تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

... تا یک شمع روشن کنیم در این شب


چيزي که مي‏نويسم از همان شروع‏، به انتها رسيده. چيزي قرار نيست توي اين نوشته شروع شود. تمام هم نخواهد شد. هيچ‏چيز. ساليان است که جان‏سپرده و ام‏شب؛ يکي از بسيار گورها که با خاک و تابوت و جنازهء درون‏اش روي دل‏ام مانده و اين‏همه مدت هضم نشده. شروع ِ شب با يک زنگ که دارم گوش مي‏کنم. چون اين زنگ ديگر هرگز خودش به صدا در نخواهد آمد، خودم براي دل‏ام پخش مي‏کنم و گوش مي‏دهم. حال ِ من................

درد دارم الآن؛ گوشهء يک اتاق ِ سرد ِ يک محلهء سرد در يک شهر ِ سرد از کشور ِ زمستان. اين شهري که سرمای پرسوزی ندارد اما دل ِ آدم‏هاي‏اش بدتر از همه‏جا يخ مي‏زند... بايد بنويسم که کار ِ اين روزهاي من، با تمام ِ دل‏مشغولي‏ ِ عظيمي که خودم دارم، يکي و يک‏سره اين شده که کنج ِ اتاق، یک گوشه کز می‏کنم و خیره می‏شوم به یک مشت عکس.  نوشته را هم خوانده‏ام. فکر نمی‏کنم به چیز ِ دیگری احتیاج داشته باشم. مي‏آيم هرروز جلوي‏ام باز مي‏کنم و از فاصلهء خيلي نزديک، يعني فاصله‏اي که ميان ِ آن نوشته با من، فقط دود ِ سيگار آمد و شد دارد مي‏بينم، بس که اين چند روز خوانده‏ام نوشته را از بر شده‏ام. حال ِ من هيچ خوب نيست، دارم وضعیت ِ تازهء به‏وجود آمده را با ماجراهای قبلی تدوین می‏کنم. این‏هم بخش ِ جدایی نیست. در ادامهء همان ماجراها و در امتداد ِ خطوط  همانِ داستان است.

درد که دارم، درد ِ خودم را که دارم، باز مي‏بينم. اين مرض را دارم که چشم‏ام هميشه باز است. نمي‏بندم‏اش. حتا اگر بنا به وخامت ِ حال‏ام «روح» شده باشم و سرگردان و نامرئي. من هم‏واره مي‏بينم. حتا در روزهايي که کسي خبري از من ندارد و به ظاهر و در باطن مُرده‏ام. چشم‏هاي‏ام هرروز پي ِ دردي تازه مي‏بيند. عاشق درد داشتن و درد کشيدن‏ام. انگار که در سرنوشت و تقديرم تعبيه شده و بر پيشاني‏ام مزداي کردگار، مهري زده؛ شکارچي ِ درد... شکارچي ِ سيري‏ناپذير ِ درد

من اين‏جا که هستم،  اين‏جا که مي‏آيم، اين‏قدرها هم بي کس و کار نيستم. بي‏کار هم نيستم. يعني دردي که دارم خودش يک کار ِ تمام وقت است تا ديگر به پيغام و پسغام‏ها نرسم. همين امروز بيدار که شدم بازهم تماس‏ها و پيام‏ها را ديدم. آدم‏ها، تا جايي که من شناخته‏ام و با آن‏ها بوده‏ام، اين‏طور هستند که از هر فرصتي براي فراموشي و لايي کشيدن و رفع‏ و رجوع کردن استفاده مي‏کنند. کافي‏ست پيداي‏ات کرده باشند تا باز شروع کرده باشند به تبريک و شادباش گفتن. حالا به چه بهانه و با کدام رفرانس خدا مي‏داند. اين يک عادت و رويه شده و کسي هم به مسخره بودن رخ‏داد رجوع نمي‏کند. توجه نمي‏کند که توي اين دنیای ما اساسن چيزي به نام ِ تبريک و شادباش، به هر بهانه و هر رفرانس، هم مسخره است و هم توهين‏آميز.  حالا يک دفعه اين روزگار ِ غريب و افسار در رفته، تو را با خودش بر مي‏دارد و به جا و ناکجايي مي‏برد که زخم ِ خودت را هم فراموش مي‏کني و سراپا محو ِ تماشاي درد ِ ديگري مي‏شوي. بعد بيش‏تر خسته مي‏شوي، بيش‏تر از اينکه تنها شده‏اي و در خودت فرو رفته‏اي و از اين دنيا بريده‏اي رضايت‏مند مي‏شوي... نمي‏دانم اين چيزها که مي‏نويسم چه‏طور هذياني از کار درخواهد آمد و آيا، نشان خواهد داد که حال ِ من چه‏قدر بد و راضي‏کننده است؟... هرچند حتمن، خيلي اهميتي هم ندارد...

توي اين دنيا، آدم‏هاي ديگر، آن ديگران، يا خيلي وقت ندارند، يا اگر دارند امور ِ واجب‏تري دارند که وقت ِ عزيزشان را به آن اختصاص دهند. مي‏شود سال‏روزی باشد و از هيجان و خوش‏حالي در پوست خودت نگنجي براي پا گذاشتن به اين دنيايي که خوبي‏‏هاي‏اش تازه هم‏اين بود که بالا نوشتم. ولي بازهم چشم؛ خوش‏آمدي به اين دنيا، خوش‏آمدي عزيزم. بعد، فقط حيف که سالي يک‏بار بيش‏تر نمي‏توانيم «زادروز» داشته باشيم. يعني از نظر فيزيکي و بيولوژي اين امکان فراهم نيست که بيش‏تر از يک‏بار در طول ِ سال به‏دنيا آمده باشيم. من عاشق ِ دردم، و با تو در اين هم‏دردي مي‏کنم...

حالا هميشه راهي هست. آدم‏ها همیشه راهی پیدا می‏کنند برای لایی کشیدن. مي‏توان مصادف با وقایع ِِ غزه، براي مثال، هم‏اين سال‏روز ِ تولد را تا مدتی برگزار کرد و به چیز دیگر فکر نکرد. آن‏ها، بچه‏هايي که آن سر ِ دنيا توي آن خاورميانهء کثيف و لعنتي، هرروز مثل ِ گلهء احشام در کشتارگاه پاره‏پاره مي‏شوند، از ابتدا هم مال ِ اين دنيا نبوده‏اند. مال ِ اين حرف‏ها نبوده‏اند که جشن ِ تولدي داشته باشند و دست توي دست ِ هم شعري بخوانند و شمعي فوت کنند و بعد، کادوهاي‏شان را باز کنند و دلي خوش داشته باشند. سهم ِ آن‏ها از این دنیا، که تو اين‏همه دوست‏اش داري، هم‏اين گلوله بود که تا چشم باز کردند، شکم‏شان را دريد.

من هيچ‏وقت ِ خدا، هيچ‏وقت و هرگز، يک زمان‏بندي ِ مدون براي زندگي‏ام نداشته‏ام. مثلن اين‏که از پيش تعين شده باشد که اين زمان را اختصاص بدهم براي اين کار. يا؛ اوه خداي من! اين يکي هم خيلي واجب و ضروري است و يادم باشد، فردا يا فرداها اگر شد و دست داد، حتمن يک وقتي هم براي آن بگذارم... خودم را ناگزیر به این نمی‏کنم که تا يک ساعتي به زخم ِ دل ِ خودم پرداخته باشم و بعد، در اوقات ديگر که فراغت يافته‏ام، امور ِ ديگر را سامان دهم. من دردها را باهم و مربوط به‏هم مي‏خواهم. هميشه هم هر درد و مرضي که به‏تازگي گيرم مي‏آيد با دردهايي که از بسيار گذشته‏ها روي‏هم ريخته‏ام درمي‏آميزم و به فرمول ِ تازه‏اي در ديدن و کشيدن مي‏رسم. براي هم‏اين است که توي درد ِ خودم که غرق مي‏شوم، حوالي نيمه‏شب و بعد از چند سيگار که کشيده‏ام، سر از غزه درمي‏آورم و ميان ِ اجساد ِ تکه‏پارهء بچه‏های غزه زخم ِ دوم و کاری ِ شب را مي‏خورم.

یک شبی از نو که خیال داشتم جور ِ دیگر و بهتر تعریف‏اش کنم، اما خب، نشد... سرنخ ِ تمام ِ دقایق ِ شب ِ من به یک‏جا منتهی می‏شود؛ شروع، امتداد و ديگر انتها هم با تو. سعی‏ام این است که تلقین بکنم بلکه «دلی» شب را ختم ِ به‏خیر کرده باشم. اما نمی‏شود. من نه تصمیم‏گیرنده‏ام، نه اختیاری برای این حال‏ام دارم. من فقط سعی می‏کنم. مثل ِ همیشه فقط سعی... من توي اين زمستاني که هنوز حتا شروع هم نشده هيچ‏وقت نمي‏لرزم. من جاهاي بدتر هم بوده‏ام. توي ماجراها و تحقيرها و اتهامات ِ سنگين‏تر هم بوده‏ام. نه! من توي اين زمستان ِ زپرتي ِ دنياي اين‏ها نمي‏لرزم. ام‏شب شروع مي‏کنم باز به نام ِ مزدا اهورا که هميشه ياري‏ام کرده است. بعد شروع با زنگ ِ تو، که فقط ري‏پيت مي‏شود و گوش مي‏دهم. خودت که زنگ نزده‏اي، خودت که ديگر هيچ‏وقت زنگ نمي‏زني... بعد به قسمت ِ عزيز ِ برنامه مي‏رسم؛ از جشن ِ تولد ِ اين خوش‏ها مي‏زنم بيرون. من نه توي پارتي عرق‏خور شده‏ام، نه تا به‏حال براي رقص ِ زني دست زده‏ام. مي‏زنم بيرون از جشن ِ تولد اين‏ها. تو که مي‏داني؛ من رقص بلد نيستم. گذشته از اين‏که هيچ‏وقت سبکی نکرده‏ام و با هم‏اینی که بوده‏ام، هم‏این تنهایی و دوری خوش بوده‏ام، هيچ‏وقت هم سعي نکرده‏ام که درک‏اش کنم. البته سوال براي‏ام پيش آمده که مثلن رقص ِ باباکرم چي مي‏خواهد بگويد؟ اما دنبال ِ جواب ِ اين سوال هم نبوده‏ام. من به جاي صرف وقت‏ام توي مجالس و دورهم‏نشيني‏هاي گرم، يا شرکت در دل‏وقلوه دادن ِ اين‏ها که به خانوم‏ها «داف» مي‏گويند، توي اتاق‏ام، از نيمه‏هاي شب که مي‏گذرد شروع مي‏کنم به جستجوي عکس‏ جسدهاي کودکان ِ تکه‏پاره. و تو مي‏داني کسي که يک‏بار از کلمهء داف جلوي من استفاده کرده باشد، براي بار دوم پيش من نبوده که بخواهد اين را گفته باشد. با اين‏حال دعواهاي اين‏جا، با این‏ها که فرهنگ ِ غالب ِ ما را ساخته‏اند و به‏دست گرفته‏اند، حتا اگر چندتايي روي سرم ريخته باشند، ديگر راضي‏ام نمي‏کند. از بس همه‏چيز راحت حل مي‏شود و تمام می‏شود. تازه ديگر چه دعوايي با اين‏ها دارم از اين به بعد که... ول‏اش کن... این ناخوشی ِ این شب‏های من نیست. فکر و حس‏ام را به جاهای بهتر و سمت ِ فرشته‏ها برده‏ام. اين‏روزها من به دعواهاي بزرگ‏تر فکر مي‏کنم. ناموس و رگ حالا جاهاي ديگر است. دارم مدام اين عکس‏هاي لخت و پتي ِ بچه‏هايي را که جستجو کرده‏ام نگاه مي‏کنم و زنگ ِ تو هم ري‏پيت مي‏شود.  ورانداز مي‏کنم که چه‏طور رگ و پي‏شان، از ميان جراحات بيرون زده و چهره‏هاي معصومي که دارند،  يعني چهرهء معصوم و بي‏تکلفي که قاعدتن هر کودک ِ تازه به دنياي ما آمده‏اي بايد داشته باشد، این‏قدر ناشناس و مخدوش شده است. توي جنازهء یکی‏ از فرشته‏ها که دقيق مي‏شوم، چهره‏اش را تازه تشخيص مي‏دهم؛ اگر طالب زيبايي و معصوميت ِ اين فرشته‏ها هستي، بايد وقت بگذاري. به تک‏تک ِ اين عکس‏ها ساعت‏ها خيره نگاه کنی. ام‏شب توانستم ترکش و آهن ِ بمب‏هاي خوشه‏اي را که بعد از انفجار قيافهء دخترک را پريشان کرده بود در ذهن‏ام حذف کنم و به چهرهء واقعي‏اش برسم... به من حق بده وقتي تو توي جشن‏ات هستي عزيزم، تو را و پسربچه‏هايي که ممکن است آن‏جا شکر خورده باشند را رها کرده باشم. من اين‏روزها به دعواهای بزرگ‏تر فکر مي‏کنم، نقشه مي‏کشم که چه‏طور امکان ِ این فراهم می‏شود که سربازهايی را که شلیک کرده‏اند را از پای دربياورم. تو این‏قدر بزرگ و عاقل هستی که دیگر نیازی به دفاع ِ من نداشته باشی. دعواي من، مسالهء ذهن‏ام، الآن به‏طور کل مربوط به آن دعواي نابرابر است... به‏طور ِ قطع، بايد يک‏راهي باشد که رگ‏وپي ِ اين تخم ِ حرام‏ها هم از ميان جراحات‏شان بيرون بریزد. يعني هم از نظر ِ انسانی و هم از نظر ِ دعواي‏های مردانه اين حتمن يک راهي دارد و من، با همهء خرابي‏هاي حال‏ام، و براساس تجربيات ِ نبردهایی که داشته‏ام، به يک نتايجي هم رسيده‏ام که اين‏جا نمي‏شود فاش کرد... اين حرف‏ها کاملن مردانه است...

جاي من آن بيرون است؛ بيرون از جشن و اتاقي که شومينه‏اش شعله کشيده و دست در دست ِ هم مي‏رقصند. جاي من سرماي آن بيرون است، که هرچه به قلب ِ زمستان نزديک‏تر مي‏شويم، شرط ِ سنگين‏تري مي‏بندم که به خودم مسلط باشم و نلرزم. قماری که فقط یک طرف دارد؛ خودم. درست همان وقت که می‏برم، اگر ببرم، باخته‏ام. این هم از زخم ِ دل ِ من... تبريک مي‏گويم که تو هم به اين دنيا آمدي. من هم که ديگر «نيست»ام، تو را ميان ِ جشن‏هايي که داشته‏اي و جستجوي عکس‏هايي که داشته‏ام، گم کرده‏ام...  نيست‏ام، تا تو خوب باشي. الهي که اين عکس‏ها را هيچ‏وقت نيايي و نبيني. کنار ِ اين شلوغي ِ جشن ِ تو، من سيگارم را برمي‏دارم و از جشن ِ شما بيرون مي‏زنم. جاي من اين بيرون است. جاي من از اول هم طرف ِ گلوله‏خورها بود. این‏ها خیلی ناجور بی‏دفاع‏اند؛ بچه‏هایی که هیچ‏وقت یک جشن تولد نداشتند پیش از اینکه مُرده باشند.

 

***

توضيح ِ صريح و لازم:
بخش ِ بزرگي از اين نوشته، مربوط به گذشته است. توي اين نوشته، فقط «غزه» مربوط به زمان ِ حال است.

 

[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 4:5 AM  توسط مهدی 

بعد و هنوز...؛ تمام ِ سیگارها که مربوط بود

 

...بعد که زياد سيگار مي‏کشيدم، زیاد که می‏کشیدم، از جلوي‏ام برمي‏داشتي که مثلن بس کن و خودت هي آتش مي‏زدي. هلا يک دو سه... و باز هم؛ يک دو سه. يعني تو هم مي‏تواني بي‏رحم باشي و مرا از اين سيگاري که بي‏امان مي‏کشي آب کني. بعد همين‏طور دودش را توي چشمان خيره مانده‏ام فوت مي‏کردي؛ پوووووووووف

هميشهء خدا هم‏اين‏طور بود. يک‏بار هم نشد غير از اين با دل ما راه بيايي. هربار خواستم بگويم که لامروت من که داشتم زندگي خودم را مي‏کردم؛ باز صداي‏ات را که مي‏شنيدم نمی‏شد، حرف‏ام را می‏خوردم. انگار فرو مي‏ريختم ذره‏ذره؛ ذره... ذره... .. . خب معلوم بود که عاشق‏ات مي‏شدم. معلوم بود که این‏طور می‏شدم؛ من که اهل شهر ِ تو و شلوغی‏های‏اش نبودم. من که اين‏طور بار نيامده بودم

چشم‏هاي‏ات... چشم‏های‏ات را اما بستي... بستی و از فردا ديگر خورشيد به‏روي‏ام نتابيد. ذره‏ذره رفتم توی شبی که تو برای‏ام ساختی. شدم بیدار ِ خیرهء هرشب و خواب ِ پرسرفهء هرفردا... بعد فهميدم خبرم را گرفته‏اي که اين کجاست؟ کجا مانده؟ چرا نيامده؟ «نیست» چرا شده؟... ديگر کجا قرار بود باشم؟ به تو هزاربار گفته بودم من وارد ِ اين بازي تو شده‏ام. باورت اشتباه بود که من قوي هستم حتا در برابر تو. روی این باور احمقانه چشم‏هاي‏ات را بستي به روي همه چيز. چشم‏هايي که گفته بودم هيچ‏وقت نبند. اين چشم‏ها که تمام ِ زندگي‏ام را به بازي گرفت و بعد هم دیگر رهای‏ام نکرد. بعد از آن بود که گفته بودم که با من بازي نکني، نگفته بودم؟

تو که نيستي من هم فقط سيگار مي‏کشم. تو که نيستي سيگار را از من بگيري. باز اگر چشم‏هاي‏ات بود مي‏نشستم و آنها را تماشا مي‏کردم. حالا سیگار ِ من کم نشده، تو کم شدی... تو؛ بي رحمي. از اول هم که جلوي‏ام سيگـار کشيدي مي‏دانستم بي‏رحمي. فقط دوست داشتم باور نکنم. حالا هم که تو نيستي هنوز نمي‏خواهم باور کنم. اين که ديگر دست ِ تو نيست. هست؟ 

***

:: سال‏روزی شد که انگار توی «تگ» خودم رفته‏ام... تگ ِ تو و سیگار و عهدی شکسته؛ عهدهای شکسته... ام‏شب قرار بوده فردای مهمی برای‏ام داشته باشد، حالا، هم‏این نیمه‏شبی که راهی ِ صبح ِ مهم‏ام است اما، هنوز نشسته‏ام و دارم داستان را می‏نویسم. این داستان را که برای همه باورپذیر کردم که تمامن خیال است و اوهام، اما آخرش این کلاه سر خودم نرفت... خودم سیاه نمی‏شدم با این بازی... خودم این‏جا نشسته‏ام و هی سیگار و هی،... باز سینه‏ام از ام‏روز بعد از ظهر درد گرفته

یک حقیقتی دو ساعت بعد از این‏که نوشته را پست کرده‏ام راه ِ نفس‏ام را گرفته. حال‏ام از خودم بهم می‏خورد. هنوز، حتا همین حالا که هوا دارد روشن می‏شود هی به ساعت نگاه می‏کنم و به‏خودم می‏گویم هنوز دیر نشده. الآن دیگر می‏روم سر ِ درس. اما توی دل‏ام می‏دانم که هرگز نخواهم رفت. همیشه این‏طور بوده. محال است اگر کاری را بی‏دل انجام دهم. حالا دل‏ام با این کار نیست. حال این دل ِ خون رغبت به هیچ کار ندارد. دل‏ام دیگر دل نیست. حال‏ام از خودم بهم می‏خورد... آمدم نوشته را به‏کل پاک‏اش کنم کمی از خودم دل‏جویی کرده باشم، بعد دیدم اعتراف کردن و برملا کردن ِ خودم، آرام‏ترم می‏کند؛ این نوشته برای چند ماه ِ پیش است و با این حال، حال‏ام، هم‏زمان، از خواندن و تایپ و شباهت‏ها بهم می‏خورد... من ِ بیدار ِ دل‏مرده... فردا هم از دست رفت/.


خواهد آمد / خواهد خواند/ خواهد خندید/ خواهد رفت

[+] نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 4:7 AM  توسط مهدی 

گاهي... يک لحظه، ولي تو ول نمي‏کني


بايد اين‏طور مي‏شد. يعني بايد پيش‏بيني‏ مي‏کردم که توي اين جاده افتاده‏ام و مسير هم به همين سمت و سوهاست و دير يا زود، خواه و ناخواه، به اين نقطه مي‏رسم. گاهي، يک لحظه، توي موقعيتي قرار مي‏گيري و موقعيت را درک مي‏کني. درک مي‏کني که اين‏جا ديگر بـزن‏گاه ِ زندگي‏ات هست و نمي‏تواني خودت را گول بزني. پس موقعيت را درک مي‏کني. اگر تقلا بخواهد که دست و پا مي‏زني، و اگر کار از کار افتاده باشد و تقديـر، رقم خورده باشد، گوشه‏اي برمي‏گزيني و مي‏روي براي خودت. مي‏روي که ديگر کم‏تر باشي و برنگردي

براي بعضي آدم‏ها گره‏هايي توي تقديـرشان تعبيه شده و توي همين بـزن‏گاه‏ها خودش را نشان مي‏دهد، خيلي‏ها اين موقعيت را تجربه مي‏کنند ولي خب، همه نمي‏توانند از آن فـرار کنند. نمي‏توانند که وقتي به پايان ِ يک جاده‏اي رسيده‏اند که همه عمرشان را در آن فقط رفته‏اند، حالا خودشان را به راه ِ ديگر بزنند، به آن راه بزنند... نه! نمي‏شود...

گاهي، يک لحظه، تمام ِ زندگي‏ات در نظرت مي‏آيد و در همان يک «آن»، يک لحظه، همهء ماجـراها و مداومـت‏ها و عاشـقي‏ها... همهء غـوطه خوردن‏ها و سـرگردان رها شدن‏ها... همه و هـمه مرور و درک مي‏شود. يعني با هم‏اين سرعتي که نوشتم مرور مي‏شود و به هم‏اين سرعت هم درک مي‏شود. خب ...؛ تو گير افتاده‏اي. خيلي سريع و بي‏وقفه گير افتاده‏اي و اگر عقل داشته باشي و هنوز مشاعرت را با آن شصت نخـي که در روز دود کرده‏اي زائل نکرده باشي، ديگر خودت را به آن راه نمي‏زني. اصلن تمام ِ اين آسيب‏ها را از وقتي خورده‏اي که شروع کرده‏اي به آن راه زدن. پس حالا که درک کرده‏اي، حالا قرار نيست دوباره به راه ِ ديگري بي‏اندازي که فقط رفته باشي و گنديده نشده باشي در آخر ِ داستان‏ات، در آخر ِ جاده‏اي که آن‏همه حساب کرده بودي و اميد بسته بودي روي آخرش و حالا؛ «هيـچي» نيست...


***

ببين اگر ملاحظه و مدارايي در کار بوده تا گنگ و سربسته حرف بزنم و از نفريـني که به جان‏ام افتاده فاش نگويم، حالا همه چيز از سر گذشته و مرا هم اميدي به گشايش و سرانجام نيست. حالا همان موقع هم نبوده اما خب ام‏شب که برحسب ِ روال ِ اين شب‏ها باز از کابوس‏هاي‏ام پريدم، توي همان غلت‏هاي جنين‏وار ِ شبانه در خانهء تنهايي ، بعد از اينکه سيگار ِ سـوم را ناشتا، در رخت‏خواب روشن کردم به خودم گفتم؛ تمام‏اش کن...

اين بساط ِ اشک و آه و سيگار هم يک‏جورهايي انگاري که قسمت ِ دل ِ تيره و تنگ ِ ما شده... کـفري اگر تو خورد و رفت براي خودش، ديگر سخت و محال از پيله‏اش بيرون بيايد. همراه‏ترين رفيق با دل ِ يک‏دل نمي‏تواند. زيباترين و مهربان‏ترين زن ِ دنيا با پناه و آغوش ِ گرم نمي‏تواند و خودش خاطره‏اي تلخ‏تر مي‏شود.
تکليفي که در خواب و رويا مقدر شده و امان ِ تو را بريده کـفري، بايد که به همان خواب و رويا يکسره‏اش کني. در همان خواب‏هاي خيانت و دروغ بايد که از خواب نپري و تاب بياوري و بايستي. در خوابي که امان‏ات را بريده بايد بماني و امان‏اش را ببري. وگرنه يک روز که از خواب بيدار شوي، يکي از هم‏اين روزها، ناگهان خواهي ديد که سيگار ِ ناشتا هم آرام‏ات نمي‏کند و... الفاتحه

ببين اگر ملاحظه و مدارايي هم در کار بوده که جاي زخم‏ات را با چنگ محکم نگه داشته بودي تا قلب ِ وامانده‏ات بيرون نيفتاده باشد، حالا خون و نکبت تمام ِ هستي‏ات را گرفته و لازم نيست خنده‏هاي مقاوم ِ مردانه‏ات را بي‏جهت تکرار کني. تو خورده‏اي لوطي، اما تو نمان. بريز بيرون، روي صورت ِ زندگي ... ملاحظه درکار نکن. ملاحظه نکن که؛ لـوطي و تگري؟؟... اين مدارا و به‏روي خود نياوردن است که دارد نابودت مي‎کند. بـدترين چيز براي کـفري ِ چله‏نشين اين است که يک دورهء تازه‏اي را در زندگي‏اش آغاز کند و در پايان‏اش، يعني آنجايي که تصميم مي‏گيرد دور ِ يک‏سري از مسائل و يک‏سري از آدم‏ها را قلم بگيرد و روح‏اش را نجات دهد، مي‏بيند که خودش هم فاحشه شده.

فاحشگي ِ مردانه توي اين دوره زمانه خيلي چيز ِ غريبي نيست. خيلي اپيدمي ِ رايج و شايعي است. اما بعد از صد سال ‏تنهايي اگر براي ملکيادس رخ داده باشد، خيلي وصلهء نچسب و ناجوري‏ست. هرچه هم که به تقديـر و قضا بدوبـي‏راه گفته باشي بازهم نمي‏تواني خودت را تبرئه کرده باشي که تقصير از تو نبوده. اين را از هر زن ِ بـدکاره‏اي مي‏شود باور کرد اگر بگويد که محيط و بخت ِ شوم‏اش او را به کثافت کشانده اما امکان ندارد که يک مرد توي خواب و بيدار حس ِ غارت‏شدگي و بـي‏عصمتي داشته باشد و خودش هيچ مقصر نبوده باشد. مي‏خواهم بگويم هيچ محيط و شرايطي نمي‏تواند يک مرد را به انفعال و هرزگي بکشاند، پيش از آنکه خودش خواسته باشد...


حس‏اش کن حالا،  داري وارد ِ دخمه مي‏شوي. طوري وارد مي‏شوي که بازگشت ندارد. حس‏اش مي‏کني لوطي؟ تـگري زده‏اي روي سرتاپاي اين زندگي ...

 

[+] نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:35 AM  توسط مهدی 

لحظهء جيسون نيوستد


تمام ِ زندگي ، همه‏اش، توي چند لحظه، چند «آن»، ثبت و جاودانه مي‏شود. لحظات، مرگ‏بار و ويران‏گرند. عمومن در لحظه و با لحظات‏شان زندگي نمي‏کنند. معدود قماشي پيدا مي‏شوند که در طلب و خواهش‏گر ِ لحظات باشند. همين معدود هم عمومن از به‏يادآوري ِ لحظات ِ زندگي‏شان که نه در ضمير ِ ناخودآگاه، که در روح و جان‏شان ضبط کرده‏اند گريزانند. چه؛  به‏يادآوري ِ لحظات دردبار و جان‏کاه است...

يک لحظهء اثيري از مردي به‏نام ِ جيسون نيوستد در ذهن و ضمير و جان‏ام نقش بسته. خيلي بعيد و ناب بود در يک کنسرت هوي‏متال، در ميان ِ هياهو و کوبش و انهدامي که گروه با خود به‏هم‏راه آورده بود... خيلي غريب و دور بود...

اجرا هم‏چنان پيش رفت تا پای به قطعهء «هم‏دم ِ تيره‏روزي ِ من» گذاشتیم. قطعه با يک آواي آسماني آغاز مي‏شود که در کنسرت بر ميزان ويران‏کنندگي‏اش افزوده بودند. همیشهء توی هر قطعهء موسیقی، حتا توی آن‏ها که صنمی با من و روزهای‏ام ندارند، دنبال و درپی ِ لحظاتی‏ام که به‏عمد یا تصادفی در آن تعبیه شده. چه رسد به "این" که اصلن سرگذشت و داستان‏ام درش روایت می‏شود.

حواس‏ام بود که جيسون گيتارش را برداشت و رفت يک گوشه، جايي دور از گروه، حتا دورتر و پرت‏تر از مردم نشست. چنان تنها و دور که کسی نمی‏توانست بگوید این مرد توی این اجرای پنجاه هزار نفری تنها نیست... گيتارش را عوض کرده بود. مي‏خواهم بگويم که ديگر بيس نبود. سرش را پائين گرفت و زد... زد و لعنت ِ ابدی ِ مرا به جان خرید... لعنت...

لحظه در شرف تکوين بود... خوب به‏خاطر دارم که روح ِ حاضرين را بي‏مهابا قبض مي‏کرد و بلافاصله در فضا رها مي‏کرد... اين نوا هرچه بود و از هر دوزخي به دنيا مخابره مي‏شد؛ اما از دنيا، اين دنيا نبود... لرز و رعشه‏اش هنوز با يادآوري ِ «لحظه» بر جان‏ام مي‏نشيند. گويي شرحه‏شرحه مي‏شدم و زندگي از ميان ِ جراحات‏ام بيرون مي‏رفت

جيسون مردي بود که بعد از مرگ ِ کليف برتون به گروه پيوست. مصادف با سال‏هاي «رنگ باختن به سوي سياهي»... سخت بايد باشد پر کردن جاي آدمي مثل ِ برتون که ديوانه‏وار دوست‏اش داشتند و در کنارش لذت مي‏بردند... سخت بايد باشد اگر وارد چنين گروه ِ ناراحتي در سوگ ِ چنين آدمي شوي و يک‏راست بروي سراغ ِ ساز برتون... مي‏دانم...؛ سخت بايد بوده باشد. زندگي در تناقض‏ها و سوءتفاهم‏ها مرگ‏بار است. فکر کردم گروه تمام ِ روز را با جيسون به تمرين و نواختن مي‏گذراند و شب با شکستن ِ در اتاق‏اش به او حمله مي‏کردند... تمام ِ اين لحظات براي جيسون ثبت و ضبط شد. من آن‏شب، جيسون را مي‏ديدم که سازش را برداشت و رفت يک گوشه و شروع کرد به ريويو کردن «لحظات»‏اش... دور از گروه بود و ديگر از خود هم بي‏خود... آن‏شب عصارهء لحظه به لحظهء تنهایی جیسون برای من یک "لحظه" شد.

آه که جيسون، از دید ِ من، مردي بود که مصادف با سال‏هاي رنگ باختن به سوي سياهي به گروه پيوست و شروع کرد به ثبت ِ لحظاتي که آن‏شب ِ جهنمي مرا ساختند... ندیدم کسی جایی از این لحظه یاد کند. نپرسیدم از کسی که آیا چیزی دیده یا نه؟ اجرا را دیده یا اگر دیده لحظه را از دل ِ آن استخراج و ثبت کرده؟ برای چی باید می‏پرسیدم اگر لحظه برای من ضبط شده بود و بعد از آن، حتا هم‏این حالا، دوست دارم که از توصیف‏اش برای دیگران عاجز باشم؟

لحظه ثبت شد/.

 

:: یک تکاپویی دارم این‏روزها... چیزی مثل ِ بال‏بال زدن... حالا دست و پا زدن... شروع کرده‏ام به یادآوری و سرشماری "لحظات"... یک چیزهایی این وسط دست‏گیرم شده؛ من هیچ‏وقت لحظهء خوب نداشته‏ام، هیچ‏وقت... خیلی از این سرگردانی‏ها و دربه‏دری‏ها برای هم‏این گذشته و هم‏این لحظات است. کم‏کم خسته شده‏ام. کم‏کم دارم بالا می‏آورم... من الآن حال‏ام توی لحظات ِ گذشته‏ام سیر می‏کند. حال ِ هرروزم انگار به دنیای درگذشته‏گان آمدوشد دارد. یک‏جور به نفس‏های‏ام شک افتاده. یک شک ِ احمقانه دارم که تنها دلیل ِ خنده‏های این روزهاست. آخرش کفری؟ آخرش چی خواهد شد؟

 

[+] نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 4:20 AM  توسط مهدی  |