قسم خوردهایم برای جنگیدن و مردن

شب، شبي بود که قلبهايي در سراسر ِ دنيا، قلبهاي يک مشت مرد کفري و سوگند خورده، بهيکديگر ميپيوست تا نفريني سرگردان راهاش را بهزمين بازيابد. شب، شب ِ جاوداني و رويايي بود؛ تمام ِ تلويزيونهاي دنيا، به غير از تلويزيون آرژانتين، تمام ِ آن کانالهاي ديگر بازي آلمان-انگلستان را ترجيح دادند و پخش کردند... لعنت به همهء شما و اين نفرين نثارتان...
آقاي گزارشگر پيش از جنگ ِ زرگري اروپاييها با اطمينان حرف از رفتن ِ الديهگو ميزند. ساعاتي بعد آرژانتين ِ مارادونا در نخستين گام شکستي را در خاک ِ بريتانياي کبير به تجاوزگران ِ «جزاير هميشه مالويناس» تحميل کرده است و ما، نه تلويزيونهايمان را از پنجره بيرون انداختهايم، نه به کسي بياحترامي کردهايم... ما تمام ِ شب را خنديدهايم و در آسمانها شناور بودهايم. زندگي در دنيايي با اينهمه بدخواه، رودررويي و مواجهه با يک دنيا دشمن، لذت در آغوش کشيدن پيروزي را بيشتر ميکند.
حالا از ديشب تمامي عکسهايي که از مصاف اسکاتلند، از سنگر رهبري آرژانتين، از فرمانده مارادونا به دنيا مخابره شده هم چيزي غير از لبخند و اطمينان نيست. برادران بيائيد تا قلبهايمان را براي برايري و رويارويي با يک دنيا دشمن و بدخواه، نثار مارادونا و نبرد ِ اين مرد کنيم. يک چيزهايي، يک زماني، اشتباه برگزار شده. يک اتفاقاتي در اين سالها افتاد که هم مسخره بود، هم بيشرمانه... الديهگو حالا بازگشته و سربازاناش را از سراسر دنيا به خود ميخواند. بيائيد برادران؛ اينجا، کنار فرمانده گردهم آئيم و در يک صف منتظر بمانيم، براي شنيدن گريهها و اشکهاي اين نبرد، که جهنمي خواهد بود براي جهانيان... ما جنگجوياني کفري، که چون نفريني برزمين فرود آمدهايم براي جنگيدن و مردن... ما، که ديگر قرار نيست گريه کنيم و يک دنيا را به زانو در خواهيم آورد...
از شب ِ طاعوني ِ رم و لاسزدنهاي آلمانها با جامي که متعلق به مارادونا بود، از توطئهء دوپينگ و اعتياد در ناپولي ِ نمکنشناس، از شب ِ محروميت در امريکا و تبسم ِ زهردار ِهاوهلانژ... ما بوديم که همراه ِ ديهگو اشک ميريختيم. ما، يکجور با اشکهاي این مرد بزرگ شديم و دلخواسته با او و شوربختیهایاش همراه و همسفر شديم. تمام ِ اين سالها را همراه ِ اين مظلوميت بوديم و حسرت و فرياد را جايي بيرون از اين دنيا ذخيره ميکرديم.
حالا زمان انتقام فرا رسيده؛ آلمان، ناپولي، هاوهلانژ... کجائید؟؟ الديهگو با ارتشي کفري بهسان روحي جاويدان به دنياي شمايان بازگشته و همآورد ميجويد. آرژانتين ِ مارادونا حالا حتا همآهنگتر از هر تيم ِ باشگاهي در جهان توپ را به گردش درميآرود و لبخند ِ رضايت و اطمينان را بر لبان فرمانده جاري ميکند. اين آغاز يک نبرد براي بازپسگيري مالويناس است. جزيرهاي که در کودکيهامان گم شد و بعدها، هرچه پياش را گرفتيم و گشتيم، هرگز پيدا نشد. جزیرهای که اصلن هیچوقت نفهمیدیم کجای دنیای کودکی ما است اما میدانستیم که توی همین دنیا هست و توی «دنیای ما». جزيرهاي که توي کودکي و بيکسي، از ما گرفتند، چون کودک و بيکس بوديم. اشکي که از کودکي روي صورت خشک مانده باشد، خيلي ناجور ميشود، خيلي دامنگير است، اصلن راحت پاک نميشود...
شب، شبي بود رويايي و بشارت دهنده. حالا ما سربازاني قسم خوردهايم در يک صف، براي شنيدن نالههاي جهانی که دنیای کودکی ِ ما را غصب کرد.

ديوارها را دوست دارم.
ديوارها با نوشتههاي رويشان را بسيار دوست دارم.
اين ديوار يکي از ديوارهاي تمام ِ دنياهاي من است.
تمام ِ دنياهايي که يک زمان-يک دوره را در آن بودهام و بهسر بردهام.
اين اما تنها ديواريست که «ديدار» را در آن ميديدم.
چقدر خيره ماندهام به اين ديوار...
چهقدر... خيره...
ديوارها را دوست دارم و اين يکي را نه مثل ِ بقيه...
دوست دارم پاي اين ديوار يکروز مرد باشيم و بنوشيم...
يک روز بعد از پيروزي...
يک روز بعد از آخرين اشک

