تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

من و تو می‏دانیم که اين تابستان کوتاه نبود، ويرا


اينجا کسي هست که ويرا لين را به خاطر آورد؟
ويرا را که گفت؛ دوباره ديدار خواهيم کرد،
در روزي آفتابي...؟
ويرا! ويرا!...
چه‏ات شده؟

اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..
اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..
اينجا کسي هست که احساس ِ مرا داشته باشد؟... ..

و اما خبردار بودي که نزديک به سه دهه بعد، تفاله‏هاي پست مدرني که آنهمه ازش فرار مي‏کرديم، نرينه و مادينه در هم غلط مي‏خوردند و با آروغ مي‏خواندند؛
«تابستان کوتاه»...؟!

دارد تمام مي‏شود. تابستاني که نود درصد ساعاتي را که بيدار بودم و خواب به چشم‏ام نيامد، فقط گوش به «ویرا» مي‏دادم. سورهء آسماني «ويرا لين» که راجر واترز بيست و نه سال ِ پيش با ضجه‏هايي کودکانه تلاوت کرد. صداي اين مرد، اين تابستان به کمک‏ام آمد. همهء آن روزها که در اتاق ِ گودال مانند‏ام روي زمين افتاده بودم‏و سيگار مي‏کشيدم. همهء آن شبها که جنين‏وار در خودم مچاله شده بودم و به نقطه‏اي که در تاريکي معلوم هم نبود، خيره مانده بودم. هيچ صداي ديگري اين تابستان مرا ياري نکرد. راجر واترز رفيق است. مرد ِ همراه ِ روزهاي تخمي و جهمني. وقتي ضجه مي‏زند فقط دارد ضجه مي‏زند. فيلم بازي نمي‏کند. غم‏و درد خود ِ صداي‏اش است. غم‏و درد را به صداي‏اش اضافه نمي‏کند. صداي‏اش ذاتن خود ِ ضجه است.. ضجهء مردي که ديوارها احاطه‏اش کرده‏اند و کرمها، به سراغ‏اش آمده‏اند و مغزش را آرام مي‏خورند. رفيق است، رفيق.

ما چقدر بدبخت شده‏ايم ويرا که غم‏و درد، دوستان صميمي‏مان در پشت ِ ديوار، ياران ِ وفادار ِ معابد ِ دور از شهر، مد ِ تين‏ايجرهاي کودن و پتيارهء شهرها شده است. پشت ِ ديوارهاي خيابان‏هاي شهر، خانه‏هايي ست که عشق ِ نابخشودگان را بخود مي‏خواند. خانه‏هايي با زرق و برق ِ عالي، مملو از نورهاي کثيف که عرق را بر تن روان مي‏کند، صداي جير‏جير ِ تخت، نفس‏هاي حيواني و متعفن... مي‏داني ويرا! گاهي فکر مي‏کنم خوب وقتي از شهرها در رفتيم...
 
اين تابستان کوتاه نبود ويرا! تو و من مي دانيم داستان ِ اين سه ماه ِ طاعوني را. اول خودم را حفظ کردم. بعد پا به شهر گذاشتم و ماه ِ آخر بود که به هر دري مي زدم تا به معبد بازگردم ولی زندگي، انگار که از ما رخت بسته بود... اصول ِ معبد ِ ما از اول سخت و گنگ نبود. ما بوديم که آنها را زير ِ پا مي‏گذاشتيم و بعد، چوب‏اش را مي‏خورديم و سرخورده مي‏شديم.

تو هم شنيدي ويرا، که سالها بعد، تمام ِ فضاهاي خالي را که در شهر سراغ داشتيم، پر کرده بودند؟ شنيدي که «عشق» را هم شهري کردند؟... بعد از آن بود که معشوقه‏ها را در معبدمان «اغيار» صدا مي‏زديم.

ما مگر چه خواسته بوديم ويرا؟! قرار بود شهرهاي مدرن از لوث ِ قامت ِ ما پاک شود. قرار بود که شهر «يک‏دست» شود. ما نخاله‏هايي بوديم که پيش از آنکه با ضايعات شهري دور ريخته شويم، به زيرزمين خزيديم. چنان‏چون سراسيمه‏گاني که در بمباراني دهشتناک، راه ِ پناه‏گاه را مي‏جويند و بعد از آنکه پناه مي‏گيرند و لحظه‏اي آسوده مي‏شوند، باز سراسيمه نگاه مي‏کنند تا مگر چيزي را فراموش نکرده باشند با خود به پناه‏گاه  بياورند. چيزي را جا نگذاشته باشند...

ما عشق‏مان را در شهرها جا گذاشتيم و آمديم ويرا


[+] نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:18 PM  توسط مهدی  | 

حال ِ ما هیچ خوب نیست امیر پینوشه...

 

خدا لعنت‏ات کند امير پينوشه، امير مشرف! خدا يک کار ِ نون و آب دار ِ ديگر غير از فوتبال نصيب‏ات کند تا دست از سر ِ ما برداري. خدا لعنت‏ات کند. بخدا حال‎ام خوب نيست. دلم از هزار جاي ديگر گرفته. حال و روزم، حال ِ نوشتن از فوتبال نيست. چرا بختک مي‏شوي روي دلخوشي ِ بعد از ظهرهاي جمعهء نکبتي ِ ما؟
خدا از تو نگذرد که از ما نمي گذري

بعد از ظهر ِ جمعه‏اي که بوي عدم مي دهد، دل‏ام را خون گرفته. آخر ِ هفته‏اي‏ست که همه چيز را در آن باخته‏ام. آخر ِ هفته‏اي که هفتاد سال گذشت. توي اتاق ِ کثيف ِ يه محلهء کثيف از يه شهر ِ کثيف، نشسته‏ام پاي فوتبال. آخرين گريزگاه ِ مردانه‏ام تا خفه نشوم. فيروز کريمي خيلي زود ناتو درآمده؛ گفته بود همين امسال که روي نيمکت ِ هيچ تيمي برابر استقلال نمي‏نشيند. حالا نشسته. هيچکس در تمام ِ اين سالها به اندازهء خود ِ استقلالي‏ها به ما ضربه نزد. آخرين باخت ِ ما پيش از اين بازي را پرويز مظلومي رقم زد. فرشتهء نجات نيمهء آبي ِ ايران در دربي جاويدان ِ 1362. بزرگترين دربي ِ تاريخ، که ما برديم‏اش... گذشته،
اين نيز بگذرد...

خيلي نمي گذرد که گلها از راه مي رسد؛ يکي، دوتا، سه تا! براي سوت ِ داور لحظه‏شماري مي کنيم. خيلي از اين هم نمي گذرد که هر تيمي برابر ِ استقلال براي سوت ِ داور لحظه‏شماري مي‏کرد. حالا زمانه‏اي شده که اگر تيمي از استقلال مساوي بگيرد سرافکنده از زمين بيرون مي‏آيند! همه برد می‏خواهند از ما... امير پينوشه نماز ِ شکرت روي زمين ِ چمني که روی‏اش اَخ و تف انداخته‏اند چند رکعت است؟! ... خنده‏اي تو

شخصيت ِ تيمي استقلال بر باد رفته است. باشگاه ِ هفتاد سالهء ايران حالا به باخت عادت کرده است. اين «عادت» اصلن مال ِ مردها نيست. اين نمايش مردانه نيست. اين فوتبالي نيست که خون‏ام را تازه کند. اين اصلن فوتبال نيست.

تلفن ِ مهرزاد پيش از تلفن دوستان لنگي‏ام است، که مرا از اتاق ِ کثيف، اتاق ِ عادت، بيرون مي کشد. شب ِ جمعه‏اي ست که ديگر پاک باخته‏ام. زندگي‏ام، عشق‏ام، و حالا دل‏خوشي‏ام. سه‏تا؛ درست مثل ِ دفاع ِ امير پينوشه که با سيزده نفر مشاور و آناليزور هنوز سه نفره مي‏چيند. در واقع مي‏خواهد عمق بدهد به تيم اما هر طرفي را مي‏گيرد توپ از جاي ديگر رد مي شود. سه‏تا...

لابلاي سيگارها مهرزاد چيزي گفت؛
زير‏آب ِ فيروز را زد، فيروز هم گذاشت تو کارش...
اين را مي‏گويد و تمام ِ شب را مي‏خندد. انگار نه انگار که باخته‏ايم. عصبي‏ست. مثل ِ بيست ميليون ِ ديگر زده به سرش. خنده‏اش ناراحت‏ام مي کند، خنده‏اي که از گريه سوزناک‏تر است...

يهو توي اين گرفت‏و گير و سرگيجه، چيزي به ذهن‏ام خطور کرد؛ ياد‏م آمد که پورحيدري عجب مرد بود! دور ِ اول ِ ليگ برتر، روز ِ آخر، بعد از يک فصل ِ تمام صدرنشيني، جام را داد به پرسپوليس. بعد از آن ديگر هيچوقت کسي خندهء اين مرد را نديد. خودش فهميد چه‏کار کرده. ما هم به روي‏اش نياورديم. پورحيدري اينطوري اسطوره ماند. مردي که در دو قهرماني قاره، 1349 بازيکن و 1370 مربي، همراه تيم ِ ايراني ِ استقلال بود. چقدر خوب خودش را بعد از فاجعهء انزلي حفظ کرد. مرد بود، مرد!

حالا امير پينوشه بعد از حذف ِ تيم از آسيا، بعد از بردن استقلال با تيم ِ مس و با مشت‏هاي گره کرده، اينقدر بزرگ نبود که براي نيمکت ِ استقلال خودش را بگيرد. يعني مثل ِ منصورخان نتوانست پا روي اين تمايل بگذارد. امير پينوشه حالا با کودتايي ديگر در استقلال به قدرت رسيده و تيم، شروعي مرگبار داشته؛
5 بازي، 3 باخت، 4 امتياز، ردهء 17، يکي مانده به آخر.

داور هنوز سوت را نزده که با مهرزاد و با سيگار، در شب مي رويم.
آقاي کودتا کي مشرف مي‏شوي؟

 

:: پس لرزه هاي شكست در قم؛ پرتاب گاز اشك‌آور و شكستن شيشه‌هاي اتوبوس استقلال - فارس نیوز

:: دلایل ناکامی استقلال و نقش امیر قلعه نویی / دو بازیکن قربانی می شوند - مهرنیوز

:: قلعه نوعی: مقصر اصلی باخت استقلال من هستم - مهرنیوز

[+] نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 6:30 PM  توسط مهدی  | 

هم‏این روزها زندگی‏ام را گرفت، هم‏این روزها

#
آخرش هرطور بود کنار آمدم با اين. وقتي از در و ديوار باريد، حرف و نگاه‏ات با هم گواهي داد؛
ماندن‎ام اين‏جا خيلي موجه نبود. من از آن‏ها هستم که براي بودن و ماندن دليل مي‏خواهند. اگر دليل نيست، پس نبايد باشم.
نشستم ساک‎ام را بستم. تلفن دستي‏ام را خالي کردم. يک چيزهايي را مي‏شود زود دور ريخت،
ريختم.
يک چيزهايي هم زمان مي‏برد. شايد هم هيچ‏وقت نشود. اين مشکل من است نه تو

#
حالا صبر کن، حالا دارد يادم مي‏آيد...
حماقت محض بود بيرون آمدن‌ام. بيرون آمدن از پيلهء 27 ساله، خوردن ِ پيالهء ممنوعه؛
عشق!
حالا برو... رفتن‌ات را آخرش باور کرده‏ام. حماقت محض کرده‏ام و حالا تاوان‌اش را مي‏پردازم. قرار نيست پاي اشتباه من بايستي. تازه هميشه مردها پاي اشتباه مي‏ايستند. اين را بايد خودم حل کنم.
هميشه براي‌ات تئوري‏هاي نظامي قطار مي‏کردم؛ بدترين حالت ممکن را در نظر مي‏گيرم و براي‌اش چاره مي‏انديشم. اين‏طوري احتمال شکست صفر مي‏شود.
حالا رابطه شکست خورده...

مرد بايد به اين محک بخورد. اعتقاد خودم هم اين بود که هر مردي دست‌کم يک‏بار در زندگي‌اش بايد در لبهء پرتگاه قرار گيرد و از آنجا به‏سوي درهء عميقي معلق بماند. طوري که تنها يک شاخهء سست و کوچک او را نگه داشته باشد. من حالا در پرتگاه ِ مردانگي‌ام ميان ِ زمين و آسمان دست و پا مي‏زنم.
گفتم سربازوار و مردانه. بگذار داشته‏هاي‌ام را مرور کنم؛
عکس‏هاي تو، آهنگ‏هاي‌ات که گوش مي‏دادي. يک‏سري حرف‏هاي مکتوب توي تلفن يا آرشيو مسنجر، و يک جغد.
اين‏ها دارايي ِ من از يک «عمر» است که با‏ تو سر کردم. اين‏ها حکم ِ مهمات‌ام را دارد توي اين نبرد. هم‏آ‏ن شاخه‌اي‏ست که به‌اش آويزان شده‌ام تا زندگي‌ام را دوباره بالا بکشم.
نه!
حماقت کرده‌ام. بالخره يک‏بار رو دست خوردم. نمي‌شود. آخر‌ش اين بود تو مي‏دانستي. اين مهماتي نبود که براي اين نبرد کارساز باشد. اين شاخه‌اي نبود که نگه‌ام دارد. اين‏ها که از تو مانده، نمايندهء حضور تو اند... بيش‏تر به پائين هل‌ام مي‌دهند. من مي‌افتم،
حالا تو برو... تو رفتي!

عميقن به‏‏سوي اين حقيقت کشيده مي‌شوم که آخرش معلق مي‌مانم. يعني تا آخر ِ آخرش، پا در هوا. مثلن در تابستاني کلاغي مي‌آيد و روي سرم گند مي‏زند. يا زمستان که زير ِ برف مدفون مي‌شوم و مي‌لرزم اما در همه حال، شاخه را نگه داشته‌ام. شاخه‌اي که تو گذاشته‌اي و رفته‌اي. شاخه‌اي که مرا به‏دوزخي رهنمون کرده، معلق نگه‌ام مي‏دارد؛ ميان ِ بالا آمدن و فرو افتادن، ميان ِ مرد بودن و قافيه باختن، دقيقن جايي که نه زنده‌ام و نه مُرده... فکر ِ همه جا را کرده بودي، نه؟

با اين‏همه و با نشانه‌هايي؛ بيش‏تر به طرف ِ مردي سُر مي‌خورم. چون آخرش، يعني با همهء اين‏ها، کنار آمده‌ام که رفته‌اي. فکر مي‌کنم که مي‌شود جدايي را هم باور کرد. فقدان را، و درد را...
فکر ِ اين روزهاي‌ام اين است که مي‏شود من به کار ِ آويزان بودن‌ام برسم و يادها را به باد دهم، بادهاي هر سال را به ياد. يا تو ره‏گذري باشي که هر از گاهي نوشته‌هاي‌ام را مي‌آيي و مي‌خواني و بدون ِ رد و اثري مي‌روي.


#
احمق‏ها از جنس و گونه‏هاي مختلف‏اند. حماقت بطور واضح، يعني چشیدن ِ ذره‏ذرهء دردي که مي‏توان نکشيد. «ياغي ِ احمق» اسم ِ اين روزهاي‏ام است...
اگر هزار سال بگذرد و کالبدم زير خاک تباه شده باشد، اما روح‏ام هنوز پي ِ چيزي که تنها يک‏بار ديده‏ام پرسه خواهد زد.
بي‏راه خيـال کرده‏اي که از يادم رفته‏اي. بي‏راه خودت را به‏دور مي‏داني،
بي‏راه رفته‏اي
...
حماقت ِ دردبار كسب و كار من است. از خارش‏اش خوش‏ام مي‏آيد.
انگار که در دعواي مردانه به احتمال قوي کتک خورده باشي.
مي‏داني! از خارش‏اش خوش‏ام مي‏آيد


#
خيلي از اين دردها که اين‏جا دارم به‏خاطر ِ اين‏ست که در شهر ِ تو‏ام، در شهر ِ بي‏تو. همين روزها از اين‏جا مي‏روم. هم‏اين روزها

[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:10 PM  توسط مهدی  | 

واکنش معبد - یازده سال ِ بعد

بيشتر از ده سال ِ بعد، وقتي شهرها گستاخانه به پيش روي ِ خود ادامه م‏ دادند، معبد اساطيري ِ زير ِ شهرها، با ساکناني رانده شده، بار ديگر به واکنش درآمد.

معابد و خراب‏آبادها، جاي‏‏ست حفاظت‏شده، به‏دور از تمامي ِ ظواهر ِ شهري. هر کجا، هر کس از مناسبات ِ غير انساني ِ شهرها به‏جان آمد و قيد شهر و شهرنشيني و حقوق ِ شهروندي ِ لعنتي‏اش را زد، آنجا معبد در حال ِ شکل‏گيري‏ست.
ساکنان ِ معبد، دربارهء معبد حرف نمي‏زنند، تبليغ‏اش نمي‏کنند، سعي نمي‏کنند که ديگران را به معبد بکشانند، بل‏که از باز بودن ِ درهاي آن همواره فرار مي‏کنند. آمد‏وشد به معبد به‏شدت کنترل مي‏شود. اين تنها دژ باقي‏مانده در برابر شهرهاي گناه است. شهرهايي که گستاخانه پيش آمدند، خانه‏هامان را گرفتند و عشق را هم شهروند کردند، ... آخرش نابخشودگان ناگزير، عشق‏شان را در شهرها جا گذاشتند و به معابد زيرزميني خزيدند.
نسل‏کشي ِ حيرت‏آوري بود! چه شب‏هاي تاريکي! نفس کشيدن در اعماق ِ زمين! در تنهايي و تاريکي مي‏خزيديم و در تمام ِ مدت تنها پوزخندمان را نثار شهرها مي‏کرديم. معبد را خوب جايي برگزيديم؛
کنار ِ پايه‏هاي شهر... به‏زير کشيده خواهد شد...

خرده‏ژانرهاي منسوخ و زوال يافتهء سينما و موسيقي، تنها ره‏آوردي بود که نابخشودگان از شهرها به‏زير آوردند. به‏طور ِ کل اين را داشته باشيد عجالتن که؛ «هر چه در شهر جايي نداشته باشد، در معبد پرستش و تقديس مي‏شود».

آنفورگيون؛ روايت شکل‏گيري ِ معبد

خون ِ تازه‏اي به جهان پيوست . در ميان ِ ذلت و دردي بي‏پايان رشد کرد و قوانين ِ شهرها را آموخت. از انديشه‏هاي خودش محروم شد؛ [خلاف کرده است اين پسر ِ شلاق خورده... ]
مرد ِ جوان به‏زودي در مي‏يابد که بايد با شرايط بجنگد. اما پيش از اينکه پسرک را به زيرزمين بي‏اندازند با خود پيماني مي‏بندد؛ اينکه اراده‏اش را هرگز نتوانند از او بگيرند...
از اينجا تا پايان ِ عمر، راه‏آب‏هاي سرد و تاريک زير شهر، شاهد جدال دردمندانهء مردي تنهاي‏اند. سراسر ِ زندگي‏اش، تمام ِ عمرش، صحنهء نبردي مداوم مي‏شود براي يافتن ِ يک کليد. اينگونه تلخ‏مردي مي‏شود...
پيرمرد در نهايت و در آخرين نفس‏هاي‏اش کليد را مي‏يابد. جنگ را مي‏برد تنها و مي‏ميرد تنها...

اين روايت در 1991 نقل شد. درست در زماني که ديگر هيچ صداي مخالفي در شهرها شنيده نمي‏شد. گردانندگان به اين باور رسيده بودند که شهر يک‏دست شده است و همه شهروند اند. اين روايت در پايان ِ دوره‏اي نقل شد که نسل ِ جوانان ِ معترض و عصيان‏گري که از دهه‏هاي 60 و 70 در سراسر ِ جهان به تکاپو افتاده بودند و منشع انقلاب‏هاي زيادي شده بودند، ته کشيده بود و به‏ظاهر مرده بود. روايت آنفورگيون در اين فضاي بستهء مدرن نقل شد و تف ِ سربالا شد براي شهرها،...اين روايت هرچند با مرگ ِ مرد ِ رانده شده به پايان رسيد، اما براي نخستين‏بار موجوديت ِ مکاني بنام ِ معبد را اعلام مي‏کرد؛ حتا اگر آنفورگيون مرده باشد، اما معبد و نيايش‏گاهي در بيرون از شهرها و نظام ِ مدرنيسم وجود دارد که همايش‏کده‏اي براي رانده‏شدگان شود. پس توده‏هاي دردمند در سراسر دنيا مي‏فهميدند که برخلاف ِ شعار ِ گردانندگان، با ترک ِ شهرها، بي پناه و آواره نخواهند مُرد. جايي در اعماق ِ زمين معبدي بنا شده که نه تنها پناه‏گاه است، بل که در برابر زياده‏خواهي شهرها می‏ایستد.

تکثير آنفورگيون، هشدار معبد

پس از ظهور ِ آنفورگيون و اعلام ِ موجوديت معبد، روايت براي 6 سال مسکوت شد.
آيا آنفورگيون يک تخيل استثنايي بود؟ يک عنصر ِ وازده و تکرارنشدني که به‏طور اتفاقي شانس ِ اين را يافته بود تا به معبدي ناشناخته راه يابد؟ آيا بعد از آن کسي پي ِ نابخشوده را نگرفته بود و از شهر خارج نشده بود؟ آيا معبد افسانه بود و وجود خارجي نداشت؟ آيا دل‏هاي خسته و تاريک ِ طبقهء سرخوردهء اجتماعات ِ شهري بود که دردمندانه به يک تخيل ِ واهي پر و بال داده بود و داستان‏پردازي کرده بود؟...

شهر و گردانندگان دوباره به روياهاي مدرن‏شان بازگشته بودند و روند آرمان‏زدايي از سر گرفته شده بود. حالا وضعيت ِ اضطراري برچيده شده بود...

در چنين شرايطي خبر حيات آنفورگيون و موجوديت معبد، دوباره به شهرها مخابره شد؛

بيارام کنارم، براي‏ام بگو با تو چه کرده‏اندبر زبان آور آنچه را که خواهان ِ شنيدن‏اش هستم، تا که برانگيزد ديوهاي نهفته در درون‏ام را
در بسته است اين‏دم/ اين سان، اما باز است اگر راستين باشي
اگر تو بتواني مرا بفهمي و من تو را
...

روايت دوم، سرد و بي‏رحم بود. نه تنها معبد وجود داشت بل‏که اين‏بار حرف از مخاطب در معبد بود. يعني آنفورگيون ديگر تنها نيست؛ تکثير شده... گردانندگان تمدن هشدار را به سرعت دريافت کردند؛ اولن معبد هست، تازه پناه‏گاه است، بعد اين‏که محافظت‏شده است و مظاهر شهري را بدان راه نيست، مناسبات ِ شهري را بي‏واهمه نفي مي‏کند و در وقت مقتضي به شهر ضربه مي‏زند.

خلاصهء پيام ِِ هشدار براي شهر اين بود؛
نه تنها خيال نيستيم، بل‏که گردهم آمده‏ايم و معبدي بنا کرده‏ايم؛ درست در زير ِ شهرهاي شما و کنار ِ ستون‏ها وپايه‏هايي که شهر را نگه داشته. ستون‏هايي که تنها دليل سرپا ماندن ِ شهرهاست.

بله معبد همايش‏گاه ِ اساطيري رانده‏شده‏گان و سرخورده‏گان مي‏شد...؛ در 1997...

گردانندگان شهر گناه، یعنی؛ صاحبان ِ خدا، مافياي شهري، پلیس‏های فاسد، جنگ‏سالاران، فاحشه‏ها، رشوه‏خوارهاي نظام ِ مدرن... را هرگز تا اين حد آشفته نديده بوديم. در واقع این آشفتگی تنها متوجه گردانندگان نبود، حتا بازیگران و توده‏ها نیز از فهمیدن میزان شکنندگی ِ دنیای‏شان هراس داشتند.معبد نمي‏خواست ساکت بماند. در شهر هر چيز/ هر کس قيمتي دارد اما معبد بخشي از شهرها نبود، پس قابل ِ خريد هم نبود.

یازده سال ِ بعد؛ معبد واکنش نشان می‏دهد

متالیکا هرگز گروه موسیقی نبوده. برای رانده‏شده‏گان حداقل نبوده، متالیکا آوایی‏ست که در معابد ِ دور از شهرها تقدیس می‏شود. تنها آوایی‏ست که در پی فراموش کردن ِ زخم نیست، بل‏که زخم را مدام یادآوری می‏کند. حتا اگر فراموش‏اش کرده‏ای با بی‏رحمی یادآوری می‏کند که زخم داری. معبدنشینان به این درد کشیدن ِ مداوم سرسپرده شده‏اند. این عظمت را متالیکا از معبدی که بدان تعلق دارد گرفته؛ «هنجار ِ شهرها را می‏شکنیم و درد می‏کشیم». این مانیفست معبد است.

یازده سال که گذشت، هنوز هیچ‏کس جرات نمی‏کرد موجودیت معبد را انکار کند، موجودیت معبد و آنفورگیون‏ها دیگر کاملن تثبیت شده بود. یازده سال که گذشت شهرها حملات مرگ‏باری را به معبد بارها از سر گرفتند. معبد اما با صلابت و بی‏تفاوت از هر حمله‏ای مصون ماند. اسلحهء مدرنیسم برای تسخیر معبد مسخره بود. سعی داشتند از اسباب‏بازی‏های فریبندهء شهرها برای معبدنشینان تعریف کنند. آنفورگیون‏ها از هم‏این مدرنیسم است که به تنگ آمده‏اند و نفی شهر کرده‏اند؛ سکص، پول، مخدر، روابط پنهانی کارساز، نردبان ترقی، کازینوهای اکسهیبیشن، کاباره‏های داغ و سوزان،... مسخره بود.

معبد دل مشغولی‏های خودش را دارد. مواردی که تمامن در شهرها بیگانه است یا در گذشته‏های دور منسوخ شده است.


:: آلبوم تازهء گروه چند روز پیش منتشر شد. پیش از انتشار رسمی آلبوم، نسخهء کاملی از آن به‏طور غیر قانونی بر روی سایت‏های اینترنتی قرار گرفته است. گروه از انتشار اینترنتی آلبوم استقبال کرده است! این مسئله به‏طور واضح نشان‏دهندهء بازگشت گروه به گاراژ است. و دهن‏کجی ِ آشکار به صنعت سرگرمی ِ رایج در شهرها.

مهم‏ترین قطعه‏ای که در آلبوم تازه یافت می‏شود و یازده سال انتظار را باعث شده بود، روایت سوم معبد است. رونمایی از آنفورگیون هزارهء سوم معانی فراوانی را در خود دارد. مهم‏ترین مساله در حال ِ حاضر این است که آنفورگیون زنده است و تکثیر می‏شود؛ ناقوس مرگ ِ شهرها به صدا در آمده...

روايت معبد زيرزميني:

Unforgiven I, Black Album, 1991 ; lyricvideo

 Unforgiven II, Reload Album, 1997 ; lyricvideo

Unforgiven III, Death Magnetic Album, 2008 ; lyricvideodownload

[+] نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 7:40 PM  توسط مهدی  | 

پشت و رو پوشیده

بازيگر ِ بشارت دهندهء ذهن من، وارد اتاق ِ تاريک ِ تفاسير و آرزوهاي رنگ باخته مي شود. با يک لاقيدي ِ احمقانه به انتهاي ذهنم سر مي کشد و پنجره اي که هزار بار بسته شده و مداومت را بي هوده نشان مي دهد باز، باز مي کند. غرولند کنان همان اميد هاي مزخرف را به خوردم مي دهد و از همان جا که وارد شده مي رود و خارج مي شود. پنجرهء باز، بعد از رفتن او ثانيه اي نمي پايد و بر اساس واقعيات و حقايق بسته مي شود...

باز همه چيز گذشت و تنهايي و درد بسان ِ  ياران وفادار و دلسوز کنارم ماندند.

گاهي سرعت خراب شدن و ويراني چنان زياد است که نه جاي مقاومت باقي مي گذارد، نه فرار، نه حاشا. تنگنا که آنهمه توصيف کرده اند يعني همين. مرد که به تنگ آيد ديدن دارد. «اغيار» زيرکانه اين را دانسته اند که اينقدر بي رحم مي شوند. بله مرد که به زنجير کشيده شود و در قفس بيفتد جان کندن اش هم ديدن دارد. سر کردن با اين زخمها در سکوت... اين سر کردن و داد نزدن کار اين روزهايم است.

امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...
امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...
امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...
امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...
امروز پيراهن ام را پشت و رو پوشيده بودم...


[+] نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:41 PM  توسط مهدی  |