تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

شب ِ میرند‏گان ِ زنده


شاید این‏طور بوده؛
بي‏حوصله و بي‏حال از پياده‏روي شبانه برگشته. وقتي در ِ اتاق را باز کرده هنوز بوي سيگار مي‏آمده. اين اواخر ديگر زياد مي‏کشيده، خیلی زیاد، بی‏مهابا..
نشسته روي صندلي و به صفحهء خاموش ِ مانيتور خيره شده. حس مي‏کرده حوصلهء کسي را نه‏دارد و در ضمن؛ کسي يا چيزي هم انگار در اين دنيا نيست که بتواند اين حال‏اش را به‏بود دهد. او «مي‏خواسته» که اين‏گونه باشد، اما خودش از ته ِ دل مي‏دانسته که اين‏طور نيست؛
"خدايا دارم درد مي‏کشم.. بايد کسي باشد.. بايد کسي باشد..."
کامپيوتر را روشن کرده تا کاري کرده باشد.
حالا کجا بايد رفت؟! کجا را دارم که بروم؟! کي را دارم که به حرف‏ام گوش کند؟! كي از اين دل مرده خبري دارد؟!

توي اين افکار بوده و ناخودآگاه توي گوگل نوشته؛
«كي از اين دل مرده خبري دارد»
طفلي داشته شانس‏اش را امتحان مي‏کرده. يک‏جور بخت‏آزمايي، يک‏جور بازي باطل. فقط براي اين‏که کاري کرده باشد.
نتيجه اولين جُست‏وجو را پي‏گرفته؛  وبلاگی خسته‏کننده‏. بدون هيچ جلوهء بصري، بدون ِ عکس، با مطالبي بلند. همه چيز دل‏گير بوده، دل‏گير و خسته‏کننده. چند خط را خوانده فقط براي اين‏که کاري کرده باشد. نويسنده در سطرهاي طولاني فقط ناليده بود. از دل ِ او خبر نه‏داشت، فقط نوشته بود که خودش دل‏مُرده است. شايد هم مزخرف نوشته. اين‏روزها اين افه‏ها مُد شده. مردم دوست دارند خودشان را غم‏گين نشان دهند تا بيش‏تر جلب ِ توجه کنند. نويسندهء هم‏اين وبلاگ شايد هم‏اين حالا جايي خوش باشد. اگر نه؛ چه کمکي از دست ِ من ساخته است؟! من که خودم دارم از تنهايي و درد مي‏سوزم..

صفحه را بست و رفت. شاید صفحهء جُست‏وجو را هم بسته باشد. شاید برای شب ِ دل‏گیرش چاره‏ای دیگر اندیشده. دری دیگر اگر باز بوده باشد..


بشنويد اما از نويسندهء آن وبلاگ که توي شهري ديگر، آن‏شب نيز چون شب‏هاي ديگر بيدار بود و  هم‏زمان حضور مرد/ زن ِ بي‏چاره را هم‏راهي مي‏کرد. سيگارها به پشتوانهء نوايي دردبار روي هم تل مي‏شدند و او به صفحهء مانيتور خيره بود.
فکر کرد يکي جايي نوشته؛ «كي از اين دل مرده خبري دارد» و صاف آمده پيش ِ من. حالا من چي دارم که جواب‏اش را بدهم؟! آيا  اصلن من اين‏جا رسالتي در قبال او دارم؟!
وبلاگ‏اش را باز کرد و يک نگاهي از بالا تا پائين‏اش انداخت. جوري که تابه‏حال اين‏گونه نگاه نه‏کرده بود. حس کرد دل ِ خودش هم دیگر از اين نوشته‏ها مي‏گيرد. 
خدایا این‏همه جاهای خوب‏خوب هست، برای چی مخصوصن این‏ها رو می‏فرستی سراغ ِ من؟!

آن دل‏مُردهء از همه‏جا رانده را بگو؛ که اين شب ِ تاريک توي همهء دنيا فقط اين دل‏داري را توانست به خودش بدهد، که توي گوگل بنويسد؛
«كي از اين دل مرده خبري دارد»
بدون ِ حتا علامت ِ سوالي، که به تو بگويد؛ او حداقل اميدي به يافتن ِ کسي داشته

اين هم دشت ِ ام‏شب ِ ما بود. شاید اسم ِ این‏جا را عوض کردم. شاید گور ِ خودم را به نحوی دیگر گم کردم.
دارم زور ِ خودم را مي‏زنم..


:: آهنگ را که هم‏راه ِ هر روز و شب‏ام شده، مديون وحيد هستم


[+] نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:7 AM  توسط مهدی 

زمانی برای گريستن ِ مردها (2)

 

# زندگي سُر خورد

بي‏هوا خورده بود، از پشت ِ سر. هم‏آن‏روز ضربه را پذيرفته بود، نه‏خواسته بود که از واقعيت فرار کند و هم‏اين پافشاري زخم‏اش را عميق‏تر کرده بود. در روزهاي بعد؛ سعي کرده بود ضربه را در خود هضم کند تا بتواند دوباره روي پاهاي‏اش به‏ايستد. سخت است براي مردي تنها در گوشهء يک آپارتمان، ميان ِ آدم‏هايي که نه حرف‏ات را مي‏فهمند، نه درد ات را، آن‏سر ِ دنيا.. اين‏قدر سخت که وقتي براي هواخوري از آپارتمان‏اش بيرون آمده بود، زده بود به سرش. طاقت‏اش تمام شده بود و بدون ِ برنامهء قبلي که بليت‏ها را هم‏آهنگ کرده باشد، بدون ِ اين‏که به کسي خبر داده باشد، بدون ِ اين‏که مرخصي گرفته باشد، بدون ِ هيچ طرح و نقشه و برنامه‏ء ديگري، سريع‏ترين راه بازگشت را با قريب‏الوقوع‏ترين پروازها پيدا کرده بود. بعضي‏ها «بد» زخم مي‏خورند..
وسائل برقي را خاموش کرده بود؟! در ِ خانه را درست بسته بود؟! به هم‏سايه‏اي براي آب دادن گلدان‏ها سفارش کرده بود؟! اصلن هم‏چو درخواستي آن‏جا محلي از اعراب داشته؟! مگر حالا فرقي هم مي‏کند؟! حالا ديگر توي افکار ما؛ آن‏جا سرزميني‏ست که آدم‏هاي تنهايي از جنس ِ ما تنهاتر مي‏شوند و زخم‏هاي بد مي‏خورند، زخم‏هاي عميق..
چمداني هم‏راه نه‏داشت، با دست ِ خالي سوار هواپيما شده بود. عرض ِ اقيانوس را پيموده بود، از قاره‏اي به قارهء ديگر، از اين هواپيما به آن هواپيما.. ساعت‏هاي متمادي را در فرودگاه‏ها سپري کرده بود و از درد به خودش پيچيده بود. تنهايي‏اش را با دردي که هم‏راه‏اش بود پيوسته به‏دوش ‏کشيده و با خود بُرده بود.
دورتر از ديگر مسافران، بي‏حرف و نوميد، يک گوشه کز کرده بود. بعضي‏ها خيلي بد زخم مي‏خورند. هم از بد کسي مي‏خورند، هم محل ِ زخم جاي بدي است، بـد.. بـد...
براي‏ام تعريف کرد که؛ چند روز/ چه‏طور سعي کرده بود توان‏اش را دوباره بازيابد و به‏ايستد. سخت است دوباره بلند شدن و روي پا ايستادن. مردها اين‏طور مواقع، با هر هيبت و هر جثه، درست مثل چارپايان به وقت ِ تولد اند. مدام مي‏خواهند که از زمين جدا شوند و دوباره به‏ايستند. اما هربار محکم‏تر از بار قبل به زمين مي‏افتند و زخم ِ ديگري مي‏خورند. اگر آن‏جا مادري‏ست که هربار با «ليسيدن» تلاش‏هاي موجود نوپا را هم‏راهي مي‏کند و به تکاپويي دوباره تشويق‏اش مي‏کند، اين‏جا اما فريادرسي نيست.. 
[...]
آمده بود گريه مي‏کرد، مرد ِ گنده.. در را که به روي‏اش باز کردم، خودش رو پرت کرد توي بغل‏ام و زاروزار گريست. اين‏قدر برهنه شده بود. طوري که من باور نه‏کردم..
بعضي‏ها اين‏طور زخم مي‏خورند؛ خيلي خودشان را اذيت مي‏کنند. مدام با زخم بازي مي‏کنند و نمي‏گذارند منعقد يا کهنه شود.
يکي دو ساعت که گذشته بود زبان‏اش باز شده بود. حدس هم مي‏شد زد که داستان چي‏ست. اين دوتا دل‏دادهء هم بودند. و همهء ما پيش ازآن‏‏که مجال‏اش را داشته باشيم تا به دنيايي غير مردانه فکر کنيم، شاهدان ِ شاد ِ معاشقهء ايشان بوديم، سال‏ها پيش.. خداي بزرگ! کي فکرش را مي‏کرد؟!


# بازديدي دوباره از شهر؛ با نيت ِ خوب

دل‏داري نه‏داده‏ام و بلد نيستم. حتا براي رفيقي زخمي که به من پناه آورده. «دل‏داري»؛ اصلن روش مردانه‏اي هم نيست. هم‏آن‏طور که وقتي نوبت خودم رسيده از دل‏داري ديگران متنفر ام. اين‏را به لوطي هم گفتم؛
حقيقت اين‏ست که دل‏داري ِ آدمي که کارش «دل‏داري دادن» باشد، نمي‏تواند روح ِ زخمي مردي را تيمار کند. فکر مي‏کني چرا حرف ِ دکترهاي روان‏کاو براي آدم‏هايي مثل ِ ما ديگر اعتبار نه‏دارد؟! مايي که هروقت از سال را نگاه مي‏کردي، زيرزميني، دخمه‏اي پيدا کرده بوديم و يک گوشه کز کرده بوديم. ما آدم‏هاي منطقي نه‏بوده‏ايم و نيستيم. يک‏روز که خوب لباس پوشيده‏اي و بوي خوب مي‏دهي مي‏روي توي اتاق ِ انتظار ِ مطب ِ يک روان‏پزشک ِ سرشناس. قرار است که چيزهايي را بيرون بريزي و سبک‏تر به خانه برگردي. اتاق ِ انتظار ِ يک مطب روان‏پزشکي رفته‏اي؟! خيلي از اين طفل معصوم‏ها که کنار تو نشسته‏اند، آخرش با نظر پزشک يک‏راست مي‏روند زير برق. جريان برق را از ناحيهء سر وارد بدن‏شان مي‏کنند. پيش از اين‏کار رضايت‏نامهء محکمي از کس‏وکار طرف مي‏گيرند. توي اين رضايت‏نامه مسئوليت هر اتفاقي با خانوادهء طرف است. هر اتفاقي، از قبيل ِ «مرگ»، و يا پيش‏آمدهاي بدتر؛ مثلن از اين قبيل که حال ِ طفل معصوم بدتر بشود، بدتر و غيرقابل بازگشت. طفل ِ معصومي که ناخواسته و بي‏دفاع به اين دنيا آمده و فقط با ما «جور» نه‏بوده. حالا کي بايد تشخيص بدهد که او خوب نيست و ما خوب‏ايم؟! اصلن شايد ما خل باشيم!
دست بردار رفيق! گاهي پزشک‏ها هم  دوست دارند که از اتاق ِ عمل يا «شوک» بيرون بي‏آيند، ماسک ِ خود را با حالتي خسته‏کننده و يأس‏آور تا زير ِ گلو پائين بي‏آورند، و به کس‏وکار ِ آدم بگويند؛
"متأسف‏ام. ما هر کاري لازم بود کرديم، هر چه از دست‏مان برمي‏آمد،.. اما..؛ بي‏مار را از دست داديم.."
لعنتي‏ها..
من هم متأسف‏ام. کار ما هيچ‏وقت به شوک الکتريکي نمي‏کشد. ما ذاتن «ناجور» نيستيم. خوب لباس پوشيده‏ايم و بوي خوب مي‏دهيم. اين‏طور به نظر مي‏آئيم که اگر خودمان هم راضي باشيم، کس‏وکاري داريم که هيچ‏وقت فرم رضايت‏نامه‏اي را که آن‏‏ها مي‏خواهند پُر نه‏خواهند کرد. اهل ِ حرافي نيستيم و فقط به سوالي که مستقيم از ما پرسيده شود جواب مي‏دهيم. دکتر معمولن بعد از چند دقيقه هم‏صحبتي دست‏وپاي‏اش را جمع مي‏کند و مي‏فهمد با يکي از آن تکه‏گوشت‏هايي که هرروز ساعت‏ها در اتاق انتظار و بعد روي تخت ِ معاينه‏، و بعدها روي تخت ِ شوک ِ الکتريکي،‏ دست و پا بسته دراز مي‏کشند و تسليم ِ او مي‏شوند، روبه‏رو نيست. درمي‏يابد که زندگي در مورد ِ بي‏مارش تا هم‏اين اواخر مثل مردم عادي پيش مي‏رفته تا اين‏که يک اتفاق در زندگي‏اش افتاده. آن اتفاق؛ که نمي‏شود گفت: کاش نمي‏افتاد..
يک چيز را مي‏داني؟!؛ با ما درست صحبت مي‏کند! يعني من فکر مي‏کنم ميزان توجه و مهرباني دکتر با خوب بودن بويي که بي‏مار مي‏دهد رابطهء مستقيم دارد. بوي خوب ِ حاصل از يک ادوکلن گران‏قيمت هميشه گوش‏ها و چشم‏ها را تيز مي‏کند. سعي مي‏کند آن مغز ِ دانشگاه‏رفته‏اش را دوباره به‏کار بي‏اندازد و از واژه‏هايي درخور استفاده کند. ولي در نهايت سوتي مي‏دهد. آن‏جا که مي‏گويد؛ "شما بي‏مار نيستيد آقا، شما فقط مريض ِ کسي شده‏ايد، هم‏اين!"
آدم‏هايي مثل ِ ما براي دکترهاي روان‏کاو «کيس»هاي جالبي نيستند. بيش‏تر از اين‏که آن‏ها با ما تفريح کنند، ما هستيم که آن‏ها را بازي مي‏دهيم و خسته‏شان مي‏کنيم.
براي‏اش متأسف‏ام. که به‏جاي قبول ِ شکست، يک مشت قرص آرام‏بخش قوي تجويز مي‏کند. تجويز مي‏کند که؛ بيش‏تر به فکر خودت باشي، بيش‏تر به توانايي‏ها و «داشته‏هاي‏ات» توجه کني و نگاه‏ات را بعد از يک فقدان و محروميت و «از دست دادن» ِ ابدي، دائمن معطوف به دردي که داري و زخمي که خورده‏اي نه‏کني. هم‏آن نيمهء پُر ِ معروف ليوان را - که ما هيچ‏وقت نه‏دانستيم چي‏ا‏ست و کجاست - در نظر بگيري.. بعد بر اساس ِ هم‏اين تئوري‏هاي پوچ روش مشاوره را در پيش مي‏گيرد. ولي تو مي‏داني که او هيچ‏وقت موفق نمي‏شود. تو اصلن «نمي‏خواهي» که او موفق شود.
جلسات مشاوره هم هيچ کمکي نمي‏تواند بکند. چون براي تمام ِ حرف‏هاي‏اش جواب داري و جلوي‏اش گارد گرفته‏اي. چون به هيچ‏وجه دوست‏اش نمي‏داني. اصلن دل‏داري دادن ِ کسي که «کار»اش دل‏داري دادن باشد حال ِ ما را به‏هم مي‏زند؛ پيش از تو مريض ديگري را ويزيت کرده، بعد از تو هم مريض‏هاي ديگري را خواهد ديد. تازه لابه‏لاي مشاوره‏هاي‏اش حرفي را مي‏زند که نه‏بايد بزند. يعني خودش هم يک لحظه نمي‏فهمد که چي را دارد به کي مي‏گويد. مثلن زرتي مي‏گويد؛ " بايد فراموش کني، چرا به يک رابطهء تازه فکر نمي‏کني. باور کن بعدن خودت هم به حال ِ اين‏روزهاي‏ات خواهي خنديد.".. نه! نه‏بايد اين حرف را بزند..
آخرش منشي دکتر با کمک منشي‏هاي مطب‏هاي مجاور و مردمي که آن‏جا هستند بايد سر برسند و آن حرام‏زاده را از زير مشت و لگد ات بيرون بکشند. تو هم با لباس‏هايي که ديگر مرتب نيست و فقط  بوي خوب مي‏دهند برمي‏گردي توي دخمه‏ات و دوباره درها را مي‏بندي..
گوش کن؛ اگر يک‏روز گذرت به چون‏اين جايي افتاد، هرگز نزد ِ يک پزشک ِ خانم نرو. دليل‏اش را نه‏پُرس
..
به مرور، از پزشک‏ها و دل‏داري‏ها هم دور مي‏شويم..


# روسيه هنوز ضربه مي‏زند

پيش از هر چيز اما نفس بکش مرد. پيش از اين‏که چيزي از تو بخواهم، چيزي بگويم، نفس بکش. خوب‏است که هنوز حافظه ياري مي‏کند براي يادآوري دارايي‏هايي که در اين دنيا داريم. از سال‏ها پيش آغوش‏هايي مردانه ميان ِ خودمان تعبيه کرديم و ساختيم، براي يک ‏چون‏اين روزهايي. رفيق رفت و تاب خورد توي زندگي و برگشت. همهء ما که در آن جمع بوديم روزي برگشتيم تا ببينيم آن آغوش‏هاي مردانه هنوز سر ِ جاي خودشان هستند؟! يکي دوتايي بودند که «سنگ» شدند. اما باقي سر ِ جاي خودشان بودند، امن و محکم و گرم.. قدرتي ِ خدا، روزگار با اين‏همه بدرفتاري که کرد و بر ما سخت گرفت، اما حريف ِ اين آغوش‏ها نه‏شد. و ما مي‏دانيم که اين‏روزها «هر جايي» اين‏قدر محرم نيست که زخم‏ها و خستگي‏هاي‏ات را برداري و به‏اش پناه آوري..
چند روز اين‏جا ماند و هرروز چند بار، يک‏ديگر را در آغوش کشيديم و گريه کرديم. روزي ديگر، گريه‏اي نو.. چه خوب بود که هنوز اشکي پيش ِ ما بود. خشک‏سالي هم زورش به ما نه‏رسيد. کسي چه مي‏داند توي دل ِ ما چه خبر بود.. حتا خودش هم نمي‏دانست. اصلن در حالي نبود که بخواهد به اين فکر کند. يک‏سال ِ پيش جاي ما عوض شده بود. بعد از ماه‏ها تنهايي يک دفعه از اين خانه ترسيدم. حس کردم ديوارها دارند به‏سمت ِ من مي‏آيند. منظورم از هر چهار طرف است. اول فکر کردم بعد از چند ماه خيالاتي شده‏ام توي اين خانه. گفتم؛ " زده به سرت پسر! " اما بعد که استخوان‏هاي‏ام شروع به خُرد شدن کرد، فهميدم که حقيقت دارد. لوطي آن‏زمان هنوز توي هم‏اين شهر بود، هنوز نه‏رفته بود. پيش از اين‏که اولين دنده‏ از قفسهء سينه‏ام بشکند و قلب‏ام را پاره کند، شال ‏و کلاه کردم و نيمه‏هاي شب زدم بيرون. رفتم به سراغ‏اش. تمام ِ راه را دويدم. وقتي رسيدم جلوي خانه‏اش، سينه‏ام مي‏سوخت. حس کردم به تعداد تمام سيگارهاي آن خانه ريه‏هاي‏ام ترک برداشته. با اين‏حال هنوز دير نه‏شده بود. در را که به روي‏ام باز کرد از چهره‏ام همه چيز را خواند. به روي‏ام نه‏آورد که چند ماه جواب تلفن‏هاي‏اش را نه‏داده‏ام، در ِ خانه را باز نه‏کرده‏ام. فقط محکم بغل‏ام کرد. هم‏اين. هم‏اين که سخت به‏اش نياز داشتم..

آه! خدا! چه‏قدر گريه؟!...؛
يک چيز با مزه که در نوبت ِ او اتفاق افتاد؛ يک خبري را جايي خوانده بود که من نه‏ديده بودم. روزهاي آخر که اين‏جا بود، مدام مثل ِ يک لطيفه تعريف مي‏کرد و مي‏خنديد. مي‏گفت؛ " به‏تازگي در روسيه زني که شوهر داشته در يک سايت هم‏سريابي ثبت‏نام مي‏کند. بعد مرد اه متوجه شده و هم‏سرش رو کشته! " من صحت خبر را پي‏گيري کردم، حقيقت داشت، و تکان خوردم. اين‏ حادثه را با جزئيات کامل‏اش هرروز تعريف مي‏کرد. و بلافاصله اضافه مي‏کرد؛ روس‏ها قبلن چيزي داشتند به‏نام ِ «اولتيماتوم»، ولي حالا ديگر خيلي غيرقابل پيش‏بيني شده‏اند.. آن‏قدر اين‏را تعريف کرد و به بازي خوردن مرد ِ روس خنديد که براي من هم خنده‏دار آمد.
روز آخري که داشت مي‏رفت، به‏نظر حال‏اش به‏تر بود. حتمن به‏تر بود که مي‏گذاشتم برود. بعد از خداحافظي برگشت در آستانهء در ايستاد. يک مقدار لب‏اش را گزيد. انگار حرفي را مي‏خواهد بزند که دارد سبک - سنگين مي‏کند. گفت؛ " اون مرد روسي رو که به‏ات گفتم يادت اه؟ زبون‏ام لال داداش، اگر براي تو يک هم‏چو اتفاقي مي‏افتاد، چه کار مي‏کردي؟.."
بعد خيلي مظلومانه توي چشم‏هاي‏ام خيره شد. آه که چهره‏اش منظرهء دردناک ِ مردي بود، که گويي ريخته‏اند سرش و تا پاي مرگ کتک زده‏اند. چهره‏اي که مي‏شد آدرس‏هاي زيادي از راه‏زنان را درش پيدا کرد و يک‏به‏يک از هواپيمايي به هواپيماي ديگر، قاره به قاره سراغ‏شان رفت. در آن‏لحظه شايد در تمام ِ دنيا فقط او بود که مي‏توانست يک چون‏اين حرفي را به من بزند، يک چون‏اين پرسش تکان‏دهنده‏اي، و انتظار هم داشته باشد که جواب ِ کلامي بگيرد. و تو چه مي‏داني که من «بايد» به اين سوال جواب مي‏دادم، به‏خاطر رفيقي که تمام کرهء زمين را درنورديده بود تا جواب ِ اين سوال را وقتي توي چشم‏هاي‏ام زُل زده، پيدا کند.
تصوراتي کردم، زور خودمان را با زور ِ روسپيان سنجيدم. گفتم؛ "اين اتفاق براي ما نه‏افتاده"
خنديد؛ " هممم! براي ما اتفاق نه‏افتاده. فقط سوال کردم. يک فرض ِ احمقانه.. ول‏اش کن "
برگشت که برود. نگه‏اش داشتم؛ " اين‏ها شانسي براي نزديک شدن به ما نه‏دارند. بد به دل راه دادي. خدا آن‏روز را نه‏آورده. ولي اگر من بودم، اگر من بودم داداش، به تو مي‏گويم؛ جوري خودم را گم‏وگور مي‏کردم که تا آخر دنيا دست‏اش به من نه‏رسد. نه براي متأسف شدن، نه توضيح دادن، نه هيچ‏چيز ديگر.."
سرش را انداخت پائين. زير لب چيزي گفت. يک چيزي مثل ِ اين؛ "بي‏رحمي اه.. باز بي‏رحمي اه..."
و رفت. ما قبلن خداحافظي کرده بوديم.

***

از آن‏روز هيچ‏کس رفيق را نه‏ديده. حرفي به‏اش زده‏ام؛ رفته، گم شده..
هم‏اين شب‏ها به دل‏ام افتاده که دل‏اش خيلي تنگ شده. اين‏طور مواقع از ما برمي‏آيد که شال و کلاه کنيم و نيمه‏هاي شب خودمان را به در خانهء يک‏ديگر برسانيم. چشم‏ام به در است که بي‏آيد پي ِ يک آغوش مردانه. حتمن گذرش اين ‏طرف‏ها مي‏اُفتد. بايد بي‏آيد... يا خدا



[+] نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 5:31 AM  توسط مهدی