شمع ِ شب داند و سوز و ساز ِ من
#
روزگار سلسلهنگاريهاي جنونوار سپري شده. ما با هم، وارد دورهاي تازه شديم. هرچند هنوز گاهي جوش ميآورم. شروع ميکنم به داد و قال. خب من «مرد ِ امروزي» نيستم. دست ِ خودم نيست. با اينحال، خودت خوب ميداني اين جوش آوردن خيلي از موضع قدرت نيست. بيشتر حال ِ جغدي را به ذهن متبادر ميکند، که توي يک اتاق ِ دربسته رهاياش کردهاند و شروع ميکند به کوبيدن خودش به در و ديوار. همچو حالتياست بيشتر. وگرنه تو که ميداني من اينروزها ديگر «حرف» هم نميزنم.
من مرد ِ امروزي نيستم متأسفانه. حالا عاشق ِ چشمان ِ تو شدهام، حرفي هست؟!
بيا با هم مدارا کنيم خانم ِ عزيز...
دوست ندارم وقتي ملاحظه نميکني و تلخي روزگار را به رخام ميکشي؛ "ديگر نمينويسي، ننوشتهاي..."
احوال ِ تو خوب نيست. حال ِ خودت. ديگر چه فرقي دارد شبها من هنوز بيدار ميمانم يا نه! وضعيت ِ سينهام، و سيگارم را که عوض کردهام، اما افاقه نکرده، تمامی ندارد سرفههای سیاه، درد توي سينهام لانه کرده. تو، آنجا که هستي، خوباي؟!
نه! نيستي. دريغ
دورم... دوريم... نمينويسم... فردا بهتر باش تا يکشب دل ِ باقرار داشته باشم. تا بعد مجبور نباشي از اين سوالها بپرسي که جواباش فقط سکوت است، خب؟!
دلام ميخواست اگر هم سوال ميپرسي، اينجا کنارم باشي و بپرسي. نه اينکه يک حرفي توي تلفن بزني و اينطرف من مجبور باشم سکوت کنم. بعد هم خداحافظ و شروع ِ دلشوره... اينجا باشي، سوال بپرسي، جوابات را ميگيري. من با تو حرف ميزنم. با تو زياد حرف ميزنم. مثلن دستام رو بهسمت ِ سرم نشانه ميروم و مثل ِ نويسندههاي بالفطره وانمود ميکنم و ميگويم؛ پُر شده... پُر ِ سوژه، موضوع، مضمون... حتا محتواي نوشتهها هم اينجا مشخص شده! اما دستام نميرود براي تايپ کردن. بعد تمام ِ شب و روز ِ فرداياش سکوت ميکنم. چند پاکت سيگار راه است تا دوباره سر و کلهء خانم ِ عزيز پيدا شود، شبي ديگر... شبهاي ديگر. فکر کن اگر اينجا باشي سوالات را دوباره تکرار ميکني. من خاکستر سيگارم رو توي جاياش ميتکانم، سرم رو بالا ميآورم، درست روبهروي چشمهاي تو... تو فکر ميکني و بهنظرت ميآيد چشمهاي من کمي «روشن» شده. روشنتر از فلان پست ِ آخري که نوشته بودم. بعد موضوع رو عوض ميکني. بعدها هم ديگر پيش نميآيد که همچو چيزي از من بپرسي... يکجور رحم ميکني به حال ِ پريشان ِ من. چند روز ِ بعد صفحه را باز ميکني ميبيني من نوشتهام. چند خط نوشتهام که تو بخواني و بعد جلسهء پرسش و پاسخ ِ ما ختم ِ بهخير ميشود. چشم ِ ما روشن.
#
تو را اولبار سالها پيش ديدم. خيلي پيشتر از روزي که پايات را به اين شهر بگذاري؛ يکشب ِ داغ ِ تابستان، خانهء دوستي که حالا او هم رفته از اينجا. ما توي اين شهر تنها رها شده بوديم. نه به تنهایی ِ حالا البته. رفيق ساقي شد، ريخت، خورديم. آنشب مردي غمگين به خانهء محل ِ اقامت ِ ما آمد که من ديگر نديدماش. رفيق میگفت که عشقاش را شهر بُرده... اين ترانه را آنشب خواند و گريست. من هيچگاه پيشتر نشنيده بودم. او هم رفت تا نقطه شد. سالها بعد توي هماين شهر، لابي ِ متل ِ سوتوکوری که پشت ِ کوچهباغها قرار دارد شاهد است که تو انتظار ِ مرا ميکشيدي. آنروز فقط به هم نگاه کرديم، ساعتها
♫
من و شمع ِ نيمهجان امشب بسکه ناليديم شب بهتنگ آمد
خدا را، آئينه جانام از غم ِ تنهايي بهسنگ آمد
چهها من کشيدم به پاي تو...
شمع ِ شب داند و سوز و ساز ِ من
در آغوش سرد و تنهايام جاي تو مانده تنها نياز ِ من
در اين شبهايي که ميسوزم من
به راه ِ تو ديده ميدوزم من
[ ديده ميدوزم من ]
تو اي شمع ِ واپسين شعله تا سحر چه جانانه ميسوزي
سراپا آتش شده جانات در عزاي پروانه ميسوزي
بيا بيا شمع ِ نيمهجان آشنا به راز ِ شبام تو اي
به او بگو قصهء مرا همنواي تاب و تبام تو اي
«مازیار»
(+)
:: «فردا بهتر باش». روي اين پيشنهاد ِ من فکر کن؛ تو بهتر باش تا من با اين «ديوارها» زخمي نشوم.
ممنون که بهاش فکر ميکني خانم ِ عزيز... ممنون

