تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

ديش دا گودان


#
يک موقع، در زندگي، اگر خوش‏بخت باشي، عشقي پيدا مي‏کني که اسيرت مي‏کند. يک گرفت و گير ِ گوارايي در زندگي‏ات مي‏افتد. يعني اسارتي مي‏شود که انگار قبل از آنکه او را ديده باشي، حتا خیلی پیش‏تر از اينکه به‏دنيا آمده باشي، اسير ِ او بوده‏اي. يک اسارت ِ ازلي که تا ابد هم امتداد دارد چون خودت را لايق ِ اين اسارت مي‏داني و مي‏داني که اگر آزاد شوي، دیگر مُرده‏ای... اين‏طور عشق‏ها هنوز قدر و قيمت دارند. نصيب ِ هرکسي نمي‏شوند. خيلي به‏ندرت و اگر زمينه‏اش را در ساليان فراهم کرده باشي و بخت‏ات همراه بوده باشد، به اين اسارت خواهي رسيد، به کسی که بتوان و بشود که تسلیم‏اش شد...

در جنگ‏ها و نبردهاي مردانه، خشونت و شقاوت است که موجب ِ اسارت گرفتن مي‏شود. اما «اغيار» سلاحي جز معصوميت و زيبايي ندارند. در جنگ ِ مردانه، مردها براي اسير «گرفتن» مي‏روند، اما در اين مصاف با اغيار، زن‏ها براي به اسيري «درآوردن» مي‏آيند.

اين‏طور است که مي‏بيني؛ مردي که بيست و هفت سال با مردهاي ديگر ِ دنيا جنگيده و «تنها ماندن» را به اسارت و صلح با آنها ترجيح داده، يک روز بعد از ظهر، بي‏مقدمه و بي‏مهابا، تمام ِ «خود»‏اش را به اسارت دو چشم معصومي وامي‏گذارد که آمده توي لابي ِ يک هتل و خودش را تسليم ِ او کرده. زن‏ها براي چنين استراتژي که دارند، لايق ِ اسير «آوردن» ِ اين‏طور مردها هستند؛ ابتدا و فقط براي يک «آن» تسليم مي‏شوند و مي‏گذارند تا چشم‏ها، کار ِ خودشان را بکنند و مرد ِ بی‏چاره را در برابر ِ اين معصوميت ِ زيبا به زانو درآورند و بعد، بعد از اين، اسير مي‏کنند.

##
«ديش دا گودان» نام ِ يک بازي ِ کودکان است. بازي از اين قرار است که هرکس دست‏اش را به سينه مي‏گذارد و به حالت ِ «دست به سينه» روي يک لنگه پا لي‏لي مي‏کند. اينطور به حرکت درمي‏آيند و در همين حالت ِ بي‏تعادل به سمت ِ همديگر حرکت مي‏کنند و به‏هم ضربه مي‏زنند تا تعادل ِ ديگري را بر‏هم زنند. اسم‏اش هم به اين خاطر «ديش دا گودان» است که وقتي به سمت ِ يکديگر حرکت مي‏کنند - و در واقع به کسي که حس کرده‏اند نسبت به آنها تعادل ِ کمتري دارد و مي‏توان شکست‏اش داد، حمله مي‏کنند – مدام و با ريتم ِ لي‏لي کردن‏شان مي‏گويند؛ ديش دا  گودان... ديش دا  گودان...!

براي ِ اين معصوميت ِ کودکانه است که مي‏شود به خاک افتاد. يعني دختري که در کودکي اين بازي را کرده باشد، طوري که وقتي از آن حرف مي‏زند هنوز برق ِ کودکي و بي‏تکلفي را بتوان در چشم‏هايش ديد و تازه شد، ارزش ِ اسارت و مردن را دارد. چون ايمان داري که اگر خودت را اسيرش کني حفظ‏ات خواهد کرد. حالا شايد گاهي قهر و آشتي به‏راه بيندازد و مثل دعواهاي کودکي، خودش را براي‏ات بگيرد، اما ته ِ دل‏ات مي‏داني که ته ِ دل‏اش دوست‏ات دارد. مخصوصن اگر تو اولين مردي بوده باشي که افسون ِ چشم‏هايش را کشف کرده باشي. اولين مردي که فقط براي زنده ماندن، خودش را تسليم ِ او کرده، نه هيچ چيز ِ ديگر.

فقط و فقط دختري که در کودکي «ديش دا گودان» بازي کرده باشد ارزش ِ اين تسليم شدن را دارد. چرا؟ براي اينکه اگر ببيند که به زمين‏ات انداخته و دست و پاي‏ات زخمي شده، آنقدر مرام و معرفت دارد که بازي را رها کند و بيايد سراغ‏ات...

###
يک چيز توي خواب و بيدار به من الهام شده. يعني توي تمام ِ لحظاتي که با نبود ات راه ِ گلوي‏ام بسته شده و خفه شده‏ام. هم‏اين روزها که صبح تا شب‏اش را توي اتاق‏ام راه مي‏روم. يا شب‏ها که تا صبح توي تخت‏ام افتاده‏ام و چشم‏ام را به‏زور بسته نگه مي‏دارم... توي پياده‏روي‏هاي طولاني که همهء راه‏ها آخرش به کوچهء تو ختم مي‏شود به‏هرحال... الهام شده که اسيرت را رها نمي‏کني. الهام شده که فقط مي‏خواهي ببيني من در خواستن ِ تو چقدر صادق‏ام و در زمين خوردن‏ها و زخم خوردن‏هاي‏ام چه اندازه مقاومت مي‏کنم.

مي‏خواهم بگويم مرام و معرفتي که در تو ديده‏ام، و آن برق ِ معصوميت و رحم که در چشمان‏ات هست، اين اطمينان را به قلب‏ام داده که اگر مرا به زمين اندازي و زخمي شوم، حالا اگر در ادامهء بازي هرکسِ ديگري را هم به زمين اندازي، آخرش، هم‏اين که ديدي زخم‏ام جدي‏ست و فيلم بازي نمي‏کنم، مي‏آيي و از زمين بلندم مي‏کني.

کم اطميناني نيست که بعد از اين‏همه سال، اسير ِ يک با معرفتي شدم که قواعد ِ «ديش دا گودان» را مي‏داند. این را تو بازی کردی و بلدی، من نه... سخت نگیر اگر این‏همه به زمین می‏خورم.

...سخت نگیر، بیا 

[+] نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 8:20 PM  توسط مهدی  | 

همانطور که از تو خواست، اما روی پای‏ات...

هي گفتي خفه شو! خفه شو... اما من توجه نمي‏کردم. داشت‏ام عشق‏بازي مي‏کردم. من چه مي‏دانست‏ام؟
آخرش برداشتي گلوم‏و با دوتا دست‏ات فشار دادي....
حالا خفه شدم.
آخرش همانطوري که تو از من خواسته بودي خفه شدم.
من خفه مي‏شوم. تو زنده و شاد مي‏ماني؛

معاملهء منصفانه

***


روي پاي‏ات مرد. روي پاي‏ات، بنشين...
پس بالاخره خفه شدي جان‏سخت! همانطور که از تو خواسته بود. همان گوشه روي ديوار ليز بخور تا روي زمين. فراموش نکن؛ «روی پای‏ات»، همون گوشه بنشين. بالاخره خفه شدي و همانطوری که گفت. همانطور که از تو خواست خفه شدي و افتادي. این بهترین حسی بود که می‏توانستی به‏اش ابراز کنی برای دیدار آخر. حالا همان گوشه بمان. ديگر بلند نشو. تو خفه شدي. وگرنه پس نفس‏ات کو؟  همانجا بنشين. چشم‏ات را و دهان‏ ِ زیبای‏ات را ببند. خفه خون بگير...

 

حالا خوب مُردی. حالا مُرده‏ای هستی که می‏شود مثال زد؛... من همان‏ام که «این» را کشت‏ام...

بمیر عزیزم. خفه شو و بمیر  

[+] نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 7:7 PM  توسط مهدی