtv را پر کنند. مترسک اند حتا اگر نالۀ گیتار الکتریک را خوب بلد باشند درآوردند...

پول که وارد می شود پشت سرش قیمت هم وارد می شود. توی مخ هر چیز و هر کس یک اتیکت می کوبند و قیمت اش را رویش می نویسند. صنعت. قصه این است. سرگرمی؟...

  لذت ِ بريدن از شهرها اما تا ابد براي ما کافي بود.
[+] نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:38 AM  توسط مهدی  | 

Nowhere Man

He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody

Doesn't have a point of view
Knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me


Nowhere Man, please listen
You don't know what you're missing
Nowhere Man, the world is at your command

He's as blind as he can be
Just sees what he wants to see
Nowhere Man can you see me at all


Nowhere Man, don't worry
Take your time, don't hurry
Leave it all till somebody else lends you a hand

Doesn't have a point of view
Knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me?

Nowhere Man, please listen
You don't know what you're missing
Nowhere Man, the world is at your command

He's a real Nowhere Man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody

(Lennon/McCartney)

[+] نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 PM  توسط مهدی 

باز هم صدای نامجو می آید...


این خبری مست کننده است برای همه آنها که با نامجو، بَُعد ناشناخته و مهجور مانده موسیقی و واژه را دریافت کردند. بله حالا تعریف موسیقی برای ما ارتقا یافته است. ما دیگر مهال است که گوشمان را به موسیقی مستهجن و رذالت بار این جوامع نابهنجار بسپاریم. ما حالا نامجو را داریم که گاه با آواز و ملایمت، گاه با کنایه و خروش و عصیان تمام آن دردها و غمهایی را که روزگاری سعی می کردیم به دست فراموشی بسپریم، دوباره و با بی رحمی هر چه تمام تر به یادمان می آورد تا مسخ و منجمد نشویم. تا عادت نکنیم که سرد و بی تفاوت بمانیم. نامجو برای آنها که قیمت واقعی فریاد و ضجه و هذیان را می دانند، خیلی فراتر از یک خواننده است. نامجو گوش کردن، تزریق زندگی است در رگهای خشک و بیمارمان... برای آنها که هر روز ناله هولناک و ویران کننده نامجو را در میان دقیقه 11 و 12 قطعه «چشمی و صد نم» گوش می کنند این خبر جنس دیگری دارد... ؛
 نامجو ، اتفاق بزرگ موسیقی به گل نشسته ما ، از قطعه تازه اش پس از بازگشت به ایران و در جشنواره تئاتر فجر رونمایی خواهد کرد. 
[+] نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:13 PM  توسط مهدی  | 

حالا این فریاد، خاموشی نمی‏شناسد

فریدون فروغی مهرماه سال 80 و پس از یک دورهء طولانی مبارزه با «خاموشی و انزوا» دق کرد. فریدون برای افرادی از قماش ِ من نه سوپر استار بود، نه قهرمان. هرگز به خودم اجازه ندادم که پوستر و تصویر فریدون را به دیوار اتاق‏ام و هم‏ردیف اشیاء و وسایل روزمره‏ام بزنم. هم‏آن‏طور که در مورد صادق هدایت، اخوان ثالث، عارف قزوینی، مصدق و... حتا یک ثانیه هم فکر نکردم که فریدون می‏تواند تا آن اندازه زمینی جلوه کند که تصویر و شمایل‏اش را از گوشهء قلب‏ام به روی دیوار سرد اتاق‏ام منتقل کنم. چرا که عکس‏ها و شخصیت‏ها با هر میزان وجاهت و قداست با انتقال به‏روی دیوارها کارکردی تبلیغاتی و تحمیلی به‏خود می‏گیرند و به‏سرعت به‏سوی تقدس‏زدایی و فرومایه‏گی تغیر ماهیت می‏دهند. آخرش رنگ باختن است به‏سوی سیاهی، هم‏آن کاری که تین‏ایجرها این روزها در مورد ستارگان پوشالی ام‏روزی انجام می‏دهند.

فریدون برای من، تا آن‏جا که به‏یاد دارم در قامت یک منجی در لحظه‏های سکوت و دردکشیدن تجلی کرد که فریاد را به من آموخت. از آن‏جا بود که دانستم چه‏گونه می‏شود در حین درد کشیدن و به جان آمدن فریاد زد. منظورم دقیقن لحظه‏ای‏ست که دست و پای‏‏ات را بسته‏اند و در اتاقی بی‏روزن انداخته‏اند و در هم‏آن زمان است که دیوارها هم از هر طرف به‏سوی‏ات می‏آیند. بعدها چیزهایی فرتر از این دانستم؛ که آدم‏ها می‏توانند چنان اثری از خود بر جای بگذارند که فریادشان پس از مرگ نیز به‏گوش رسد. این‏چون‏این فریادها با این جنس و این حد از مظلومیت، قابلیت این را دارد که ابعادی جادویی و نامیرا به‏خود گیرد، چونان که اگر صاحب آن را در بند کشند، و پس از مدتی بکُشند و در گور افکنند، دنیا خواهد دید که تا ابد فریادی از آن گور می‏جوشد که خاموشی نمی‏شناسد و انسانیت و وجدان فروخفتهء آدمیان را به حرکت وا می‏دارد.

چنین باید که پس از این رخداد، دربندکشندگان به تکاپو افتند و برای فراموشی بر این گور ضربه‏ها زنند. اما هر بار، و با هر ضربه، این صدا پرخروش‏تر به گوش می‏رسد. تا جایی که همه می‏پذیرند و ایمان می‏آورند که «انسانیت» و «دردمندی» دو بخش جدایی‏ناپذیر وجود آدمی‏اند که بدون یک‏دیگر معنا نمی‏یابند.


#

پیکر فریدون فروغی را بنا به وصیت ِ خودش در روستای قرقرک، جایی میان بوئین‏زهرا و اشتهارد به خاک سپردند. گفته می‏شود این روستایی‏ست که فریدون ترانه جاویدان «قریهء من» را از آن الهام گرفته است. آن‏جا را در اولین دیدار خوب به خاطر دارم؛ روزهایی بود که به سختی نفس می‏کشیدم. تنها در خانه می‏ماندم و با فریدون فریاد می‏زدم. یک‏باره به سرم زد که بروم آن‏جا. رفتم که پاکیزه برگردم اما در تمام مسیر بازگشت روح‏ام از من رخت بسته بود. گویی جاده تابوت مرا به‏دوش می‏کشید. در قرقرک با هولناک‏ترین صحنه‏ای مواجه شدم که در تمام عمرم دیده بودم؛ سنگ قبر فریدون را با کلنگ و تیشه شکسته بودند، و بعد هم رفته بودند. سابق بر این نخبه می‏کُشتیم و فرصت می‏سوختیم و مرده می‏پرستیدیم، این روزگار گویی حرمت هم‏آن مرده را هم نگه نمی‏دارند.



:: برای فریدون فروغی؛ که آنقدر بزرگ «هست»، که بر گورش شبانه ضربه می‏زنند
 
[+] نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:40 AM  توسط مهدی  | 

عطشی بود که هرگز سیراب نشد

قدم هامان بی اراده در جاده ای می دوید؛جاده ای بسوی تباهی

هرگز شده است که از خود بپرسید جایی که در آن ایستاده اید ، آیا همه ی آن دور نمایی بوده است که برای خود و در آرزوهای معقولتان ( نه چندان بلند پروازانه! ) در نظر گرفته بودید؟! در این زمانها که به این سرنوشت و سرگذشت – محتوم بودنش موضوع این بحث است – اندیشده اید چه حسی داشته اید؟! روشن تر بگویم، آیا چه موانعی بر سر راه شما بوده است که به آن جایگاه آرمانی تان نرسیده اید؟! آیا شما کوتاهی کرده بودید و هدف را دستکم گرفته بودید؟ یا دیگرانی ( اگر طبیعی یا ماورایی! ) در کار بودند که مانع شما شدند؟!

این سوال ها، در این روزها و این دعواها، زخمهایی ست که سر باز میکند. این نسل – نسل من – به جایی که می باید نرسیده است. هنوز فرصت باقی ست اما افق تیره تر از آن است که امیدی را برافروزد.خیلی ها را از دست داده ایم – کاملا غرق شده اند – و ما هم که مانده ایم روی تخته پاره ای شناوریم و هر لحظه و با هر موج از ساعتی بعد بیمناکیم.



ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 4:5 AM  توسط مهدی