يکي پس از ديگري آتش زديم. ظهر ِ داغ ِ امرداد که از آن کام گرفتيم. زير ِ آفتاب طور ديگر بود. معاني و مناسک داشت؛ سوزنده و پر صلابت.
مرداد ماه ِ داغ ِ اتفاقات بزرگ است. چله ء تابستان، جاري شدن عرق از سر تا به پا، روزهاي بلند و بي روزن، خواندن رمانهاي لاتين در زيرزمين ِ دم گرفته و دود اندود، وقتي رجاله ها حکم به ارتداد صادق خان مي دهند، رقص تين ايجرها با تراژدي ِ دافي شاپ، کندو و رضاموتوری برای بار هزارم، جنبش برداشتن ِ سوتين ها، 300 شنا در روز، سه پاکت سيگار ِ روزانه و دختري که توي يکي از خيابانهاي شهر رهايت کرده...
مرداد امسال اما ماه ِ نفس گير ِ به شماره افتادن ِ نفس هاي شور انگيز است. تیره ماه داغ ِ اتفاقات ِ بزرگ. نه ماه ِ پايان ِ زندگي، بل که ماه ِ پايان دادن به زندگي ست. هر اندازه که خورشيد را داغ تر و نزديک تر بالاي سرت حس مي کني تصميمات ِ بزرگتري مي گيري. مرداد، موسم مُردار شدن مردان است...
بازگشت دشوار است. مرداد ماه ِ کودتا ست. مرداد شور بخت امسال هم نهضت فمنيستها براي برداشتن سوتین مبارزه اي ست براي دستیابی به برابري. حال ِ همه اينجا خوب است. سقف خواسته هايمان است که کوتاه آمده و آوارش روي سرنوشت هامان شتک زده. خوش بحال حاکم باشي.
ماه ِ تلخ، وبلاگستان با برنامه هاي متنوعي به خانه هاي ما مي آيد. همه چيز در وبلاگستان به آغوش و هم آغوش ختم مي شود، مرداد پاي خدا هم به ميان ِ اين مقاربت کشيده مي شود.
این ماه ِ را ديگر بايد بطور ِ کامل در معابد ماند و بسر برد. آن بالا توي شهر حالا ساسي مانکن قلب دخترها را تسخير کرده، کاباره هاي دبي هم با جنس ايراني قلب پسران را... تو که با روحت جور در نمي آيد مرداد را در معبد بمان تا از اين صداها دور باشي. معبد جايي ست حفاظت شده که هارد راک ِ نابخشودگان امثال ِ ساسي مانکن را لخت مي کند در جا.
راستي چيست که مردان ِ کفري را با آن قدرت های لایزال مجبور به سکوت مي کند؟ آيا مراودات اين زمانه نيست که ما را به تنگ آورده؟ عشق پست مدرنيستي يعني دست آموز شدن. اگر از حلقه ء آتش امرداد بگذري و تاب آوري و چشمهايت را بروي هم بازيهاي ديگر ببندي و دم فرو بندي، يک ذره اي از عشق را جلويت پرت مي کنند. اينطوري عمري را در حلقه هاي آتشي که با روحت منافات دارد بسر خواهي برد و در هر نمايش سيرک، پاره اي از پيکره ء مانيفست ات خواهد سوخت تا به آن ذره از جيره ء عشقت برسي. اگر هر روز بنويسي عاشقم، اين يعني تو يک امل ِ ماليخوليايي هستي. با همين گوشها شنيدم که به مرد کفري اينطور گفتند؛ «مخ زن» !... پس يا در اين مناسبات شهري احمق جلوه نکن و بسوز تا جماعتي سرگرم شوند، يا روحت را بردار و راه ِ معبد را در پيش گير.
فراموش نمی کنم که مرداد امسال هنوز پيش از موسم کودتا خيلي داغ شد. از در و ديوار آتش مي بارید و از آسفالت ِ مذاب بخار به هوا برمی خاست. زير ِ خورشيد ظهر مرداد يکسره سياه پوشيدم و روي خيابان جهنمي سيگار گرفتم؛ يکي پس از ديگري و با مناسک. اين آسفالت داغ وسط ظهر مرداد، تنها جاي شهرهاست که متعلق به خود ِ شهر نيست؛ با بافت هاي ديگر بیگانه است، مربوط به معابد اساطيري زير شهرها و ساکنان اش است.
غرق ِ عرق از سر تا به پا، چله ء تابستان، آسفالت داغ، حسرت گوله ،سيگار و این بطری که یک لحظه دیگر زمین نمی گذارم،... تگري زده ام بروي اين زندگي...
+ عاشق این پستم. یک ماه است، یک مرداد است، که هر شب می خوانم
[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت
7:17 PM  توسط مهدی
|
يک سکانسي هست که زندگي مردان پسامدرن را مختل کرد...
ماشين ِ حمل زباله ايستاده است و جنازه ء رضا را در خياباني که شبيه هيچکجا نيست درون ِ آن ميگذارند. تمام ِ ايننما به سرعت و در کمال خونسردي برگزار ميشود. آنقدر ساده و پيشپاافتاده که انگار اين عابران و ماشينهاي سواري در طول روز بارها جنازه ء سرخوردگان را در ماشين حمل زباله و در ميان ِ پسماندها مياندازند. بعد کيميايي به اين قصاوت هم اکتفا نميکند و پس از اينکه جسد رضا را همراه با زبالهها ميبرند، يک ماشين آبپاش هم از راه ميرسد و سطح خيابان را از هرگونه خون و اثري که از رضاموتوري برجاي مانده ميشويد و پاک ميکند. طوري وجودش را محو ميکنند که گويي هرگز اين مرد وجود نداشته. همه ء اين ماجرا و کل ِ اين سکانس با صداي ضجه ء فرهاد همراهي ميشود. حالا کات. تلخترين و تکاندهندهترين سکانس تاريخ سينماي ايران اما اين نيست...
جنازه ء رضاموتوری را با زبالهها میبرند
يکي از تلخترين سکانسهاي تاريخ سينماي ايران، سکانس درگيري بهروز وثوقي در کاباره، در فيلمِ «رضا موتوري» است.
سکانسي که مشابه آن بعدها در فيلمهاي زيادي تکرار شد(سعي شد که مشابهاش تکرار شود) اما هرگز به جاودانگي ِِ ورسيون رضاموتوري نرسيد.
روايت تکاندهنده ء مسعود کيميايي از طبقات فرودست اجتماعي و مرداني که در آنجا بدنيا ميآيند، همانجا سرگردان ميمانند و درنهايت در همان طبقه ء مصبيتزده جان ميدهند، براي هميشه در حافظه ء تاريخي سينماي ايران ثبت شد.
«رضا موتوري» داستان ِ شورانگيز مرداني بود که از چنين بودني به تنگ آمده بودند. با اجتماعشان درافتادند براي رسيدن به يکي از اين دو هدف:
يا تغيري در آرايش دردهايشان بوجود بياورند و در نهايت راهي به طبقهاي ديگر بيابند،
يا اينکه بميرند!
شخصيت «رضا» از بودناش راضي نبود. به شکل تقديري با دختري از طبقه بورژوازي پيوند ميخورد و براي اولينبار همخوابگي ميکند. رضا مانند روحي از دنياي مردگان به اين شهر بازگشته است. کيميايي اما واقعبينتر و بيرحمتر از آن است که روايت را در اين مسيرهاي کذب ادامه دهد. آيا خوشبخت ماندن ِ رضا موتوري خيانت به مردان ِ رانده شده از شهرها نبود؟!...
پس سکانس رويايي تمام مردان ِ ازنفسافتاده اين سالها، اينجا مجال ِ بروز يافت؛

داخلي – کاباره - شب
پيش از اين سکانس، همه چيز انگار عاشقانه است. رضا در خيابانهايي که کمي خاکستري و کمي بيرنگاند با موتور ميراند و دخترک هم از پشت به او چسبيده است. از در کاباره که وارد ميشوند رضا هنوز ناباورانه به در و ديوار خيره مانده است. خودش خوب ميداند و به تماشاچي هم القا میشود که تمامن با اين مدرنيسم متعفن بيگانه است. با اينحال همه چيز را کماهميت جلوه ميدهد. اينجا کيميايي و وثوقي به شکلي حيرتآور رفتار رضا را به تصوير کشيدهاند. اين صحنهها از تلاش رضا براي سرگرمشدن با کبريتها و بيتفاوت نشاندادن ِ خود شروع ميشود و در طول ِ سکانس تا لحظه ء درگيري ادامه مييابد. اين خصلت مردان ِ اثيري ِ گذشته بود که هرگز تحت ِ تاثير قرار نميگرفتند و اگر هم اين اتفاق ميافتاد آن را غيرواقعي يا کماهميت نشان ميدادند. رضا حتا در سالن دنسينگ و در حاليکه چشمان دخترک يک لحظه از تماشاياش غافل نبود براي يکبار هم به دخترک نگاه نکرد و به بازي قمارگونهاش با کبريتها ادامه داد. ( چه کسي از درون ِ مردي از جنس ِ رضا خبر دارد؟ براستي چه بود آن قمار ِ نفسگير براي راست ماندن کبريت ؟! )
تلخي ِ اين سکانس بخاطر نشان دادن ماهيت حقيقي شهرها بود؛ براي مردان ِ تنها و سرخورده راهي نيست تا عشقشان را براي خود نگه دارند. سطح شهرها پر است از رجالههايي که عشق ِ نابخشودگان را ميدزدند...
اين را وقتي ميبينيم که رجالهها به دخترک و درست در برابر چشمان ِ رضا پيشنهاد رقص ميدهند. در واقع آنها پربيراه هم آدرس را اشتباه نيامدهاند و در "کاباره" که يکي از مظاهر ِ تمدن شهريست، دختران دقيقن براي همين کار آمدهاند و مردهاي همراهشان هم دست آموزند.
رضا موتوري در اين لحظه بخوبي تعريف ميشود؛ مردي در زماني اشتباهي، در مکاني که نبايد باشد و تعلقي به آن ندارد!
بنابراين نقطه ء پايان ِ سکانس، درگيري خونين و نابرابر رضا موتوري ِ تنها و بيکس با جماعت رقاصان ِ کاباره است. کات...
اين نما صراحتن محکوميت و محتوميت سرنوشت ِ رضا را نشان ميدهد. آمال و آرزوهاي رضا چندان دوامي ندارد و حقيقت خيلي زود همچون پتکي بر سرش کوبيده ميشود.
بعد از ايننما و در سکانس ِ پارک، ديگر همه چيز تمام شده است. رضاموتوري خونين و مالين افتاده است و به سرکوفتهاي دخترک گوش ميکند. دارد کار ِ رضا را احمقانه و املمآبانه توصيف ميکند.
روياي آسودگي رضا به روشني رنگ باخته است و خودش هم تلاشي براي فرار از اين سرنوشت محتوم ندارد. يکي از مونولوگهاي دردبار سينما از زبان رضا گفته ميشود. مونولوگي سراسر ياس و دردمندي که بطور کامل در تمسخر اين عشق ناجور به زبان ميآيد و به شاهبيتاش ختم ميشود؛
- ... من اگه امروز دعوا نميکردم... روزم شب نميشد
نماهاي بعدي، مرگ و فروپاشي رضا را نشان ميدهد. مردي که براي گريز از دردهاي طبقهاش خود را به سد عظيم طبقه ء بالاتر کوبيد و به راحتي پس زده شد. مردي که با همه تقلايي که کرد تا در پايان از شهر خارج شود، آخرش در يکي از خيابانهاي همان شهر از پاي درآمد وجنازهاش را با ماشين ِ حمل ِ زباله بردند...
...به عباس قراضه بگید رضاموتوری مُرد
اما بدون ِ شک و با هيچ ترديدي سرخوردگي رضا بابت ِ روبرو شدن با واقعيت بيرحم شهرها، از همان دعواي کاباره آغاز شد.
در همان سالن دنس که تجدد و مدرنيسم از سر و روياش بالا ميرفت.
[+] نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت
8:7 AM  توسط مهدی
|