تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

شب ِ میرند‏گان ِ زنده


شاید این‏طور بوده؛
بي‏حوصله و بي‏حال از پياده‏روي شبانه برگشته. وقتي در ِ اتاق را باز کرده هنوز بوي سيگار مي‏آمده. اين اواخر ديگر زياد مي‏کشيده، خیلی زیاد، بی‏مهابا..
نشسته روي صندلي و به صفحهء خاموش ِ مانيتور خيره شده. حس مي‏کرده حوصلهء کسي را نه‏دارد و در ضمن؛ کسي يا چيزي هم انگار در اين دنيا نيست که بتواند اين حال‏اش را به‏بود دهد. او «مي‏خواسته» که اين‏گونه باشد، اما خودش از ته ِ دل مي‏دانسته که اين‏طور نيست؛
"خدايا دارم درد مي‏کشم.. بايد کسي باشد.. بايد کسي باشد..."
کامپيوتر را روشن کرده تا کاري کرده باشد.
حالا کجا بايد رفت؟! کجا را دارم که بروم؟! کي را دارم که به حرف‏ام گوش کند؟! كي از اين دل مرده خبري دارد؟!

توي اين افکار بوده و ناخودآگاه توي گوگل نوشته؛
«كي از اين دل مرده خبري دارد»
طفلي داشته شانس‏اش را امتحان مي‏کرده. يک‏جور بخت‏آزمايي، يک‏جور بازي باطل. فقط براي اين‏که کاري کرده باشد.
نتيجه اولين جُست‏وجو را پي‏گرفته؛  وبلاگی خسته‏کننده‏. بدون هيچ جلوهء بصري، بدون ِ عکس، با مطالبي بلند. همه چيز دل‏گير بوده، دل‏گير و خسته‏کننده. چند خط را خوانده فقط براي اين‏که کاري کرده باشد. نويسنده در سطرهاي طولاني فقط ناليده بود. از دل ِ او خبر نه‏داشت، فقط نوشته بود که خودش دل‏مُرده است. شايد هم مزخرف نوشته. اين‏روزها اين افه‏ها مُد شده. مردم دوست دارند خودشان را غم‏گين نشان دهند تا بيش‏تر جلب ِ توجه کنند. نويسندهء هم‏اين وبلاگ شايد هم‏اين حالا جايي خوش باشد. اگر نه؛ چه کمکي از دست ِ من ساخته است؟! من که خودم دارم از تنهايي و درد مي‏سوزم..

صفحه را بست و رفت. شاید صفحهء جُست‏وجو را هم بسته باشد. شاید برای شب ِ دل‏گیرش چاره‏ای دیگر اندیشده. دری دیگر اگر باز بوده باشد..


بشنويد اما از نويسندهء آن وبلاگ که توي شهري ديگر، آن‏شب نيز چون شب‏هاي ديگر بيدار بود و  هم‏زمان حضور مرد/ زن ِ بي‏چاره را هم‏راهي مي‏کرد. سيگارها به پشتوانهء نوايي دردبار روي هم تل مي‏شدند و او به صفحهء مانيتور خيره بود.
فکر کرد يکي جايي نوشته؛ «كي از اين دل مرده خبري دارد» و صاف آمده پيش ِ من. حالا من چي دارم که جواب‏اش را بدهم؟! آيا  اصلن من اين‏جا رسالتي در قبال او دارم؟!
وبلاگ‏اش را باز کرد و يک نگاهي از بالا تا پائين‏اش انداخت. جوري که تابه‏حال اين‏گونه نگاه نه‏کرده بود. حس کرد دل ِ خودش هم دیگر از اين نوشته‏ها مي‏گيرد. 
خدایا این‏همه جاهای خوب‏خوب هست، برای چی مخصوصن این‏ها رو می‏فرستی سراغ ِ من؟!

آن دل‏مُردهء از همه‏جا رانده را بگو؛ که اين شب ِ تاريک توي همهء دنيا فقط اين دل‏داري را توانست به خودش بدهد، که توي گوگل بنويسد؛
«كي از اين دل مرده خبري دارد»
بدون ِ حتا علامت ِ سوالي، که به تو بگويد؛ او حداقل اميدي به يافتن ِ کسي داشته

اين هم دشت ِ ام‏شب ِ ما بود. شاید اسم ِ این‏جا را عوض کردم. شاید گور ِ خودم را به نحوی دیگر گم کردم.
دارم زور ِ خودم را مي‏زنم..


:: آهنگ را که هم‏راه ِ هر روز و شب‏ام شده، مديون وحيد هستم


[+] نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:7 AM  توسط مهدی 

زمانی برای گريستن ِ مردها (2)

 

# زندگی سُر خورد

بی‏هوا خورده بود، از پشت ِ سر. هم‏آن‏روز ضربه را پذيرفته بود، نه‏خواسته بود که از واقعيت فرار کند و هم‏اين پافشاری زخم‏اش را عميق‏تر کرده بود. در روزهای بعد؛ سعی کرده بود ضربه را در خود هضم کند تا بتواند دوباره روی پاهای‏اش به‏ايستد. سخت است براي مردی تنها در گوشهء يک آپارتمان، ميان ِ آدم‏هايی که نه حرف‏ات را می‏فهمند، نه درد ات را، آن‏سر دنيا.. اين‏قدر سخت که وقتی برای هواخوری از آپارتمان‏اش بيرون آمده بود، زده بود به سرش. طاقت‏اش تمام شده بود و بدون ِ برنامهء قبلی که بليت‏ها را هم‏آهنگ کرده باشد، بدون ِ اين‏که به کسي خبر داده باشد، بدون ِ اين‏که مرخصی گرفته باشد، بدون ِ هيچ طرح و نقشه و برنامه‏ء ديگری، سريع‏ترين راه بازگشت را با قريب‏الوقوع‏ترين پروازها پيدا کرده بود. بعضی‏ها «بد» زخم می‏خورند..
وسائل برقی را خاموش کرده بود؟! در ِ خانه را درست بسته بود؟! به هم‏سايه‏ای برای آب دادن گلدان‏ها سفارش کرده بود؟! اصلن هم‏چو درخواستی آن‏جا محلی از اعراب داشته؟! مگر حالا فرقی هم می‏کند؟! حالا ديگر توی افکار ما؛ آن‏جا سرزمينی‏ست که آدم‏های تنهايی از جنس ِ ما تنهاتر می‏شوند و زخم‏های بد می‏خورند، زخم‏های عميق..
چمدانی هم‏راه نه‏داشت، با دست ِ خالی سوار هواپيما شده بود. عرض ِ اقيانوس را پيموده بود، از قاره‏ای به قارهء ديگر، از اين هواپيما به آن هواپيما.. ساعت‏های متمادی را در فرودگاه‏ها سپری کرده بود و از درد به خودش پيچيده بود. تنهايی‏اش را با دردی که هم‏راه‏اش بود پيوسته به‏دوش ‏کشيده و با خود بُرده بود.
دورتر از ديگر مسافران، بی‏حرف و نوميد، يک گوشه کز کرده بود. بعضی‏ها خيلي بد زخم می‏خورند. هم از بد کسی می‏خورند، هم محل ِ زخم جای بدی است، بـد.. بـد...
برای‏ام تعريف کرد که؛ چند روز/ چه‏طور سعی کرده بود توان‏اش را دوباره بازيابد و به‏ايستد. سخت است دوباره بلند شدن و روی پا ايستادن. مردها اين‏طور مواقع، با هر هيبت و هر جثه، درست مثل چارپايان به وقت ِ تولد اند. مدام می‏خواهند که از زمين جدا شوند و دوباره به‏ايستند. اما هربار محکم‏تر از بار قبل به زمين می‏افتند و زخم ِ ديگری می‏خورند. اگر آن‏جا مادری‏ست که هربار با «ليسيدن» تلاش‏های موجود نوپا را هم‏راهی می‏کند و به تکاپويی دوباره تشويق‏اش می‏کند، اين‏جا اما فريادرسی نيست.. 
[...]
آمده بود گريه می‏کرد، مرد ِ گنده.. در را که به روی‏اش باز کردم، خودش رو پرت کرد توی بغل‏ام و زاروزار گريست. اين‏قدر برهنه شده بود. طوری که من باور نه‏کردم..
بعضی‏ها اين‏طور زخم می‏خورند؛ خيلي خودشان را اذيت می‏کنند. مدام با زخم بازی می‏کنند و نمی‏گذارند منعقد يا کهنه شود.
يکي دو ساعت که گذشته بود زبان‏اش باز شده بود. حدس هم می‏شد زد که داستان چی‏‌است. اين دوتا دل‏دادهء هم بودند. و همهء ما پيش از آن‏‏که مجال‏اش را داشته باشيم تا به دنيايی غير مردانه فکر کنيم، شاهدان ِ شاد ِ معاشقهء ايشان بوديم، سال‏ها پيش.. خدای بزرگ! کی فکرش را می‏کرد؟!


# بازديدی دوباره از شهر؛ با نيت ِ خوب

دل‏داری نه‏داده‏ام و بلد نيستم. حتا براي رفيقی زخمی که به من پناه آورده. «دل‏داری»؛ اصلن روش مردانه‏ای هم نيست. هم‏آن‏طور که وقتی نوبت خودم رسيده، از دل‏داری ديگران متنفر ام. اين‏را به لوطی هم گفتم؛
حقيقت اين‌است که دل‏داری ِ آدمی که کارش «دل‏داری دادن» باشد، نمی‏تواند روح ِ زخمی مردی را تيمار کند. فکر می‏کنی چرا حرف ِ دکترهای روان‏کاو برای آدم‏هايی مثل ِ ما ديگر اعتبار نه‏دارد؟! مايی که هروقت از سال را نگاه مي‏کردی، زيرزمينی، دخمه‏ای پيدا کرده بوديم و يک گوشه کز کرده بوديم. ما آدم‏های منطقی نه‏بوده‏ايم و نيستيم. يک‏روز که خوب لباس پوشيده‏ای و بوی خوب مي‏دهی می‏روی توی اتاق ِ انتظار ِ مطب ِ يک روان‏پزشک ِ سرشناس. قرار است که چيزهايی را بيرون بريزی و سبک‏تر به خانه برگردی. اتاق ِ انتظار ِ يک مطب روان‏پزشکی رفته‏ای؟! خيلی از اين طفل معصوم‏ها که کنار تو نشسته‏اند، آخرش با نظر پزشک يک‏راست می‏روند زير برق. جريان برق را از ناحيهء سر وارد بدن‏شان می‏کنند. پيش از اين‏کار رضايت‏نامهء محکمی از کس‏وکار طرف می‏گيرند. توی اين رضايت‏نامه مسئوليت هر اتفاقی با خانوادهء طرف است. هر اتفاقی، از قبيل ِ «مرگ»، و يا پيش‏آمدهای بدتر؛ مثلن از اين قبيل که حال ِ طفل معصوم بدتر بشود، بدتر و غيرقابل بازگشت. طفل ِ معصومی که ناخواسته و بی‏دفاع به اين دنيا آمده و فقط با ما «جور» نه‏بوده. حالا کي بايد تشخيص بدهد که او خوب نيست و ما خوب‏ايم؟! اصلن شايد ما خل باشيم!
دست بردار رفيق! گاهی پزشک‏ها هم  دوست دارند که از اتاق ِ عمل يا «شوک» بيرون بی‏آيند، ماسک ِ خود را با حالتی خسته‏کننده و يأس‏آور تا زير ِ گلو پائين بی‏آورند، و به کس‏وکار ِ آدم بگويند؛
"متأسف‏ام. ما هر کاری لازم بود کرديم، هر چه از دست‏مان برمی‏آمد،.. اما..؛ بی‏مار را از دست داديم.."
لعنتی‏ها..
من هم متأسف‏ام. کار ما هيچ‏وقت به شوک الکتريکی نمی‏کشد. ما ذاتن «ناجور» نيستيم. خوب لباس پوشيده‏ايم و بوی خوب می‏دهيم. اين‏طور به نظر می‏آئيم که اگر خودمان هم راضی باشيم، کس‏وکاری داريم که هيچ‏وقت فرم رضايت‏نامه‏ای را که آن‏‏ها می‏خواهند پُر نه‏خواهند کرد. اهل ِ حرافی نيستيم و فقط به سوالی که مستقيم از ما پرسيده شود جواب می‏دهيم. دکتر معمولن بعد از چند دقيقه هم‏صحبتی دست‏وپای‏اش را جمع می‏کند و می‏فهمد با يکی از آن تکه‏گوشت‏هايی که هرروز ساعت‏ها در اتاق انتظار و بعد روی تخت ِ معاينه‏، و بعدها روی تخت ِ شوک ِ الکتريکی،‏ دست و پا بسته دراز می‏کشند و تسليم ِ او می‏شوند، روبه‏رو نيست. درمی‏يابد که زندگی در مورد ِ بی‏مارش تا هم‏اين اواخر مثل مردم عادی پيش می‏رفته تا اين‏که يک «اتفاق» در زندگی‏اش افتاده. آن اتفاق؛ که نمی‏شود گفت: کاش نمی‏افتاد..
يک چيز را می‏داني؟!؛ با ما درست صحبت می‏کند! يعنی من فکر می‏کنم ميزان توجه و مهربانی دکتر با خوب بودن بويی که بی‏مار می‏دهد رابطهء مستقيم دارد. بوی خوب ِ حاصل از يک ادوکلن گران‏قيمت هميشه گوش‏ها و چشم‏ها را تيز می‏کند. سعی می‏کند آن مغز ِ دانشگاه‏رفته‏اش را دوباره به‏کار بی‏اندازد و از واژه‏هايی درخور استفاده کند. ولی در نهايت سوتی می‏دهد. آن‏جا که می‏گويد؛ "شما بی‏مار نيستيد آقا، شما فقط مريض ِ کسی شده‏ايد، هم‏اين!"
آدم‏هايی مثل ِ ما برای دکترهای روان‏کاو «کيس»های جالبی نيستند. بيش‏تر از اين‏که آن‏ها با ما تفريح کنند، ما هستيم که آن‏ها را بازی می‏دهيم و خسته‏شان می‏کنيم.
برای‏اش متأسف‏ام. که به‏جای قبول ِ شکست، يک مشت قرص آرام‏بخش قوی تجويز می‏کند. تجويز می‏کند که؛ بيش‏تر به فکر خودت باشی، بيش‏تر به توانايی‏ها و «داشته‏های‏ات» توجه کنی و نگاه‏ات را بعد از يک فقدان و محروميت و «از دست دادن» ِ ابدی، دائمن معطوف به دردی که داری و زخمی که خورده‏ای نه‏کنی. هم‏آن نيمهء پُر ِ معروف ليوان را - که ما هيچ‏وقت نه‏دانستيم چی‏ا‏ست و کجاست - در نظر بگيری.. بعد بر اساس ِ هم‏اين تئوری‏های پوچ روش مشاوره را در پيش می‏گيرد. ولی تو می‏داني که او هيچ‏وقت موفق نمی‏شود. تو اصلن «نمی‏خواهی» که او موفق شود.
جلسات مشاوره هم هيچ کمکی نمی‏تواند بکند. چون براي تمام ِ حرف‏های‏اش جواب داری و جلوی‏اش گارد گرفته‏ای. چون به هيچ‏وجه دوست‏اش نمی‏داني. اصلن دل‏داری دادن ِ کسی که «کار»اش دل‏داری دادن باشد حال ِ ما را به‏هم می‏زند؛ پيش از تو مريض ديگری را ويزيت کرده، بعد از تو هم مريض‏های ديگری را خواهد ديد. تازه لابه‏لای مشاوره‏های‏اش حرفی را می‏زند، که نه‏بايد بزند. يعنی خودش هم يک لحظه نمی‏فهمد که چی را دارد به کی می‏گويد. مثلن زرتی می‏گويد؛ "بايد فراموش کنی، چرا به يک رابطهء تازه فکر نمی‏کني؟! باور کن بعدن خودت هم به حال ِ اين‏روزهای‏ات خواهی خنديد.".. نه! نه‏بايد اين حرف را بزند..
آخرش منشی دکتر با کمک منشی‏های مطب‏های مجاور و مردمی که آن‏جا هستند بايد سر برسند و آن حرام‏زاده را از زير مشت و لگد ات بيرون بکشند. تو هم با لباس‏هايی که ديگر مرتب نيست و فقط  بوی خوب می‏دهند برمی‏گردی توی دخمه‏ات و دوباره درها را می‏بندي..
گوش کن؛ اگر يک‏‌روز گذرت به چون‏اين جايی افتاد، هرگز نزد ِ يک پزشک ِ خانم نه‌رو. دليل‏اش را نه‏پُرس
..
به مرور، از پزشک‏ها و دل‏داری‏ها هم دور می‏شويم..


# روسيه هنوز ضربه می‏زند

پيش از هر چيز اما نفس بکش مرد. پيش از اين‏که چيزی از تو بخواهم، چيزی بگويم، نفس بکش. خوب‏است که هنوز حافظه ياری می‏کند برای يادآوری دارايی‏هايی که در اين دنيا داريم. از سال‏ها پيش آغوش‏هايی مردانه ميان ِ خودمان تعبيه کرديم و ساختيم، برای يک ‏چون‏اين روزهايی. رفيق رفت و تاب خورد توی زندگی و برگشت. همهء ما که در آن جمع بوديم روزی برگشتيم تا ببينيم آن آغوش‏های مردانه هنوز سر ِ جای خودشان هستند؟! يکی دوتايی بودند که «سنگ» شدند. اما باقی سر ِ جای خودشان بودند، امن و محکم و گرم.. قدرتی ِ خدا، روزگار با اين‏همه بدرفتاری که کرد و بر ما سخت گرفت، اما حريف ِ اين آغوش‏ها نه‏شد. و ما می‏دانيم که اين‏روزها «هر جايی» اين‏قدر محرم نيست که زخم‏ها و خستگی‏های‏ات را برداری و به‏اش پناه آوری..
چند روز اين‏جا ماند و هرروز چند بار، يک‏ديگر را در آغوش کشيديم و گريه کرديم. روزی ديگر، گريه‏ای نو.. چه خوب بود که هنوز اشکی پيش ِ ما بود. خشک‏سالی هم زورش به ما نه‏رسيد. کسی چه می‏داند توی دل ِ ما چه خبر بود.. حتا خودش هم نمی‏دانست. اصلن در حالی نه‌بود که بخواهد به اين فکر کند. يک‏سال ِ پيش جای ما عوض شده بود. بعد از ماه‏ها تنهايی يک دفعه از اين خانه ترسيدم. حس کردم ديوارها دارند به‏سمت ِ من می‏آيند. منظورم از هر چهار طرف است. اول فکر کردم بعد از چند ماه خيالاتی شده‏ا‌م توی اين خانه. گفتم؛ "زده به سرت پسر!" اما بعد که استخوان‏های‏ام شروع به خُردشدن کرد، فهميدم که حقيقت دارد. لوطی آن‏زمان هنوز توی هم‏اين شهر بود، هنوز نه‏رفته بود. پيش از اين‏که اولين دنده‏ از قفسهء سينه‏ام بشکند و قلب‏ام را پاره کند، شال ‏و کلاه کردم و نيمه‏های شب زدم بيرون. رفتم به سراغ‏اش. تمام ِ راه را دويدم. وقتی رسيدم جلوی خانه‏اش، سينه‏ام می‏سوخت. حس کردم به تعداد تمام سيگارهای آن خانه ريه‏های‏ام ترک برداشته. با اين‏حال هنوز دير نه‏شده بود. در را که به روی‏ام باز کرد از چهره‏ام همه‌چيز را خواند. به روی‏ام نه‏آورد که چند ماه جواب تلفن‏های‏اش را نه‏داده‏ام، در ِ خانه را باز نه‏کرده‏ام. فقط محکم بغل‏ام کرد. هم‏اين. هم‏اين که سخت به‏اش نياز داشتم..

آه! خدا! چه‏قدر گريه؟!...؛
يک چيز بامزه که در نوبت ِ او اتفاق افتاد؛ يک خبری را جايی خوانده بود که من نه‏ديده بودم. روزهای آخر که اين‏جا بود، مدام مثل ِ يک لطيفه تعريف می‏کرد و می‏خنديد. می‏گفت؛ "به‏تازگی در روسيه زنی که شوهر داشته در يک سايت هم‏سريابی ثبت‏نام می‏کند. بعد مرد اه متوجه شده و هم‏سرش رو کشته!" من صحت خبر را پی‏گيري کردم، حقيقت داشت، و تکان خوردم. اين‏ حادثه را با جزئيات کامل‏اش هرروز تعريف می‏کرد. و بلافاصله اضافه می‏کرد؛ "روس‏ها قبلن چيزی داشتند به‏نام ِ «اولتيماتوم»، ولی حالا ديگر خيلی غيرقابل پيش‏بينی شده‏اند.." آن‏قدر اين‏را تعريف کرد و به بازی‌خوردن ِ مرد روس خنديد، که برای من هم خنده‏دار آمد.
روز آخری که داشت می‏رفت، به‏نظر حال‏اش به‏تر بود. حتمن به‏تر بود که می‏گذاشتم برود. بعد از خداحافظی برگشت در آستانهء در ايستاد. يک مقدار لب‏اش را گزيد. انگار حرفی را می‏خواهد بزند که دارد سبک-سنگين می‏کند. گفت؛ "اون مرد روسی رو که به‏ات گفتم يادت اه؟ زبون‏ام لال داداش، اگر برای تو يک هم‏چو اتفاقی می‏افتاد، چه کار می‏کردی؟!"
بعد خيلی مظلومانه توی چشم‏های‏ام خيره شد. آه که چهره‏اش منظرهء دردناک ِ مردی بود، که گويی ريخته‏اند سرش و تا پای مرگ کتک زده‏اند. چهره‏ای که می‏شد آدرس‏های زيادی از راه‏زنان را درش پيدا کرد و يک‏به‏يک از هواپيمايی به هواپيمای ديگر، قاره به قاره سراغ‏شان رفت. در آن‏لحظه شايد در تمام ِ دنيا فقط او بود که می‏توانست يک چون‏اين حرفی را به من بزند، يک چون‏اين پرسش تکان‏دهنده‏ای، و انتظار هم داشته باشد که جواب ِ کلامی بگيرد. و تو چه می‏داني که من «بايد» به اين سوال جواب می‏دادم، به‏خاطر رفيقی زخم‌دار که تمام کرهء زمين را درنورديده بود، تا جواب ِ اين سوال را وقتی توی چشم‏های‌ام زُل زده، پيدا کند.
تصوراتی کردم، زور خودمان را با زور ِ روسپيان سنجيدم. گفتم؛ "اين اتفاق برای ما نه‏افتاده"
خنديد؛ "هممم! برای ما اتفاق نه‏افتاده. فقط سوال کردم. يک فرض ِ احمقانه.. ول‏اش کن"
برگشت که برود. نگه‌‏اش داشتم؛ "اين‏ها شانسی برای نزديک‌شدن به ما نه‏دارند. بد به دل راه دادی. خدا آن‏روز را نه‏آورده. ولی اگر من بودم، اگر من بودم داداش، به تو می‏گويم؛ جوری خودم را گم‏وگور می‏کردم که تا آخر دنيا دست‏اش به من نه‏رسد. نه برای متأسف شدن، نه توضيح دادن، نه هيچ‏چيز ديگر"
سرش را انداخت پائين. زير لب چيزی گفت. يک چيزی مثل ِ اين؛ "بی‏رحمی اه.. باز بی‏رحمی اه..."
و رفت. ما قبلن خداحافظی کرده بوديم.

***

از آن‏روز هيچ‏کس رفيق را نه‏ديده. حرفی به‏اش زده‏ام؛ رفته، گم شده..
هم‏اين شب‏ها به دل‏ام افتاده که دل‏اش خيلی تنگ شده. اين‏طور مواقع از ما برمی‏آيد که شال و کلاه کنيم و نيمه‏های شب خودمان را به در خانهء يک‏ديگر برسانيم. چشم‏ام به در است که بی‏آيد پی ِ يک آغوش مردانه. حتمن گذرش اين ‏طرف‏ها می‏اُفتد. بايد بی‏آيد... يا خدا


[+] نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 5:31 AM  توسط مهدی 

هر شب ستاره‏اي به زمين مي‏کشند...


#
باور نمي‏کني توي يک خانه اگر تنها باشي، اگر آن‏جا آرميده باشي، و اگر دنياي بيرون‏اش را از صفحهء ذهن‏ات پاک کرده باشي؛ چه اتفاقاتي مي‏افتد. چه بخت‏هايي به تو رو مي‏کند. چه شب‏هايي مي‏آيد، با چه خواب‏هايي.. و چه‏قدر در «بُهت» فرو مي‏روي ناگهان. پيش‏تر اگر در مورد ِ اين‏جا مي‏نوشتم از تعبير درست و مودبانه‏اي استفاده نمي‏کردم؛
"توي يک خانه با يک حياط ِ کوچک افتاده‏ام و هم‏اين‏جا هم خواهم ماند.."
اما الآن حس مي‏کنم بايد بگويم؛ «آرميده‏ام»، و اين تنها لطفي‏ست که مي‏توانم به اين خانهء نجيب بکنم، که اين‏همه با من مهربان بوده. بعضي حقايق در زندگي هست که روبه‏رو شدن با آن‏ها توان و طاقت ِ زيادي را طلب مي‏کند. مثل ِ اين‏که؛ يک‏روز چشم باز مي‏کني و مي‏بيني که ديوارها و خشت‏ها و خانه‏ها بيش‏تر از هر موجود زنده‏اي توي اين دنيا با تو مهربان بوده‏اند.
حالا بعد از همهء اين‏ها، بعد از اين‏همه سال، هم‏اين براي‏ام مانده که آن را مجاني در اختيار تو قرار مي‏دهم؛
"اگر درها را به‏روي خودت بستي، از پنجره‏ها بترس که آن‏ها خيانت پيشه‏اند."
توي يک خانه هميشه در و پنجره عنصر ِ نفوذي ‏اند. و تو اگر زندگي‏ات را برداشتي و آمدي توي يک چارديوار، بايد اين بدبيني را هم‏واره هم‏راه ِ خودت بپذيري و بپذيري که بعد از هر شب/ هر خواب، ترس‏ات از درها و پنجره‏ها بيش‏تر خواهد شد. «پنجره» مترصد يک فرصت مي‏ماند. آن‏گوشه توي قاب‏اش مي‏نشيند و تمام ِ تنهايي تو را در تمام ِ ساعت‏هاي شب و روز تماشا مي‏کند. جلوي پنجره تو لخت هستي؛ برهنه و تسليم.. هيچ‏ عنصر ِ ديگري به‏تر از پنجره نمي‏تواند اين را تخمين بزند که به‏ترين زمان ِ ضربه زدن به تو چه زماني است. و وقتي زمان‏اش رسيد، وقتي ضربه‏پذير شدي؛ به تو خيانت خواهد کرد. شک نکن که خيانت مي‏کند..
توي يک خانه اگر تنها باشي و آن‏جا آرميده باشي؛ هر روزنه‏‏اي به بيرون، يک «پنجره» است. حقيقي يا مجازي، فرقي نمي‏کند. هر پنجره آن‏قدر برهنه‏ات مي‏کند تا احساس ِ ضعف و شرم کني و بعد ضربه‏پذير شوي. اين هدف ِ مشترک ِ تمام ِ پنجره‏هاي دنياست. توي هم‏اين پنجره‏ها بود که خواندم؛ دختري را که نمي‏خواسته بميرد، صبح ِ زود از خواب بيدار کرده‏اند و طناب را انداخته‏اند دور گردن‏اش. صبح ِ يک روز ِ جمعه بوده و روزهاي بعد از آن تا هنوز؛ تکان‏دهنده‏ترين اظهار نظر که توي ديوارهاي اين خانه انعکاس داشته، يعني هي به ديوارها خورده و فضا را از انعکاس‏اش پُر کرده، چيزي مثل ِ اين بوده؛ "هنوز چيزي نمي‏دانم.. شوکه شده‏ام.. حال‏ام خيلي بد است." و خب اين يعني از وقتي درها بسته شدند و تو آمدي گوشهء اين خانه، آن بيرون چيزي تغير نکرده. اعلاميه‏هاي اعدام با ذکر دقيق ِ تاريخ و ساعت، هنوز بخش ِ زيادي از پنجره‏هاي شب ِ من هستند. توي پنجرهء ديگر خواندم و تصويرش را هم ديدم که مردان ِ تنومند طالبان، زني هفده ساله را در تصرفات ِ تازه‏شان در پاکستان شلاق زده‏اند. از پنجره‏‏ء بعدي طرز ِ پيش‏روي و تحرکات ِ نظامي ِ آن‏ها را روي نقشه‏ها زير ِ نظر گرفتم و متوجه شدم که خيلي خوب و عجيب جلو رفته‏اند. خيلي بيش‏تر از آن‏چه تصور مي‏کردم. بعد ديگر اين‏جا هوا روشن شده، بلند مي‏شوم و مي‏روم يک آبي به سر و صورت‏ام بزنم تا نفس‏ام بالا بي‏آيد. براي اولين بار اين‏طور به‏نظرم مي‏آيد که ظاهرم توي آينه ديگر چيزي کم از مردان ِ طالبان ندارد. حس ِ بدي هست براي صبح ِ يک شب ِ ناگوار.. خيلي بد

باري! توي خانه‏اي که درهاي‏اش را بسته‏اي و پنجره‏ها را هم به‏شدت زير ِ نظر داري، گاهي دريچه‏هاي ديگري پيش ِ روي تو گشوده مي‏شود و حقايقي از دنياي بيرون را - که تو دنياي مرده‏گان‏اش تصور مي‏کردي و آن‏همه از آن فرار مي‏کردي و بي‏زار بودي - مثل ِ قنداق ِ يک اسلحه محکم مي‏کوبد توي صورت‏ات. جوري که نمي‏توانم توصيف کنم اين بُهتي را که از چشم‏انداز ِ نحس ِ اين پنجره‏ها روي تمام ِ لحظه‏هاي‏ام نشسته. پنجره‏ها هرشب مي‏آيند، گشوده مي‏شوند و تعدادي مي‏مانند. هيچ‏وقت بسته نمي‏شوند. مثل ِ اين‏يکي که هرروز مثل ِ سيبل جلوي چشم ِ من باز هست. يکي پيدا شده که کابوس ِ يک شهر شده. شهري کيلومترها آن‏طرف‏تر که همهء زندگي‏ام را سال‏ها پيش گذاشتم و آمدم اين‏جا. حالا يکي پيدا شده که شب‏هاي آن‏جا را بالا و پائين مي‏کند در نبود ِ من.
به‏وضوح کساني هستند که نگران‏شان هستم. اين‏را که مي‏گويم بيش‏تر از همه براي خودم خنده‏دار است. عمومن کسي نگران مي‏شود که اوضاع ِ به‏تري دارد و از حال ِ به‎‏هم ريختهء کسي خبر دارد. آن‏وقت من، با اين حال و روز.. ولي خب من هميشه نگران هستم. نگران مي‏شوم. يک‏بار، توي يک نوروز، وقتي برادرم دير به‏خانه آمده بود تمام ِ شهر را زير ِ پا گذاشتم. خيابان‏ها، کلانتري‏ها، بيمارستان‏ها،... شب ِ بدي بود. حوالي صبح وقتي نااميد و مستأصل به خانه آمدم، ديدم همه هستند، و در اتاق‏هاي‏شان خوابيده‏اند. از شب ِ بعد برادري جرأت نکرد ديرتر از ساعت 9 شب به‏خانه بي‏آيد. نه اين‏که من چيزي به‏اش گفته باشم، نه! نگراني هميشه توي چشم‏هاي من هست. درست توي چشم‏هاي‏ام، موج مي‏زند. نمي‏دانم اين دل‏ناگروني از کجا به‏سراغ ِ من آمد. يعني مثلن اتفاقي افتاد يا من اين‏طور بودم. شايد هم به‏اندازهء کافي تنها شده‏ام و از تنهايي بيش‏تر هراس دارم. هيچ‏ نمي‏دانم. ولي خدا را گواه مي‏گيرم که من با اين‏همه بدبيني و نگراني، هيچ‏وقت فکر ِ اين را هم نمي‏کردم که اوضاع و احوال ِ ما به سمت و ‏سويي برود که يک روز از اين‏جا به مادرم تلفن بزنم و به‏اش التماس کنم که از خانه بيرون نرود. اي دل ِ غافل..

ميزان ِ احساس امنيت آدم‏هاي يک جامعه تابعي از شرايط  محيطي و جاي‏گاه خودشان است. يکي دنبال ِ امنيت شغلي‏اش مي‏گردد، يکي سرمايه‏اي دارد که روز و شب نگران امنيت ِ گردش ِ آن‏ست، يکي دوست دارد امنيت ِ خانم‏بازي‏اش تأمين شود، يکي هم مثلن امنيت ِ اتصال‏اش به شبکه‏ مسألهء ذهني‏اش شده. تو به اين نگاه نکن که يک قاتل ِ رواني در شهري کوچک که از بالا تا پائين‏اش را مي‏شود پياده گز کرد هنوز آزاد مي‏چرخد. اين‏روزها هم جاسوس‏ها، و هم دزدهاي ناموس زود گير مي‏افتند. حتا عقبه و عمله‏شان هم گير مي‏افتند. ولي اين‏ها، همهء اين‏ها حال ِ مرا خوب نکرده. من اين‏جا هنوز احساس امنيت ندارم. مثل ِ روزي که گشت‏هايي با شيشه‏هاي مشکي توي خيابان‏ها به‏راه افتاد. خيابان‏ها را درنورديدند تا ناموس‏ها خوب لباس بپوشند، و حرام‏زاده‏ها هم مزاحم‏شان نشوند. اين براي مني که «ناموس» مسألهء ذهني‏ام است، مني که جنس‏ام با مردهاي ام‏روزي جور نيست، بايد خوش‏آيند بوده باشد. اما نبود. نه فقط به اين دليل که يک‏شب رئيس‏شان را با چند تا خانم گرفتند و مردک تو زرد از آب درآمد... نه فقط براي اين..
حقيقت ِ احوال ِ اين‏روزهاي من اين خواب‏هاست که مي‏بينم. امنيتي که در جست‏وجوي‏اش هستم و طلب مي‏کنم از جنس ِ اين‏ها که اين‏جا نوشته‏ام نيست. من نه شغلي دارم، نه سرمايه‏اي، نه خانم‏باز هستم، و نه چيزي را بر عليه عفت عمومي منتشر مي‏کنم. از تمام ِ دنيا هم‏اين‏جا را دارم که مال ِ من‏است و به اين‏جا رفت‏وآمد دارم. پاي من به‏دليل مسائل عاشقانه به اين‏جا باز شد. سال‏هاست که هيچ فعاليت سازمان‏يافته‏اي ندارم. آخرين‏باري که در قيد ِ يک «سازمان» بودم سال‏ها پيش بود؛ وقتي که سرباز بودم. من به‏شدت انفرادي عمل مي‏کنم و تمامي اقدامات‏ام، هر آن‏چه مي‏کنم، در چارچوب ِ دوري و گريز از شلوغي‏ست.
يکي که مسئوليتي در ارگاني دارد، مي‏آيد و اين نوشته را مي‏‏خواند و دستي در محاسن‏اش مي‏کند و مي‏گويد؛ "خب آقاي عزيز! شما که چيزي براي نگراني نبايد داشته باشيد. من به شما اطمينان مي‏دهم که در امنيت هستيد و خطري شما را تهديد نمي‏کند. واقعن نمي‏کند."
اين‏را با خودش مي‏گويد و بالاي پروفايل ِ من - من شنيده‏ام همهء ما يک‏جا يک پروفايلي براي خودمان داريم - در ارگاني که خدمت مي‏کند مي‏نويسد؛ «بي‎خطر»!. بعد صفحه را مي‏بندد و مي‏رود سراغ ِ ديگري. جاهايي که لابد بايد باشد و مواظب‏شان باشد.
ولي اين حرام‏زاده‏ها نمي‏دانند که من اين‏روزها مثل ِ بمب ِ ساعتي شده‏ام که ثانيه‏هاي واپسين ِ پيش از انفجار را سپري مي‏کند. يک توانايي‏هایی اين مدت در خودم ديدم و پيدا شده؛ این‏ها خیلی ترس‏ناک ‏اند. يکي پيدا شده که کابوس ِ شهر ِ من شده. شهري که زندگي‏ام را جا گذاشتم و آمدم اين‏جا.. من در تمام ِ عمرم و برخلاف ِ چيزي که از ظاهر و رفتارم استنباط مي‏شود حتا يک‏بار هم دعوا نکرده‏ام، حتا يک‏بار هم يقهء کسي را نگرفته‏ام و حتا اگر مستحق‏اش بوده به ديوار نچسبانده‏ام. آن پيش‏ترها که هنوز توي خيابان‏ها راه مي‏رفتم و اسير ِ اين خانه نشده بودم اگر چيزي به چشم‏ام مي‏خورد، نهايت‏اش يک چشم‏غره رفتن بود. طرف - هر کس که بود - حساب ِ کارش را مي‏کرد و مي‏رفت. يک‏جور معاف‏اش مي‏کردم از تنبيهي که بايد بشود و کتکي که بايد بخورد و معاف مي‏کردم خودم را از حس ِ بدي که در روزهاي بعد قرار بود يقه‏ام کند. من آدم ِ خوبي نيستم. ولي هميشه اهل ِ زير سبيل رد کردن ملت بوده‏ام و دست‏‏کم اين يک خوبي را دارم. حالا دوست دارم به تویی که آمده‏اي اين‏جا را ديد بزني تا چيزي خلاف ِ امنيت يا عفت عمومي پيدا کني بگويم؛ من ديگر آدم ِ بي‏آزاري نيستم. من يک بمب ِ ساعتي‏ام؛ تيک.. تاک

#
بچه بودم، شب‏هايي بود که واقعن مي‏خوابيدم. يک چيزهايي بود که مادرم را اذيت مي‏کرد. يک چيزهايي که به چشم ِ ما نمي‏آمد. يک نگراني که لابد در مورد ِ آيندهء ما بود. ما چيزي نمي‏ديديم. فقط چهرهء مادر را مي‏ديديم که يک‏هو بي‏رنگ مي‏شد. يک‏هو بُهت‏زده مي‏شد. با خودم مي‏گفتم بزرگ‏تر که شدم، «مرد» که شدم؛ ريشهء هم‏اين دردها و غم‏ها را که گاهي رنگ چهرهء مادرم مي‏برد، از بيخ و بُن مي‏زنم. حالا سال‏روزي شده که خواب ِ شبي براي‏ خودم نمانده. يکي، توي يک بعد از ظهر بهاري مزخرف، لابه‏لاي سيگارها براي من توضيح مي‏دهد و مسائل را باز مي‏کند. کافي‏ست اقبال ِ عمومي به‏سمت ِ کانديداي جريان ِ ديگر جلب شود. با تفسيرهاي او حال ِ ما دو ماه ِ ديگر خوب مي‏شود. يعني اين‏قدر خوب که من شب‏ها مي‏توانم بخوابم. من فقط مشکلي دارم و آن چشم‏هاي‏ام است. چشم‏هاي‏ام مدام کار مي‏کند و مي‏بيند. اين ترسناک‏ترين حقيقتي‏ست که با آن روبه‏رو هستم. هر اندازه که چشم‏ام مي‏بيند، گوش‏ام اما ديگر بده‏کار ِ اين آسمان-ريسمان بافتن‏ها نيست. به من الهام شده که وضعيت اون‏جوري که بشود شب‏ها راحت خوابيد و خواب نديد، خوب نمي‏شود. اين بدبيني هم دست ِ خودم نيست. مثل اين‏که يکي را دنبال‏اش هستند، يا يک‏زماني تعقيب کرده‏اند، و او مدام بي‏خيال شده، اما آن‏ها باز آمده‏اند. طوري که ترس و نگراني براي هميشه رفته توي کالبد اش. حالا اگر کلاه‏سبزهاي ارتش هم براي امنيت ِ شهرش مأمور شوند، احساس امنيت نخواهد داشت. رفتن ِ يکي و آمدن ِ ديگري، در يک کشور، وقتي شهرها و خيابان‏ها و سرمايه‏ها و خانم‏بازها سرجاي خودشان هستند، حال ِ مرا خوب نمي‏کند. بايد بروم جايي که حال‏ام کمي به‏تر شود. به‏تر از اين شب‏ها و خواب‏ها و ترس‏ها. هيچ‏وقت توي اين بازي‏هاي شلوغ دخالتي نمي‏کنم. وقتي در بازي شرکت نمي‏کنم از دولت‏ هم توقع ندارم که امنيت ِ روح و روان ِ مرا تأمين کند. اين مشکل ِ خودم است. مشکل ِ بزرگ ِ خودم.

#
من هيچ‏وقت خواب ِ خوب نمي‏بينم. اما چند شب ِ پيش در خواب سه جغرافيا را ديدم و شناسايي کردم و پسنديدم براي زندگي. يکي‏اش روستايي‏ بود توي کوهستان‏هاي کردستان، يک‏جا توي جنگل‏هاي الموت، يکي هم توي بيابان‏هاي مقدس ِ اطراف ِ يزد. من در عالم ِ واقع اين‏جاها بوده‏ام. بعد روي اين فکر کردم که در يکي از اين سه جغرافيا مي‏توانم زميني داشته باشم، و دور ِ آن زمين هم ديوارهايي. حتا به تله‏هاي ضد نفر هم فکر کردم. گمان نمي‏کردم حمله به ما يک حملهء گسترده و سازمان‏يافته باشد. توي هم‏اين خواب فکر کردم کاش بشود تمام ِ کساني را که نگران‏شان هستم در زمين‏ام جمع کنم و مواظب‏شان باشم. اين‏طوري مي‏توانستم چند روز مقاومت کنم. چند روز بيش‏تر
اين‏چون‏اين خواب‏ها مي‏آيند و شب‏هاي سرزمين ِ مرا مصادره مي‏کنند. طولي نمي‏کشد که عالم ِ رويا به عالم ِ واقع سرک مي‏کشد و به آن رفت‏وآمد پيدا مي‏کند. اين زماني خواهد بود که تمام ِ زندگي چون خوابي تلخ و کوتاه و نافرجام، گم مي‏شود. 

و؛
زمین ِ ما سرزمين لالايي‏هاست. لالايي‏ها که سينه‏به‏سينه نقل مي‏شود و تاريخ ِ اين‏جا را به خوابي آرام و طولاني ره‏نمون مي‏کند. گمان نمي‏کنم جاي ديگري در اين دنيا بوده باشد که اين‏همه براي بچه‏ها لالايي خوانده باشند. زمزمه‏هاي شبانهء اين‏جا، پاره‏اي از فرهنگ و زندگي ِ مردمان را دربرگرفته و با خود بُرده.
لالايي؛ موسيقي‏اي‏است که من دوست دارم. هر چند ديگر با اين موسيقي به‏خواب نروم. هر چند تا صبح به‏اش گوش دهم و نگران و بيدار باشم.
اين؛ لالايي‏ است که در شب‏هاي اين‏روزها و ماه‏ها دوست داشته‏ام؛ يک لالايي ِ آرام، آرام و بي‏خطر. «لحظات» ِ زيادي در اين قطعه است و هم‏دم ِ شب‏هاي زيادي نيز بوده. حتا در آخر قطعه مي‏تواني بشنوي که چه‏طور صداي کسي را مي‏بُرند..

***

اين‏جا و از ميان ِ پنجره‏هاي اين خانه، هنوز تنها به هم‏آن دو پنجره‏اي اعتماد مي‏کنم که به حياط ِ کوچک ِ خانه‏ باز مي‏شود. اين دو پنجره به‏شدت تحت ِ کنترل هستند و تا اندازهء زيادي امن. درختي که زمستان ِ سال ِ گذشته نگران‏اش بودم را ام‏سال، وقتي چند روز خانه نبودم، آمدند و بُردند. از ريشه در آورده بودند.. يعني صاحب‏خانه مي‏خواسته از فقدان ِ من سوءاستفاده‏اي کرده باشد؟! چرا بايد به يک درخت ِ تنها توي يک باغ‏چهء کوچک رحم نکنند؟ چرا به ارتباط ِ عاطفي‏ و تنگاتنگي که ممکن است مردي تنها با يک درخت برقرار کرده باشد تا اين‏ اندازه بي‏توجه باشند؟! به‏هرحال اتفاقي‏است که افتاده.. حالا باغ‏چه خالي شده. تصور کن حال‏ام را وقتي برگشتم و درخت نبود. چه‏قدر به آن درخت زُل مي‏زدم اين‏جا. چه‏قدر دل‏ام براي خودم مي‏سوزد..


:: کاش تو، هم‏آن‏طور که به من قول داده‏اي و من ِ خر هم باور کرده‏ام، هيچ‏وقت و هرگز، حتا اگر خيلي دير ات شده، سوار ِ ماشين ِ ديگران نشوي. حالا اگر از خانه بيرون نه‏آيي که به‏تر..


[+] نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 4:34 AM  توسط مهدی 

آدم‏هاي هم‏زمان


وارد ِ اتاق‏اش که شدم حتا نگاه‏ام نکرد. يک دقيقه به‏زور حرف زدم. بعد برگشتم خانه. اما قبل‏اش؛

خيلي حراف نيستم. عادت دارم که تا چيزي از من نپرسيده‏اند سکوت کنم. اهل ِ «ارتباط‏ برقرار کردن» به‏هيچ‏وجه نيستم. فقط به سوالي که مستقيم از من پرسيده شود جواب مي‏دهم و اين جواب را هم سعي مي‏کنم تا جاي ممکن کوتاه  و بدون رفتن به حاشيه بدهم. حالا اين‏طور آدمي که اصولن حرف‏زدن و آداب معاشرت بلد نيست، بايد شرايط ِ سخت‏‏اش را با دکتر(...) درميان بگذارد. دکتر(...) هم، اين‏طور آدمي‏ست؛ رئيس کل آموزش دانشگاه و مدير ِ دانشکده، به‏عنوان نقش ِ عامي که دارد - و استاد پروژه‏ام، به‏عنوان نقش ِ خاصي که دارد براي من بازي مي‏کند... آدمي‏ست که به برخورد سخت و انعطاف‏ناپذير با دانشجويان معروف است. و از نظر من تا قبل از اين ملاقات؛ تنها آدمي که در اين دانشکده سرش به تن‏اش مي‏ارزد...

وارد اتاق‏اش که شدم سرش توي کامپيوترش بود و هر چند ثانيه يک‏بار، هر سه تلفن روي ميز کارش و تلفن دستي‏اش، به‏طور هم‏زمان زنگ مي‏خورد. شماره‏ها را چک مي‏کرد، دو تا را بي‏خيال مي‏شد – بر اساس اولويت‏‏ها و سلسله‏مراتبي که لابد در ذهن‏اش براي پاسخ‏گويي طراحي کرده بود و به ‏آن قائل بود – و دوتاي ديگر را جواب مي‏داد؛ به‏طور هم‏زمان. يکي را با کتف ِ چپ‏اش کنار ِ گوش‏اش نگه مي‏داشت، دیگری را با دست ِ چپ‏اش کنار ِ گوش ِ راست‏اش مي‏گرفت، و با يک حالت مچاله‏شده‏‏ای که تا حدی تمسخرآمیز به‏نظر می‏رسید، دست ِ راست‏اش هم روي کي‏بورد مي‏لغزيد؛ همه هم‏زمان... اين تصويرها اين‏روزها عجیب نيست. فقط من هنوز با اين زندگي‏ها کنار نيامده‏ام. تعريف ِ خودم را دارم و مسائل ِ ذهني ِ خودم را.

از من خواست بروم سر ِ اصل ِ موضوع. خواستم از اتاق خارج شوم و به‏کل بي‏خيال ِ ماجرا و ماجراها شوم. بعد يادم افتاد به دوستي که بيرون اين دفتر آموزشي دارد توي اتاق ِ انتظار قدم مي‏زند و کلي قسم‏ام داده که بروم و مساله را درميان بگذارم. مهم‏تر از همه يادم افتاد حرف‏ها و تماس‏هايي که اين اواخر دوباره من و «او» با هم داشته‏ايم. بايد مسئوليت‏پذير باشم، حتا اگر انجام ِ اين کار، با روح‏ام منافات داشته باشد.
يک دقيقه به‏زور حرف زدم. سعي کردم از تمام ِ توانايي‏ها و قدرت‏هايي که در گزيده‏گويي دارم استفاده کنم، بيش‏ترين اطلاعات و شرح‏حال را از وضعيت‏ام –  تا آن‏جايي که به او مربوط است – در کم‏ترين زمان ممکن به‏اش بدهم، و مواظب باشم که هيچ درخواست و تقاضا هم در حرف‏هاي‏ام نباشد. اگر درخواستي بکنم، شايد چون مي‏شناسدم قبول کند و همه‏چيز روبه‏راه شود، اما من خودم را به‏تر مي‏شناسم؛ تا روزها و هفته‏ها اين «تقاضا کردن» در کت‏ام نمي‏رود و خودم را مي‏خورم.
همه‏چيز را در کم‏تر از يک دقيقه مطرح کردم و بعد، ساکت شدم. مدتي توي اتاق سکوت شد. او يک نخبهء اين جامعه است که من هم قبول‏اش دارم، هرچند کارهاي زيادي را «هم‏زمان» انجام مي‏دهد و اين‏جور آدم‏ها حال‏ام را به‏هم مي‏زنند. دو سه دقيقه بعد از حرف ِ من هنوز سکوت بود.  اما من فکر نمی‏کنم اين يک دقيقه عذابي که به‏خودم دادم تا حرف بزنم يعني؛ پشم! مي‏دانم که او يک «آدم ِ هم‏زمان» است. مطمئنن در اين دو سه دقيقه که دست‏اش را روي کي‎بورد حرکت ‏داده و تلفن‏هاي‏اش هم دست‏کم 7-8 بار زنگ خورده و او دست‏کم به 4-5 تاي‏ آن‏ها جواب داده، «هم‏زمان» دارد به حرف‏هاي من هم فکر مي‏کند. جايي در ذهن ِ پرمشغله‏اش يک فولدر باز کرده و حرف‏هاي مرا توي آن ريخته و حالا دارد اسکن و پردازش مي‏کند...
در این فاصله توجه‏ام جلب مي‏شود به پاهای‏ام. تمام ِ وزن ِ بدن‏ام را دارند تحمل مي‏کنند. جایی در گذشته‏ام، سابقهء 15 ساعت ايستادن روي اين پاها را دارم. حال‏ام از اين‏هايي که وقتي مي‏ايستند خيلي لااوبالي و لش مي‏ايستند و فقط از يک پا براي ايستادن استفاده مي‏کنند و به ديگري استراحت مي‏دهند، به‏هم مي‏خورد. «تعادل» هنوز يکي از مسائل ذهني من است. توي اين دو سه دقيقه که او دارد پردازش‏اش را مي‏کند، من هيچ تعادلي ندارم. هرچند روي دو پاي‏ام ايستاده‏ام.
بعد از دو سه دقيقه کي‏بورد را رها مي‏کند، روي صندلي مي‏چرخد به سمت من، دو دست‏اش را توي هم قلاب مي‏کند، بي‏خيال تلفن‏هايي مي‏شود که با هم زنگ مي‏خورند، يک لبخند مصنوعي روي لب‏هاي‏اش مي‏آورد و مي‏گويد؛
واقعن کاري از دست من ساخته نيست. متأسف‏ام.

جواب‏ام را گرفته‏ام... کاری برای‏ام نکرده اما وقت‏اش را به من داده. وقت ِ یکی از کارهایی را که به‏طور ِ هم‏زمان انجام می‏دهد. پس تشکر می‏کنم و «هم‏زمان» با ورود ِ منشي‏اش از اتاق خارج مي‏شوم.

توي کريدور قدم برمي‏دارم. يک سيگار را از پاکت بيرون مي‏آورم تا به محض ِ خروج از ساختمان آتش کنم. بيرون ِ در ِ انتهاي ‏راه‏رو دوست‏ام را مي‏بينم که انگار او بيش‏تر از من دل‏اش براي من مي‏سوزد و استرس دارد. دوستي نيست که بشود پيچاند اش. از اين دوستي‏ها نيست. رفته بيرون و سيگاري روشن کرده... مرا که از انتهاي کريدور مي‏بيند از هم‏آن‏جا با دست اشاره مي‏کند که؛ چي شد؟ يک لبخندي مي‏زنم و سيگار را بالا مي‏آورم و زير بینی‏ام بو مي‏کنم.

[...
آدم ِ هم‏زماني نيستم. «هم‏زمان بودن» به من حس تهوع می‏دهد.‏ اين‏طور آدم‏ها اگر حتا به کسي ابراز عشق هم بکنند، فکرشان جاهاي ديگر هم هست. نمي‏گويم الزامن به کس ِ ديگري هم فکر مي‏کنند، نه! اما هم‏زمان افکار مربوط يا نامربوط ِ ديگري را هم دارند که بايد تمرکزشان را به‏طور مساوي بين آن‏ها تقسيم کنند. هميشه دوست داشتم اگر کسي پيدا شد که عاشق‏اش باشم، به‏اش بگويم؛ عاشق‏ات‏ام... و بعد حس کنم تمام ِ وجودم را با اين کلمه به او اختصاص داده‏ام. اين‏جوري شد که من اين‏قدر تمرين کردم تا توانستم از این لحاظ یک آدم تک‏بُعدي باشم.
...]

الآن سيگارم را بو مي‏کنم چون می‏دانم افکارم را باز می‏کند. چون خودم را عادت داده‏ام که فقط يک کار را پي بگيرم و انجام دهم. اگر توي کريدور ساختمان ِ آموزش دانشگاه سيگاري را بالا گرفته‏ام و بو مي‏کنم، فقط دارم بوي سيگار را حس مي‏کنم. تمام ِ سلول‏های مغزم معطوف شده‏اند به رمزگشایی از این رایحهء اثیری. نه به وقايع ِ اتاق ِ دکتر فکر مي‏کنم، نه به جوابي دل‏سردکننده‏اي که به من داده، نه نگاه‏هاي کارمندان دانشگاه که دانشجوي گستاخي را ديده‏اند که يک سيگار را در رسمي‏ترين ساختمان دانشگاهي که سيگار، در جاي‏جاي‏اش ممنوع است، بو مي‏کند. حتا به وضعیت مسخره‏ای که پیدا کرده‏ام فکر نمی‏کنم.

به در خروج که نزديک شدم صدايي از پشت‏سر خطاب‏ام کرد؛ آقا... شما... آقاي عزيز... مهندس...
کس ِ ديگري در راه‏رو نیست. برمي‏گردم. منشي ِ دکتر است؛
آقاي دکتر کارتان دارند،... لطفن

يک لحظه در هم‏آن حالت نيمه‏برگشته يخ مي‏زنم. بعد راه ِ آمده را برمي‏گردم. سيگار را توي مشت‏ام رزرو مي‏کنم براي چند دقيقهء بعد. وارد اتاق مي‏شوم. پشت ِ ميزش نيست. نگاه‏ام توي اتاق ِ تقريبن بزرگ‏اش مي‏گردد. کت‏اش را درآورده، پشت پنجره ايستاده و بيرون را نگاه مي‏کند. تمام ِ دانشگاه، ساختمان‏هاي بالاتر، از اين‏جا ديده مي‏شود. منظرهء ابري ِ خسته‏کننده‏ای را پيش‏رو دارد. نمي‏دانم اين منظره هرروز اين‏قدر دل‏گير است يا ام‏روز و از نگاه ِ من اين‏طور است... به من نگاه مي‏کند. الآن حس مي‏کنم اين تنها کاري‏ست که مشغول ِ انجام دادن‏اش هست. يعني واقعن کار ِ ديگري نمي‏کند. تمام ِ فولدرها و پنجره‏هاي ديگر ذهن‏اش را بسته و نگاه‏اش به من معطوف شده...خب! حرف‏هايي که در آن يک دقيقه زدم... اين حرف‏ها کار دست‏ام داده. من در تشخيص ِ طبقه‏بندي ِ اين حرف‏ها دچار اشتباه شده‏ام. چيزي را گفته‏ام انگار که نبايد مي‏گفتم. يعني از گفتن ِ آن، نوعي سود و منفعت را متوجه خودم کرده‏ام، چون دکتر تمام ِ کارهاي‏اش را رها کرده و ديگر آدم هم‏زماني نيست...

[...]

دو سه روز از واقعه گذشته... آن مشکل را ديگر ندارم. براي‏ام حل کرد. حالا مشکل‏ ِ بزرگ‏تري دارم. دارم خودم را مي‏خورم براي حرف‏هايي که در آن يک دقيقه زدم. از خيلي وقت پيش، حرف‏ها و مسائل ِ ذهني‏ام را طبقه‏بندي کرده‏ام؛ عادي، خصوصي، خيلي‎‏خصوصي.
حال‏ام دوباره بد شده. در يک دقيقه در فاش کردن و تشخيص طبقه‏بندي اطلاعات دچار اشتباه شدم
...

[+] نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 4:51 AM  توسط مهدی 

مرداد امسال بر نیزه کردند


يکي پس از ديگري آتش زديم. ظهر ِ داغ ِ امرداد که از آن کام گرفتيم. زير ِ آفتاب طور ديگر بود. معاني و مناسک داشت؛ سوزنده و پر صلابت.
مرداد ماه ِ داغ ِ اتفاقات بزرگ است. چله ء تابستان، جاري شدن عرق از سر تا به پا، روزهاي بلند و بي روزن، خواندن رمانهاي لاتين در زيرزمين ِ دم گرفته و دود اندود، وقتي رجاله ها حکم به ارتداد صادق خان مي دهند، رقص تين ايجرها با تراژدي ِ دافي شاپ، کندو و رضاموتوری برای بار هزارم، جنبش برداشتن ِ سوتين ها، 300 شنا در روز، سه پاکت سيگار ِ روزانه و دختري که توي يکي از خيابانهاي شهر رهايت کرده...
مرداد امسال اما ماه ِ نفس گير ِ به شماره افتادن ِ نفس هاي شور انگيز است. تیره ماه داغ ِ اتفاقات ِ بزرگ. نه ماه ِ پايان ِ زندگي، بل که ماه ِ پايان دادن به زندگي ست. هر اندازه که خورشيد را داغ تر و نزديک تر بالاي سرت حس مي کني تصميمات ِ بزرگتري مي گيري. مرداد، موسم مُردار شدن مردان است...

بازگشت دشوار است. مرداد ماه ِ کودتا ست. مرداد شور بخت امسال هم نهضت فمنيستها براي برداشتن سوتین مبارزه اي ست براي دستیابی به برابري. حال ِ همه اينجا خوب است. سقف خواسته هايمان است که کوتاه آمده و آوارش روي سرنوشت هامان شتک زده. خوش بحال حاکم باشي.
ماه ِ تلخ، وبلاگستان با برنامه هاي متنوعي به خانه هاي ما مي آيد. همه چيز در وبلاگستان به آغوش و هم آغوش ختم مي شود، مرداد پاي خدا هم به ميان ِ اين مقاربت کشيده مي شود.

این ماه ِ  را ديگر بايد بطور ِ کامل در معابد ماند و بسر برد. آن بالا توي شهر حالا ساسي مانکن قلب دخترها را تسخير کرده، کاباره هاي دبي هم با جنس ايراني قلب پسران را... تو که با روحت جور در نمي آيد مرداد را در معبد بمان تا از اين صداها دور باشي. معبد جايي ست حفاظت شده که هارد راک ِ نابخشودگان امثال ِ ساسي مانکن را لخت مي کند در جا.

راستي چيست که مردان ِ کفري را با آن قدرت های لایزال مجبور به سکوت مي کند؟ آيا مراودات اين زمانه نيست که ما را به تنگ آورده؟ عشق پست مدرنيستي يعني دست آموز شدن. اگر از حلقه ء آتش امرداد بگذري و تاب آوري و چشمهايت را بروي هم بازيهاي ديگر ببندي و دم فرو بندي، يک ذره اي از عشق را جلويت پرت مي کنند. اينطوري عمري را در حلقه هاي آتشي که با روحت منافات دارد بسر خواهي برد و در هر نمايش سيرک، پاره اي از پيکره ء مانيفست ات خواهد سوخت تا به آن ذره از جيره ء عشقت برسي. اگر هر روز بنويسي عاشقم، اين يعني تو يک امل ِ ماليخوليايي هستي. با همين گوشها شنيدم که به مرد کفري اينطور گفتند؛ «مخ زن» !... پس يا در اين مناسبات شهري احمق جلوه نکن و بسوز تا جماعتي سرگرم شوند، يا روحت را بردار و راه ِ معبد را در پيش گير.

فراموش نمی کنم که مرداد امسال هنوز پيش از موسم کودتا خيلي داغ شد. از در و ديوار آتش مي بارید و از آسفالت ِ مذاب بخار به هوا برمی خاست. زير ِ خورشيد ظهر مرداد يکسره سياه پوشيدم و روي خيابان جهنمي سيگار گرفتم؛ يکي پس از ديگري و با مناسک. اين آسفالت داغ وسط ظهر مرداد، تنها جاي شهرهاست که متعلق به خود ِ شهر نيست؛ با بافت هاي ديگر بیگانه است، مربوط به معابد اساطيري زير شهرها و ساکنان اش است.
غرق ِ عرق از سر تا به پا، چله ء تابستان، آسفالت داغ، حسرت گوله ،سيگار و این بطری که یک لحظه دیگر زمین نمی گذارم،... تگري زده ام بروي اين زندگي...

+ عاشق این پستم. یک ماه است، یک مرداد است، که هر شب می خوانم

[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:17 PM  توسط مهدی  | 

50 سال بعد، وقتی خبر زوال شهرها به سراسر جهان مخابره شد؛ هنوز چیزهایی زنده بود...

آیا واقعا باید برای‏مان مهم باشد که چه‏ کسی ، چه ‏هیاهویی را، و در چه‏ زمینه‏ای - با چه ادبیاتی به‏راه انداخته است؟! آن‏هم وقتی قرار است که درخانه و با ایده‏های‏ام تنها بمانم و افکارم را به مسیر درست هدایت کنم؟! این مساله وقتی کم‏اهمیت‏تر جلوه می‏کند که سمبه طرف ِ مقابل هم خیلی کم‏بضاعت و کم‏زور باشد. صرف کردن ِ وقت برای تایپ‏کردن در مورد توهماتی، آن‏هم با این ادبیات، عین ِ لگدزدن به بخت بیدارشده‏مان است! بخت ِ شومی که سرانجام و پس از سال‏ها برخاسته است.

من این‏روزها ترجیح می‏دهم که با در پوست نگنجیدن بازگشت ناگزيرانه هالیوود به ژانر تمام مردانهء وسترن وقت بگذرانم تا نوشتن پست‏هایی که چون در جواب یک مشت مضخرف نوشته می‏شود، پس خود نوشته‏ام هم مضخرف می‏شود...

3:10 به یوما - 2007

چطور نگاه‏ام را به سوی هیاهوی فمنیستی وبلاگستان برگردانم، وقتی هنوز در سرگردانی و شوک دیدن «قطار 3:10 به یوما» یا «سرزمینی برای پیرمردها نیست» مسخ و ویران‏ام؟!!... وقتی با شکوهی وصف‏ناپذیر تمام آن آرمان‏های کهنه و آنچه زمانی تمام‏شده و پایان‏یافته تلقی می‏شد، با لبخندی معنی‏دار به «مردمان مدرنیزهء مدرن‏زده» دوباره و ققنوس‏وار از میان خاکستر پسا‏مدرن به‏دنیا آمده است... وقتی ما مجبور نیستیم که برای غوطه‏خوردن در نوستالژی ویرانگر آرمان‏های خوش ِ گذشته، فیلم‏های مردانهء قدیمی را در قفسه‏های خاک‏گرفتهء زیرزمین‏ها و معابد اساطیری جستجو کنیم.

روی زمین و در شهرها، حماسه‏ای جاویدان در حال ِ رقم‏خوردن است، فمنیست‏ها و تین‏ایجرها که در رویاها و اوالم خود، مچ آرمان‏های مردانه را خوابانده بودند، حالا با بازگشتی ناگهانی و محیرالعقول روبرو شده‏اند و مچ‏شان زیر ِ این صلابت ِ تاب‏نیاوردنی، عن‏قریب است که خرد شود.
آن‏همه شوریدگی و ریاضت در زیر پوست ِ شهرها و راه‏آب‏های سرد و تاریک نابخشودگان، آن‏همه سال‏های آزگار که در حسرت ِ یک لحظهء ناب و تمام مردانه سر بریدیم، سرانجام می‏بایست با چنین فستیوالی از نور و روشنایی هم‏راه شده باشد...
پاسخی که اینان در برابر ظهور دوباره آرمان و آرمان‏گرایی در شهرهای تصرف‏شده‏شان داشتند، چیزی در حد و اندازهء مطالب رقت‏انگیز و چندش آوری بود که از رخت خوابشان با بدنی تسلیم در آن به سراسر جهان مخابره کرده‏اند. شرح چگونگی اصلاح پشم (منظورشان همان موهای زائد بدن است!) با ذکر کامل جزئیات، آرایش اندام و صورت و انتخاب ِ لباسی اغواکننده برای اسیرآوردن و به‏خود کشیدن نابخشودگان پست‏مدرن... اینان با این افکار به شدت مدرن و خالی از هرگونه آرمان و خطرپذیری، با این درجهء ناچیز از برداشت انسانی و ارزش‏های مبتنی بر اصالت وجود، ...
معبدنشینان خاموشی گزیده! یاران به‏جان‏آمده و سر در غار برده!
بیائید آرزو کنیم که کاش این اعتماد به‏نفس ِ عمیقی که در اینان موج می‏زند و روزی عامل از پادرآمدن شهرهاي‏شان خواهد بود درون‏شان نهادینه شود و توجه‏مان را به‏طور کامل معطوف تحولاتی کنیم که با این افق‏های روشن پدید آمده، در آینده‏ای نزدیک در توازن قدرت شهرها به‏وجود خواهد آمد، خدا را چه دیدید! شاید هم توانستیم تمدن روی زمین را به زانو درآوریم و دوباره به شهرها برگردیم...


پی‏نوشت :
« 3:10 به یوما - 1957 » از آن وسترن‏های کلاسیک و آرمان‏محوری‏ست که گمان می‏رفت مردهای‏اش را دیگر در این روزگار و با همان آرمان‏ها نمی‏توان جایی سراغ گرفت. در واقع ریشه آن آرمان‏ها را در شهرها و با ظواهر پست‏مدرن خشکانده بودند و حاصل آن هم مردهایی دست‏آموز در هزارهء سوم بود، مردانی که خطر نمی‏کردند و درصد مرگ‏خواهی آنان هم افتضاح بود...
این فیلم در 2007 با بازسازی تحسین‏برانگیز جیمز منگولد دوباره و پس از 50 سال به پرده‏های سینما بازگشت... استقبال از فیلم در زمانی که به دورهء مرگ ِ کامل سینمای وسترن با تمامی ارزش‏ها و مردان تنهای‏اش نام گرفته بود خیره‏کننده بود و فیلم از حضور در صدر جدول ِ فروش سینماهای امریکا لذت برد. نکتهء اصلی حالا این است؛
فیلمی که در زمان مرگ ِ ژانر خود تولید و به‏نمایش در آمد، و تمام آن مفاهیم و ارزش‏های ورژن اولیه را با هم‏آن لحن روایت کرد، در یک نظرسنجی از سوی مردانی در سراسر دنیا در میان 10 فیلم برتر تمام ِ ادوار ژانر وسترن برگزیده شد!

3:10 به یوما - 1957
مرتبط :
:: حمیدرضا علاقه‏بند : فمینیست‌ها برای مبارزه با قوانین مردسالارانه از پایین تنه‏شان گفتند
( لینک‏های دیگر در مورد این هیاهو ، در این پست گردباد، گردآوری شده است )
+ این یکی که کمتر خوانده شده است :
:: مریم مهتدی : به نظرتان برای مبارزه با عدم امنیت زنان در جامعه‌ی ایران، باید ساعت یازده شب با لباس زیردر خیابان قدم زد؟

 
پی‏نوشت 2 :
نمرهء این دیکته از نظر خانم معلم‏هاي وبلاگستان ، 17 شد.

:: اگه می‏تونی غلط‏های این پست را پیدا کن (انشاءِ مرتبط)


[+] نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:43 PM  توسط مهدی  | 

به‏دست عرب‏هاي بي‏پير در مسجد پاريس افتاد

ديگر فرقي نمي‏كرد...

          

تصميم‏اش را گرفت، سال‏ها بود كه مصمم بود، اين «خانه» درست بشو نبود، دوباره و بعد از سال‏ها براي تمام كردن كاري كه در جواني آزموده بود اما ناتمام مانده بود به پاريس بازگشت، مدام با خودش مي‏گفت: اين زندگي، بودن در بازيگرخانه، سال‏ها پيش بايد تمام شده باشد... حاصل ادامه يافتن اين زندگي دردهايي تاب‏نياوردني بود كه صادق‏خان به جان خريد اما آثاري متولد شدند كه اگر زندگي‏اش، ناخواسته ادامه نمي‏يافت، حالا ما با هزاربار خواندن آنها همچنان مست و مسخ نمي‏شديم،... آثاري كه تا هميشه تاريخ، تا آنجا كه «بازيگرخانه» به روابط پليد و نا عادلانه‏اش ادامه مي‏دهد، تا آن‏جا كه در اين ميهمان‏خانهء مهمان‏كش روزش تاريك، هنوز دردمندي و انسانيت در وجود «زنده به گور»ها يافت مي‏شود، تا جايي كه از فهم و ادراك بشر خارج است، بسان فريادي جاويد و خاموشي‏ناپذير، گوش‏ها را كر خواهد كرد...

اين بار اما، هيچ‏كس و هيچ چيز نتوانست دلبستگي به زندگي را دوباره در صادق خان زنده كند. سال‏ها بود كه از همه‏چيز و همه‏كس كناره گرفته بود و اين‏بار به‏راستي، تمام پيوندها را بريده بود؛

چندبار خانه را در پاريس عوض كرد تا كسي نتواند ردش را بگيرد، خانه‏اي پيدا كرد كه گاز داشته باشد و اين براي اجراي نقشه توقف حيات، حياتي بود، ... تاريك‏ترين و تكان‏دهنده‏ترين قسمت اين نقشه، نابود كردن آثار منتشر نشده هدايت بود كه در آرشيو خود يا دوستان‏اش داشت و همه را در آن چند روز منتهي به خودكشي گرد آورده و سوزاند... با اين قسمت نقشه سال‏هاست درگيرم. نه هدايت اينگونه، عذابي را كه مي‏کشيد با همه هم‏دردان‏اش در ادامه تاريخ تقسيم كرد و به هر كدام ذره اي از اين درد را چشانيد...

ديگر از صادق‏خان كارت پستالي در ايران و اروپا دريافت نشد تا آدرس معبد نهايي تا روز موعود فاش نشود. و روز موعود،... امروز... 19 فروردين...

تمام درز پنجره‏ها و در آشپزخانه را مسدود كرد تا گاز به بيرون نشت نكند، ريش‏هاي‏اش را تراشيد و ادوكولن زد، بهترين و رسمي‏ترين لباس‏اش را پوشيد... مانند اين بود كه به بهترين و مهمترين مهماني عمرش مي ‏ود و ... و شير گاز را باز كرد. به همسايه ارمني‏اش گفته بود كه بعد از ظهر به ديدن او بيايند تا از ماجرا خبردار شوند و جلوي انفجار ساختمان گرفته شود...

روزنامه هاي فردا در ايران خبر خودكشي هدايت را با اكراه مخابره كردند... سفارت شاهنشاهي ايران در پاريس به‏شدت ماجرا را زير نظر گرفت تا زواياي مرگ يك تبعه به‏جان‏آمدهء ايراني، به محافل نامربوط درز پيدا نكند. اين فاجعه در بامداد جنبش ملي ايرانيان به رهبري دكتر مصدق روي داد، دارم به اين فكر مي‏كنم كه اگر هدايت چند سال بيش‏تر مي‏ماند و كودتاي 32 و شكست ملي گرايان را هم مي‏ديد، ديگر چه ديدي پيدا مي‏كرد...


پی‏نوشت: ..اگر مرده بودم مرا می‏بردند در مسجد پاریس به‏دست عرب‏های بی‏پیر می‏افتادم، دوباره می‏مردم، از ریخت آن‏ها بیزارم. در هرصورت به‏حال ِ من فرقی نمی‏کرد. پس از آن‏که مرده بودم اگر مرا در مبال هم انداخته بودند برای‏ام یکسان بود، آسوده شده بودم. تنها منزل‏مان گریه و شیون می‏کردند، عکس مرا می‏آ‏وردند، برای‏ام زبان می‏گرفتند، از این کثافت‏کاری‏ها که معمول است. همه این‏ها به‏نظرم احمقانه و پوچ می‏آمد. لابد چند نفر از من تعریف زیادی می‏کردند. چند نفر تکذیب می‏کردند، اما بالاخره فراموش می‏شدم،...

برگرفته از «زنده به گور» صادق هدايت نوشته شده در پاريس 11 اسفند 1308

[+] نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 3:42 PM  توسط مهدی  | 

پهلوان ما جلوی در کازینو فریاد می زند

خوش آمدید به این جهنم پست مدرن، خوش آمدید به دنیایی که همه چیز در پول و ثروت و تولید آن به هر روش کثیفی خلاصه می شود. خوب نگاه کنید دوستان! برای شما هم در این سفره بی شرمانه جا رزرو شده است. یک دوری گرد میز بزنید و صندلی خودتان را پیدا کنید. نباید این حراج واقعی را از دست بدهید. بیائید کهنه پرستی و آرمانهای احمقانه مان را کنار بگذاریم. اصلا بیائید سر همینها در میز رولت ما قمار کنید. آرمانگرایی و انسان مداری هم این روزها دیگر بدجوری امل مآبانه شده است. بر سر این دارایی هایتان که روز بروز بی ارزش تر می شود، تا دیر نشده شرط ببندید. شاید هم شانس تان گرفت و شما هم از املاک رابینسون برنده شدید!

در هزاره سوم باید رختی نو به تن کرد. حواستان را جمع کنید! اینجا پست مدرنیسم است، جایی و وقتی برای دعوا بر سر نام یک دریا نیست. اگر درنگ کنید و به این بگو مگو ها بپردازید، عقب می افتید.

خدای من! چی می شنوم؟! بحث بر سر خاکمان است؟! واقعا این است که شما را دو دل کرده است؟!! مگر سه تا جزیره دورافتاده بیشتر می خواهند؟! Common!  اینقدر بی انصاف نباشیم! چیز زیادی نمی خواهند، آنهم در هزاره سوم و دهکده جهانی معروفش که مرزها دیگر معنایی ندارند. حرفم را باور کنید! یک لحظه درنگ برابر است با خارج شدن شما از گردونه قمار... آنهم در حالیکه شما هم می توانید براحتی یکی از برندگان سرمست میز ما باشید.

رخت نو به تن کنید و وارد کازینو شوید. آن بیرون، در سرما ایستاده اید و با این آرمان های پوسیده خودتان را عذاب می دهید. بگذارید کنار این افکار تاریخ مصرف گذشته را که بوی نا می دهد، و به ما بپیوندید.

اصلا اگر حرفم را باور ندارید جلوی در کازینو را یک نگاهی بیندازید و ببینید کیست که شما را به پای میز گرم ما فرا می خواند، خوب نگاه کنید؛ این که دیگر پرچم دار خودتان است. حرف او را هم می خواهید باور نکنید؟!

آفرین! این شد! خانم ها و آقایان! خوش آمدید! کنار در نایستید، بروید جلو پای میز، جایتان رزرو شده است. بگذارید بقیه هم وارد شوند. هنوز هم مردد هستید؟! مگر پهلوانتان را جلوی در کازینو ندیدید که در بلندگو فریاد می زد؟!!

پولهایتان و از آن مهمتر، این آرمانهای احمقانه و مندرس را به صندوقدار بدهید و بختتان را امتحان کنید، براوو مردمان مدرنیزه عزیز، براوو!

 

منافع مشترک رستم و انیران... اینک آخرالزمان

بله خواب نمی بینید، آخرالزمان که می گویند همین است، با این تفاوت که نشانه های آسمانی آن هنوز آشکار نشده است! روزگار غریبی ست. گویی این سرنوشت ما و اپیدمی زمان شده که از در و دیوار ببارد. همه چیزمان هم با همه چیزمان جور است.

حالا روزگاری ست که رستم ایران، پرچم دار سپاه پهلوانان ایران زمین، نماد آرمان و امید ایرانشهر و یگانه پیروز نبردهای بی همتا، جام با انیران بهم می کوبد؛

شما هم از املاک ... خرید کنید...

این دیگر از جلوه های شوم دنیای ماست که پول و تولید آن بر همه جنبه های انسانی زندگی سایه انداخته است و حتا گفتن از زشتی آن نیز در این زمانه جائز نیست. این مناسبات بی شرمانه در چارچوب واژگانی چون « حرفه ای گری » و « دوری از تعصبات و احساسات افراطی » زشتی زدایی شده است.

آقای جهان پهلوان رضا زاده محترم! ایکاش همان چند سال پیش پیشنهاد ترک ها را قبول می کردید که تحملش هم برای ما راحت تر بود. حداقل آنها این قدر گستاخ و بی شرم نیستند که نام هزاران ساله یک پهنه آبی را یک شبه مصادره کنند یا به خاک ما چشم داشته باشند!

شاید هم اشکال از من و آن ایرانیانی ست که هنوز بر سر این میثاق ایستاده ایم. میثاقی که بر اساس آن جان و مال و ناموس هر ایرانی در گرو مام میهن است و تنها با وجود آن معنا می یابد. میثاقی که اجازه نمی دهد وارد کازینوها و قمارخانه های عربی شویم...

شاید هم آنهایی مقصرند که القاب و نشان های ملی مان را همینطور خیرات کرده اند؛

واقعا اگر رضازاده رستم و جهان پهلوان است، پس تختی که بود؟!

[+] نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 7:44 PM  توسط مهدی  | 

هشداری از معبد؛ اینجا محافظت می شود

در ابتدا بگویم که اگر معنی معبد زیرزمینی و تمدن روزمینی و شهری را آنطور که منظور من است نمی فهمید به مطلب قبلی وبلاگ بروید تا زیاد شگفت زده نشوید... حالا برای آنها که آن را خوانده اند می نویسم؛

در «شهر» غوغایی بر پا شده است، سنتوری اتفاق بزرگی بود و ورود مهرجویی به معبد ممنوعه هزینه هایی درپی داشته است هر چند که هرگز برای ما گران تمام نخواهد شد! در روزهای گذشته و با رونمایی از تصاویر هولناک مهرجویی که از معبد مخابره شد و روابط حاکم بر جوامع شهری را یکسره به چالش طلبید، نگاه خشمگین شهرنشینان که ماهیت زندگی پوشالی شان را در فیلم دیده بودند بسوی زیر پوست شهرها معطوف شد و موج حملات تازه ای به معبد شروع شد.

تین ایجرها، یکی از عروسکهای خیمه شب بازی روی زمین، در صدر متخاصمین قرار دارند. آنها که از مهرجویی «مهمان مامان» دیگری را انتظار داشتند یا هر فیلمی که در آن رقص امین حیایی را ببینند یا دیالوگ های فردین را از زبان بازیگرش بشنوند، حالا گُر گرفته اند که با فیلمی روبرو شدند که از لایه های زیرین شهرها  زندگی را روایت می کند و محکومیت و محتومیت شخصیت اش بیش از هر چیز بهروز وثوقی «رضا موتوری» را در یادها زنده می کند.

 آنها عصبانی اند چون خود را در تنهایی، فقط می توانند جای هانیه یا جاوید جا بزنند که هر دو در فیلم برملا شده اند و همه دیدند که چقدر توخالی و کریه اند. بغض دارند از اینکه اگر در میانشان هنوز «سنتوری» ای باقی مانده باشد با افتادن صورتک ها و رو شدن دستها، راه معبد علی را در پیش گیرد...

حالا می فهمیم که فیلم – با کمال احترام به مهرجویی – به مسیر درستی هدایت شد (زیرزمین) و در سینماهای پر زرق و برق با سیستم های دالبی و پرده های عریض و جایگاه ویژه طبقه ی الکی خوش و بریده از دردمندی (تین ایجرهای دست در دست هم) سر در نیاورد. در واقع تمدن روی زمین فیلم را در محاق برد و ساکنان شهر هم بهتر بود به حکم شهرها گردن می نهادند و آن را نمی دیدند! حالا که دیده اند باید بسوزند و ما هم باید این ضربات احمقانه را تاب آوریم!

بله، البته که سنتوری فیلمی خالی از اشکال و کاملا آرمانی نبود؛ صحنه های اضافی داشت که همان سکانس های طولانی مربوط به عشق بازی علی و هانیه ( تنها سکانس های محبوب شمایان) منظور من است!

در حملاتی که این روزها به سنتوری شده است یک دلیل و سند ضعیف دانستن سنتوری را نزدیک شدن مهرجویی به مفاهیم و مضامین سینمای کیمیایی دانسته اند!! صرف نظر از اینکه این موضوع تا چه اندازه می تواند محل بحث باشد ( که اگر این اتفاق براستی رخ داده باشد چه آخر الرمانی برپا می شود! ) باید پرسید در فیلمها و سینمای کیمیایی چه مشخصه هایی وجود دارد که در شهرها به رسمیت شناخته نمی شود و این همه از آن هراس دارند؟! ... ؛ مردان تنها و مصمم؟!،  آرمانخواهی قهرمانان؟!،  نفروختن ارزشها به هیچ قیمت و تا پای مرگ ایستادن بر سر رفاقت ها؟!،  نمایش جلوه های دروغین و پوشالی شهرها و عشق های تهوع آورش؟!،  پوزخند و بالا آوردن روی زندگی بی آرمان جاری در شهرها؟!،  کدامیک؟!!  

آن بالا، در شهر، یکی به این سوال پاسخ دهد!

برای مخاطبان کیمیایی سنتوری ( بعد از هامون ) دل انگیزترین اثر مهرجویی ست. این روزها ما واقعا داریم کیف می کنیم که اینها از سنتوری عصبانی اند و به کیمیایی هم بند کرده اند! می گویند کیمیایی حداکثر مال دهه پنجاهی هاست! من بعنوان بزرگ شصتی ها می گویم گور پدر تمام این بچه بازیها و لطفا سریعتر تمام کنید این فاشیسم شناسنامه ای تان و این سردرگمی های بی رویا و بی فردایتان را که حالم را بدجوری بهم زده و کاردرست هایتان را هم اینجا مضحکه معبدنشینان کرده است.

جایی در نوشته قبلی ام گفتم؛ معابدی که در زیر شهرها توسط نابخشودگان اجتماع شهری بنا می شود هرگز از سوی تمدن رو زمینی به رسمیت شناخته نمی شود اما از آسیب های آن در امان است و محافظت می شود. این را دوباره برای این بچه ها گوشزد می کنم؛ شما بهتر است دست در دست طرف، در سیاهی سالن های سینما در لژهایتان بنشینید و نرد عشق گلزار و افشار را با چشم اشک بار تماشا کنید و بزرگترین ریسک زندگی تان ( قرارهای آخر هفته ) را محکم کنید! مبادا که در زیرزمینها و راه آب های سرد و تاریک زیر سینما دست به خطر بزنید و به معبد اساطیری رانده شدگان نقب بزنید! ما اینجا فقط یک چیز خواسته ایم که گرد آمده ایم؛
ما را به حال خودمان، با طرز فکرمان و با آرمان هایمان تنها بگذارید، شهرها و سینماهایش با پرده هایی سرشار از دروغ از آن شما،

اینجا از تمامی ظواهر دربند کشنده پست مدرن محافظت می شود، نزدیک نشوید

[+] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:58 PM  توسط مهدی  | 

ولنتاین مزخرف است

  عشق‏هاي سگی 
بعضي مراسم و مناسبت‏ها با کارکردي که در طول زمان بدست مي‏آورند با شنيع‏ترين و رقت‏آورترين شکل ِ ممکن احمقانه جلوه مي‏کنند. مراسمي که شايد زماني محلي از اعراب داشته‏اند اما حالا مفاهيمي دست‏مالي‏شده، عاميانه، مبتذل و سطحي‏اند. و چون نيک بنگري در بطن خود مگر الکي‏خوش‏بودن و خود را به زنده‏بودن و خوشحالي زدن، چيزي ندارند.
احمقانه‏ترين اين مراسم و جشن‏ها بدون شک ولنتاين مزخرف است. که نماد و سنبل انسان‏هاي بي‏غم و باري ‏به‏هرجهت در دنيا شده است. تا جايي که دگرانديشان در ممالک غربي به انديشه مقابله با آن برآمده‏اند و حتي روزي را به نام «anti valentine» نام‏گزاري کرده‏اند. البته بايد بگويم که منظور من به هيچ‏وجه اعتراض به ورود يک آيين ِ بيگانه و رسوخ آن در فرهنگ و مناسک باستاني‏مان نيست. چون اعتقاد دارم ايزوله کردن ِ يک فرهنگ و جلوگيري از تاثير پذيرفتن آن از ساير تمدن‏ها، باعث جلوگيري از تاثير پذيرفتن ديگر فرهنگ‏ها از فرهنگ مورد بحث و در نتيجه زوال و نابودي آن خواهد بود. و از سويي جشني چون ولنتاين اساسن فاقد چنان ماهيتي‏ست که بتواند تهديدي براي فرهنگ سترگ ما باشد. و از اين بابت خيال‏ام راحت است.
منظور دقيق من، رابطه ميان آن کثافت و پليدي‏ست که دنيا را فرا گرفته، با اين عشق ورزيدن ِ تهوع‏آور عشاق به يک‏ديگر. اگر ولنتاين و ديگر مناسک مشابه داراي کارکرد و شخصيت اصيل و انسان محور و غيرشعاري بودند، چنين پارادوکسي نبايد وجود داشته باشد. در واقع مانيفست مقدس ِ «مهر ورزيدن و دوست‏داشتن ِ تمامي ِ انسان‏ها» از شرح برنامه‏هاي ولنتاين حذف شده است و اين روز در دنيا فرصتي شده تا تين‏ايجرها هدايا و پيشنهادهايي که در روزهاي ديگر سال نمي‏توانند با دوست جنس مخالف خود در ميان بگذارند، رد و بدل کنند.
ولنتاين که مي‏توانست عاملي براي نزديک‏شدن و عشق‏ورزيدن ِ تمامي انسان‏ها از هر نژاد و هر مکتب باشد، حالا تنها گريزگاهي براي نازک‏دلان و طبقه‏اي «بريده از دردمندي» در جوامع شهري شده است. کارکرد مناسکي از اين‏دست در اين دنياي ديوانه همانند بلندکردن ِ صداي پخش اتومبيل‏مان است تا صداي خردشدن  ِ استخوان‏هاي عابري که زير چرخ ماشين‏مان دست‏وپا مي‏زند را نشنويم. به‏هرحال سيستم حاکم بر جوامع مدرن شهري نيز کاملن هم‏اين را مي‏خواهد، شما عزیزم فکر کرده‏ايد چه‏طور يک آيين مترقي و انسان‏مدار به گند کشيده مي‏شود؟!

حالا دنياي فرامدرن ما در درجه‏اي از جنون و کثافت فرو رفته است که جنگ، ترور، نسل‏کشي، اعدام و .. اتفاقاتي روزمره و عادي جلوه مي‏کنند. يک انسان را سر مي‏برند و فيلم آن در موبايل‏ها دست‏به‏دست مي‏چرخد بدون آن‏که ترحم کسي را برانگيزد، تصاوير قطعه‏قطعه کردن ِ يک دختر عراقي توسط محارم‏اش با بلوک‏هاي سيماني ديگر ويدئوموبايل ِ پرطرفدار ماه‏هاي گذشته بود، زنده‏زنده يخ‏زدن ِ کودکان افغان در زمستاني که گذشت در چنين دنيايي محلي براي بازتاب نيافت، کشتار غزه را همه ديدند اما کودکاني که در فيلم‏هاي مخابره‏شده با چشماني حيرت‏زده و چهره‏اي مسخ‏شده شاهد اجساد و پيکرهاي پاره‏پاره شده بودند از ديد جهانيان پنهان ماند، هرروز توليد فيلم‏هاي پورنو که انسانيت را به زير آلات جنسي مي‏کشند روندي پرشتاب‏تر بخود مي‏گيرد...


با اين دنياي جالبي که سراسر فاجعه است و سقوط، جشني مانند ولنتاين وقيحانه مجال بروز مي‏يابد. چرا نبايد گوگل لوگوي مرگ يک بچهء سياه‎پوست بر اثر گرسنگي را کار کند؟! دقيقن چه سياستي بر جريان جهاني مدرنيسم حاکم است که کشتار يک ميليون روآندايي را از دايرهء ديد ما دور مي‏کند و لوگوي کاغذي ولنتاين را جلوي چشم ما قرار مي‏دهد؟! انساني که براي دوست‏داشتن و دوست‏داشته‏شدن آفريده شده است و در قاموس‏اش است که عشق خود را بر تمام مخلوقات تسري بخشد چنين به‏تنگ آمده که اين معاني نامتناهي را مي‏بايد در وجود تنها يک نفر بجويد.

باري، در پست‏مدرنيسم ناقوس بازگشت انسان به خوي‏هاي حيواني‏اش به صدا درآمد. در اين دنياي به‏لجن ‏کشيده‎شده ولنتاين یک‏جور مزخرف است هم‏آن‏طور که عشق فاحشه است...


پی‏نوشت: جوئل (جيم کري) در نمايي از فيلم «خورشيد ابدي يک ذهن پاک» ؛
"روز ولنتاين رو توليدي‏هاي کارت‏تبريک ساختن، واسه اين‏که مردم يه احساس مزخرف داشته باشن"


*عنوان مطلب مربوط است به نام وطني ورژن اوليه سه‏گانهء جاويدان آلخاندرو گونثالث ايناريتو
با نام اريژينال ؛ «عشق بدکاره است»


[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:23 PM  توسط مهدی  | 

آتش سده

چقدر سردم است و چقدر در زمستان غرق شده ام، چقدر دلم یخ زده و چه سینه ای پر از درد و انباشته از حرف دارم، در میان ویرانه های آنچه زمانی با شکوه بود، هنوز ایستاده ام و فریاد می زنم، بی آنکه شنیده شوم... دلم تنگ است برای آتش و برای جان گرفتن، چه خوب است بازگشت به خانه...، خانه...، خانه...

چه خوب است گرم کردن استخوانهایم کنار آتش سده... امشب یک دنیا درد دارم و یک سینه حرف، غبار قرنها و غمان بر وجودم و مهریست بر لبهایم، چه خوب است سوختن در این آتش، چه خوب است رد شدن از این زمستان،...




آب و آتش نسبتی دارند جاویدان

مثل شب با روز ، اما از شگفتیها

ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما

آتشی با شعله های آبی زیبا


آه

سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم

آتشی سوزان و سوزاننده و زنده

چشمه ی بس پا کی روشن

هم فروغ و فر دیرین را فروزنده
هم چراغ شب زدای معبر فردا

آب و آتش نسبتی دارند دیرینه

آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد

ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند

آبهای شومی و تاریکی و بیداد

خاست فریادی ، و درد آلود فریادی

من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد

هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد ، این از یاد

کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند

گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت

ور رود بود و نبودم

همچنان که رفته است و می رود

بر باد

آب و آتش ( اخوان ثالث)



[+] نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:37 PM  توسط مهدی  | 

حالا این فریاد، خاموشی نمی‏شناسد

فریدون فروغی مهرماه سال 80 و پس از یک دورهء طولانی مبارزه با «خاموشی و انزوا» دق کرد. فریدون برای افرادی از قماش ِ من نه سوپر استار بود، نه قهرمان. هرگز به خودم اجازه ندادم که پوستر و تصویر فریدون را به دیوار اتاق‏ام و هم‏ردیف اشیاء و وسایل روزمره‏ام بزنم. هم‏آن‏طور که در مورد صادق هدایت، اخوان ثالث، عارف قزوینی، مصدق و... حتا یک ثانیه هم فکر نکردم که فریدون می‏تواند تا آن اندازه زمینی جلوه کند که تصویر و شمایل‏اش را از گوشهء قلب‏ام به روی دیوار سرد اتاق‏ام منتقل کنم. چرا که عکس‏ها و شخصیت‏ها با هر میزان وجاهت و قداست با انتقال به‏روی دیوارها کارکردی تبلیغاتی و تحمیلی به‏خود می‏گیرند و به‏سرعت به‏سوی تقدس‏زدایی و فرومایه‏گی تغیر ماهیت می‏دهند. آخرش رنگ باختن است به‏سوی سیاهی، هم‏آن کاری که تین‏ایجرها این روزها در مورد ستارگان پوشالی ام‏روزی انجام می‏دهند.

فریدون برای من، تا آن‏جا که به‏یاد دارم در قامت یک منجی در لحظه‏های سکوت و دردکشیدن تجلی کرد که فریاد را به من آموخت. از آن‏جا بود که دانستم چه‏گونه می‏شود در حین درد کشیدن و به جان آمدن فریاد زد. منظورم دقیقن لحظه‏ای‏ست که دست و پای‏‏ات را بسته‏اند و در اتاقی بی‏روزن انداخته‏اند و در هم‏آن زمان است که دیوارها هم از هر طرف به‏سوی‏ات می‏آیند. بعدها چیزهایی فرتر از این دانستم؛ که آدم‏ها می‏توانند چنان اثری از خود بر جای بگذارند که فریادشان پس از مرگ نیز به‏گوش رسد. این‏چون‏این فریادها با این جنس و این حد از مظلومیت، قابلیت این را دارد که ابعادی جادویی و نامیرا به‏خود گیرد، چونان که اگر صاحب آن را در بند کشند، و پس از مدتی بکُشند و در گور افکنند، دنیا خواهد دید که تا ابد فریادی از آن گور می‏جوشد که خاموشی نمی‏شناسد و انسانیت و وجدان فروخفتهء آدمیان را به حرکت وا می‏دارد.

چنین باید که پس از این رخداد، دربندکشندگان به تکاپو افتند و برای فراموشی بر این گور ضربه‏ها زنند. اما هر بار، و با هر ضربه، این صدا پرخروش‏تر به گوش می‏رسد. تا جایی که همه می‏پذیرند و ایمان می‏آورند که «انسانیت» و «دردمندی» دو بخش جدایی‏ناپذیر وجود آدمی‏اند که بدون یک‏دیگر معنا نمی‏یابند.


#

پیکر فریدون فروغی را بنا به وصیت ِ خودش در روستای قرقرک، جایی میان بوئین‏زهرا و اشتهارد به خاک سپردند. گفته می‏شود این روستایی‏ست که فریدون ترانه جاویدان «قریهء من» را از آن الهام گرفته است. آن‏جا را در اولین دیدار خوب به خاطر دارم؛ روزهایی بود که به سختی نفس می‏کشیدم. تنها در خانه می‏ماندم و با فریدون فریاد می‏زدم. یک‏باره به سرم زد که بروم آن‏جا. رفتم که پاکیزه برگردم اما در تمام مسیر بازگشت روح‏ام از من رخت بسته بود. گویی جاده تابوت مرا به‏دوش می‏کشید. در قرقرک با هولناک‏ترین صحنه‏ای مواجه شدم که در تمام عمرم دیده بودم؛ سنگ قبر فریدون را با کلنگ و تیشه شکسته بودند، و بعد هم رفته بودند. سابق بر این نخبه می‏کُشتیم و فرصت می‏سوختیم و مرده می‏پرستیدیم، این روزگار گویی حرمت هم‏آن مرده را هم نگه نمی‏دارند.



:: برای فریدون فروغی؛ که آنقدر بزرگ «هست»، که بر گورش شبانه ضربه می‏زنند
 
[+] نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:40 AM  توسط مهدی  | 

چرا فقط یک 300 ساخته شد؟!

هنوز چند روزی از پایان سریال فرا تخیلی «چهل سرباز» نگذشته که در وب‏گردی شبانه‏ام به داستان تازه برمی‏خورم. ماجرا بر سر سریال مناسبتی این روزها «ستاره سهیل» است، تحریک می‏شوم که آن‏را ببینم و حالا  ساعتی بعد از آن است که مغزم سوت کشیده و با سر درد می‏نویسم؛


ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:10 AM  توسط مهدی  | 

پیش از قضاوت تاریخ، خود را نقد کنیم


دعوای بی‏حاصل ِ نسل ِ ازنفس‏افتاده (متولدین دهه‏های 50 و 60)

 مشکل این نسل، آرمان ِنداشته است

 در روزهای گذشته بحث تازه و در عین‏حال عجیبی در فضای وب انتشار یافته و افراد زیادی را (دست‏کم متولدین دهه‏های 50 و 60) را درگیر خود کرده‏ست. ماجرا از آنجا آغاز شد که وبلاگ خوابگرد از جبههء پنجاه با پستی چند خطی که حالا دیگر همه آن را خوانده‏اند به متولدین دهه 60 اعلام جنگ کرد! این تهاجم با استقبال و حمایت هم‏دوره‏های ایشان مواجه شد. خیلی زود وبلاگ‏های بچه‏های 60 واکنش نشان دادند و در اندک زمانی به لطف تکنولوژی و امکانات دنیای مجازی به‏صورت خودجوش! در برابر بچه‏های سال بالائی صف‏آرایی کردند. در روزهای گذشته دو طرف به تقویت جبهه خود پرداخته‏اند و حالا زمانی‏ست که تبادل آتش سنگینی در خطوط مقدم برقرار است. متاسفانه سوالی که در این چند روز و در این بگومگوهای بی‏فایده هیچ‏کس از خود نپرسیده این‏ست که اصولا دعوا بر سر چیست؟!

 
ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:52 AM  توسط مهدی  |