تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

تصویری از یک درخت؛ در «بهار» ِ گذشته


خانه‏اي که الآن درش هستم و اقامت دارم را بسيار دوست مي‏دارم. يک خانهء کوچک، با يک حياط ِ کوچک.
خانه را باز ام‏روز شستم، از بالا تا پائين. هم‏اين‏طور دارم خودم را سرگرم مي‏کنم. حالا که قرار دارم از خانه بيرون نروم، حتا براي تهيهء سيگار. با فروشندهء سوپرمارکت محل طرح ِ دوستي ريخته‏ام و او هرروز سه پاکت سيگار فيوريت‏ام را مي‏فرستد به آدرس‏ام.
هيچ‏کس نمي‏تواند تماس بگيرد. حالا البته اگر کسي مانده باشد. که هنوز چندنفري پي ِ رد و خبر مي‏آيند. اين‏ها هم خسته خواهند شد به‏زودي... آدم‏ها فراموش‏کارند.
توي خانه يک حياط ِ کوچک در اختيارم است. روي اين حياط ِ کوچک، که اين روزها تمام ِ دنياي من شده، دوست دارم که تاکيد کنم. حياطي کوچک با يک باغچهء کوچک که آمدن ِ زمستان را هم‏آن‏جا ديده‏ام. فکر مي‏کنم که مي‏شد پيش از زمستان يک دستي هم به اين حياط بکشم و حداقل بخاري را آورده باشم توي خانه... اما بعد مي‏بينم  که به‏هم ريختگي ِ اين حياط، و سرماي توي خانه، با به‏هم ريختگي و سردي ِ خودم هم‏آهنگ شده و کاري از دست ِ من ساخته نيست.
به اين حياط غير از من فقط گربه‏ها و پرنده‏ها آمدو شد دارند. با اينکه من هيچ به آن‏ها غذا نداده‏ام. در طول ِ روز چندبار پيش مي‏آيد که پشت ِ پنجره مي‏ايستم و به حياط خيره مي‏شوم. فکر مي‏کنم که سهم ِ من از اين درافتادن با دنيا و آدم‏هاي‏اش، در نهايت هم‏اين حياط  شد که همهء دنياي مرا شکل داد و دربرگرفت. بعد يک نفس ديگر از سيگارم مي‏گيرم و فکر مي‏کنم به چيزهاي خوب. مثلن اينکه توي يکي از اين شب‏ها بالاخره مي‏توانم که بخوابم و نيمه‏هاي شب سراسيمه بيدار نشوم. يک شبي که با فکر ِ کسي به‏خواب نرفته باشم و در خواب هم تحقير نشده باشم. مزخرف مي‏نويسم. اين نمي‏شود... حالا که قرار است خوب بخواهم بايد طوري آزرو کنم که با عقل جور دربيايد. اين‏طوري؛ با فکر ِ «او» به‏خواب رفته باشم و يک شب ِ آسوده و امن که همه‏چيز و همه‏کس بي‏اهميت بوده باشد. و بعد شده هر بلائي توي خواب سر ِ من بياورد اما نفس‏ام را نگيرد. هم‏اين. من توقع زيادي ندارم. هيچ‏وقت نداشته‏ام. حالا که اين‏همه از دنيا خورده‏ام زندگي‏ام را برداشته‏ام و آمده‏ام توي اين چهارديواري. روزهاي‏ام ميان اين ديوارها خلاصه شده. نه کاری به این دنیا دارم و نه توقعی از آن. فقط کاش اين حق را به من بدهد که يک شب، براي يک شب که شده بتوانم بخوابم و از خواب هم هراسان بيدار نشوم تا سرم را روي زانو گذاشته باشم و با دست‏هاي‏ام بغل گرفته باشم... و بعد، گريه کرده باشم، تا صبح.
دوست دارم توي يکي از اين شب‏ها بتوانم بخوابم و در خواب ببينم که من گربه‏اي هستم که به اين حياط تردد دارد و هر بار، پسر جواني را مي‏بينم که پشت ِ شيشهء پنجره ايستاده و بدون توجه به من، به آرامي از انتهاي سيگارش نفس مي‏کشد. هرروز به اين حياط مي‏آيم تا اين صحنه را ببينم. و هربار ديده باشم که علاوه بر موهاي صورت‏اش که بدون نظم و به نرمي تمام ِ چهره‏اش را دارند تصرف مي‏کنند و به محاق مي‏برند، گودي ِ زير ِ چشم‏هاي‏اش هم جاافتاده‏تر مي‏شود و هم‏راه با نگاه ِ خيره و بي‏حسي که هرروز، بيش‏تر از چند ساعت، به تک درخت خشکيدهء باغ‏چهء حياط دوخته مي‏شود که تمام ِ برگ‏هاي‏اش را در پائيز از دست داده و حالا زمستان ِ سختي را پيش ِ رو دارد، ترکيبي خسته و دردمند از مردي تنها را ساخته. بعد چه‏قدر خواسته باشم که يک روز از پله‏ها بالا رفته باشم و جلوي‏اش، درست روبه‏روي پنجره‏اي که هرروز پشت ِ شيشهء همان پنجره مي‏ايستد و سيگار مي‏کشد، روي پاهاي‏ام نشسته باشم و دو دست‏ام را هم ستون کرده باشم تا نشان داده باشم که با گربه‏هاي دله‏اي که فقط پي ِ يک تکه سوسيس يا گوشت به اين حياط مي‏آيند فرق دارم. آن‏وقت سرم را کمي چرخانده باشم تا درست در امتداد نگاه ِ خيرهء پسرک قرار گرفته باشد، طوري که از رخوت‏اش در شده باشد و سنگيني ِ نگاه‏ام را حس کرده باشد. و قبل از اينکه دل‏اش به رحم آمده باشد و رفته باشد سر ِ يخچال ِ خانه تا يک تکه گوشت يا سوسيس را جستجو کند، دل‏ام را به‏دريا زده باشم و گفته باشم؛ براي گوش دادن حاضرم!

فکر مي‏کنم چه‏قدر زمان مي‏برد تا او بر تعجب‏اش غلبه کند و کنار بيايد که گربه‏ها هم مي‏توانند حرف بزنند و از آن گذشته؛ گوش بدهند. به‏هرحال چند روز زمان خواهد برد و اين چندروز، من مدام مي‏آيم و به‏هم‏اين حالت، پشت ِ شيشهء پنجره‏اش مي‏نشينم و منتظر مي‏مانم. هرچه باشد با حرف زدن با آدم‏ها، قانون ِ گربه‏ها را شکسته‏ام و آن بيرون، بيرون از اين حياط، ديگر حياتي در انتظارم نخواهد بود. حالا، دنياي من هم، با دنياي این مرد يکي شده. ما هر دو اين حياط را با باغ‏چهء کوچکي که زمستان را گواهي مي‏دهد به بقيهء دنيا ترجيح داده‏ايم، و معاوضه کرده‏ايم؛ من به‏خاطر ِ نگاه ِ سرد و بي‏فروغی که از او دیده‏ام، و او هم به دليلي که هنوز چيزي درباره‏اش به من نگفته... فقط هرروز مي‏آيد اين‏جا و بعد که مي‏بيند من هنوز نشسته‏ام و نگاه‏اش مي‏کنم مي‏رود و من هم غصه مي‏خورم که لابد تنها جاي امن و دنجي که براي سيگار کشيدن و غوطه خوردن در افکارش داشته، با اين کارم از او گرفته‏ام.
بعد از چند روز که او حتا از پشت شيشه بيرون را هم نگاه نکرده، سرانجام پنجره را باز مي‏کند و هم‏اين... نه نگاهي به بيرون مي‏اندازد که مرا ببيند و نه حتا با دست‏اش اشاره مي‏کند که يعني؛ بيا تو... فقط پنجره را باز مي‏کند و مي‏رود. انگار که تصميم را به عهدهء خودم گذاشته که وارد ِ دنياي‏اش شوم يا اينکه هم‏اين حالا، پيش از اينکه راه برای برگشت نمانده باشد به دنياي خودم بازگردم. ولي من اين‏همه روز توي برف و سرما اين‏جا ننشسته‏ام که حالا، وقتي در باز شده، بگذارم و بروم به حياط ِ ديگران... از جاي‏ام بلند مي‏شوم و به آرامي جلو مي‏روم. سرم را از پنجره عبور مي‏دهم و بعد مي‏ايستم؛  توي خانه هيچ چراغي روشن نيست. مدتي طول مي‏کشد که مردمک چشم‏ام به تاريکي اتاق عادت کند و در اين فاصله چيزي که حس مي‏کنم سرماي اتاق است که کم از سرماي بيرون ندارد، و بوي تند ِ سيگاري که از همان لحظهء ورود به صورت‏ام خورده... وقتي حواس‏ام از اين گنگي ِ ناگهاني رها مي‏شود متوجهء آهنگي مي‏شوم که توي خانه با صدايي خفيف پخش مي‏شود؛


چرا تو جلوه‏ساز ِ اين
بهار ِ من نمي‏شوي؟
چه بوده آن گناه ِ من
که يار ِ من نمي‏شوي؟

بهار ِ من گذشته شايد...

چشم‏هاي‏ام به تاريکي عادت مي‏کند، روبه‏روي‏ام مرد ِ جوان را مي‏بينم که يک دست‏اش را گذاشته زير ِ گونه‏اش و با دست ِ ديگرش هم سيگاري را گرفته که به انتها رسيده، سرش را کمي کج کرده و خيره به عکسي شده که جلوي روي‏اش گذاشته و محو ِ تماشاي آن‏ست... سعي مي‏کنم عکس را ببينم...
آن پيش‏ترها که هنوز حرف نزده بودم، وقتي به اين حياط مي‏آمدم، هميشه فکر مي‏کردم که وقتي سيگارش را جلوي پنجره مي‏کشد يک‏راست برمي‏گردد پشت ِ ميزش و خيره به عکس ِ کسي نگاه مي‏کند که مريض ِ او شده و به‏خاطرش از آدم‏ها بريده. و بعد دوباره سيگاري مي‏گيراند... اما حالا که وارد ِ اتاق‏اش شده‏ام عکسي از کسي نيست. غرق شده توي عکسي که در بهار ثبت شده؛ يک عکسي از يک درخت ِ سيب که همه به‏اش گفتند مربوط به تابستان است و درست هم مي‏گفتند، اما او کوتاه نمي‏آمد؛ «اين بهار است»... سر ِ هم‏اين لج‏بازي و يک‏دندگي هم آخرش آمد گوشهء خانه نشست و عکس شد همهء زندگي‏اش...


آرام مي‏روم سمت ِ او که حالا سيگار ِ تازه‏اي را پيچيده و روشن کرده. روي ميزش به اندازهء من جا باز کرده، بدون ِ اينکه حرفي به‏ام زده باشد که اين‏جا براي من است، مي‏روم روي ميز کنار دست‏اش مي‏نشينم. هيچ چشم از عکس برنمي‏دارد. يک فکري با خودم مي‏کنم که شايد باز بايد بگويم که؛ «براي شنيدن آمده‏ام». اما خيسي ِ صورت‏اش را که مي‏بينم منصرف مي‏شوم.
لحظاتی توي هم‏اين فضاي سنگين به‏سر مي‏بريم. اين‏طور جاهاست که مي‏فهمي «لحظات» چه قدر و قيمتي دارند. گاهي، يک لحظه، قيمتي معادل ِ تمام ِ زندگي دارد... افسوس که آدم‏ها، عمومن در لحظه و با لحظات‏شان زندگي نمي‏کنند و هميشهء خدا حتا از به‏يادآوري لحظاتي که با هم داشته‏اند هم گريزانند... افسوس
مدتي در اين فضا که زيادي سنگين و مُرده به نظر مي‏رسد مي‏مانم. بايد خودم را کاملن توي فضا رها ‏کنم تا احساس راحتي و امنيت داشته باشم. مي‏گذرد. درست می‏شود؛ راحت‏‏ام... در حالي‏که هر دو خيره و غرق در تصوير شده‏ايم، جرات ِ شکستن سکوت اتاق را به‏دست مي‏آورم و بي‏مقدمه مي‏گویم؛ خب! تو که مي‏دانستي اين‏طور مي‏شود. چرا بيش‏تر سعي نکردي؟
حرف‏ام که به انتها مي‏رسد آرام نگاه‏ام را از روي عکس برمي‏دارم و به سوي او معطوف مي‏کنم.  ديگر از نزديک با چهره‏اش روبه‏رو شده‏ام. اشک‏هاي‏اش بند ‏آمده، زير ِ چشم‏هاي بي‏فروغي که داستان ِ تلخي را از شب‏هاي دور و دراز ِ تنهايي و بيداري در اين اتاق حکايت مي‏کند يک جوي سياهي از اشک‏ها خشک مانده و  مسيرش مشخص است؛ از گودي زير ِ چشم‏ها که مي‏گذرد و سرازير مي‏شود، روي گونه ِ استخواني‏اش سُر مي‏خورد و بعد توي بيشهء انبوهي که آن‏جا روئيده گم مي‏شود. معلوم است که آبستن ِ توفان و تلاطم‏ها بوده دي‏شب‏ها، و حکمن هم‏اين شب‏ها که مي‏آيند...


شکوفهء جمال ِ تو
شکفته در خيال ِ من
چرا نمي‏کني نظر
به زردي ِ جمال ِ من؟

بهار ِ من گذشته شايد...

دستي را که از گرفتن سيگار فارغ شده مي‏گذارد زير گونهء ديگرش، حالا هر دو دست‏اش تکيه‏گاه شده‏اند زير ِ صورت‏اش، انگار قرار است و خودش را آماده کرده که تا ساعت‏ها، هم‏اين‏جا بنشيند و عکس ِ درخت ِ تنها را در بهار تماشا کند. آرام مي‏گويد؛
مي‏داني... وقتي کسي را دوست داري، بايد در برابرش آسيب‏پذير باشي. تسليم ِ محض! آن‏قدر ضعيف و بي‏دفاع که او مطمئن باشد، هر لحظه که اراده کند، مي‏تواند يقه‏ات را بگيرد و پرت‏ات کند گوشهء يک خانه، و اگر لطف کند، خانه‏اي با يک حياط ِ کوچک، که به آن حياط گربه‏ها و پرنده‏ها هم تردد دارند، و در باغ‏چهء کوچک‏اش تک‏درختي‏ست که از تابستاني سوزان، زخمي به پائيز رسيده و حالا هم زمستان ِ سختي را پيش‏رو دارد... خيلي‏ها خواهند آمد و خواهند گفت؛ او که رفته و قفلي هم بر در ِ اين خانه نزده... اما خب، آدم‏ها ساخته شده‏اند براي اينکه تو را پيدا کرده باشند و شروع کرده باشند به اميد دادن‏هاي باطل... مي‏داني! او دقيقن به‏خاطر هم‏اين اطميناني که به‏اش داده‏ام رفته، حساب کرده روي من، حساب ِ همه‏جا را کرده که اين‏طور رهاي‏ام کرده و رفته، پس من نبايد کاري کرده باشم که از اين اطمينان‏اش سرخورده شود. بايد خيال‏اش راحت باشد که من هم‏اين‏جا گوشهء يک خانه با يک حياط ِ کوچک افتاده‏ام و هم‏اين‏جا هم خواهم ماند...
حرف‏اش که تا اين‏جا مي‏رسد طاقت ِ دل‏ام سر مي‏رود؛ تا کي؟ فکر کرده‏اي به آخرش؟ تا کي؟
لبخندي تلخ به لب‏اش مي‏نشيند و اين تبسم ِ تلخ به اجزاي ديگر صورت‏اش هم سرايت مي‏کند. بعد چشم‏هاي‏اش روي عکس ِ درخت ِ تنها قفل مي‏شود و با اطمينان مي‏گويد؛
تا هر وقتي که او صلاح دانسته باشد. اراده و اختيار به دست ِ اوست؛ اگر گشايشي، يا خطي، يا خبري، و يا...؛ هيچي!
و اين «هيچي» را وقتي مي‏گويد که لبخندش ديگر کاملن از چهره‏اش رخت بسته، رنگ‏اش پريده و از طرز ِ ادا کردن اين کلمه، و اطمینانی که در صدای لرزان‏اش خوب حس می‏شود، اين‏طور برمي‏آيد که ديگر واقعيت‏اش، و «حقيقت‏»اش هم‏اين است و بعد از ماجراها و مداومت‏هايي که از سرگذرانده يقين پيدا کرده که آخرش، هم‏اين هيچي خواهد بود؛ هيچ آمدني، هيچ‏خطي، هيچ‏خبري... هيچي!


تو را چه حاجت
نشانهء من
تويي که پا نمي‏نهي
به خانهء من
چه بهتر آن‏که نشنوي
ترانهء من

نه قاصدي که از من آرد
گـَهي به‏سوي تو سلامي
نه ره‏گذاري از تو آرد
گـَهي براي من پيامي

بهار من گذشته شايد...

اين‏جا آدمي با امیدهای‏اش مُرده... حالا شک ندارم که وارد ِ گوري شده‏ام که دنيا يا از آن خبر ندارد، يا به حال ِ خودش رها کرده.  پشيمان نيستم براي حرف زدن، براي وارد شدن... اتاقي شده اين‏جا که پنجره‏اش باز است و باد ِ پرسوز ِ زمستان پرده‏اش را به داخل هل مي‏دهد... دل‏ام نيامده گرفته؛ چه‏قدر درد؟ چه‏قدر اشک؟ چه‏قدر...؟
براي‏ام فاش مي‏گويد از داستان ِ دراز اين شب‏ها، قرار داشته با دل‏اش؛
قرار بود يک‏بار باشد و يک‏بار. از اول اين قرار را داشتم. بار ِ ديگر نمي‏شد که اين معني و اين حس را بدهد. بي‏عصمتي خيلي چيز ِ بدي است. مخصوصن اگر در اين سن. افسوس که اين را به‏اش گفتم و دل‏اش گرفت که چرا بد زندگي کرده و اسير ِ دد و دام‏‏ها بوده. ای‏دريغ و درد و افسوس. حالا دل ِ من هم از سر ِ اين سال گرفته و باز نمي‏شود. دوره‏اي عابري بودم گم‏شده در کوچه‏اش. بعد آمدم اين‏جا... اين‏جا ديگر دست‏هاي‏اش را هرشب حس کردم. دست‏هايي که هر شب بيدارم مي‏کرد بس که گلوي‏ام را فشار مي‏داد و نفس‏ام تنگ مي‏شد... تو گربه، تو آن بيرون دختري نديدي با دست‏هايي که بوي اين نفس را بدهد؟! نه خيلي پرزور، نه آن‏قدرها... ولي خب هرچه بود، زورش به من رسيد.  زورش براي هميشه به من رسيد. و امان‏ام هم نداد. يقه‏ام را گرفت و پرت‏ام کرد توي اين خانه. حالا حتمن دختري‏‏ست با دست‏هايي که تا هميشه از بوي اين نفس لبريز است... مي‏تواند کنار ِ ديگري باشد. ولي اين‏جا اگر مي‏خندم گاه و بي‏گاه فقط از هم‏اين است؛ آغوشي شايد باشد براي ديگري، آغوشي ساخته شده با دست‏هايي که بوي نفس ِ مرا مي‏دهد...
چند دقيقه به هم‏اين گفتهء تلخ مي‏خندد. طوري مي‏خندد که من گريه مي‏کنم. قانون دوم گربه‏ها را هم شکسته‏ام؛ گربه‏ها کنار ِ آدم‏ها نبايد گريه کنند... چند دقيقه – شوخي نيست که – بي‏صدا و ممتد مي‏خندد. و من از اين صحنه به گريه مي‏افتم.


غم‏ات چو کوهي
به شانهء من
ولي تو بي‏غم از
غم ِ شبانهء من
چو نشنوي
فغان ِ عاشقانهء من

خدا تو را از من نگيرد
نديدم از تو گرچه خيري
به ياد ِ عمر ِ رفته گريَم
کنون که شمع ِ بزم ِ غيري

بهار ِ من گذشته شايد..................+,+

آخرش، به خنده‏ء مرگ‏بارش غلبه مي‏کند. ‏سرش را بالا مي‏آورد و سيگار ديگري را که از قبل پيچيده روشن مي‏کند.  دوباره اشکي از گوشهء چشم‏اش سرازير مي‏شود، حالا آرام گريه مي‏کند. پيش از اين‏که سوال‏ ِ ناجوري را که توي ذهن‏ام آماده کرده‏ام تا به محض ِ اين‏که خنده‏اش بند آمد به‏اش بگويم  خودش مي‏گويد؛
از من گرفتند...  تو اين‏جا کنار ِ مردي نشسته‏اي که عشق‏اش را برده‏اند. شايد پيش‏تر با خودت فکر کرده بودي به اين شهري که درش زندگي مي‏کني. مثلن فکر کرده بودي به اين‏ها که دست‏ توي دست ِ هم توي کوچه‏ها قدم مي‏زنند. تصور کرده بودي اگر عشق ِ يکي را اين شهر ازش بگيرد، چه شکلي مي‏شود. به من نگاه کن! عشق ِ مرا بردند، درست جلوي چشم‏ام...
براي اولين‏بار صورت‏اش را به سمت ِ من برمي‏گرداند و من مستقيم توي چشم‏اش نگاه مي‏کنم... خدايا...! يک حجمي توي دل‏ام خالي مي‏شود. باور کردني نيست اين چيزي که من مي‏بينم؛  توي چشم‏اش «هيچ‏چيز» نيست. اين «هيچ‏چيز» را به راحتي ِ آن «هيچي» نمي‏توانم توصيف کنم... انگار که توي سپيدي چشم‏‏هاي‏اش دو تا دکمهء سياه گذاشته باشند. باورکردني نيست. کمي عقب مي‏روم و بعد از روي ميز پائين مي‏پرم و خيلي فرز و دست‏پاچه از پنجره خارج مي‏شوم. مي‏روم روي ديوار حياط. هول کرده‏ام. نفس‏نفس مي‏زنم. نمي‏دانم به‏خاطر ترس ِ ملاقات و هم‏صحبتي با يک مرد ِ مُرده است يا براي دويدن. فکر مي‏کنم که حالا اگر از اين حياط بروم ديگر هرگز به اين‏جا باز نخواهم گشت. به‏خودم مي‏گويم؛ يک‏بار ِ ديگر برگرد و اين حياط را نگاه کن... هرروز این‏جا بوده‏ام اما هیچ‏‏وقت آن را این‏طور ندیده بودم؛ حياط را سرما کشته. اين درختي که من مي‏بينم توي باغ‏چهء کوچک ِ اين حياط محال است اگر بهاري هم به اين‏جا بيايد جوانه‏اي بدهد. توجه‏ام ناخودآگاه و بي‏اراده جلب مي‏شود به پنجرهء باز... که باد ِ زمستان هنوز دارد با پرده‏اش باز مي‏کند. تمام ِ چيزهايي که آن‏جا ديده‏ام در يک لحظه از جلوي چشم‏ام مي‏گذرد. همه را کنارهم مي‏گذارم و باز اسير ِ دل‏ام مي‏شوم. دچار ِ عذاب ِ وجدان شده‏ام. فکر مي‏کنم به اين‏که؛ چند روز اين‏جا ملتسانه نشستم تا در را به‏روي‏ام باز کرد... من نمي‏توانم اين‏قدر نمک‏به‏حرام باشم که با اين اصرار وارد ِ تنهائي ِ يک مرد ِ دل‏مُرده شده باشم که از همهء دنيا و همهء هم‏نوعان‏اش بريده و مرا به حساب ِ گربه بودن‏ام به تنهائي‏اش راه داده، و بعد، اين‏قدر ناجور و غيرمحترمانه از تنهائي‏اش فرار کرده باشم. با خودم درگير مي‏شوم. برمي‏گردم و هم‏آن‏جا روي لبهء ديوار مي‏نشينم. فکر مي‏کنم مرد ِ مسکين حالا حتمن دارد با خودش مي‏گويد که ببين من چه‏قدر بي‏چاره و بدبخت شده‏ام که اين حيوون ِ خدا هم مرا نخواست... همهء اين فکرها به دل‏ام مي‏افتد و همهء اين حدس‏ها را تا انتها مي‏روم و در پايان ِ همه‏شان هم خودم را سرزنش می‏کنم. توي اين‏ دل‏شوره و عذاب ِ وجدان غرق شده‏ام که مي‏آيد و پنجرهء اتاق را مي‏بندد و من از صداي بستن پنجره تکان مي‏خورم. حتا دست‏اش را هم موقع بستن ِ پنجره نمي‏بينم. لعنت به من! مي‏روم پائين. شروع مي‏کنم به صدا کردن. مي‏خواهم چيزي بگويم اما نمي‏شود. ديگر نمي‏توانم به‏زبان ِ آدم‏ها حرف بزنم. اين ناتواني عجيب است بعد از اين‏همه سال، حالا، اين‏جا... لعنت... شروع مي‏کنم به صداکردن؛ ميو... ميو... خودم را براي‏اش لوس مي‏کنم. راه که مي‏روم به سمت ِ پنجره‏اش گاهي مي‏ايستم و با دست‏ام پشت ِ گوش‏ام را لمس مي‏کنم. شايد پنهاني پشت ِ پنجره ايستاده باشد و از پس ِ پرده نگاه‏ام کند و باز دل‏اش به رحم بيايد، ببخشد، پنجره را باز کند... پشت ِ پنجره مي‏روم و باز مي‏نشينم. مثل ِ آن همه روز که نشستم و اصرار کردم تا پنجره را باز کرد و رفت... مي‏نشينم و چنان ناله مي‏کنم که تمام ِ گربه‏ها به آن حياط خواهند آمد و از من دل‏جويي خواهند کرد... روي لبهء ديوار و بعد حياط و حتا خود ِ باغ‏چه تا روزها از گربه‏ها پر خواهد شد... همه فراموش مي‏کنند و به‏ياد نخواهند آورد که من دو قانون ناموسي ِ گربه‏ها را شکسته‏ام... همان‏طور که از آن روز به بعد من هم ديگر نمي‏توانم به‏زبان ِ آدم‏ها حرف بزنم. فقط اين‏جا زير ِ پنجرهء مرد ِ دل‏تنگ مي‏نشينم و هرروز سوزناک‏تر از قبل ناله مي‏کنم... گربه‏هاي ديگر بعد از چند روز باور مي‏کنند که من ديوانه شده‏ام و عقل‏ام را از دست داده‏ام. رها مي‏کنند و مي‏روند... من توجهي نمي‏کنم. فقط به مردی فکر مي‏کنم که خودش را اسیر دیوارهای این خانه کرده. ديگر هرگز پشت ِ پنجره نديدم که بيايد و سيگاري بگيراند. خيلي گربه‏ها بعدها آمدند و به من گفتند که از آن سمت ِ خانه ديده‏اند  جنازه‏اي را که مي‏گويند خيلي قبل‏ترها، قبل‏تر از آن روزي که من ادعا کرده‏ام وارد ِ اين خانه شده‏ام و با يک مرد با چشم‏هاي بي‏فروغ حرف زده‏ام، در انزوا مُرده بوده و متلاشي شده بوده، لاي يک پتو پيچيده‏اند و با يک نعش‏کش ِ فرسوده که تمام ِ بدنه‏اش از گل‏وشل ِ برف ِ باریده در خیابان پوشيده شده بود، برده‏اند. من اما از زير ِ اين پنجره تکان نمی‏خورم. گربه‏ها ساخته شده‏اند براي اين‏که تو را پيدا کرده باشند و شروع کرده باشند به گفتن شايعات و دروغ‏هايي که ادعا مي‏کنند در کوچه‏ها و حياط‏هاي ديگر ديده‏اند... من هم‏اين‏جا خواهم نشست و چونان پرسوز و دردمند ناله سرخواهم داد تا سرانجام دل ِ مرد ِ تنها به‏رحم آيد. مردی دل‏مُرده در اين خانه ، که تمام ِ روز را خيره به عکسي نگاه مي‏کند که از يک درخت ِ تنها در بهار ثبت شده و شب‏ها هم هميشه با ياد ِ دختري که دست‏هاي‏اش بوي نفس ِ او را مي‏دهد از خواب مي‏پرد و سرش را روي زانو بغل مي‏کند و گريه مي‏کند... درخت را بگو که همه به‏اش گفتند مربوط به تابستان است اما او با همه درافتاد و باور نکرد...
درختي تنها در بهار ِ گذشته



اين حياط از يک وقتي از همهء دنيا جدا شد
 

 
[+] نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:58 AM  توسط مهدی