تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

رضا موتوري عاشق شد، بعد مُرد

يک سکانسي هست که زندگي مردان پسامدرن را مختل کرد...

ماشين ِ حمل زباله ايستاده است و جنازه ء رضا را در خياباني که شبيه هيچ‏کجا نيست درون ِ آن مي‏گذارند. تمام ِ اين‏نما به سرعت و در کمال خونسردي برگزار مي‏شود. آنقدر ساده و پيش‏پاافتاده که انگار اين عابران و ماشين‏هاي سواري در طول روز بارها جنازه ء سرخوردگان را در ماشين حمل زباله و در ميان ِ پس‏ماندها مي‏اندازند. بعد کيميايي به اين قصاوت هم اکتفا نمي‏کند و پس از اينکه جسد رضا را همراه با زباله‏ها مي‏برند، يک ماشين آب‏پاش هم از راه مي‏رسد و سطح خيابان را از هرگونه خون و اثري که از رضاموتوري برجاي مانده مي‏شويد و پاک مي‏کند. طوري وجودش را محو مي‏کنند که گويي هرگز اين مرد وجود نداشته. همه ء اين ماجرا و کل ِ اين سکانس با صداي ضجه ء فرهاد همراهي مي‏شود. حالا کات. تلخ‏ترين و تکان‏دهنده‏ترين سکانس تاريخ سينماي ايران اما اين نيست...


جنازه ء رضاموتوری را با زباله‏ها می‏برند

يکي از تلخ‏ترين سکانس‏هاي تاريخ سينماي ايران، سکانس درگيري بهروز وثوقي در کاباره، در فيلمِ «رضا موتوري» است.
سکانسي که مشابه آن بعدها در فيلم‏هاي زيادي تکرار شد(سعي شد که مشابه‏اش تکرار شود) اما هرگز به جاودانگي ِِ ورسيون رضاموتوري نرسيد.
روايت تکان‏دهنده ء مسعود کيميايي از طبقات فرودست اجتماعي و مرداني که در آنجا بدنيا مي‏آيند، همان‏جا سرگردان مي‏مانند و درنهايت در همان طبقه ء مصبيت‏زده جان مي‏دهند، براي هميشه در حافظه ء تاريخي سينماي ايران ثبت شد.
«رضا موتوري» داستان ِ شورانگيز مرداني بود که از چنين بودني به تنگ آمده بودند. با اجتماع‏شان درافتادند براي رسيدن به يکي از اين دو هدف:
يا تغيري در آرايش دردهاي‏شان بوجود بياورند و در نهايت راهي به طبقه‏اي ديگر بيابند،
يا اينکه بميرند!
شخصيت «رضا»  از بودن‏اش راضي نبود.  به شکل تقديري با دختري از طبقه بورژوازي پيوند مي‏خورد و براي اولين‏بار همخوابگي مي‏کند. رضا مانند روحي از دنياي مردگان به اين شهر بازگشته است. کيميايي اما واقع‏بين‏تر و بي‏رحم‏تر از آن است که روايت را در اين مسيرهاي کذب ادامه دهد. آيا خوشبخت ماندن ِ رضا موتوري خيانت به مردان ِ رانده شده از شهرها نبود؟!...
پس سکانس رويايي تمام مردان ِ ازنفس‏افتاده اين سالها، اينجا مجال ِ بروز يافت؛

داخلي – کاباره - شب

پيش از اين سکانس، همه چيز انگار عاشقانه است. رضا در خيابان‏هايي که کمي خاکستري و کمي بي‏رنگ‏اند با موتور مي‏راند و دخترک هم از پشت به او چسبيده است. از در کاباره که وارد مي‏شوند رضا هنوز ناباورانه به در و ديوار خيره مانده است. خودش خوب مي‏داند و به تماشاچي هم القا می‏شود که تمامن با اين مدرنيسم متعفن بيگانه است. با اين‏حال همه چيز را کم‏اهميت جلوه مي‏دهد. اينجا کيميايي و وثوقي به شکلي حيرت‏آور رفتار رضا را به تصوير کشيده‏اند. اين صحنه‏ها از تلاش رضا براي سرگرم‏شدن با کبريت‏ها و بي‏تفاوت نشان‏دادن ِ خود شروع مي‏شود و در طول ِ سکانس تا لحظه ء درگيري ادامه مي‏يابد. اين خصلت مردان ِ اثيري ِ گذشته بود که هرگز تحت ِ تاثير قرار نمي‏گرفتند و اگر هم اين اتفاق مي‏افتاد آن را غيرواقعي يا کم‏اهميت نشان مي‏دادند. رضا حتا در سالن دنسينگ و در حاليکه چشمان دخترک يک لحظه از تماشاي‏اش غافل نبود براي يک‏بار هم به دخترک نگاه نکرد و به بازي قمارگونه‏اش با کبريت‏ها ادامه داد. ( چه کسي از درون ِ مردي از جنس ِ رضا خبر دارد؟ براستي چه بود آن قمار ِ نفسگير براي راست ماندن کبريت ؟! )
تلخي ِ اين سکانس بخاطر نشان دادن ماهيت حقيقي شهرها بود؛ براي مردان ِ تنها و سرخورده راهي نيست تا عشق‏شان را براي خود نگه دارند. سطح شهرها پر است از رجاله‏هايي که عشق ِ نابخشودگان را مي‏دزدند...
اين را وقتي مي‏بينيم که رجاله‏ها به دخترک و درست در برابر چشمان ِ رضا پيشنهاد رقص مي‏دهند. در واقع آنها پربي‏راه هم آدرس را اشتباه نيامده‏اند و در "کاباره" که يکي از مظاهر ِ تمدن شهري‏ست، دختران دقيقن براي همين کار آمده‏اند و مردهاي همراه‏شان هم دست آموزند.
رضا موتوري در اين لحظه بخوبي تعريف مي‏شود؛ مردي در زماني اشتباهي، در مکاني که نبايد باشد و تعلقي به آن ندارد!
بنابراين نقطه ء پايان ِ سکانس، درگيري خونين و نابرابر رضا موتوري ِ تنها و بي‏کس با جماعت رقاصان ِ کاباره است. کات...
اين نما صراحتن محکوميت و محتوميت سرنوشت ِ رضا را نشان مي‏دهد. آمال و آرزوهاي رضا چندان دوامي ندارد و حقيقت خيلي زود همچون پتکي بر سرش کوبيده مي‏شود.
بعد از اين‏نما و در سکانس ِ پارک، ديگر همه چيز تمام شده است. رضاموتوري خونين و مالين افتاده است و به سرکوفت‏هاي دخترک گوش مي‏کند. دارد کار ِ رضا را احمقانه و امل‏مآبانه توصيف مي‏کند.
روياي آسودگي رضا به روشني رنگ باخته است و خودش هم تلاشي براي فرار از اين سرنوشت محتوم ندارد. يکي از مونولوگ‏هاي دردبار سينما از زبان رضا گفته مي‏شود. مونولوگي سراسر ياس و دردمندي که بطور کامل در تمسخر اين عشق ناجور به زبان مي‏آيد و به شاه‏بيت‏اش ختم مي‏شود؛
-    ... من اگه امروز دعوا نمي‏کردم... روزم شب نمي‏شد

نماهاي بعدي، مرگ و فروپاشي رضا را نشان مي‏دهد. مردي که براي گريز از دردهاي طبقه‏اش خود را به سد عظيم طبقه ء بالاتر کوبيد و به راحتي پس زده شد. مردي که با همه تقلايي که کرد تا در پايان از شهر خارج شود، آخرش در يکي از خيابان‏هاي همان شهر از پاي درآمد وجنازه‏اش را با ماشين ِ حمل ِ زباله بردند...


...به عباس قراضه بگید رضاموتوری مُرد

اما بدون ِ شک و با هيچ ترديدي سرخوردگي رضا بابت ِ روبرو شدن با واقعيت بي‏رحم شهرها، از همان دعواي کاباره آغاز شد.
در همان سالن دنس که تجدد و مدرنيسم از سر و روي‏اش بالا مي‏رفت.
[+] نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:7 AM  توسط مهدی  | 

جمعه روز ِ مرگ ِ مردهاست... لياقت مي خواهد مردن ِ روز ِ جمعه


خسرو شکيبايي هم جمعه روزي رفت. دارم به اين فکر مي کنم چرا آنان که دوستشان دارم روزهاي جمعه مي ميرند؟ مثلا" فرهاد هم دقيقا جمعه مُرد. همينطور مي توان ليستي بلند از مردان ِ جمعه را نام برد...جمعه روز ِ مرگ ِ مردهاست.

لعنت بر شيطون، ديگر صبح جمعه ها که بيدار مي شوم خودم را آماده می کنم که آواري بر سرم ويران شود. باور دارم که جمعه روز ِ اتفاقات ِ بزرگ است...

مرگ اما با همه ء قدرت تمام کنندگي که دارد هيچوقت نمي تواند پايان ِ نسل مردان باشد. زور ِ مرگ براي فراموشي و خاموشي مردان خيلي کم است. مرداني از نسل حميد هامون نفسشان به شماره مي افتد، ضجه شان گوش ِ فلک را پر مي کند، با تمام ِ وجود به تنگ مي آيند و خود را به در و ديوار مي کوبند، اما نمي ميرند... نه، مرگ حريف ِ اين مردان نمي شود.

شکيبايي اگر براي تمامي عمر فقط حميد ِ هامون را بازي مي کرد، براي ناميرايي اش کافي بود. حميد هامون با نهايت دريغ و درد تقديم شد به مرداني که به تنگ آمده اند و نفس شان به شماره افتاده است. تقديم شد به رانده شدگاني که جايي برايشان نمانده...

متاسفم براي آنها که از صبح دارند براي شکيبايي اشک مي ريزند. متاسفم براي آنها که فکر مي کنند او مرده است و اينجا نيست. «مرحوم شکيبايي» عجيب ترين و دروغ ترین ترکيب اضافي ست که مي توان ساخت. مرگ کجا، شکيبايي کجا؟! نه!  اشتباه نکنيد. قبول دارم که مرگ امروز جمعه 28 تيرماه سراغ ِ خسرو شکيبايي را گرفت. اما حريفش نشد. با همه ء داستانهايي که از خوفناکي و شکست ناپذيري ِ فرشته ء مرگ مي گويند اما دربرابر مردان تعظيم مي کند.


شکیبایی در هامون:
بايد تيكه‌هاي زندگي‌مو كنار هم بذارم تا ببينم از كجا شروع شد؟

من حالا هامون را مي گذارم مي بينم و سيگارم را مي کشم و گوشم هم بدهکار ِ اين مرثيه سرايي ها نيست. بگذار هر چه مي خواهند در این بعد از ظهر ِ خالی ِ جمعه بگويند. امروز فرشته ء مرگ هم رو سیاه شد...
[+] نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 9:1 PM  توسط مهدی  | 

زمانهای ناگوار - آخرالزمان - همینجا


توسان: توي کلمبيا مي خواي چه کار کني؟!

جيم : ميخوام آدم بکشم. نقشه بکشم، هرکس جلوم وايسه دخلشو ميارم... با هلي کوپتر توپدار بريم جنگل رو داغون کنيم. من سرباز ِ آخرالزمانم، مي خوام برم توي روستاها و هرچي آدم و حيوون هست بکشم... فقط همين واسم مهمه...

[+] نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:13 PM  توسط مهدی 

زمان‏هایی ناگوار برای بازگشت سربازها


 16- در اين پست از واژه‏اي در شأن اين دنيا استفاده شده است

نوشتن از هر اثري که سقوط اين دوران را گواهي مي‏دهد براي‏ام لذت‏بخش است. اصلن شايد براي هم‏اين است که سراسر اين بلاگ به فحش‏نامه‏اي دربارهء شهرها و مدرنيسم بدل شده است. اين زخم‏ها که سر باز مي‏کنند و مرهم نمي‏شناسند تنها با گرفتن ِ نشان ِ سقوطي از اين مناسبات آرام مي‏گيرد. حالا يکي ديگر از اين مدارک را گير آورده‏ام؛ Harsh Times . مخ‏ام را داغان کرد. يک شب ِ کامل را در تاريکي محض و با سيگار پاي بساط فيلم ماندم و اين آخري‏اش بود. دمادم ِ صبح است که مي‏نويسم و از اين برآمدن ِ آفتاب لج‏ام درمي‏آيد. لعنتي. اين آخري‏اش بود و خوب شد. آخري‏ها هميشه قاطع‏تر و صريح‏ترند. و تمام ِ روزنه‏هاي کاذب را به‏سوي زندگي صراحتن مي‏بندند. مثل آخرين ميخي که به تابوت کوبيده مي‏شود. و اين تابوت ِ مادر به‏خطاي انتهاي شب ِ من جنازه‏اي در خود ندارد مگر انسانيت ِ هجو شده و از دنيا رفته.


سربازها حالا زمانه‏اي شده است که برمي‏گردند. بله آقاي گيبسون عزيز! گذشت آن‏زماني که «ما سرباز بوديم» و ما را احساساتي مي‏کرديد ؛ "جنگ با اين تمرين‏ها فرق دارد... سربازها کشته مي‏شوند..."

در جنگ‏هاي اين زمان‏هاي ناگوار، ساده‏انديشي‏ست اگر فکر کني همه سربازها مي‏ميرند. نه! آنها گاهي هم برمي‏گردند. با اين‏حال در پسامدرن آن‏ها در قامت ِ قهرمان برنمي‏گردند. آن‏ها افسار گسيخته‏گاني کفري‏اند که برمي‏گردند تا انتقام ِ برپا شدن آتش جنگ را از تمدن ِ مادربه‏خطايي که آن‏ها را به جنگيدن و کشتن واداشت بازستانند.

اين که ديگر خيلي مدرن است؛ سربازهايي که دستور داشتند هيچ کس را زنده نگذارند، به شهرهاي‏شان با باروهايي خلل‏ناپذير و برجهايي طبقه‏بندي‏شده بازگشته‏اند. سربازاني که آموزش ديدند و پذيرفتند که هرلحظه و با هرگام، آمادهء مردن و قطعه‏قطعه شدن باشند، حالا ديگر محال است که به زندگي برگردند، آنها فقط براي خون بر مي‏گردند. اي‏کاش آن پرزيدنت ِ احمق که با مسيح سخن مي‏گويد کمي هم توجه‏اش را به بن‏لادن‏هايي صدها بار خطرناک‏تر که در ميان شهروندان‏اش تکثير مي‏شوند معطوف مي‏کرد. خوب است که عرب‏هاي تروريست ديگر از گيت‏هاي فرودگاه‏‎ها راحت عبور نمي‏کنند اما سربازهاي مصمم به‏آساني و با به‏ترين هواپيماهاي ترابري پنتاگون بازمي‏گردند. به‏سان ِ ديناميت‏هايي پنهان و آمادهء انفجار بازمي‏گردند و در بدنهء برج‏هاي شهرهاي‏شان جاي مي‏گيرند.

عشق‏هاي‏شان را در جايي بيرون از شهرها مي‏جويند. دختران شهري آن اندازه خوب‏اند که به پروپاي‏شان نگاه کني، نه بيش‏تر. پس فقط به شهر مي‏آيند که حق‏شان را از آن بگيرند و با دختري غير‏شهري ازدواج کنند. در خيابان‏هاي تاريک و پرنکبت ِ شهر گناه دوره مي‏افتند تا اسلحهء دزدي را به‏قيمت بفروشند. عجب زمانهء ناگواري شده است که سربازها اسلحه مي‏فروشند تا زندگي کنند!

شوخي نيست که زبده‏ترين سربازان با رستهء رنجر که تمام ِ ماموريت‏ها را در عراق با موفقيت انجام دادند، حالا براي پذيرش به‏عنوان ِ يک افسر ِ جزء در پليس L A صلاحيت ندارند! درواقع سيستم هم تاييد مي‏کند که آن‏ها براي پرسه‏زدن در خيابان‏هاي شهر و روبرو شدن با شهرنشينان، بدون ِ تعادل و خطرناک‏اند. افسر ِ سرويس امنيت ِ داخلي در خلال ِ يکي از مراحل پذيرش به جيم مي‏گويد: "پليس لس‏آنجلس به خاطر تست ِ رواني رد ات کردند. از نظر آن‏ها نرمال نبودي. ولي همهء ما اين‏جا خل‏وچل هستيم! بهتره بياي پيش ِ ما..."

آري! سرويس امنيت به سرباز ِ عاصي ِ از جنگ برگشته، ماموريت کشتار ديگري اين‏بار در کلمبيا مي‏دهد. درخواست ملتمسانهء جيم عجب ويران‏کننده است وقتي مي‏پرسد: يعني شما واقعن هيچ پست خالي در لس‏آنجلس يا سن‏ديگو نداريد؟!... اين‏نما به اضافهء نماي اسلحه کشيدن ِ جيم به‏روي مايک و هم‏اين‏طور نماي پاياني که از خود ِ مايک – دوست‏اش - مي‏خواهد خلاص‏اش کند آزاردهنده ترين سکانس‏هاي فيلم بودند.

پس معلوم شد سربازهايي که بازمي‏گردند براي شهرها خطرناک‏اند. بايد نهايت سعي و دقت در دور نگه‏داشتن آن‏ها از اين مدرنيسم شکننده انجام گيرد. آموزش‏هايي که به اين رنجرها داده شده است تنها در برابر غير نظاميان ِ جهان سوم تجويز مي‏شود. واقعن هم صلابت و خونسردي ِ اين‏ها براي شهرنشينان و طبقات سانتي‏منتال ِ روي زمين خطرناک است. کوچک‏ترين تماسي ميان اين‏ها منجر به انهدام فوري ِ شهرها خواهد شد.

چرا که بخشي از آموزش‏ها شايد، گاهي، فراموش شود و به هر دليلي اجرا نشود! مثلا سربازها گاهي سرپيچي کنند و آن وقتي‏ست که خون‏هايي که ريخته‏اند را تازه مي‏يابند و نشان شوم آن‏را در خواب و بيداري و در تمام ِ دنياهايي که بعد از اين خواهند رفت با خود به‏همراه خواهند داشت. اين‏ها مربوط به دردهايي‏ست که هيچ‏کس مگر سربازاني که آتش گشوده‏اند، نمي‏توانند درک کنند. غير نظامياني که تا خرخره در زندگي شهري‏شان فرو رفته‏اند نمي‏توانند درک کنند. مردان دست آموز پست مدرن، با آن مغزهاي دانشگاه‏رفته نمي‏توانند درک کنند که اين چه‏طور دردي‏ست...


آن‏وقت سربازها مي‏آيند تا در شهرها دست به ناهنجاري زنند و هرچه شهرنشينان را هنجار است بشکنند، مي‏آيند تا يک بطري الکل را روي شيشهء ماشين ِ يک شهروند اتوکشيده و مترقي خرد کنند، مي‏آيند تا مزاحم ِ دختري که قبلن مي‏شناختند شوند و مرد ِ تازهء دخترک را له کنند، مي‏آيند تا با نيرنگ در سازمان‏هاي رده بالاي امنيت شهرها نفوذ کنند، مي‏آيند تا مولکول‏هاي مخدر را در ادرارشان انکار کنند، مي‏آيند تا تست ِ دروغ‏سنجي را به گند بکشند و آشکارا دروغ بگويند، مي‏آيند تا لولهء يک 9ميلي‏متري ِ نو را توي دهن ِ دختري بگذارند که در آغوش‏اش پناه گرفته‏اند، مي‏آيند تا آن لولهء لعنتي با قطر 9ميلي‏متر را روي صورت ِ به‏ترين دوست تمام ِ زندگي‏شان فشار دهند، مي‏آيند تا 20 کيلو ماري‏جوانا را از مرز رد کنند و در شهر آب کنند، باور کنيد که مي‏آيند...

اين سربازها که خون ريخته‏اند مي‏آيند تا در شهرها هم حمام ِ خون به‎پا کنند.  

 ***

حالا يادم مي‏آيد در هم‏آن نماي افتتاحيهء فيلم فهميدم که براي روشن‏کردن ِ سيگار بايد pause کنم وگرنه عقب مي‏مانم. شب در ابتداي فيلم دشتي بود باز با سربازاني که دستور داشتند زنده نگذارند. تصاوير درگيري از چشم ِ دوربين ِ ديد در شب روايت مي‏شود و هرچه کشتار جلوتر مي‏رود اين‏طور به‏نظر مي‏رسد که چشم سربازها با آن عينک‏هاي ديد در شب هم‏چون چشم ِ گرگ‏هاي گرسنه مي‏درخشد.

وقتي سرباز بودم فهميدم که دوربين ِ ديددرشب خيلي نامرد است. چون شب‏ها را به صحنهء نبردي نابرابر بدل مي‏کند. گندترين چيز در جنگ‏هاي شبانه اين است که روي هدف ديد نداشته باشي و ديده هم بشوي. آن‏وقت شب تنها تابوتي‏ست که جنازهء تو را حمل مي‏کند. وقتي چريک‏ها با اين تجهيزات براي ما خال‏هندي مي‏گذاشتند و ژ– 3 من حتا مگسک هم نداشت، فهميدم که بدترين شکل مدرنيسم در جنگ افزارها بروز مي‏کند و نسل مردان را تهديد مي‏کند.


اين نماي قتل‏عام اوليه کات مي‏شود و سکانس بعدي که بيدارشدن ِ جيم از اين کابوس دهشتناک است، از مزرعه‏اي بکر در مکزيکو، جايي دور از هرچه تمدن آغاز مي‏شود. انگار که سربازان مي‏بايد آرامش سلب شده‏شان را در بيرون از شهرها و در آغوش دختري روستايي جستجو کنند. مزرعه‏اي دورافتاده که جيم در ادامهء فيلم تاکيد مي‏کند نه جاده دارد و نه لوله کشي...


:: 20 سال ِ بعد هنوز تابوت سربازها، به شهرهاي ما هم برمي‏گشت. خيابان‏ها، معابر و تمام ِ روابط را اما کثافت گرفته بود. اي‏کاش سربازها هيچ‏وقت به اين شهرها برنمي‏گشتند...
[+] نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 4:39 PM  توسط مهدی  | 

یک مرد باید بتونه روح خودش‏ رو با خطر آشنا کنه

یا یک فیلم مردانه، فقط یک فیلم مردانه است

مثلث‏های سینمایی معولن عاشقانه از کار درمی‏آیند، یعنی یا دو مرد و یک زن هستند یا یک مرد و دو زن. کم پیش می‏آید در این روزگار که شانس این را بیابیم تا یک مثلث کاملن مردانه را ببینیم. فکر کنید که از «خوب، بد زشت» چند سال گذشته است؟! همه‏اش برمی‏گردد به این شعار پول‏پرستانه هالیوود که فیلم یا باید زن‎پسند باشد یا برای کودکان. چون این دو قشر بدون شک مردان را با خود به سینما می‏کشانند. اما یک فیلم مردانه فقط یک فیلم مردانه است. و فقط ساخته شده تا یک مشت مرد آن را ببینند. زنان و کودکان این‏جور فیلم‏ها را نه دوست دارند و نه سر درمی‏آورند.

در «پیرمردها سرزمین ندارند» فضای خلوت و بدون موسیقی فیلم، خشونت و صراحت بی‏رحم جاری در آن، سکانس‏های رویایی بلند و بدون دیالوگ، خون‏سردی و اعتماد به‏نفس مردانه، فاش نکردن تمامی داستان برای تماشاچی و ... یعنی تمام آن فاکتورهایی که باعث می‏شود یک مرد در تمام 120 دقیقه فیلم پلک نزند ، برای زنان و تین‏ایجرها گنگ و حتا تهوع‏آور است.

تنها یک مرد می‏تواند بفهمد وقتی ماس در رخت‏خواب گرم و راحت با زن‏اش، عرق کرده و با خودش درگیر است، یاد آن مرد زخمی که ام‏روز از او آب خواسته بود رهای‏اش نمی‏کند، نمی‏تواند وجدان‏اش را قال بگذارد و در نهایت و در حالی‏که دو میلیون دلار مفت به خانه آورده دوباره شال و کلاه می‏کند و با آب از خانه بیرون می‏زند. این پاک‏ترین و مردانه‏ترین نمای فیلم بود وقتی یک مرد میلیونر به زن‏اش وصیت کرد و شبانه با آب به کشتارگاه برگشت... ؛ 

-          زن : داري چه‏کار مي‏کني عزيزم؟
-          ماس : مي‏زنم بيرون
-          زن : کجا ميخواي بري؟
-          ماس : يک کاري هست که يادم رفته انجام‏اش بدم... برمي‏گردم
-          زن : چه کاري؟
-          ماس : يک کاري که مي‏دونم احمقانه‏ست ولي انجام‏اش ميدم!... اگه برنگشتم به مادرم بگو خيلي دوسش دارم
-          زن : مادر تو که مرده! [!!!]
-          ماس : خب پس خودم بايد به‏اش بگم

يک وجه خيره‏کننده «No Country for Old Men» انرژي فوق‏العاده صرف‏شده در ثبت جزئيات صحنه‏هاست. براي نمونه تمهيداتي که ماس در متل براي مخفي کردن کيف پر از پول در کانال کولر انجام مي‏دهد، با روايت کامل (خطور فکر جاسازي در کانال، خريد تجهيزات کمپينگ، چگونگي ساخت قلاب، تعويض اتاق در متل و ...) در چند سکانس طولاني و تقريبن صامت پشت سر هم نشان داده مي‏شود. يا نمايش دقيق جزئيات پانسمان زخم پاي شوگار ( از چگونگي تهيه لوازم بهداشتي تا بيرون آوردن گلوله و انجام پانسمان). حالا اين‏ها را بگذاريد کنار سکانس ماقبل پاياني فيلم که برادران کوئن بعد از حرف‏هاي زن ماس و شوگار به بيرون کات مي‏دهند و اصلن به تماشاچي نمي‏گويند که آخرش اين زن کشته شد يا نه! اين اصلن به خاطر بي‏ارزش بودن سرنوشت اين زن [در يک فيلم مردانه] يا مرگ يک انسان ديگر نيست، بلکه برادرها حتمن فکر کرده‏اند که بعد از 120 دقيقه روضه خواندن حالا تماشاچي بايد فهميده باشد که يک مرد آن‏هم از جنس شوگار قرار نيست با حرف‏هاي ملتمسانه يک زن مانيفست‏اش را کنار بگذارد، قول‏اش به ماس مبني بر کشتن زن‏اش را فراموش کند و او را امان دهد. بنابراين يک لحظه هم در اين شک نکنيد که شوگار آن زن را هم کشته است! (مگر اين‏که به مرام‏نامهء شوگار احترام گذاشته باشد و به شير يا خط تن داده باشد!)

اين تفسير در مورد جنس مردان در اين فيلم، چندان دور از ذهن نيست. چرا که ماس هم بدون نشان دادن کم و کيف تبديل به لاشه شد.

مناسک دیدن فیلم :

اين فيلم را اگر بار اول مي‏بينيد، تنها ببينيد و اگر مي‏توانيد بين ساعت 1 تا 4 نيمه‏شب و در تاريکي ببينيد. نه براي اين‏که بترسيد، براي اين‏که در سکوت و تاريکي هم‏راه اين سه مرد شويد. آن‏وقت حس مي‏کنيد خودتان هم يکي از آن‏هائيد. نه اين‏که بشويم چهار مرد؛ در هر سکانس خودتان را به تناوب جاي شوگار، ماس و کلانتر فرار دهيد. فقط مي‏ماند سکانس‏هاي درگيري و تعقيب و گريز شوگار و ماس که آن‏جا ديگر تصميم با خودتان است. به‏نظر مي‏رسد خود کوئن‏ها خواسته‏اند که تماشاچي ابتدا طرف ماس باشد و از شوگار بترسد. بعد از طمع‏کاري ماس که به قيمت جان خودش و زن‏اش مي‏انجامد چشم‏ها براي چند لحظه هم به شوگار جلب مي‏شود که پس از نماي تصادف و با تمام آن سنگ‏دلي روايت شده، نگاه‏اش مانند يک کودک معصوم و ترحم‏انگيز جلوه مي‏کند، حتا کودکانه‏تر از آن دو بچه‏اي که بر سر پول پيراهن با هم بحث مي‏کنند. شايد هم داستان رويارويي تمام‏عيار مردان بر سر کيف ادامهء بازي‏گوشي‏هايي‏ست که هر مردي در پسربچگي پشت سر دارد. شباهت‏هاي ناخوداگاه اين مردان متخاصم هم بر اين دنياي کودکانه تاکيد مي‏کند. مثلن دقت کنيد که هر دو در لحظه‏اي که زخم خورده‏اند و مي‏خواهند فرار کنند، لباس رهگذران را با پول مي‏خرند.

به‏هرحال در نماهاي پاياني و با حذف ماس، شوگار بار مضموني داستان را به‏دوش مي‏کشد اما در پايان فيلم و با مونولوگ دردمندانهء تامي لي جونز، سراسر فيلم  به داستان تکان‏دهندهء کلانتري تبديل مي‏شود که در دنياي در حال شکل‏گيري، از کار افتاده است و خود را بازنشست مي‏کند.

«پيرمردها سرزمين ندارند» با کمال احترام به فمنيست‏ها و تين‏ايجرها (دنياسالاران پست‏مدرن) يک فيلم صددرصد مردانه است و از اين رو براي مردان وفادار به آرمان‏هاي خوش گذشته، چيزي مانند يک نسيم ملايم و مرطوب مي‏ماند بعد از سال‏ها کويرگردي... شايد براي هم‏اين است که ما مردها هنوز وسترن‏هاي قديمي را به فيلم‏هاي اين زمانه ترجيح مي‏دهيم. «پيرمردها سرزمين ندارند» از آن فيلم‏هايي است که بايد انتظار کشيد تا کلاسيک شود چون نوستالژي ويرانگرش سال‏ها بعد، در ميان‏سالي و پيري، بيش‏تر نفس‏مان را بند مي‏آورد...

من که فکر مي‏کنم آکادمي اسکار آن‏قدرها هم که مي‏گويند احمق نيست
[+] نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 7:35 PM  توسط مهدی  | 

مهرجویی وارد معبد شد

[علي]سنتوري واپسين ساخته داريوش مهرجويي سرانجام و پس از يك سال از پايين كشيده شدن از اكران جشنواره و مسدود بودن تمامي راهها براي نمايش عمومي از زير زمين ها و تمدن هاي غير رسمي شكل گرفته در زير پوست شهرها سر درآورد. جايي كه به نظر مي رسد هم خاستگاه داستان فيلم است و هم مخاطبان واقعي سنتوري، آنان كه خود را در فيلم مي يابند و با آن اشك مي ريزند، در آنجا سكونت دارند... سنتوري اول بار در ايران پس از انقلاب به اين طبقه سرخورده و واپس رانده شده اجتماعي پرداخته است. بنابراين اتفاقي بزرگ است و هر اتفاق بزرگ هزينه اي دارد و مهرجويي هم تاوان آن را پرداخت.

 


ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 4:4 PM  توسط مهدی  | 

به بهانهء صدور حکم

همین طوری هوس کردم یه جوری کلک‏ام کنده شه*


فیلم حکم سرانجام و با فاصله بیش از سه سال از اکرانش وارد شبکه ویدئویی کشور شد.

حکم روایت تازه کیمیایی از رفاقت است. یا بهتر بگوئیم روایت کیمیایی از رفاقت‏های تازه .یه مساله‏ای این‏جا هست؛ فیلم‏های کیمیایی با گذشت زمان شخصی‏تر شدند.و از یک‏دوره‏ای که گذشت «اکثریت» دیدند که از فیلم‏های کیمیایی چیزی سر در نمی‏آوردند و هیچ نمی‏فهمند. بله! کیمیایی ماند و مخاطبان راستین‏اش. آن‏ها که مسیر تحولات قهرمانان و «مرد»های کیمیایی را از قیصر تا به امروز پی‏گرفته‏اند. این پنداری بی‏هوده است که گمان کنی بدون پی‏گیری این مردها و پیمودن سلسله مراتب آثار کیمیایی بتوانی حکم را بفهمی. همان‏طور که دوستی به‏درستی اشاره کرده بود که فروزنده داستان حکم با این بی‏رحمی در کشیدن ماشه که نه‏تنها مرد متجاوز را از مردانگی می‏اندازد بل‏که محسن – عشق‏اش – را هم امان نمی‏دهد؛ همان فاطی داستان قیصر است. که آن‏همه ضعیف بود که خودش را کشت. این فروزنده یک شبه متولد نشد. زمان برد این پروسه. درست‏تر بگویم فروزنده همان روزی که فاطی خودش را کشت و درست در همان بیمارستان به دنیا آمد. در ذهن کیمیایی به دنیا آمد. و در تمام این سال‏ها کیمیایی «مثل پر لای حریر نگه‏اش داشته بود» تا شرایط برای حضورش مهیا شود. اصلن چه کسی می‏گوید زنان در آثار کیمیایی محسوب نمی‏شوند و کنش‏مند نیستند؟! شما کسی را می‏شناسید که سه دهه روی یک شخصیت فیلم‏اش کار کرده باشد؟!از قیصر و در راستای این بحث این را هم بگویم که این فیلم مسیر سینمای ایران را تغیر داد و مفاهیمی نو را وارد کرد اما عوام‏پسندترین فیلم کیمیایی نیز هست. چون «اکثریت» عاشق همان داستان‏گویی سرراست و فیلم قصه‏گو هستند. آن‏ها می‏خواهند بدون ِ متحمل‏شدن ِ کوچک‏ترین زحمتی همه چیز را بفهمند. کیمیایی اما مدام سبک‏اش را تغیر داد. به ضدقصه روی آورد. روایت را تکه‏تکه کرد. چرا که امکان می‏یافت در طول فیلمی با همان مدت‏زمان حرف‏های بیش‏تری را بزند. ولی «اکثریت» هنوز همان‏جا مانده است و حاضر نیست خود را تکان دهد. آن‏ها با راحت‏طلبی از کیمیایی می‏خواهند قیصر را تکرار کند.

فیلم حکم با چنین زبانی توسط کیمیایی روایت می‏شود. تعداد سکانس‏های پشت‏سرهمی که در ادامه هم هستند و یک‏دیگر را امتداد دهند در این فیلم آن‏قدر کم است که قابل چشم‏پوشی‏ست. اما هر تکه از فیلم دنیایی تازه برابر تماشاچی می‏گذارد که او باید دربارهء آن قضاوت تازه‏ای بکند. تماشاچی حکم مسیری طولانی در پیش دارد تا به شب بارانی لاله‏زار برسد. این مسیر را باید با چشم ِ باز و گوش ِ شنوا طی کنید. ارجاعات اجتماعی - تاریخی آن را رمزگشایی کنید تا آن مردن خودخواستهء محسن، آن فرو ریختن ِ بغض‏آلود رضا معروفی، آن توداری و بی‏تفاوتی ِ سرد ِ سهند و بالاخره آن نگاه دردآور و مأیوس ِ فروزنده که قلب‏مان برای تنها ماندن‏اش به تپش می‏افتد در پایان فیلم تکان‏تان دهد.

 

بیایید یک‏بار از اول فقط آخرش را، با هم مرور کنیم:

در حکم هر کاراکتر بار طبقه‏ای را به‏دوش می‏کشد؛ محسن جوان ِ دی‏روز است که کوله‏بارش از امید بستن‏های دانشجویی پر است از شکست‏ها و تحقیرها.  این سرگذشت ِ دردناک سرخورده‏اش کرده. این را کنار جوانی رضا معروفی بگذارید که از صادق هدایت شنیده است؛

- آدمی‏زاد یه سرمایهء بزرگ داره ؛ «خودکشی». نه از ترس...! بهت توهین شد طاقت نیاوردی برو سراغ سرمایه‏ات .

محسن اما از این سرمایه‏اش استفاده نکرده است. اسیر مناسبات قدرت شده. اما این دلیل نمی‏شود که در«مرگ‏خواهی» او شک کنیم :

- (رو به فروزنده) می‏دونستم [تفنگ] خالی‏اه... نیگا فروز... (ماشه را در سرش می‏چکاند)... می‏دونستم هیچ‏وقت آدم نمی‏شم.

محسن از سرمایه‏اش استفاده کرد. تمام قدرتی که داشت پیدا می‏کرد باعث احساس ِ رضایت او نمی‏شد. در گذشته به او توهین شده است و او دیگر آدم بشو نیست. با این حال او هم مقصر نیست؛

- (رضا معروفی به جسد محسن) هیچ حکمی برای تو نبود...بچه چی‏کار کردی با من؟...سرتق!... همهء عمرم‏و خراب کردی

حتا سهند که خیلی‏ها می‏گفتند و می‏گویند که در فیلم اضافی بود. سهند که دیگر نسل امروز است؛

- سهند؟ هم‏اون سهند و سبلان دیگه؟!

بله سهند به وسعت ایران است. سهند نسلی‏ست که می‏ماند. در پایان فیلم می‏ماند. اما بدجور درمانده و بی‏آرمان است. و تماشاگر به تلخی از خود می‏پرسد؛ او چه‏کار می‏تواند بکند؟ آینده بسازد؟!!سهند اضافی نیست آقایان! در حاشیه است اما اضافی نیست! همان‏طور که در دنیای ما هم طبقه‏اش در حاشیه است. سهند زخم خورده است. فروزنده هم می‏خورد. محسن هم که چماق خورده و رضا معروفی که دیگر قبل از همه این‏ها زخمی شده است . در مرداد 32...! همه در این خانهء از پای‏بست ویران زخم دارند. اما حق با کیست؟!

در شب دیوانه و خلوت لاله‏زار ، زیر بارانی که ساعت‏ها‏ست می‏بارد، مردی تنها زیر چتر ره می‏سپارد. با هر گام‏اش گویی برگی از این سرگذشت تلخ را ورق می‏زند و روایت می‏کند. من می‏گویم او کیمیایی‏ست. دوست دارم او باشد که زیر لب می‏خواند:

از لاله‏زار که می‏گذرم زخمی‏تر از ترانه‏ام
تشنهء محکومیت ِ یه حکم ِ عاشقانه‏ام
از لاله‏زار که می‏گذرم حسرت گوله با من‏اه
وقتی که دست ِ تو می‏خواد تیر خلاص‏و بزنه
رفاقت ِ خشم ِ تو با ماشهء منتظر میگه
دستای بی‏صدای ما نمی‏رسن به هم‏دیگه
فاصله بین ِ من و تو هم‏این گلوله بود و بس
منو بزن که خسته‏ام از زنده بودن تو قفس

لاله‏زار کاش می‏تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشتهء ما
قد کشیدیم توی بن‏بست با هم اما تک‏وتنها

از لاله‏زار که می‏گذرم می‏رسه سال ِ ما شدن
سال ِ نفس‏تنگی ِ عشق سال زمین خوردن من
از لاله‏زار که می‏گذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوجه‏ها پر از مردم هم‏صدا میشن
دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ
میتینگ‏های تک‏نفره دوباره سایهء چماق
وقتی همه بادبادکا بندهء حذب ِ باد شدن
عربده‏های مرده‏باد یک‏شبه زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش فیلم رهایی می‏دیدیم...

* عنوان اول مربوط است به فيلم گوزنها
و حالا بعد از بيش از سه دهه،
نسل تازه هم چنين چيزهايي را مي‏گويد و چنين مرگ‏هايي را مي‏خواهد


[+] نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 7:3 AM  توسط مهدی  | 

گزارش کامل حضور مسعود کیمیایی در دانشگاه آزاد یزد و حواشی آن

مسعود کیمیایی کارگردان بزرگ سینمای ایران روز پنجشنبه پانزدهم آذر ماه به‏همراه جواد طوسی رییس انجمن منتقدین سینمای ایران در دانشگاه آزاد یزد حاضر شد تا پاسخ‏گوی پرسش‏های دانشجویان باشد. این مراسم بنا به دعوت ِ انجمن اسلامی دانشجویان و در سالن آمفی‏تئاتر دانشکده مهندسی برگزار شد.

در ابتدای این مراسم فیلم دندان‏مار از ساخته‏های استاد به نمایش درآمد و سپس کیمیایی و طوسی پشت تریبون قرار گرفتند و درباره فیلم صحبت کردند.

بخش اول نشست کیمیایی و طوسی با دانشجویان

 کیمیایی در ابتدا نسبت به شرایط نمایش فیلم خرده گرفت و گفت خوش‏حال است که فیلم دندان‏مار برای بحث و نمایش انتخاب شده است اما؛ "نه روی این پرده!"... کیمیایی بیمار بود و از ناراحتی ِ دیسک رنج می‏برد با این‏حال جلسهء نقد را تاب آورد و در ساعت دوم برنامه هم به سوالات دانشجویان پاسخ داد. گوشه‏هایی از پاسخ‏های کیمیایی جای تامل ِ بیشتری داشت . و گه‏گاهی نیز در پاسخ‏دادن از طنز و کنایه استفاده می‏کرد. مثلا اینکه:  


ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 3:50 AM  توسط مهدی  | 

پایان روزی سرد بود. . .*

 

 

روز پنجشنبه پانزدهم آذرماه 1386 هرگز ازخاطر گروهی از بچه‏هایی که در دانشگاه آزاد یزد قید کلاس‏ها و امتحانات میان ترم را زده بودند تا در بعدازظهری پاییزی پذیرای مسعود کیمیایی باشند پاک نخواهد شد.

ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:25 AM  توسط مهدی  |