تصویری از یک درخت؛ در «بهار» ِ گذشته
خانهاي که الآن درش هستم و اقامت دارم را بسيار دوست ميدارم. يک خانهء کوچک، با يک حياط ِ کوچک.
خانه را باز امروز شستم، از بالا تا پائين. هماينطور دارم خودم را سرگرم ميکنم. حالا که قرار دارم از خانه بيرون نروم، حتا براي تهيهء سيگار. با فروشندهء سوپرمارکت محل طرح ِ دوستي ريختهام و او هرروز سه پاکت سيگار فيوريتام را ميفرستد به آدرسام.
هيچکس نميتواند تماس بگيرد. حالا البته اگر کسي مانده باشد. که هنوز چندنفري پي ِ رد و خبر ميآيند. اينها هم خسته خواهند شد بهزودي... آدمها فراموشکارند.
توي خانه يک حياط ِ کوچک در اختيارم است. روي اين حياط ِ کوچک، که اين روزها تمام ِ دنياي من شده، دوست دارم که تاکيد کنم. حياطي کوچک با يک باغچهء کوچک که آمدن ِ زمستان را همآنجا ديدهام. فکر ميکنم که ميشد پيش از زمستان يک دستي هم به اين حياط بکشم و حداقل بخاري را آورده باشم توي خانه... اما بعد ميبينم که بههم ريختگي ِ اين حياط، و سرماي توي خانه، با بههم ريختگي و سردي ِ خودم همآهنگ شده و کاري از دست ِ من ساخته نيست.
به اين حياط غير از من فقط گربهها و پرندهها آمدو شد دارند. با اينکه من هيچ به آنها غذا ندادهام. در طول ِ روز چندبار پيش ميآيد که پشت ِ پنجره ميايستم و به حياط خيره ميشوم. فکر ميکنم که سهم ِ من از اين درافتادن با دنيا و آدمهاياش، در نهايت هماين حياط شد که همهء دنياي مرا شکل داد و دربرگرفت. بعد يک نفس ديگر از سيگارم ميگيرم و فکر ميکنم به چيزهاي خوب. مثلن اينکه توي يکي از اين شبها بالاخره ميتوانم که بخوابم و نيمههاي شب سراسيمه بيدار نشوم. يک شبي که با فکر ِ کسي بهخواب نرفته باشم و در خواب هم تحقير نشده باشم. مزخرف مينويسم. اين نميشود... حالا که قرار است خوب بخواهم بايد طوري آزرو کنم که با عقل جور دربيايد. اينطوري؛ با فکر ِ «او» بهخواب رفته باشم و يک شب ِ آسوده و امن که همهچيز و همهکس بياهميت بوده باشد. و بعد شده هر بلائي توي خواب سر ِ من بياورد اما نفسام را نگيرد. هماين. من توقع زيادي ندارم. هيچوقت نداشتهام. حالا که اينهمه از دنيا خوردهام زندگيام را برداشتهام و آمدهام توي اين چهارديواري. روزهايام ميان اين ديوارها خلاصه شده. نه کاری به این دنیا دارم و نه توقعی از آن. فقط کاش اين حق را به من بدهد که يک شب، براي يک شب که شده بتوانم بخوابم و از خواب هم هراسان بيدار نشوم تا سرم را روي زانو گذاشته باشم و با دستهايام بغل گرفته باشم... و بعد، گريه کرده باشم، تا صبح.
دوست دارم توي يکي از اين شبها بتوانم بخوابم و در خواب ببينم که من گربهاي هستم که به اين حياط تردد دارد و هر بار، پسر جواني را ميبينم که پشت ِ شيشهء پنجره ايستاده و بدون توجه به من، به آرامي از انتهاي سيگارش نفس ميکشد. هرروز به اين حياط ميآيم تا اين صحنه را ببينم. و هربار ديده باشم که علاوه بر موهاي صورتاش که بدون نظم و به نرمي تمام ِ چهرهاش را دارند تصرف ميکنند و به محاق ميبرند، گودي ِ زير ِ چشمهاياش هم جاافتادهتر ميشود و همراه با نگاه ِ خيره و بيحسي که هرروز، بيشتر از چند ساعت، به تک درخت خشکيدهء باغچهء حياط دوخته ميشود که تمام ِ برگهاياش را در پائيز از دست داده و حالا زمستان ِ سختي را پيش ِ رو دارد، ترکيبي خسته و دردمند از مردي تنها را ساخته. بعد چهقدر خواسته باشم که يک روز از پلهها بالا رفته باشم و جلوياش، درست روبهروي پنجرهاي که هرروز پشت ِ شيشهء همان پنجره ميايستد و سيگار ميکشد، روي پاهايام نشسته باشم و دو دستام را هم ستون کرده باشم تا نشان داده باشم که با گربههاي دلهاي که فقط پي ِ يک تکه سوسيس يا گوشت به اين حياط ميآيند فرق دارم. آنوقت سرم را کمي چرخانده باشم تا درست در امتداد نگاه ِ خيرهء پسرک قرار گرفته باشد، طوري که از رخوتاش در شده باشد و سنگيني ِ نگاهام را حس کرده باشد. و قبل از اينکه دلاش به رحم آمده باشد و رفته باشد سر ِ يخچال ِ خانه تا يک تکه گوشت يا سوسيس را جستجو کند، دلام را بهدريا زده باشم و گفته باشم؛ براي گوش دادن حاضرم!
فکر ميکنم چهقدر زمان ميبرد تا او بر تعجباش غلبه کند و کنار بيايد که گربهها هم ميتوانند حرف بزنند و از آن گذشته؛ گوش بدهند. بههرحال چند روز زمان خواهد برد و اين چندروز، من مدام ميآيم و بههماين حالت، پشت ِ شيشهء پنجرهاش مينشينم و منتظر ميمانم. هرچه باشد با حرف زدن با آدمها، قانون ِ گربهها را شکستهام و آن بيرون، بيرون از اين حياط، ديگر حياتي در انتظارم نخواهد بود. حالا، دنياي من هم، با دنياي این مرد يکي شده. ما هر دو اين حياط را با باغچهء کوچکي که زمستان را گواهي ميدهد به بقيهء دنيا ترجيح دادهايم، و معاوضه کردهايم؛ من بهخاطر ِ نگاه ِ سرد و بيفروغی که از او دیدهام، و او هم به دليلي که هنوز چيزي دربارهاش به من نگفته... فقط هرروز ميآيد اينجا و بعد که ميبيند من هنوز نشستهام و نگاهاش ميکنم ميرود و من هم غصه ميخورم که لابد تنها جاي امن و دنجي که براي سيگار کشيدن و غوطه خوردن در افکارش داشته، با اين کارم از او گرفتهام.
بعد از چند روز که او حتا از پشت شيشه بيرون را هم نگاه نکرده، سرانجام پنجره را باز ميکند و هماين... نه نگاهي به بيرون مياندازد که مرا ببيند و نه حتا با دستاش اشاره ميکند که يعني؛ بيا تو... فقط پنجره را باز ميکند و ميرود. انگار که تصميم را به عهدهء خودم گذاشته که وارد ِ دنياياش شوم يا اينکه هماين حالا، پيش از اينکه راه برای برگشت نمانده باشد به دنياي خودم بازگردم. ولي من اينهمه روز توي برف و سرما اينجا ننشستهام که حالا، وقتي در باز شده، بگذارم و بروم به حياط ِ ديگران... از جايام بلند ميشوم و به آرامي جلو ميروم. سرم را از پنجره عبور ميدهم و بعد ميايستم؛ توي خانه هيچ چراغي روشن نيست. مدتي طول ميکشد که مردمک چشمام به تاريکي اتاق عادت کند و در اين فاصله چيزي که حس ميکنم سرماي اتاق است که کم از سرماي بيرون ندارد، و بوي تند ِ سيگاري که از همان لحظهء ورود به صورتام خورده... وقتي حواسام از اين گنگي ِ ناگهاني رها ميشود متوجهء آهنگي ميشوم که توي خانه با صدايي خفيف پخش ميشود؛
♫
چرا تو جلوهساز ِ اين
بهار ِ من نميشوي؟
چه بوده آن گناه ِ من
که يار ِ من نميشوي؟
بهار ِ من گذشته شايد...
چشمهايام به تاريکي عادت ميکند، روبهرويام مرد ِ جوان را ميبينم که يک دستاش را گذاشته زير ِ گونهاش و با دست ِ ديگرش هم سيگاري را گرفته که به انتها رسيده، سرش را کمي کج کرده و خيره به عکسي شده که جلوي روياش گذاشته و محو ِ تماشاي آنست... سعي ميکنم عکس را ببينم...
آن پيشترها که هنوز حرف نزده بودم، وقتي به اين حياط ميآمدم، هميشه فکر ميکردم که وقتي سيگارش را جلوي پنجره ميکشد يکراست برميگردد پشت ِ ميزش و خيره به عکس ِ کسي نگاه ميکند که مريض ِ او شده و بهخاطرش از آدمها بريده. و بعد دوباره سيگاري ميگيراند... اما حالا که وارد ِ اتاقاش شدهام عکسي از کسي نيست. غرق شده توي عکسي که در بهار ثبت شده؛ يک عکسي از يک درخت ِ سيب که همه بهاش گفتند مربوط به تابستان است و درست هم ميگفتند، اما او کوتاه نميآمد؛ «اين بهار است»... سر ِ هماين لجبازي و يکدندگي هم آخرش آمد گوشهء خانه نشست و عکس شد همهء زندگياش...
خانه را باز امروز شستم، از بالا تا پائين. هماينطور دارم خودم را سرگرم ميکنم. حالا که قرار دارم از خانه بيرون نروم، حتا براي تهيهء سيگار. با فروشندهء سوپرمارکت محل طرح ِ دوستي ريختهام و او هرروز سه پاکت سيگار فيوريتام را ميفرستد به آدرسام.
هيچکس نميتواند تماس بگيرد. حالا البته اگر کسي مانده باشد. که هنوز چندنفري پي ِ رد و خبر ميآيند. اينها هم خسته خواهند شد بهزودي... آدمها فراموشکارند.
توي خانه يک حياط ِ کوچک در اختيارم است. روي اين حياط ِ کوچک، که اين روزها تمام ِ دنياي من شده، دوست دارم که تاکيد کنم. حياطي کوچک با يک باغچهء کوچک که آمدن ِ زمستان را همآنجا ديدهام. فکر ميکنم که ميشد پيش از زمستان يک دستي هم به اين حياط بکشم و حداقل بخاري را آورده باشم توي خانه... اما بعد ميبينم که بههم ريختگي ِ اين حياط، و سرماي توي خانه، با بههم ريختگي و سردي ِ خودم همآهنگ شده و کاري از دست ِ من ساخته نيست.
به اين حياط غير از من فقط گربهها و پرندهها آمدو شد دارند. با اينکه من هيچ به آنها غذا ندادهام. در طول ِ روز چندبار پيش ميآيد که پشت ِ پنجره ميايستم و به حياط خيره ميشوم. فکر ميکنم که سهم ِ من از اين درافتادن با دنيا و آدمهاياش، در نهايت هماين حياط شد که همهء دنياي مرا شکل داد و دربرگرفت. بعد يک نفس ديگر از سيگارم ميگيرم و فکر ميکنم به چيزهاي خوب. مثلن اينکه توي يکي از اين شبها بالاخره ميتوانم که بخوابم و نيمههاي شب سراسيمه بيدار نشوم. يک شبي که با فکر ِ کسي بهخواب نرفته باشم و در خواب هم تحقير نشده باشم. مزخرف مينويسم. اين نميشود... حالا که قرار است خوب بخواهم بايد طوري آزرو کنم که با عقل جور دربيايد. اينطوري؛ با فکر ِ «او» بهخواب رفته باشم و يک شب ِ آسوده و امن که همهچيز و همهکس بياهميت بوده باشد. و بعد شده هر بلائي توي خواب سر ِ من بياورد اما نفسام را نگيرد. هماين. من توقع زيادي ندارم. هيچوقت نداشتهام. حالا که اينهمه از دنيا خوردهام زندگيام را برداشتهام و آمدهام توي اين چهارديواري. روزهايام ميان اين ديوارها خلاصه شده. نه کاری به این دنیا دارم و نه توقعی از آن. فقط کاش اين حق را به من بدهد که يک شب، براي يک شب که شده بتوانم بخوابم و از خواب هم هراسان بيدار نشوم تا سرم را روي زانو گذاشته باشم و با دستهايام بغل گرفته باشم... و بعد، گريه کرده باشم، تا صبح.
دوست دارم توي يکي از اين شبها بتوانم بخوابم و در خواب ببينم که من گربهاي هستم که به اين حياط تردد دارد و هر بار، پسر جواني را ميبينم که پشت ِ شيشهء پنجره ايستاده و بدون توجه به من، به آرامي از انتهاي سيگارش نفس ميکشد. هرروز به اين حياط ميآيم تا اين صحنه را ببينم. و هربار ديده باشم که علاوه بر موهاي صورتاش که بدون نظم و به نرمي تمام ِ چهرهاش را دارند تصرف ميکنند و به محاق ميبرند، گودي ِ زير ِ چشمهاياش هم جاافتادهتر ميشود و همراه با نگاه ِ خيره و بيحسي که هرروز، بيشتر از چند ساعت، به تک درخت خشکيدهء باغچهء حياط دوخته ميشود که تمام ِ برگهاياش را در پائيز از دست داده و حالا زمستان ِ سختي را پيش ِ رو دارد، ترکيبي خسته و دردمند از مردي تنها را ساخته. بعد چهقدر خواسته باشم که يک روز از پلهها بالا رفته باشم و جلوياش، درست روبهروي پنجرهاي که هرروز پشت ِ شيشهء همان پنجره ميايستد و سيگار ميکشد، روي پاهايام نشسته باشم و دو دستام را هم ستون کرده باشم تا نشان داده باشم که با گربههاي دلهاي که فقط پي ِ يک تکه سوسيس يا گوشت به اين حياط ميآيند فرق دارم. آنوقت سرم را کمي چرخانده باشم تا درست در امتداد نگاه ِ خيرهء پسرک قرار گرفته باشد، طوري که از رخوتاش در شده باشد و سنگيني ِ نگاهام را حس کرده باشد. و قبل از اينکه دلاش به رحم آمده باشد و رفته باشد سر ِ يخچال ِ خانه تا يک تکه گوشت يا سوسيس را جستجو کند، دلام را بهدريا زده باشم و گفته باشم؛ براي گوش دادن حاضرم!
فکر ميکنم چهقدر زمان ميبرد تا او بر تعجباش غلبه کند و کنار بيايد که گربهها هم ميتوانند حرف بزنند و از آن گذشته؛ گوش بدهند. بههرحال چند روز زمان خواهد برد و اين چندروز، من مدام ميآيم و بههماين حالت، پشت ِ شيشهء پنجرهاش مينشينم و منتظر ميمانم. هرچه باشد با حرف زدن با آدمها، قانون ِ گربهها را شکستهام و آن بيرون، بيرون از اين حياط، ديگر حياتي در انتظارم نخواهد بود. حالا، دنياي من هم، با دنياي این مرد يکي شده. ما هر دو اين حياط را با باغچهء کوچکي که زمستان را گواهي ميدهد به بقيهء دنيا ترجيح دادهايم، و معاوضه کردهايم؛ من بهخاطر ِ نگاه ِ سرد و بيفروغی که از او دیدهام، و او هم به دليلي که هنوز چيزي دربارهاش به من نگفته... فقط هرروز ميآيد اينجا و بعد که ميبيند من هنوز نشستهام و نگاهاش ميکنم ميرود و من هم غصه ميخورم که لابد تنها جاي امن و دنجي که براي سيگار کشيدن و غوطه خوردن در افکارش داشته، با اين کارم از او گرفتهام.
بعد از چند روز که او حتا از پشت شيشه بيرون را هم نگاه نکرده، سرانجام پنجره را باز ميکند و هماين... نه نگاهي به بيرون مياندازد که مرا ببيند و نه حتا با دستاش اشاره ميکند که يعني؛ بيا تو... فقط پنجره را باز ميکند و ميرود. انگار که تصميم را به عهدهء خودم گذاشته که وارد ِ دنياياش شوم يا اينکه هماين حالا، پيش از اينکه راه برای برگشت نمانده باشد به دنياي خودم بازگردم. ولي من اينهمه روز توي برف و سرما اينجا ننشستهام که حالا، وقتي در باز شده، بگذارم و بروم به حياط ِ ديگران... از جايام بلند ميشوم و به آرامي جلو ميروم. سرم را از پنجره عبور ميدهم و بعد ميايستم؛ توي خانه هيچ چراغي روشن نيست. مدتي طول ميکشد که مردمک چشمام به تاريکي اتاق عادت کند و در اين فاصله چيزي که حس ميکنم سرماي اتاق است که کم از سرماي بيرون ندارد، و بوي تند ِ سيگاري که از همان لحظهء ورود به صورتام خورده... وقتي حواسام از اين گنگي ِ ناگهاني رها ميشود متوجهء آهنگي ميشوم که توي خانه با صدايي خفيف پخش ميشود؛
♫
چرا تو جلوهساز ِ اين
بهار ِ من نميشوي؟
چه بوده آن گناه ِ من
که يار ِ من نميشوي؟
بهار ِ من گذشته شايد...
چشمهايام به تاريکي عادت ميکند، روبهرويام مرد ِ جوان را ميبينم که يک دستاش را گذاشته زير ِ گونهاش و با دست ِ ديگرش هم سيگاري را گرفته که به انتها رسيده، سرش را کمي کج کرده و خيره به عکسي شده که جلوي روياش گذاشته و محو ِ تماشاي آنست... سعي ميکنم عکس را ببينم...
آن پيشترها که هنوز حرف نزده بودم، وقتي به اين حياط ميآمدم، هميشه فکر ميکردم که وقتي سيگارش را جلوي پنجره ميکشد يکراست برميگردد پشت ِ ميزش و خيره به عکس ِ کسي نگاه ميکند که مريض ِ او شده و بهخاطرش از آدمها بريده. و بعد دوباره سيگاري ميگيراند... اما حالا که وارد ِ اتاقاش شدهام عکسي از کسي نيست. غرق شده توي عکسي که در بهار ثبت شده؛ يک عکسي از يک درخت ِ سيب که همه بهاش گفتند مربوط به تابستان است و درست هم ميگفتند، اما او کوتاه نميآمد؛ «اين بهار است»... سر ِ هماين لجبازي و يکدندگي هم آخرش آمد گوشهء خانه نشست و عکس شد همهء زندگياش...
آرام ميروم سمت ِ او که حالا سيگار ِ تازهاي را پيچيده و روشن کرده. روي ميزش به اندازهء من جا باز کرده، بدون ِ اينکه حرفي بهام زده باشد که اينجا براي من است، ميروم روي ميز کنار دستاش مينشينم. هيچ چشم از عکس برنميدارد. يک فکري با خودم ميکنم که شايد باز بايد بگويم که؛ «براي شنيدن آمدهام». اما خيسي ِ صورتاش را که ميبينم منصرف ميشوم.
لحظاتی توي هماين فضاي سنگين بهسر ميبريم. اينطور جاهاست که ميفهمي «لحظات» چه قدر و قيمتي دارند. گاهي، يک لحظه، قيمتي معادل ِ تمام ِ زندگي دارد... افسوس که آدمها، عمومن در لحظه و با لحظاتشان زندگي نميکنند و هميشهء خدا حتا از بهيادآوري لحظاتي که با هم داشتهاند هم گريزانند... افسوس
مدتي در اين فضا که زيادي سنگين و مُرده به نظر ميرسد ميمانم. بايد خودم را کاملن توي فضا رها کنم تا احساس راحتي و امنيت داشته باشم. ميگذرد. درست میشود؛ راحتام... در حاليکه هر دو خيره و غرق در تصوير شدهايم، جرات ِ شکستن سکوت اتاق را بهدست ميآورم و بيمقدمه ميگویم؛ خب! تو که ميدانستي اينطور ميشود. چرا بيشتر سعي نکردي؟
حرفام که به انتها ميرسد آرام نگاهام را از روي عکس برميدارم و به سوي او معطوف ميکنم. ديگر از نزديک با چهرهاش روبهرو شدهام. اشکهاياش بند آمده، زير ِ چشمهاي بيفروغي که داستان ِ تلخي را از شبهاي دور و دراز ِ تنهايي و بيداري در اين اتاق حکايت ميکند يک جوي سياهي از اشکها خشک مانده و مسيرش مشخص است؛ از گودي زير ِ چشمها که ميگذرد و سرازير ميشود، روي گونه ِ استخوانياش سُر ميخورد و بعد توي بيشهء انبوهي که آنجا روئيده گم ميشود. معلوم است که آبستن ِ توفان و تلاطمها بوده ديشبها، و حکمن هماين شبها که ميآيند...
♫
شکوفهء جمال ِ تو
شکفته در خيال ِ من
چرا نميکني نظر
به زردي ِ جمال ِ من؟
بهار ِ من گذشته شايد...
دستي را که از گرفتن سيگار فارغ شده ميگذارد زير گونهء ديگرش، حالا هر دو دستاش تکيهگاه شدهاند زير ِ صورتاش، انگار قرار است و خودش را آماده کرده که تا ساعتها، هماينجا بنشيند و عکس ِ درخت ِ تنها را در بهار تماشا کند. آرام ميگويد؛
ميداني... وقتي کسي را دوست داري، بايد در برابرش آسيبپذير باشي. تسليم ِ محض! آنقدر ضعيف و بيدفاع که او مطمئن باشد، هر لحظه که اراده کند، ميتواند يقهات را بگيرد و پرتات کند گوشهء يک خانه، و اگر لطف کند، خانهاي با يک حياط ِ کوچک، که به آن حياط گربهها و پرندهها هم تردد دارند، و در باغچهء کوچکاش تکدرختيست که از تابستاني سوزان، زخمي به پائيز رسيده و حالا هم زمستان ِ سختي را پيشرو دارد... خيليها خواهند آمد و خواهند گفت؛ او که رفته و قفلي هم بر در ِ اين خانه نزده... اما خب، آدمها ساخته شدهاند براي اينکه تو را پيدا کرده باشند و شروع کرده باشند به اميد دادنهاي باطل... ميداني! او دقيقن بهخاطر هماين اطميناني که بهاش دادهام رفته، حساب کرده روي من، حساب ِ همهجا را کرده که اينطور رهايام کرده و رفته، پس من نبايد کاري کرده باشم که از اين اطميناناش سرخورده شود. بايد خيالاش راحت باشد که من هماينجا گوشهء يک خانه با يک حياط ِ کوچک افتادهام و هماينجا هم خواهم ماند...
حرفاش که تا اينجا ميرسد طاقت ِ دلام سر ميرود؛ تا کي؟ فکر کردهاي به آخرش؟ تا کي؟
لبخندي تلخ به لباش مينشيند و اين تبسم ِ تلخ به اجزاي ديگر صورتاش هم سرايت ميکند. بعد چشمهاياش روي عکس ِ درخت ِ تنها قفل ميشود و با اطمينان ميگويد؛
تا هر وقتي که او صلاح دانسته باشد. اراده و اختيار به دست ِ اوست؛ اگر گشايشي، يا خطي، يا خبري، و يا...؛ هيچي!
و اين «هيچي» را وقتي ميگويد که لبخندش ديگر کاملن از چهرهاش رخت بسته، رنگاش پريده و از طرز ِ ادا کردن اين کلمه، و اطمینانی که در صدای لرزاناش خوب حس میشود، اينطور برميآيد که ديگر واقعيتاش، و «حقيقت»اش هماين است و بعد از ماجراها و مداومتهايي که از سرگذرانده يقين پيدا کرده که آخرش، هماين هيچي خواهد بود؛ هيچ آمدني، هيچخطي، هيچخبري... هيچي!
♫
تو را چه حاجت
نشانهء من
تويي که پا نمينهي
به خانهء من
چه بهتر آنکه نشنوي
ترانهء من
نه قاصدي که از من آرد
گـَهي بهسوي تو سلامي
نه رهگذاري از تو آرد
گـَهي براي من پيامي
بهار من گذشته شايد...
اينجا آدمي با امیدهایاش مُرده... حالا شک ندارم که وارد ِ گوري شدهام که دنيا يا از آن خبر ندارد، يا به حال ِ خودش رها کرده. پشيمان نيستم براي حرف زدن، براي وارد شدن... اتاقي شده اينجا که پنجرهاش باز است و باد ِ پرسوز ِ زمستان پردهاش را به داخل هل ميدهد... دلام نيامده گرفته؛ چهقدر درد؟ چهقدر اشک؟ چهقدر...؟
برايام فاش ميگويد از داستان ِ دراز اين شبها، قرار داشته با دلاش؛
قرار بود يکبار باشد و يکبار. از اول اين قرار را داشتم. بار ِ ديگر نميشد که اين معني و اين حس را بدهد. بيعصمتي خيلي چيز ِ بدي است. مخصوصن اگر در اين سن. افسوس که اين را بهاش گفتم و دلاش گرفت که چرا بد زندگي کرده و اسير ِ دد و دامها بوده. ایدريغ و درد و افسوس. حالا دل ِ من هم از سر ِ اين سال گرفته و باز نميشود. دورهاي عابري بودم گمشده در کوچهاش. بعد آمدم اينجا... اينجا ديگر دستهاياش را هرشب حس کردم. دستهايي که هر شب بيدارم ميکرد بس که گلويام را فشار ميداد و نفسام تنگ ميشد... تو گربه، تو آن بيرون دختري نديدي با دستهايي که بوي اين نفس را بدهد؟! نه خيلي پرزور، نه آنقدرها... ولي خب هرچه بود، زورش به من رسيد. زورش براي هميشه به من رسيد. و امانام هم نداد. يقهام را گرفت و پرتام کرد توي اين خانه. حالا حتمن دختريست با دستهايي که تا هميشه از بوي اين نفس لبريز است... ميتواند کنار ِ ديگري باشد. ولي اينجا اگر ميخندم گاه و بيگاه فقط از هماين است؛ آغوشي شايد باشد براي ديگري، آغوشي ساخته شده با دستهايي که بوي نفس ِ مرا ميدهد...
چند دقيقه به هماين گفتهء تلخ ميخندد. طوري ميخندد که من گريه ميکنم. قانون دوم گربهها را هم شکستهام؛ گربهها کنار ِ آدمها نبايد گريه کنند... چند دقيقه – شوخي نيست که – بيصدا و ممتد ميخندد. و من از اين صحنه به گريه ميافتم.
♫
غمات چو کوهي
به شانهء من
ولي تو بيغم از
غم ِ شبانهء من
چو نشنوي
فغان ِ عاشقانهء من
خدا تو را از من نگيرد
نديدم از تو گرچه خيري
به ياد ِ عمر ِ رفته گريَم
کنون که شمع ِ بزم ِ غيري
بهار ِ من گذشته شايد..................+,+
آخرش، به خندهء مرگبارش غلبه ميکند. سرش را بالا ميآورد و سيگار ديگري را که از قبل پيچيده روشن ميکند. دوباره اشکي از گوشهء چشماش سرازير ميشود، حالا آرام گريه ميکند. پيش از اينکه سوال ِ ناجوري را که توي ذهنام آماده کردهام تا به محض ِ اينکه خندهاش بند آمد بهاش بگويم خودش ميگويد؛
از من گرفتند... تو اينجا کنار ِ مردي نشستهاي که عشقاش را بردهاند. شايد پيشتر با خودت فکر کرده بودي به اين شهري که درش زندگي ميکني. مثلن فکر کرده بودي به اينها که دست توي دست ِ هم توي کوچهها قدم ميزنند. تصور کرده بودي اگر عشق ِ يکي را اين شهر ازش بگيرد، چه شکلي ميشود. به من نگاه کن! عشق ِ مرا بردند، درست جلوي چشمام...
براي اولينبار صورتاش را به سمت ِ من برميگرداند و من مستقيم توي چشماش نگاه ميکنم... خدايا...! يک حجمي توي دلام خالي ميشود. باور کردني نيست اين چيزي که من ميبينم؛ توي چشماش «هيچچيز» نيست. اين «هيچچيز» را به راحتي ِ آن «هيچي» نميتوانم توصيف کنم... انگار که توي سپيدي چشمهاياش دو تا دکمهء سياه گذاشته باشند. باورکردني نيست. کمي عقب ميروم و بعد از روي ميز پائين ميپرم و خيلي فرز و دستپاچه از پنجره خارج ميشوم. ميروم روي ديوار حياط. هول کردهام. نفسنفس ميزنم. نميدانم بهخاطر ترس ِ ملاقات و همصحبتي با يک مرد ِ مُرده است يا براي دويدن. فکر ميکنم که حالا اگر از اين حياط بروم ديگر هرگز به اينجا باز نخواهم گشت. بهخودم ميگويم؛ يکبار ِ ديگر برگرد و اين حياط را نگاه کن... هرروز اینجا بودهام اما هیچوقت آن را اینطور ندیده بودم؛ حياط را سرما کشته. اين درختي که من ميبينم توي باغچهء کوچک ِ اين حياط محال است اگر بهاري هم به اينجا بيايد جوانهاي بدهد. توجهام ناخودآگاه و بياراده جلب ميشود به پنجرهء باز... که باد ِ زمستان هنوز دارد با پردهاش باز ميکند. تمام ِ چيزهايي که آنجا ديدهام در يک لحظه از جلوي چشمام ميگذرد. همه را کنارهم ميگذارم و باز اسير ِ دلام ميشوم. دچار ِ عذاب ِ وجدان شدهام. فکر ميکنم به اينکه؛ چند روز اينجا ملتسانه نشستم تا در را بهرويام باز کرد... من نميتوانم اينقدر نمکبهحرام باشم که با اين اصرار وارد ِ تنهائي ِ يک مرد ِ دلمُرده شده باشم که از همهء دنيا و همهء همنوعاناش بريده و مرا به حساب ِ گربه بودنام به تنهائياش راه داده، و بعد، اينقدر ناجور و غيرمحترمانه از تنهائياش فرار کرده باشم. با خودم درگير ميشوم. برميگردم و همآنجا روي لبهء ديوار مينشينم. فکر ميکنم مرد ِ مسکين حالا حتمن دارد با خودش ميگويد که ببين من چهقدر بيچاره و بدبخت شدهام که اين حيوون ِ خدا هم مرا نخواست... همهء اين فکرها به دلام ميافتد و همهء اين حدسها را تا انتها ميروم و در پايان ِ همهشان هم خودم را سرزنش میکنم. توي اين دلشوره و عذاب ِ وجدان غرق شدهام که ميآيد و پنجرهء اتاق را ميبندد و من از صداي بستن پنجره تکان ميخورم. حتا دستاش را هم موقع بستن ِ پنجره نميبينم. لعنت به من! ميروم پائين. شروع ميکنم به صدا کردن. ميخواهم چيزي بگويم اما نميشود. ديگر نميتوانم بهزبان ِ آدمها حرف بزنم. اين ناتواني عجيب است بعد از اينهمه سال، حالا، اينجا... لعنت... شروع ميکنم به صداکردن؛ ميو... ميو... خودم را براياش لوس ميکنم. راه که ميروم به سمت ِ پنجرهاش گاهي ميايستم و با دستام پشت ِ گوشام را لمس ميکنم. شايد پنهاني پشت ِ پنجره ايستاده باشد و از پس ِ پرده نگاهام کند و باز دلاش به رحم بيايد، ببخشد، پنجره را باز کند... پشت ِ پنجره ميروم و باز مينشينم. مثل ِ آن همه روز که نشستم و اصرار کردم تا پنجره را باز کرد و رفت... مينشينم و چنان ناله ميکنم که تمام ِ گربهها به آن حياط خواهند آمد و از من دلجويي خواهند کرد... روي لبهء ديوار و بعد حياط و حتا خود ِ باغچه تا روزها از گربهها پر خواهد شد... همه فراموش ميکنند و بهياد نخواهند آورد که من دو قانون ناموسي ِ گربهها را شکستهام... همانطور که از آن روز به بعد من هم ديگر نميتوانم بهزبان ِ آدمها حرف بزنم. فقط اينجا زير ِ پنجرهء مرد ِ دلتنگ مينشينم و هرروز سوزناکتر از قبل ناله ميکنم... گربههاي ديگر بعد از چند روز باور ميکنند که من ديوانه شدهام و عقلام را از دست دادهام. رها ميکنند و ميروند... من توجهي نميکنم. فقط به مردی فکر ميکنم که خودش را اسیر دیوارهای این خانه کرده. ديگر هرگز پشت ِ پنجره نديدم که بيايد و سيگاري بگيراند. خيلي گربهها بعدها آمدند و به من گفتند که از آن سمت ِ خانه ديدهاند جنازهاي را که ميگويند خيلي قبلترها، قبلتر از آن روزي که من ادعا کردهام وارد ِ اين خانه شدهام و با يک مرد با چشمهاي بيفروغ حرف زدهام، در انزوا مُرده بوده و متلاشي شده بوده، لاي يک پتو پيچيدهاند و با يک نعشکش ِ فرسوده که تمام ِ بدنهاش از گلوشل ِ برف ِ باریده در خیابان پوشيده شده بود، بردهاند. من اما از زير ِ اين پنجره تکان نمیخورم. گربهها ساخته شدهاند براي اينکه تو را پيدا کرده باشند و شروع کرده باشند به گفتن شايعات و دروغهايي که ادعا ميکنند در کوچهها و حياطهاي ديگر ديدهاند... من هماينجا خواهم نشست و چونان پرسوز و دردمند ناله سرخواهم داد تا سرانجام دل ِ مرد ِ تنها بهرحم آيد. مردی دلمُرده در اين خانه ، که تمام ِ روز را خيره به عکسي نگاه ميکند که از يک درخت ِ تنها در بهار ثبت شده و شبها هم هميشه با ياد ِ دختري که دستهاياش بوي نفس ِ او را ميدهد از خواب ميپرد و سرش را روي زانو بغل ميکند و گريه ميکند... درخت را بگو که همه بهاش گفتند مربوط به تابستان است اما او با همه درافتاد و باور نکرد...
درختي تنها در بهار ِ گذشته
اين حياط از يک وقتي از همهء دنيا جدا شد
[+] نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:58 AM  توسط مهدی
