خسرو شکيبايي هم جمعه روزي رفت. دارم به اين فکر مي کنم چرا آنان که دوستشان دارم روزهاي جمعه مي ميرند؟ مثلا" فرهاد هم دقيقا جمعه مُرد. همينطور مي توان ليستي بلند از مردان ِ جمعه را نام برد...جمعه روز ِ مرگ ِ مردهاست.
لعنت بر شيطون، ديگر صبح جمعه ها که بيدار مي شوم خودم را آماده می کنم که آواري بر سرم ويران شود. باور دارم که جمعه روز ِ اتفاقات ِ بزرگ است...
مرگ اما با همه ء قدرت تمام کنندگي که دارد هيچوقت نمي تواند پايان ِ نسل مردان باشد. زور ِ مرگ براي فراموشي و خاموشي مردان خيلي کم است. مرداني از نسل حميد هامون نفسشان به شماره مي افتد، ضجه شان گوش ِ فلک را پر مي کند، با تمام ِ وجود به تنگ مي آيند و خود را به در و ديوار مي کوبند، اما نمي ميرند... نه، مرگ حريف ِ اين مردان نمي شود.
شکيبايي اگر براي تمامي عمر فقط حميد ِ هامون را بازي مي کرد، براي ناميرايي اش کافي بود. حميد هامون با نهايت دريغ و درد تقديم شد به مرداني که به تنگ آمده اند و نفس شان به شماره افتاده است. تقديم شد به رانده شدگاني که جايي برايشان نمانده...
متاسفم براي آنها که از صبح دارند براي شکيبايي اشک مي ريزند. متاسفم براي آنها که فکر مي کنند او مرده است و اينجا نيست. «مرحوم شکيبايي» عجيب ترين و دروغ ترین ترکيب اضافي ست که مي توان ساخت. مرگ کجا، شکيبايي کجا؟! نه! اشتباه نکنيد. قبول دارم که مرگ امروز جمعه 28 تيرماه سراغ ِ خسرو شکيبايي را گرفت. اما حريفش نشد. با همه ء داستانهايي که از خوفناکي و شکست ناپذيري ِ فرشته ء مرگ مي گويند اما دربرابر مردان تعظيم مي کند.
شکیبایی در هامون:
بايد تيكههاي زندگيمو كنار هم بذارم تا ببينم از كجا شروع شد؟
من حالا هامون را مي گذارم مي بينم و سيگارم را مي کشم و گوشم هم بدهکار ِ
اين مرثيه سرايي ها نيست. بگذار هر چه مي خواهند در این بعد از ظهر ِ خالی
ِ جمعه بگويند. امروز فرشته ء مرگ هم رو سیاه شد...
[+] نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت
9:1 PM  توسط مهدی
|
کي ميگويد مردها هرگز گريه نميکنند؟! مردها در اين شهرهايي
که شما ساختيد، اتفاقن بدجور گريه ميکنند. مردها ميخواستند که مرد
بمانند. اما وقتي آنها را به زانو درآورديد، وقتي عشق را ذرهذره و
جيرهبنديشده جلوي آنها پرت کرديد؛ براي عاشق شدن به خاک افتادند.
چهقدر گفتم؛ این شهرها جاي زندگي نيست.
حالا
کي ميگويد که مردها گريه نميکنند؟! چرا وقتي مرد نديدهايد بيجهت نسبت
ناروا ميدهيد؟! چرا رجالهها را قاطي ِ مردها حساب ميکنيد؟! چرا عشق
مردها را دستکم ميگيريد؟!
مردها هایوهای گريه ميکنند
چون اشکشان را درميآورند. مردها گريه ميکنند چون تاب ِ تحمل ِ کمتوجهي
ِ عشق را ندارند. چون وقتي دل ميبندند، دل ميبازند.
تو که اينها را ميدانی بیشتر از این ادامه نده اين قساوت را. تو که ميدانی درمان زخمي، دریغ نکن لبخندت
را.. اصلن چرا نميآيي به بالين مردت تا ببيني از وقتي رفتي خون ميگريد؟!
[+] نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت
2:11 AM  توسط مهدی
حالام خوش نيست که اين هم بيربط با پست قبلي نيست. انگار بايد اين اتفاق افتاده باشد. اين شب ِ سياه چهقدر دوام دارد! بايد اين شب را رد کنم و اگر رد کنم ميتوانم زنده بمانم. به افکار اين چند وقت چهقدر پوزخند ميزنم. مرا چه به اين بازيها؟ گفتهاند که عاشقي شيوهء رندان بلاکش باشد. خب من هم که نه رندم و باسياست و نه بلاکش. دوره ء اينکه با دلات جلو بيايي ديگر بدجوري سر رسيده. من ِ ساده اين را ندانستم و چوباش را هم خوردم.
اين شب ِ مادر بهخطا گويي انگار نميخواهد به صبح برسد. ويرانام و زخمي. زد و رفت. حتا خنجرش را با خود نبرد،
حالا بايد از اول شروع کنم. بايد بازگردم به معبد ممنوعه. تو را به خدا در را باز کنيد. خستهام و زخمي. خب ميدانم که نبايد اينجا را ترک ميکردم. اصلا مرا چه به اين بازيها. بهخدا خون زيادي از من گرفت. زخم دارم و هنوز هم ميرود زندگيام از اين رگها...
باز کنيد دروازه ء اين معبد را بهروي اين کودک شلاقخورده که پشيمان است و خونين. بس نيست اين تاوان که پرداختم؟
خرابام و ويران. چه نقشهها ريخته بودم و چه مصائبي بر من نازل شد. با چه روياهايي خوش بودم و چه واقعيتي بر سرم کوبيده شد. راه دهيد مرا که به جاي ديگري راه ندارم. راه دهيد که ويرانام
آنهمه رويا و عشق بايد به چنين منجلابي از نکبت و جنون منتهي شده باشد. آري بايد. يکسري مناسبات حسابگرانه در شهر رايج است که نابخشودگان را به آن راه نيست. عاشقي، رفتن ِ راه ِ بي پايان است.
هر که رفت از او خبر باز نيامد و آنان که در پياش رفتند ساکن شهر سنگستان شدند
باز کنيد که يک سينه درد دارم و غصه. داغ اين زخم براي ابد مرا کفايت ميکند. چه تاواني بيشتر از اين بايد دهم؟ اينبار آمدهام که بمانم و بياسايم. چيزها بر روي زمين ديدم که روحام را افسرد و خوشانيد. دانستهام که براي راندهگان رفتن از معبد جایز نيست. من اين اشتباه مرگبار را مرتکب شدم و حالا پي روح ِ گمشدهام به اجتماع اساطيري شمايان بازآمدهام. باز کنيد تا برايتان از طعم خنجر و زهر بگويم. باز کنيد تا داستان عهدهاي شکسته و پيمانهاي بر باد را تعريف کنم. از من بشنويد و در معبد بمانيد. از من بشنويد که آنقدر زخم خورد تا روئينتن شد. نشان اين زخمها را اما تا ابد بر دل خواهم داشت. باز کنيد که يک سينه درد دارم
...
[+] نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت
1:4 PM  توسط مهدی

مانده دشت ِ بیکران ِ خلوت ِ خاموش
زیر ِ بارانی که ساعتهاست میبارد
[+] نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت
1:35 AM  توسط مهدی
|
مي کوبد توي سرم. هنوز و پس از همه اين سالها که گمان مي کردم هر چه بگذرد از سرم مي افتد... اما هنوز مي کوبد در سرم. حالا و پس از پانزده سال، ديگر شبي نيست که با اين فريادها و نعره ها به خواب نروم. اين نواها که براي « ديگران » و « اغیار » گوشخراش و ديوانه کننده است اما براي من زيباترين لالايي دنيا. فکر مي کنم اگر نبود بايد چگونه از اين نفرت و خشم سوزان خالي مي شدم؟! گوش سپردن به اين موسيقي ظريف و دل انگيز عين ِ فرياد زدن ِ خود آدمي ست... يک درامز کوبنده که با بيس پر سوزي همراه شود و بعد گيتار ليد و ريتم به کمکش بيايند. بعدش ديگر همه چيز آماده سرودن مرثيه ي نابخشودگان است که با غرش و گريه و بغض... با مناسک مقدسي روايت شود.
من به اين جهنم هارد راک، اين دوزخ هوي متال سرسپرده شده ام. از آن پس بود که ديگر نتوانستم به نواي ديگري گوش دهم. اينجا، در معبد دلخواسته و دور از شهر من، خشونت دردباري نياز بود که بدين وسيله مرتفع شد! بعد از آن هيچ آرام بخشي به اندازه هوي متال مرا به ادامه نبرد با زندگي هاي کثيف تحريک و تشويق نکرد.
براي آنان که از شهرها بريده اند، اين مناقشه بزرگي ست که حتي المقدور، چيزي گوش دهند که در تمدن هاي سانتي منتال و اتو کشيده شهري نفي شود و طرفداري نداشته باشد. و اين نواي پرخروش در حالي در زير پوست مدنيت تقديس مي شود که رسيدنش به گوش نازک دلان و طبقه شهري بريده از دردمندي ، ايجاد سرسام و نفرت مي کند.
راک و بويژه زير شاخه هاي زير زميني تر و سخت تری که از آن پیدا شدند ( متال ) بدون شک بزرگترين ارمغان و هديه ما بود از جريان جهاني مدرنيسم که در حين ِ پيدايش شبه فرهنگ هاي توخالي و تهي از آرمان با فرايند سخت و نفسگير سزارين از شکم انسانيت ِ هجو شده و به جان آمده ي معاصر زاده شد. اين کودک شلاق خورده هر چه پا گرفت ساز مخالف را بيشتر کوک کرد و در نهايت بزرگترين منتقد و سرسخت ترين مخالفي بود که در تمام مدت به اين ناهنجاريهاي غير انساني و اين مناسبات ناعادلانه دهن کجي مي کرد...
بيراه نبود که جرياناتي در تمام دنيا کوشيد تا کل قضيه را انکار کند و بتدريج به محاق برد. اين صداها و نواهاي پردرد و پرسوز هرگز نمي توانست در ويترين فروشگاههاي شهري يا در کاباره ها و مجالسي که تنها فراموشي را به ذهن توده ها تزريق مي کردند جايي داشته باشد. پس رانده شدگان و نابخشودگان جريان اجتماعي اين الهه معترض و التيام بخش را با خود به اجتماعاتي اساطيري که بدور از هياهو در اعماق زمين بنا مي کردند آوردند.
آيا تاکنون از خود پرسيده ايد که متال پرخروش و معترض چرا اصيل ماند و راه ابتذال را نرفت؟! پرسيده ايد چرا شهرنشينان که راه انحراف و انحلال جريانات معترض و عصيانگر را بخوبي آموخته اند، نتوانستند به اين سبک حتا نزديک شوند؟! فکر کنيد که چرا جامه هاي سياه در تمام اين سالها يک آن از تن متال ها خارج نشد و جريان اصلي متال در تمام مدت در فاضلاب ها و زيرزمين ها بسر برد؟! دارم در مورد متال اصيل صحبت مي کنم نه جريانهاي انحرافي. دارم در مورد ِ آن گروهي صحبت مي کنم که بعد از اولين آلبومش کار را تعطيل کردند و گروه را منحل فقط به اين خاطر که احساس مي کردند طرفدارانشان زياد شده و اين آنها را اسير پول و صنعت سرگرمي مي کرد. دارم در مورد اين مردان کفري حرف مي زنم. نه در مورد مترسک هاي mtv که لباس سياه شان فرق دارد. براق است. فتيش است و دهان را که باز مي کنند از صکس و شيطان مي گويند. نه اينها راهي به زيرزمين ندارند. اينها فقط هستند تا ساعت برنامه هاي mtv را پر کنند. مترسک اند حتا اگر نالۀ گیتار الکتریک را خوب بلد باشند درآوردند...
پول که وارد می شود پشت سرش قیمت هم وارد می شود. توی مخ هر چیز و هر کس یک اتیکت می کوبند و قیمت اش را رویش می نویسند. صنعت. قصه این است. سرگرمی؟...
لذت ِ بريدن از شهرها اما تا ابد براي ما کافي بود.
[+] نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت
2:38 AM  توسط مهدی
|
يکشنبه رفته است. يکشنبه شب با جام بهسوي اسپانيا رفته است. و این تقاص آلمان بود. ضربان قلب ما براي فوتبال ديشب بالا بود که از 1990 به اينسو ديگر کمتر تکرار شده بود.
حالا بيشتر ميفهميم که چرا فوتبال بايد از گزند اغيار دور بماند. فوتبال بعد از يکسري از ژانرهاي منسوخ سينما که گاهي تکرار ميشوند، تنها گريزگاهيست که براي مردان راندهشده در پستمدرن باقي مانده. هيچ مردي وقتي فوتبال ميبيند به صکس و فلسفه فکر نميکند. فقط هورمونهاي مردانه است که ترشح ميشود. ياد سربازخانه ميافتم؛ اينجا همه نر اند...
فوتبال که نگاه ميکنيم براي 90 دقيقه مرد هستيم. مرد که ميگويم ميخواهم با هماين غلظت و حدتي که ميگويم بخواني. دارم در مورد مردها حرف ميزنم. نه در مورد میانمایهگان ِ دستآموز اين روزها که تحت نظارت و ارزشيابي فمنيستها هستند با آن مغزهاي عالی ِ دانشگاه رفتهشان.
در اين فوتبال که آنهمه کوشيدند تا صنعت باشد هنوز عاشقي اتفاق ميافتد. ديشب ما عاشق شديم و اين از ما بعبد نبود چون روحمان را به اين فوتبال صنعتي نفروخته بوديم. چون هنوز در کت ِ ما ميرفت که در قرن نايک و آديداس و پوما معجزه اتفاقيست مقدس که ميتواند رخ دهد. چون افسون ِ اين شبها را در کودکيهامان به خوابهايمان ديده بوديم و چنين فستيوالي از نور و روشني در دل سياه ِ اين شهرها، در تمام مدت و در خواب و بيداري به ما الهام شده بود.
بلند شو بایست دیهگو... آلمان بازهم در فینالی دیگر تقاص داد
ديشب نفريني سرگردان راه خود را دوباره يافت. آهي که در آن شب سنگين و بغضگرفته ء 1990 کشيده شد و آسمانها را لرزاند، ديگر هرگز دامن آلمانها را رها نکرد. يازده موطلایی ِ همقسم و سنگدلي که به نيرنگ و ناروا جام را از اردوگاه مارادوناي کبير بيرون کشيدند و آن شب در کنار اشکهاي ديهگو سر به آسمان سائيدند، هرگز نمیدانستند در همان زمان اسير نفريني شدهاند که رهايي از آن ممکن نخواهد بود. از آنشب به بعد آلمانها فينالهاي زيادي را بهخود ديدند ولي مگر قانون ناجوانمردانۀ گل طلایی در 1996 هیچ ترفندی نتوانست آنها را برندۀ یک فینال کند. آنها بهروشني دريافتهاند که از آنشب به بعد ديگر توان بردن هيچ فينالي را ندارند.
دو سال ِ بعد از حقکشی ِ رم، در 1992 و در سوئد آلمانهاي مغرور که به غلط خود را قهرمان جهان ميدانستند پاي به فينال اروپا گذاردند و در برابر دانمارکي که بهطور ناگهاني به بازيها آمده بود شکست خوردند. بعد از آنهم تنها جام آلمان در تمام ِ این سالها یورو 96 بود که فقط به لطف گل طلایی بهدست آمد.
بعد از 12 سال آزگار آلمان را يکي از همان مرداني که در حق خوري ِ 1990 دست داشت به فينال جام جهانی آورد. تيمي که رودي فولر در اختيار داشت نه مانند تيم سال ِ 90 اسطوره داشت و نه زيبا بازي ميکرد. با اينحال هنوز از قهرماني ميگفت. شايد هم فکر ميکرد پس از دوازده سال از آن ماجرا، آن نفرين باطل شده است؛ آلمان بازهم فينال را باخت و جام را به برزيل داد...
بعد از آن آلمانها باز هم براي 6 سال به پستوي خود خزيدند و حتا ميزباني جام جهاني و بازی در استادیمهای خودی نتوانست آنها را به فينال برساند. بهراستي چه بود اين ماجراها که سرنوشت آنها را به بازي گرفته بود؟ آيا در فينال 90 چه حقي جابهجا شد و چه اشکي به ناحق ريخته شد که افسون ِ آن بعد از آنشب ديگر هرگز دامن آلمانها را رها نکرد؟
نه! اين نفرين کاريتر از آن است که بتوان آنرا خرافه پنداشت و کماهميت جلوه داد. از ديشب ديگر آلمان و تمام ِ هواداراناش اين طلسم و افسون ابدي را بر صفحه تاريک تقديرشان بهخوبي و روشني لمس کردهاند. اسپانيا که سالها در حسرت جام ميسوخت و معروف بود که چون يکدست و همدل نيستند توانايي بردن هيچ جامي را ندارند، آلمان را به گريز از کمند اين نفرين اميدوار ميکرد. اما نيرويي ماوراءالطبيعي در کار بود که آلمان حتا اگر بهترين بازي قرن را هم انجام ميداد امکان نداشت جام را ببرد.
اين سومين فينالي بود که از جام 90 ايتاليا آلمان به آن راه يافت و آنرا باخت. آلمان هنوز بايد تقاص اين اشکهایی که ريخته شد و مرداني از سراسر دنيا را آشفته کرد، پس دهد. اين هنوز پايان کار نيست. شاید تنها قهرمانی آرژانتین در جام جهانی بتواند نفرین مارادونا را بیاثر کند.
[+] نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت
7:5 PM  توسط مهدی
|
بعد از يک دورهاي که گذشت، ديگر فوتبال حال نداد. تيمي مثل ترکيه آمد و سوم جهان شد. کره، همين کرهاي که ما عددي به حساب نميآورديم آمد و چهارم دنيا شد. بعدها ما باز هم سعي کرديم که آنها را در قلمرومان که آسياست به حساب نياوريم... سنگال فرانسهء قهرمان را در بازي افتتاحيهء دورهء بعد شکست داد. يونان قهرمان اروپا شد. فنر باغچه و گالاتاسراي بزرگان اروپا را بردند و به فينال رسيدند، انگليس در اين دوره حتا به بازيها راه نيافت... يعني چه اتفاقي ميتوانست افتاده باشد؟ اينهمه شير تو شير در فوتبال فراتر از آن بود که براي ما قابل هضم باشد.
خيليها آمدند و گفتند زيبايي فوتبال به همين است. فاصله ميان قدرتهاي کلاسيک فوتبال با رديف تيمهاي ميانمايه ، کممايه، و بيمايه در حال کم شدن است و فاصلهء همهء اينها بهطور همزمان با هم در حال کم شدن است! من اصلا هيچوقت نفهميدم چه چيز اين مسخرهبازيها جذابيت دارد؟! يعني چي که هر تيمي بيايد و آرژانتين و ايتاليا و فرانسه و آلمان و برزيل و انگليس را ببرد؟! اين که خيلي فوتبال را زشت ميکند! اين که ديگر اسماش اتفاق نميشود. در ايتالياي 90 کامرون در بازي افتتاحيه آرژانتين قهرمان را برد ولي بعدش آرژانتين تا فينال رفت و قهرمان هم ميشد اگر ميگذاشتند. اينجور اتفاقها بود که جاودانه ميشد. مثل طوفان زرد کره شمالي در 1966. نه اينکه يک دوره مسابقه برگزار شود و همه بيايند هر تيمي را ببرند! اتفاق وقتي يک اتفاق است که به ندرت رخ دهد و قابل پيشبيني نباشد. اگر قضيه اينقدر لوث شود که هر روز اتفاقي در فوتبال بيافتد که ديگر اسماش اتفاق نيست! بدترين جام جهاني دورهاي بود که در آسيا برگزار شد. در ميان چهار تيم پاياني دو تيم ابدا شخصيت و اصالت اين مرحله را نداشتند، به هيچوجه.
یازده مردی که توانستند اشک مارادونای بزرگ را درآورند و نفرین ابدی را برای تیمشان بخرند
نه، ما قدرتهاي کلاسيکمان را ميخواستيم که تمام ِ شبهاي کودکيهامان آنها را به خوابهايمان ديده بوديم. ما جامهايي را ميخواستيم که فرومايهگاناش قربال شوند و حذف گردند. بعد غولها به مصاف هم بروند. ما اينرا ميخواستيم و فوتبال پيش از اينکه مدرن شود همين بود. غولها ستارگان خود را داشتند. اينها فوتبال را زيبا ميکرد. نه اين نمايش تهوعآور پانتورکيسم در اروپا يا جيغهاي بنفش دخترکان کره اي در ورزشگاههاي 2002.
جام 86 که تمام شد فوتبال هم تمام شد. فوتبال از آنجا تصميم گرفت مارادونا را کنار بگذارد و روح خود را کنار گذاشت. فوتبال مدرن يک بازي گروهي سرد بود. ديگر هيچوقت، هيچکس تيماش را يکتنه بهسوي قهرماني نبرد.
بعد از يک دورهاي که گذشت، فوتبال ديگر حال نداد. فوتبال آن موقع با اينکه پخش زنده تلويزيوني نداشت و بازيها با چند ساعت يا يک روز تاخير و بهصورت خلاصهشده در 60 دقيقه نشان داده ميشد خيلي بيشتر از اين روزها حال ميداد که زنده پخش ميشود و 2 ساعت قبل و 3 ساعت بعد از بازي هم روياش بحث کارشناسي و داوري ميشود.
16 تاي جام جهاني شد 32 تا. 12 تاي اروپا هم 16 تا. همه را راه ميدادند و بازيها را بيشتر ميکردند تا پخش تلويزيوني هم بيشتر شود. تبليغات هم بيشتر شود. « فوتبال يک صنعت است». دقيقا از زماني که اين جمله را گفتند همه چيز به گند کشيده شد. از همان موقع اين مسخرهبازيها هم شروع شد. جايي را ميتوانيد به من نشان دهيد که مدرنيسم به آن وارد شده باشد و ماهيت آنرا تغير نداده باشد؟ البته اگر بهکلي نابودش نکرده باشد!
در بازيهاي امسال که ديگر واقعا با روحمان درگير ميشويم که اصلا بايد اين نمايشهاي فضاحتبار را ببينيم يا نه! انگليس که کامل رفت براي خودش. فرانسه، چک در دور گروهي و ايتاليا و پرتقال و هلند در دور دوم حذف شدند. حالا در اين چهار تيم پاياني تنها آلمان هست که قهرمانياش در کت ِ ما ميرود. بله آلمان بايد ترکيه را مي رد تا جلوي اين فضاحت در فوتبال گرفته شود.
اما همين آلمان را هم نميتوان دوست داشت. اگر آلمان 86 و مخصوصا 90 را با آنهمه اسطوره به خاطر اينکه رقيباش آرژانتين و مارادونا بودند نتوانستيم دوست داشته باشيم حالا چهطور به اين آلمان ِ متوسط و بيروح دل ببنديم؟ تيم آلمان غربي سال 1990 با آن لباس زيبا و خاطرهانگيز که رنگ پرچم آلمان بهصورت نوار قلب بر سينهء بازيکنان نقش بسته بود، يکي از 3 تيم تمام خاطرات فوتبال همنسلان من است؛ آندرياس برمه، لوتار ماتيوس، يورگن کلينزمن، رودي فولر، توماس هسلر، بودو ايلگنر، کارل هاينس ريدله، کلاوس اوگن تالر، آندرياس مولر، گيدو بوخوالد و ... نسل اين مردان ديگر در فوتبال مدرن اين روزها تکرار نخواهد شد و منقرض شده است. مگر به خواب ببينيم که آلمان دوباره چنين تيمي داشته باشد. ما آن تيم را به خاطر اينکه سد آرزوها و روياهاي مارادونا و ياراناش شد دوست نداشتيم. حالا چهطور اين تيم بيستاره و بيروح را دوست بداريم؟
این اشکها بود که برای همیشه دامن آلمانها را گرفت. تمام آنهایی که آنشب همراه ِ مارادونا گریستند، دیگر هرگز نتوانستند هوادار آلمان باشند
:: اين روزها ما فقط فوتبال ميبينيم که يک کار مردانه کرده باشيم. وگرنه خودمان هم خوب ميدانيم که اين مسخرهبازيها اسماش فوتبال نيست.
[+] نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت
1:49 AM  توسط مهدی
|
توسان: توي کلمبيا مي خواي چه کار کني؟!
جيم : ميخوام آدم بکشم. نقشه بکشم، هرکس جلوم وايسه دخلشو ميارم... با هلي کوپتر توپدار بريم جنگل رو داغون کنيم. من سرباز ِ آخرالزمانم، مي خوام برم توي روستاها و هرچي آدم و حيوون هست بکشم... فقط همين واسم مهمه...
[+] نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت
6:13 PM  توسط مهدی