آدمهاي همزمان
وارد ِ اتاقاش که شدم حتا نگاهام نکرد. يک دقيقه بهزور حرف زدم. بعد برگشتم خانه. اما قبلاش؛
خيلي حراف نيستم. عادت دارم که تا چيزي از من نپرسيدهاند سکوت کنم. اهل ِ «ارتباط برقرار کردن» بههيچوجه نيستم. فقط به سوالي که مستقيم از من پرسيده شود جواب ميدهم و اين جواب را هم سعي ميکنم تا جاي ممکن کوتاه و بدون رفتن به حاشيه بدهم. حالا اينطور آدمي که اصولن حرفزدن و آداب معاشرت بلد نيست، بايد شرايط ِ سختاش را با دکتر(...) درميان بگذارد. دکتر(...) هم، اينطور آدميست؛ رئيس کل آموزش دانشگاه و مدير ِ دانشکده، بهعنوان نقش ِ عامي که دارد - و استاد پروژهام، بهعنوان نقش ِ خاصي که دارد براي من بازي ميکند... آدميست که به برخورد سخت و انعطافناپذير با دانشجويان معروف است. و از نظر من تا قبل از اين ملاقات؛ تنها آدمي که در اين دانشکده سرش به تناش ميارزد...
وارد اتاقاش که شدم سرش توي کامپيوترش بود و هر چند ثانيه يکبار، هر سه تلفن روي ميز کارش و تلفن دستياش، بهطور همزمان زنگ ميخورد. شمارهها را چک ميکرد، دو تا را بيخيال ميشد – بر اساس اولويتها و سلسلهمراتبي که لابد در ذهناش براي پاسخگويي طراحي کرده بود و به آن قائل بود – و دوتاي ديگر را جواب ميداد؛ بهطور همزمان. يکي را با کتف ِ چپاش کنار ِ گوشاش نگه ميداشت، دیگری را با دست ِ چپاش کنار ِ گوش ِ راستاش ميگرفت، و با يک حالت مچالهشدهای که تا حدی تمسخرآمیز بهنظر میرسید، دست ِ راستاش هم روي کيبورد ميلغزيد؛ همه همزمان... اين تصويرها اينروزها عجیب نيست. فقط من هنوز با اين زندگيها کنار نيامدهام. تعريف ِ خودم را دارم و مسائل ِ ذهني ِ خودم را.
از من خواست بروم سر ِ اصل ِ موضوع. خواستم از اتاق خارج شوم و بهکل بيخيال ِ ماجرا و ماجراها شوم. بعد يادم افتاد به دوستي که بيرون اين دفتر آموزشي دارد توي اتاق ِ انتظار قدم ميزند و کلي قسمام داده که بروم و مساله را درميان بگذارم. مهمتر از همه يادم افتاد حرفها و تماسهايي که اين اواخر دوباره من و «او» با هم داشتهايم. بايد مسئوليتپذير باشم، حتا اگر انجام ِ اين کار، با روحام منافات داشته باشد.
يک دقيقه بهزور حرف زدم. سعي کردم از تمام ِ تواناييها و قدرتهايي که در گزيدهگويي دارم استفاده کنم، بيشترين اطلاعات و شرححال را از وضعيتام – تا آنجايي که به او مربوط است – در کمترين زمان ممکن بهاش بدهم، و مواظب باشم که هيچ درخواست و تقاضا هم در حرفهايام نباشد. اگر درخواستي بکنم، شايد چون ميشناسدم قبول کند و همهچيز روبهراه شود، اما من خودم را بهتر ميشناسم؛ تا روزها و هفتهها اين «تقاضا کردن» در کتام نميرود و خودم را ميخورم.
همهچيز را در کمتر از يک دقيقه مطرح کردم و بعد، ساکت شدم. مدتي توي اتاق سکوت شد. او يک نخبهء اين جامعه است که من هم قبولاش دارم، هرچند کارهاي زيادي را «همزمان» انجام ميدهد و اينجور آدمها حالام را بههم ميزنند. دو سه دقيقه بعد از حرف ِ من هنوز سکوت بود. اما من فکر نمیکنم اين يک دقيقه عذابي که بهخودم دادم تا حرف بزنم يعني؛ پشم! ميدانم که او يک «آدم ِ همزمان» است. مطمئنن در اين دو سه دقيقه که دستاش را روي کيبورد حرکت داده و تلفنهاياش هم دستکم 7-8 بار زنگ خورده و او دستکم به 4-5 تاي آنها جواب داده، «همزمان» دارد به حرفهاي من هم فکر ميکند. جايي در ذهن ِ پرمشغلهاش يک فولدر باز کرده و حرفهاي مرا توي آن ريخته و حالا دارد اسکن و پردازش ميکند...
در این فاصله توجهام جلب ميشود به پاهایام. تمام ِ وزن ِ بدنام را دارند تحمل ميکنند. جایی در گذشتهام، سابقهء 15 ساعت ايستادن روي اين پاها را دارم. حالام از اينهايي که وقتي ميايستند خيلي لااوبالي و لش ميايستند و فقط از يک پا براي ايستادن استفاده ميکنند و به ديگري استراحت ميدهند، بههم ميخورد. «تعادل» هنوز يکي از مسائل ذهني من است. توي اين دو سه دقيقه که او دارد پردازشاش را ميکند، من هيچ تعادلي ندارم. هرچند روي دو پايام ايستادهام.
بعد از دو سه دقيقه کيبورد را رها ميکند، روي صندلي ميچرخد به سمت من، دو دستاش را توي هم قلاب ميکند، بيخيال تلفنهايي ميشود که با هم زنگ ميخورند، يک لبخند مصنوعي روي لبهاياش ميآورد و ميگويد؛
واقعن کاري از دست من ساخته نيست. متأسفام.
جوابام را گرفتهام... کاری برایام نکرده اما وقتاش را به من داده. وقت ِ یکی از کارهایی را که بهطور ِ همزمان انجام میدهد. پس تشکر میکنم و «همزمان» با ورود ِ منشياش از اتاق خارج ميشوم.
توي کريدور قدم برميدارم. يک سيگار را از پاکت بيرون ميآورم تا به محض ِ خروج از ساختمان آتش کنم. بيرون ِ در ِ انتهاي راهرو دوستام را ميبينم که انگار او بيشتر از من دلاش براي من ميسوزد و استرس دارد. دوستي نيست که بشود پيچاند اش. از اين دوستيها نيست. رفته بيرون و سيگاري روشن کرده... مرا که از انتهاي کريدور ميبيند از همآنجا با دست اشاره ميکند که؛ چي شد؟ يک لبخندي ميزنم و سيگار را بالا ميآورم و زير بینیام بو ميکنم.
آدم ِ همزماني نيستم. «همزمان بودن» به من حس تهوع میدهد. اينطور آدمها اگر حتا به کسي ابراز عشق هم بکنند، فکرشان جاهاي ديگر هم هست. نميگويم الزامن به کس ِ ديگري هم فکر ميکنند، نه! اما همزمان افکار مربوط يا نامربوط ِ ديگري را هم دارند که بايد تمرکزشان را بهطور مساوي بين آنها تقسيم کنند. هميشه دوست داشتم اگر کسي پيدا شد که عاشقاش باشم، بهاش بگويم؛ عاشقاتام... و بعد حس کنم تمام ِ وجودم را با اين کلمه به او اختصاص دادهام. اينجوري شد که من اينقدر تمرين کردم تا توانستم از این لحاظ یک آدم تکبُعدي باشم.
...]
الآن سيگارم را بو ميکنم چون میدانم افکارم را باز میکند. چون خودم را عادت دادهام که فقط يک کار را پي بگيرم و انجام دهم. اگر توي کريدور ساختمان ِ آموزش دانشگاه سيگاري را بالا گرفتهام و بو ميکنم، فقط دارم بوي سيگار را حس ميکنم. تمام ِ سلولهای مغزم معطوف شدهاند به رمزگشایی از این رایحهء اثیری. نه به وقايع ِ اتاق ِ دکتر فکر ميکنم، نه به جوابي دلسردکنندهاي که به من داده، نه نگاههاي کارمندان دانشگاه که دانشجوي گستاخي را ديدهاند که يک سيگار را در رسميترين ساختمان دانشگاهي که سيگار، در جايجاياش ممنوع است، بو ميکند. حتا به وضعیت مسخرهای که پیدا کردهام فکر نمیکنم.
به در خروج که نزديک شدم صدايي از پشتسر خطابام کرد؛ آقا... شما... آقاي عزيز... مهندس...کس ِ ديگري در راهرو نیست. برميگردم. منشي ِ دکتر است؛
آقاي دکتر کارتان دارند،... لطفن
يک لحظه در همآن حالت نيمهبرگشته يخ ميزنم. بعد راه ِ آمده را برميگردم. سيگار را توي مشتام رزرو ميکنم براي چند دقيقهء بعد. وارد اتاق ميشوم. پشت ِ ميزش نيست. نگاهام توي اتاق ِ تقريبن بزرگاش ميگردد. کتاش را درآورده، پشت پنجره ايستاده و بيرون را نگاه ميکند. تمام ِ دانشگاه، ساختمانهاي بالاتر، از اينجا ديده ميشود. منظرهء ابري ِ خستهکنندهای را پيشرو دارد. نميدانم اين منظره هرروز اينقدر دلگير است يا امروز و از نگاه ِ من اينطور است... به من نگاه ميکند. الآن حس ميکنم اين تنها کاريست که مشغول ِ انجام دادناش هست. يعني واقعن کار ِ ديگري نميکند. تمام ِ فولدرها و پنجرههاي ديگر ذهناش را بسته و نگاهاش به من معطوف شده...خب! حرفهايي که در آن يک دقيقه زدم... اين حرفها کار دستام داده. من در تشخيص ِ طبقهبندي ِ اين حرفها دچار اشتباه شدهام. چيزي را گفتهام انگار که نبايد ميگفتم. يعني از گفتن ِ آن، نوعي سود و منفعت را متوجه خودم کردهام، چون دکتر تمام ِ کارهاياش را رها کرده و ديگر آدم همزماني نيست...
[...]
دو سه روز از واقعه گذشته... آن مشکل را ديگر ندارم. برايام حل کرد. حالا مشکل ِ بزرگتري دارم. دارم خودم را ميخورم براي حرفهايي که در آن يک دقيقه زدم. از خيلي وقت پيش، حرفها و مسائل ِ ذهنيام را طبقهبندي کردهام؛ عادي، خصوصي، خيليخصوصي.
حالام دوباره بد شده. در يک دقيقه در فاش کردن و تشخيص طبقهبندي اطلاعات دچار اشتباه شدم
...

