تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

جمعه روز ِ مرگ ِ مردهاست... لياقت مي خواهد مردن ِ روز ِ جمعه


خسرو شکيبايي هم جمعه روزي رفت. دارم به اين فکر مي کنم چرا آنان که دوستشان دارم روزهاي جمعه مي ميرند؟ مثلا" فرهاد هم دقيقا جمعه مُرد. همينطور مي توان ليستي بلند از مردان ِ جمعه را نام برد...جمعه روز ِ مرگ ِ مردهاست.

لعنت بر شيطون، ديگر صبح جمعه ها که بيدار مي شوم خودم را آماده می کنم که آواري بر سرم ويران شود. باور دارم که جمعه روز ِ اتفاقات ِ بزرگ است...

مرگ اما با همه ء قدرت تمام کنندگي که دارد هيچوقت نمي تواند پايان ِ نسل مردان باشد. زور ِ مرگ براي فراموشي و خاموشي مردان خيلي کم است. مرداني از نسل حميد هامون نفسشان به شماره مي افتد، ضجه شان گوش ِ فلک را پر مي کند، با تمام ِ وجود به تنگ مي آيند و خود را به در و ديوار مي کوبند، اما نمي ميرند... نه، مرگ حريف ِ اين مردان نمي شود.

شکيبايي اگر براي تمامي عمر فقط حميد ِ هامون را بازي مي کرد، براي ناميرايي اش کافي بود. حميد هامون با نهايت دريغ و درد تقديم شد به مرداني که به تنگ آمده اند و نفس شان به شماره افتاده است. تقديم شد به رانده شدگاني که جايي برايشان نمانده...

متاسفم براي آنها که از صبح دارند براي شکيبايي اشک مي ريزند. متاسفم براي آنها که فکر مي کنند او مرده است و اينجا نيست. «مرحوم شکيبايي» عجيب ترين و دروغ ترین ترکيب اضافي ست که مي توان ساخت. مرگ کجا، شکيبايي کجا؟! نه!  اشتباه نکنيد. قبول دارم که مرگ امروز جمعه 28 تيرماه سراغ ِ خسرو شکيبايي را گرفت. اما حريفش نشد. با همه ء داستانهايي که از خوفناکي و شکست ناپذيري ِ فرشته ء مرگ مي گويند اما دربرابر مردان تعظيم مي کند.


شکیبایی در هامون:
بايد تيكه‌هاي زندگي‌مو كنار هم بذارم تا ببينم از كجا شروع شد؟

من حالا هامون را مي گذارم مي بينم و سيگارم را مي کشم و گوشم هم بدهکار ِ اين مرثيه سرايي ها نيست. بگذار هر چه مي خواهند در این بعد از ظهر ِ خالی ِ جمعه بگويند. امروز فرشته ء مرگ هم رو سیاه شد...
[+] نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 9:1 PM  توسط مهدی  | 

زمانی برای گریستن ِ مردها


کي مي‏گويد مردها هرگز گريه نمي‏کنند؟! مردها در اين شهرهايي که شما ساختيد، اتفاقن بدجور گريه مي‏کنند. مردها مي‏خواستند که مرد بمانند. اما وقتي آن‏ها را به زانو درآورديد، وقتي عشق را ذره‏ذره و جيره‏بندي‏شده جلوي آن‏ها پرت کرديد؛ براي عاشق شدن به خاک افتادند.
چه‏قدر گفتم؛ این شهرها جاي زندگي نيست.
حالا کي مي‏گويد که مردها گريه نمي‏کنند؟! چرا وقتي مرد نديده‏ايد بي‏جهت نسبت ناروا مي‏دهيد؟! چرا رجاله‏ها را قاطي ِ مردها حساب مي‏کنيد؟! چرا عشق مردها را دست‏کم مي‏گيريد؟!

مردها های‏و‏های گريه مي‏کنند چون اشک‏شان را درمي‏آورند. مردها گريه مي‏کنند چون تاب ِ تحمل ِ کم‏توجهي ِ عشق را ندارند. چون وقتي دل مي‏بندند، دل مي‏بازند.
تو که اين‏ها را مي‏دانی بیش‏تر از این ادامه نده اين قساوت را. تو که مي‏دانی درمان زخمي، دریغ نکن لبخندت را.. اصلن چرا نمي‏آيي به بالين مردت تا ببيني از وقتي رفتي خون مي‏گريد؟!

[+] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:11 AM  توسط مهدی 

اشک هایی که پشت دروازه ء معبد می ریزم

حال‏ام خوش نيست که اين هم بي‏ربط با پست قبلي نيست. انگار بايد اين اتفاق افتاده باشد. اين شب ِ سياه چه‏قدر دوام دارد! بايد اين شب را رد کنم و اگر رد کنم مي‎توانم زنده بمانم. به افکار اين چند وقت چه‏قدر پوزخند مي‏زنم. مرا چه به اين بازي‏ها؟ گفته‏اند که عاشقي شيوهء رندان بلاکش باشد. خب من هم که نه رندم و باسياست و نه بلاکش. دوره ء اينکه با دل‏ات جلو بيايي ديگر بدجوري سر رسيده. من ِ ساده اين را ندانستم و چوب‏اش را هم خوردم.
اين شب ِ مادر به‏خطا گويي انگار نمي‏خواهد به صبح برسد. ويران‏ام و زخمي. زد و رفت. حتا خنجرش را با خود نبرد،
حالا بايد از اول شروع کنم. بايد بازگردم به معبد ممنوعه. تو را به خدا در را باز کنيد. خسته‏ام و زخمي. خب مي‏دانم که نبايد اين‏جا را ترک مي‏کردم. اصلا مرا چه به اين بازي‏ها. به‏خدا خون زيادي از من گرفت. زخم دارم و هنوز هم مي‏رود زندگي‏ام از اين رگها...
باز کنيد دروازه ء اين معبد را به‏روي اين کودک شلاق‏خورده که پشيمان است و خونين. بس نيست اين تاوان که پرداختم؟
خراب‏ام و ويران. چه نقشه‏ها ريخته بودم و چه مصائبي بر من نازل شد. با چه روياهايي خوش بودم و چه واقعيتي بر سرم کوبيده شد. راه دهيد مرا که به جاي ديگري راه ندارم. راه دهيد که ويران‏ام
آن‏همه رويا و عشق بايد به چنين منجلابي از نکبت و جنون منتهي شده باشد. آري بايد. يکسري مناسبات حساب‏گرانه در شهر رايج است که نابخشودگان را به آن راه نيست. عاشقي، رفتن ِ راه ِ بي پايان است. هر که رفت از او خبر باز نيامد و آنان که در پي‏اش رفتند ساکن شهر سنگستان شدند
باز کنيد که يک سينه درد دارم و غصه. داغ اين زخم براي ابد مرا کفايت مي‏کند. چه تاواني بي‏شتر از اين بايد دهم؟ اين‏بار آمده‏ام که بمانم و بياسايم. چيزها بر روي زمين ديدم که روح‏ام را افسرد و خوشانيد. دانسته‏ام که براي رانده‏گان رفتن از معبد جایز نيست. من اين اشتباه مرگ‏بار را مرتکب شدم و حالا پي روح ِ گم‏شده‏ام به اجتماع اساطيري شمايان بازآمده‏ام. باز کنيد تا براي‏تان از طعم خنجر و زهر بگويم. باز کنيد تا داستان عهدهاي شکسته و پيمان‏هاي بر باد را تعريف کنم. از من بشنويد و در معبد بمانيد. از من بشنويد که آن‏قدر زخم خورد تا روئين‏تن شد. نشان اين زخم‏ها را اما تا ابد بر دل خواهم داشت. باز کنيد که يک سينه درد دارم

...


[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:4 PM  توسط مهدی 

ام‏روز دیگر فقط بر سرم بارید


 
مانده دشت ِ بیکران ِ خلوت ِ خاموش
زیر ِ بارانی که ساعت‏هاست می‏بارد
[+] نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:35 AM  توسط مهدی  | 

اين خشونت، اين شبها، لازم است

مي کوبد توي سرم. هنوز و پس از همه اين سالها که گمان مي کردم هر چه بگذرد از سرم مي افتد... اما هنوز مي کوبد در سرم. حالا و پس از پانزده سال، ديگر شبي نيست که با اين فريادها و نعره ها به خواب نروم. اين نواها که براي « ديگران » و « اغیار » گوشخراش و ديوانه کننده است اما براي من زيباترين لالايي دنيا. فکر مي کنم اگر نبود بايد چگونه از اين نفرت و خشم سوزان خالي مي شدم؟! گوش سپردن به اين موسيقي ظريف و دل انگيز عين ِ فرياد زدن ِ خود آدمي ست... يک درامز کوبنده که با بيس پر سوزي همراه شود و بعد گيتار ليد و ريتم به کمکش بيايند. بعدش ديگر همه چيز آماده سرودن مرثيه ي نابخشودگان است که با غرش و گريه و بغض...  با مناسک مقدسي روايت شود.



من به اين جهنم هارد راک، اين دوزخ هوي متال سرسپرده شده ام. از آن پس بود که ديگر نتوانستم به نواي ديگري گوش دهم. اينجا، در معبد دلخواسته و دور از شهر من، خشونت دردباري نياز بود که بدين وسيله مرتفع شد! بعد از آن هيچ آرام بخشي به اندازه هوي متال مرا به ادامه نبرد با زندگي هاي کثيف تحريک و تشويق نکرد.

براي آنان که از شهرها بريده اند، اين مناقشه بزرگي ست که حتي المقدور، چيزي گوش دهند که در تمدن هاي سانتي منتال و اتو کشيده شهري  نفي شود و طرفداري نداشته باشد. و اين نواي پرخروش در حالي در زير پوست مدنيت تقديس مي شود که رسيدنش به گوش نازک دلان و طبقه شهري بريده از دردمندي ، ايجاد سرسام و نفرت مي کند.

راک و بويژه زير شاخه هاي زير زميني تر و سخت تری که از آن پیدا شدند ( متال ) بدون شک بزرگترين ارمغان و هديه ما بود از جريان جهاني مدرنيسم که در حين ِ پيدايش شبه فرهنگ هاي توخالي و تهي از آرمان با فرايند سخت و نفسگير سزارين از شکم انسانيت ِ هجو شده و به جان آمده ي معاصر زاده شد. اين کودک شلاق خورده هر چه پا گرفت ساز مخالف را بيشتر کوک کرد و در نهايت بزرگترين منتقد و سرسخت ترين مخالفي بود که در تمام مدت به اين ناهنجاريهاي غير انساني و اين مناسبات ناعادلانه دهن کجي مي کرد...

بيراه نبود که جرياناتي در تمام دنيا کوشيد تا کل قضيه را انکار کند و بتدريج به محاق برد. اين صداها و نواهاي پردرد و پرسوز هرگز نمي توانست در ويترين فروشگاههاي شهري يا در کاباره ها و مجالسي که تنها فراموشي را به ذهن توده ها تزريق مي کردند جايي داشته باشد. پس رانده شدگان و نابخشودگان جريان اجتماعي اين الهه معترض و التيام بخش را با خود به اجتماعاتي اساطيري که بدور از هياهو در اعماق زمين بنا مي کردند آوردند.

آيا تاکنون از خود پرسيده ايد که متال پرخروش و معترض چرا اصيل ماند و راه ابتذال را نرفت؟! پرسيده ايد چرا شهرنشينان که راه انحراف و انحلال جريانات معترض و عصيانگر را بخوبي آموخته اند، نتوانستند به اين سبک حتا نزديک شوند؟! فکر کنيد که چرا جامه هاي سياه در تمام اين سالها يک آن از تن متال ها خارج نشد و جريان اصلي متال در تمام مدت در فاضلاب ها و زيرزمين ها بسر برد؟! دارم در مورد متال اصيل صحبت مي کنم نه جريانهاي انحرافي. دارم در مورد ِ آن گروهي صحبت مي کنم که بعد از اولين آلبومش کار را تعطيل کردند و گروه را منحل فقط به اين خاطر که احساس مي کردند طرفدارانشان زياد شده و اين آنها را اسير پول و صنعت سرگرمي مي کرد. دارم در مورد اين مردان کفري حرف مي زنم. نه در مورد مترسک هاي mtv که لباس سياه شان فرق دارد. براق است. فتيش است و دهان را که باز مي کنند از صکس و شيطان مي گويند. نه اينها راهي به زيرزمين ندارند. اينها فقط هستند تا ساعت برنامه هاي mtv را پر کنند. مترسک اند حتا اگر نالۀ گیتار الکتریک را خوب بلد باشند درآوردند...

پول که وارد می شود پشت سرش قیمت هم وارد می شود. توی مخ هر چیز و هر کس یک اتیکت می کوبند و قیمت اش را رویش می نویسند. صنعت. قصه این است. سرگرمی؟...

  لذت ِ بريدن از شهرها اما تا ابد براي ما کافي بود.
[+] نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:38 AM  توسط مهدی  | 

نفرين مردان کفري دامن‏گير آلمان‏ها شد

يکشنبه رفته است. يکشنبه شب با جام به‏سوي اسپانيا رفته است. و این تقاص آلمان بود. ضربان قلب ما براي فوتبال دي‏شب بالا بود که از 1990 به اين‏سو ديگر کم‏تر تکرار شده بود.
حالا بيش‏تر مي‏فهميم که چرا فوتبال بايد از گزند اغيار دور بماند. فوتبال بعد از يک‏سري از ژانرهاي منسوخ سينما که گاهي تکرار مي‏شوند، تنها گريزگاهي‏ست که براي مردان رانده‏شده در پست‏مدرن باقي مانده. هيچ مردي وقتي فوتبال مي‏بيند به صکس و فلسفه فکر نمي‏کند. فقط هورمون‏هاي مردانه است که ترشح مي‏شود. ياد سربازخانه مي‏افتم؛ اين‏جا همه نر اند...
فوتبال که نگاه مي‏کنيم براي 90 دقيقه مرد هستيم. مرد که مي‏گويم مي‏خواهم با هم‏اين غلظت و حدتي که مي‏گويم بخواني. دارم در مورد مردها حرف مي‏زنم. نه در مورد میان‏مایه‏گان ِ دست‏آموز اين روزها که تحت نظارت و ارزشيابي فمنيست‏ها هستند با آن مغزهاي عالی ِ دانشگاه رفته‏شان.

در اين فوتبال که آن‏همه کوشيدند تا صنعت باشد هنوز عاشقي اتفاق مي‏افتد. دي‏شب ما عاشق شديم و اين از ما بعبد نبود چون روح‏مان را به اين فوتبال صنعتي نفروخته بوديم. چون هنوز در کت ِ ما مي‏رفت که در قرن نايک و آديداس و پوما معجزه اتفاقي‏ست مقدس که مي‏تواند رخ دهد. چون افسون ِ اين شب‏ها را در کودکي‏هامان به خواب‏هاي‏مان ديده بوديم و چنين فستيوالي از نور و روشني در دل سياه ِ اين شهرها، در تمام مدت و در خواب و بيداري به ما الهام شده بود.


بلند شو بایست دیه‏گو... آلمان بازهم در فینالی دیگر تقاص داد

دي‏شب نفريني سرگردان راه خود را دوباره يافت. آهي که در آن شب سنگين و بغض‏گرفته ء 1990 کشيده شد و آسمان‏ها را لرزاند، ديگر هرگز دامن آلمان‏ها را رها نکرد. يازده موطلایی ِ هم‏قسم و سنگدلي که به نيرنگ و ناروا جام را از اردوگاه مارادوناي کبير بيرون کشيدند و آن شب در کنار اشک‏هاي ديه‏گو سر به آسمان سائيدند، هرگز نمی‏دانستند در همان زمان اسير نفريني شده‏اند که رهايي از آن ممکن نخواهد بود. از آن‏شب به بعد آلمان‏ها فينال‏هاي زيادي را به‏خود ديدند ولي مگر قانون ناجوانمردانۀ گل طلایی در 1996 هیچ ترفندی نتوانست آنها را برندۀ یک فینال کند. آن‏ها به‏روشني دريافته‏اند که از آن‏شب به بعد ديگر توان بردن هيچ فينالي را ندارند.

دو سال ِ بعد از حق‏کشی ِ رم، در 1992 و در سوئد آلمان‏هاي مغرور که به غلط خود را قهرمان جهان مي‏دانستند پاي به فينال اروپا گذاردند و در برابر دانمارکي که به‏طور ناگهاني به بازيها آمده بود شکست خوردند. بعد از آن‏هم تنها جام آلمان در تمام ِ این سال‏ها یورو 96 بود که فقط به لطف گل طلایی به‏دست آمد.

بعد از 12 سال آزگار آلمان را يکي از همان مرداني که در حق خوري ِ 1990 دست داشت به فينال جام جهانی آورد. تيمي که رودي فولر در اختيار داشت نه مانند تيم سال ِ 90 اسطوره داشت و نه زيبا بازي مي‏کرد. با اين‏حال هنوز از قهرماني مي‏گفت. شايد هم فکر مي‏کرد پس از دوازده سال از آن ماجرا، آن نفرين باطل شده است؛ آلمان بازهم فينال را باخت و جام را به برزيل داد...

بعد از آن آلمان‏ها باز هم براي 6 سال به پستوي خود خزيدند و حتا ميزباني جام جهاني و بازی در استادیم‏های خودی نتوانست آنها را به فينال برساند. به‏راستي چه بود اين ماجراها که سرنوشت آنها را به بازي گرفته بود؟ آيا در فينال 90 چه حقي جابه‏جا شد و چه اشکي به ناحق ريخته شد که افسون ِ آن بعد از آن‏شب ديگر هرگز دامن آلمان‏ها را رها نکرد؟

نه! اين نفرين کاري‏تر از آن است که بتوان آن‏را خرافه پنداشت و کم‏اهميت جلوه داد. از دي‏شب ديگر آلمان و تمام ِ هواداران‏اش اين طلسم و افسون ابدي را بر صفحه تاريک تقديرشان به‏خوبي و روشني لمس کرده‏اند. اسپانيا که سال‏ها در حسرت جام مي‏سوخت و معروف بود که چون يک‏دست و هم‏دل نيستند توانايي بردن هيچ جامي را ندارند، آلمان را به گريز از کمند اين نفرين اميدوار مي‏کرد. اما نيرويي ماوراءالطبيعي در کار بود که آلمان حتا اگر به‏ترين بازي قرن را هم انجام مي‏داد امکان نداشت جام را ببرد.
اين سومين فينالي بود که از جام 90 ايتاليا آلمان به آن راه يافت و آنرا باخت. آلمان هنوز بايد تقاص اين اشک‏هایی که ريخته شد و مرداني از سراسر دنيا را آشفته کرد، پس دهد. اين هنوز پايان کار نيست. شاید تنها قهرمانی آرژانتین در جام جهانی بتواند نفرین مارادونا را بی‏اثر کند.


[+] نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:5 PM  توسط مهدی  | 

نه! ما این فوتبال را نمی‏خواستیم

بعد از يک دوره‏اي که گذشت، ديگر فوتبال حال نداد. تيمي مثل ترکيه آمد و سوم جهان شد. کره، همين کره‏اي که ما عددي به حساب نمي‏آورديم آمد و چهارم دنيا شد. بعدها ما باز هم سعي کرديم که آن‏ها را در قلمرومان که آسياست به حساب نياوريم... سنگال فرانسهء قهرمان را در بازي افتتاحيهء دورهء بعد شکست داد. يونان قهرمان اروپا شد. فنر باغچه و گالاتاسراي بزرگان اروپا را بردند و به فينال رسيدند، انگليس در اين دوره حتا به بازي‏ها راه نيافت... يعني چه اتفاقي مي‏توانست افتاده باشد؟ اين‏همه شير تو شير در فوتبال فراتر از آن بود که براي ما قابل هضم باشد.

خيلي‏ها آمدند و گفتند زيبايي فوتبال به همين است. فاصله ميان قدرت‏هاي کلاسيک فوتبال با رديف تيمهاي ميان‏مايه ، کم‏مايه، و بي‏مايه در حال کم شدن است و فاصلهء همهء اين‏ها به‏طور هم‏زمان با هم در حال کم شدن است! من اصلا هيچ‏وقت نفهميدم چه چيز اين مسخره‏بازي‏ها جذابيت دارد؟! يعني چي که هر تيمي بيايد و آرژانتين و ايتاليا و فرانسه و آلمان و برزيل و انگليس را ببرد؟! اين که خيلي فوتبال را زشت مي‏کند! اين که ديگر اسم‏اش اتفاق نمي‏شود. در ايتالياي 90 کامرون در بازي افتتاحيه آرژانتين قهرمان را برد ولي بعدش آرژانتين تا فينال رفت و قهرمان هم مي‏شد اگر مي‏گذاشتند. اين‏جور اتفاق‏ها بود که جاودانه مي‏شد. مثل طوفان زرد کره شمالي در 1966.  نه اينکه يک دوره مسابقه برگزار شود و همه بيايند هر تيمي را ببرند! اتفاق وقتي يک اتفاق است که به ندرت رخ دهد و قابل پيش‏بيني نباشد. اگر قضيه اين‏قدر لوث شود که هر روز اتفاقي در فوتبال بي‏افتد که ديگر اسم‏اش اتفاق نيست! بدترين جام جهاني دوره‏اي بود که در آسيا برگزار شد. در ميان چهار تيم پاياني دو تيم ابدا شخصيت و اصالت اين مرحله را نداشتند، به هيچ‏وجه.


یازده مردی که توانستند اشک مارادونای بزرگ را درآورند
و نفرین ابدی را برای تیم‏شان بخرند

نه، ما قدرت‏هاي کلاسيک‏مان را مي‏خواستيم که تمام  ِ شب‏هاي کودکي‏هامان آن‏ها را به خواب‏هاي‏مان ديده بوديم. ما جام‏هايي را مي‏خواستيم که فرومايه‏گان‏اش قربال شوند و حذف گردند. بعد غول‏ها به مصاف هم بروند. ما اين‏را مي‏خواستيم و فوتبال پيش از اينکه مدرن شود همين بود. غول‏ها ستارگان خود را داشتند. اين‏ها فوتبال را زيبا مي‏کرد. نه اين نمايش تهوع‏آور پان‏تورکيسم در اروپا يا جيغ‏هاي بنفش دخترکان کره اي در ورزشگاه‏هاي 2002.

جام 86 که تمام شد فوتبال هم تمام شد. فوتبال از آن‏جا تصميم گرفت مارادونا را کنار بگذارد و روح خود را کنار گذاشت. فوتبال مدرن يک بازي گروهي سرد بود. ديگر هيچ‏وقت، هيچ‏کس تيم‏اش را يک‏تنه به‏سوي قهرماني نبرد.

بعد از يک دوره‏اي که گذشت، فوتبال ديگر حال نداد. فوتبال آن موقع با اينکه پخش زنده تلويزيوني نداشت و بازي‏ها با چند ساعت يا يک روز تاخير و به‏صورت خلاصه‏شده در 60 دقيقه نشان داده مي‏شد خيلي بيش‏تر از اين روزها حال مي‏داد که زنده پخش مي‏شود و 2 ساعت قبل و 3 ساعت بعد از بازي هم روي‏اش بحث کارشناسي و داوري مي‏شود.

16 تاي جام جهاني شد 32 تا. 12 تاي اروپا هم 16 تا. همه را راه مي‏دادند و بازي‏ها را بيش‏تر مي‏کردند تا پخش تلويزيوني هم بيش‏تر شود. تبليغات هم بيشتر شود. « فوتبال يک صنعت است». دقيقا از زماني که اين جمله را گفتند همه چيز به گند کشيده شد. از همان موقع اين مسخره‏بازي‏ها هم شروع شد. جايي را مي‏توانيد به من نشان دهيد که مدرنيسم به آن وارد شده باشد و ماهيت آنرا تغير نداده باشد؟ البته اگر به‏کلي نابودش نکرده باشد!

در بازي‏هاي ام‏سال که ديگر واقعا با روح‏مان درگير مي‏شويم که اصلا بايد اين نمايش‏هاي فضاحت‏بار را ببينيم يا نه! انگليس که کامل رفت براي خودش. فرانسه، چک در دور گروهي و ايتاليا و پرتقال و هلند در دور دوم حذف شدند. حالا در اين چهار تيم پاياني تنها آلمان هست که قهرماني‏اش در کت ِ ما مي‏رود. بله آلمان بايد ترکيه را مي ‏رد تا جلوي اين فضاحت در فوتبال گرفته شود.

اما همين آلمان را هم نمي‏توان دوست داشت. اگر آلمان 86 و مخصوصا 90 را با آن‏همه اسطوره به خاطر اينکه رقيب‏اش آرژانتين و مارادونا بودند نتوانستيم دوست داشته باشيم حالا چه‏طور به اين آلمان ِ متوسط و بي‏روح دل ببنديم؟ تيم آلمان غربي سال 1990 با آن لباس زيبا و خاطره‏انگيز که رنگ پرچم آلمان به‏صورت نوار قلب بر سينهء بازيکنان نقش بسته بود، يکي از 3 تيم تمام خاطرات فوتبال هم‏نسلان من است؛ آندرياس برمه، لوتار ماتيوس، يورگن کلينزمن، رودي فولر، توماس هسلر، بودو ايلگنر، کارل هاينس ريدله، کلاوس اوگن تالر، آندرياس مولر، گيدو بوخوالد و ... نسل اين مردان ديگر در فوتبال مدرن اين روزها تکرار نخواهد شد و منقرض شده است. مگر به خواب ببينيم که آلمان دوباره چنين تيمي داشته باشد. ما آن تيم را به خاطر اينکه سد آرزوها و روياهاي مارادونا و ياران‏اش شد دوست نداشتيم. حالا چه‏طور اين تيم بي‏ستاره و بي‏روح را دوست بداريم؟


این اشک‏ها بود که برای همیشه دامن آلمان‏ها را گرفت.
تمام آن‏هایی که آن‏شب همراه ِ مارادونا گریستند،
دیگر هرگز نتوانستند هوادار آلمان باشند


:: اين روزها ما فقط فوتبال مي‏بينيم که يک کار مردانه کرده باشيم. وگرنه خودمان هم خوب مي‏دانيم که اين مسخره‏بازي‏ها اسم‏اش فوتبال نيست.

[+] نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:49 AM  توسط مهدی  | 

زمانهای ناگوار - آخرالزمان - همینجا


توسان: توي کلمبيا مي خواي چه کار کني؟!

جيم : ميخوام آدم بکشم. نقشه بکشم، هرکس جلوم وايسه دخلشو ميارم... با هلي کوپتر توپدار بريم جنگل رو داغون کنيم. من سرباز ِ آخرالزمانم، مي خوام برم توي روستاها و هرچي آدم و حيوون هست بکشم... فقط همين واسم مهمه...

[+] نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:13 PM  توسط مهدی