بيشتر از ده سال ِ بعد، وقتي شهرها گستاخانه به پيش روي ِ خود ادامه م دادند، معبد اساطيري ِ زير ِ شهرها، با ساکناني رانده شده، بار ديگر به واکنش درآمد.
معابد و خرابآبادها، جايست حفاظتشده، بهدور از تمامي ِ ظواهر ِ شهري. هر کجا، هر کس از مناسبات ِ غير انساني ِ شهرها بهجان آمد و قيد شهر و شهرنشيني و حقوق ِ شهروندي ِ لعنتياش را زد، آنجا معبد در حال ِ شکلگيريست.
ساکنان ِ معبد، دربارهء معبد حرف نميزنند، تبليغاش نميکنند، سعي نميکنند که ديگران را به معبد بکشانند، بلکه از باز بودن ِ درهاي آن همواره فرار ميکنند. آمدوشد به معبد بهشدت کنترل ميشود. اين تنها دژ باقيمانده در برابر شهرهاي گناه است. شهرهايي که گستاخانه پيش آمدند، خانههامان را گرفتند و عشق را هم شهروند کردند، ... آخرش نابخشودگان ناگزير، عشقشان را در شهرها جا گذاشتند و به معابد زيرزميني خزيدند.
نسلکشي ِ حيرتآوري بود! چه شبهاي تاريکي! نفس کشيدن در اعماق ِ زمين! در تنهايي و تاريکي ميخزيديم و در تمام ِ مدت تنها پوزخندمان را نثار شهرها ميکرديم. معبد را خوب جايي برگزيديم؛
کنار ِ پايههاي شهر... بهزير کشيده خواهد شد...
خردهژانرهاي منسوخ و زوال يافتهء سينما و موسيقي، تنها رهآوردي بود که نابخشودگان از شهرها بهزير آوردند. بهطور ِ کل اين را داشته باشيد عجالتن که؛ «هر چه در شهر جايي نداشته باشد، در معبد پرستش و تقديس ميشود».
آنفورگيون؛ روايت شکلگيري ِ معبد
خون ِ تازهاي به جهان پيوست . در ميان ِ ذلت و دردي بيپايان رشد کرد و قوانين ِ شهرها را آموخت. از انديشههاي خودش محروم شد؛ [خلاف کرده است اين پسر ِ شلاق خورده... ]
مرد ِ جوان بهزودي در مييابد که بايد با شرايط بجنگد. اما پيش از اينکه پسرک را به زيرزمين بياندازند با خود پيماني ميبندد؛ اينکه ارادهاش را هرگز نتوانند از او بگيرند...
از اينجا تا پايان ِ عمر، راهآبهاي سرد و تاريک زير شهر، شاهد جدال دردمندانهء مردي تنهاياند. سراسر ِ زندگياش، تمام ِ عمرش، صحنهء نبردي مداوم ميشود براي يافتن ِ يک کليد. اينگونه تلخمردي ميشود...
پيرمرد در نهايت و در آخرين نفسهاياش کليد را مييابد. جنگ را ميبرد تنها و ميميرد تنها...

اين روايت در 1991 نقل شد. درست در زماني که ديگر هيچ صداي مخالفي در شهرها شنيده نميشد. گردانندگان به اين باور رسيده بودند که شهر يکدست شده است و همه شهروند اند. اين روايت در پايان ِ دورهاي نقل شد که نسل ِ جوانان ِ معترض و عصيانگري که از دهههاي 60 و 70 در سراسر ِ جهان به تکاپو افتاده بودند و منشع انقلابهاي زيادي شده بودند، ته کشيده بود و بهظاهر مرده بود. روايت آنفورگيون در اين فضاي بستهء مدرن نقل شد و تف ِ سربالا شد براي شهرها،...اين روايت هرچند با مرگ ِ مرد ِ رانده شده به پايان رسيد، اما براي نخستينبار موجوديت ِ مکاني بنام ِ معبد را اعلام ميکرد؛ حتا اگر آنفورگيون مرده باشد، اما معبد و نيايشگاهي در بيرون از شهرها و نظام ِ مدرنيسم وجود دارد که همايشکدهاي براي راندهشدگان شود. پس تودههاي دردمند در سراسر دنيا ميفهميدند که برخلاف ِ شعار ِ گردانندگان، با ترک ِ شهرها، بي پناه و آواره نخواهند مُرد. جايي در اعماق ِ زمين معبدي بنا شده که نه تنها پناهگاه است، بل که در برابر زيادهخواهي شهرها میایستد.
تکثير آنفورگيون، هشدار معبد
پس از ظهور ِ آنفورگيون و اعلام ِ موجوديت معبد، روايت براي 6 سال مسکوت شد.
آيا آنفورگيون يک تخيل استثنايي بود؟ يک عنصر ِ وازده و تکرارنشدني که بهطور اتفاقي شانس ِ اين را يافته بود تا به معبدي ناشناخته راه يابد؟ آيا بعد از آن کسي پي ِ نابخشوده را نگرفته بود و از شهر خارج نشده بود؟ آيا معبد افسانه بود و وجود خارجي نداشت؟ آيا دلهاي خسته و تاريک ِ طبقهء سرخوردهء اجتماعات ِ شهري بود که دردمندانه به يک تخيل ِ واهي پر و بال داده بود و داستانپردازي کرده بود؟...
شهر و گردانندگان دوباره به روياهاي مدرنشان بازگشته بودند و روند آرمانزدايي از سر گرفته شده بود. حالا وضعيت ِ اضطراري برچيده شده بود...
در چنين شرايطي خبر حيات آنفورگيون و موجوديت معبد، دوباره به شهرها مخابره شد؛
بيارام کنارم، برايام بگو با تو چه کردهاندبر زبان آور آنچه را که خواهان ِ شنيدناش هستم، تا که برانگيزد ديوهاي نهفته در درونام را
در بسته است ايندم/ اين سان، اما باز است اگر راستين باشي
اگر تو بتواني مرا بفهمي و من تو را
...
روايت دوم، سرد و بيرحم بود. نه تنها معبد وجود داشت بلکه اينبار حرف از مخاطب در معبد بود. يعني آنفورگيون ديگر تنها نيست؛ تکثير شده... گردانندگان تمدن هشدار را به سرعت دريافت کردند؛ اولن معبد هست، تازه پناهگاه است، بعد اينکه محافظتشده است و مظاهر شهري را بدان راه نيست، مناسبات ِ شهري را بيواهمه نفي ميکند و در وقت مقتضي به شهر ضربه ميزند.
خلاصهء پيام ِِ هشدار براي شهر اين بود؛
نه تنها خيال نيستيم، بلکه گردهم آمدهايم و معبدي بنا کردهايم؛ درست در زير ِ شهرهاي شما و کنار ِ ستونها وپايههايي که شهر را نگه داشته. ستونهايي که تنها دليل سرپا ماندن ِ شهرهاست.
بله معبد همايشگاه ِ اساطيري راندهشدهگان و سرخوردهگان ميشد...؛ در 1997...

گردانندگان شهر گناه، یعنی؛ صاحبان ِ خدا، مافياي شهري، پلیسهای فاسد، جنگسالاران، فاحشهها، رشوهخوارهاي نظام ِ مدرن... را هرگز تا اين حد آشفته نديده بوديم. در واقع این آشفتگی تنها متوجه گردانندگان نبود، حتا بازیگران و تودهها نیز از فهمیدن میزان شکنندگی ِ دنیایشان هراس داشتند.معبد نميخواست ساکت بماند. در شهر هر چيز/ هر کس قيمتي دارد اما معبد بخشي از شهرها نبود، پس قابل ِ خريد هم نبود.
یازده سال ِ بعد؛ معبد واکنش نشان میدهد
متالیکا هرگز گروه موسیقی نبوده. برای راندهشدهگان حداقل نبوده، متالیکا آواییست که در معابد ِ دور از شهرها تقدیس میشود. تنها آواییست که در پی فراموش کردن ِ زخم نیست، بلکه زخم را مدام یادآوری میکند. حتا اگر فراموشاش کردهای با بیرحمی یادآوری میکند که زخم داری. معبدنشینان به این درد کشیدن ِ مداوم سرسپرده شدهاند. این عظمت را متالیکا از معبدی که بدان تعلق دارد گرفته؛ «هنجار ِ شهرها را میشکنیم و درد میکشیم». این مانیفست معبد است.
یازده سال که گذشت، هنوز هیچکس جرات نمیکرد موجودیت معبد را انکار کند، موجودیت معبد و آنفورگیونها دیگر کاملن تثبیت شده بود. یازده سال که گذشت شهرها حملات مرگباری را به معبد بارها از سر گرفتند. معبد اما با صلابت و بیتفاوت از هر حملهای مصون ماند. اسلحهء مدرنیسم برای تسخیر معبد مسخره بود. سعی داشتند از اسباببازیهای فریبندهء شهرها برای معبدنشینان تعریف کنند. آنفورگیونها از هماین مدرنیسم است که به تنگ آمدهاند و نفی شهر کردهاند؛ سکص، پول، مخدر، روابط پنهانی کارساز، نردبان ترقی، کازینوهای اکسهیبیشن، کابارههای داغ و سوزان،... مسخره بود.
معبد دل مشغولیهای خودش را دارد. مواردی که تمامن در شهرها بیگانه است یا در گذشتههای دور منسوخ شده است.
:: آلبوم تازهء گروه چند روز پیش منتشر شد. پیش از انتشار رسمی آلبوم، نسخهء کاملی از آن بهطور غیر قانونی بر روی سایتهای اینترنتی قرار گرفته است. گروه از انتشار اینترنتی آلبوم استقبال کرده است! این مسئله بهطور واضح نشاندهندهء بازگشت گروه به گاراژ است. و دهنکجی ِ آشکار به صنعت سرگرمی ِ رایج در شهرها.
مهمترین قطعهای که در آلبوم تازه یافت میشود و یازده سال انتظار را باعث شده بود، روایت سوم معبد است. رونمایی از آنفورگیون هزارهء سوم معانی فراوانی را در خود دارد. مهمترین مساله در حال ِ حاضر این است که آنفورگیون زنده است و تکثیر میشود؛ ناقوس مرگ ِ شهرها به صدا در آمده...
روايت معبد زيرزميني:
Unforgiven I, Black Album, 1991 ; lyric – video
Unforgiven II, Reload Album, 1997 ; lyric – video
Unforgiven III, Death Magnetic Album, 2008 ; lyric – video – download