زمانهایی ناگوار برای بازگشت سربازها
نوشتن از هر اثري که سقوط اين دوران را گواهي ميدهد برايام لذتبخش است. اصلن شايد براي هماين است که سراسر اين بلاگ به فحشنامهاي دربارهء شهرها و مدرنيسم بدل شده است. اين زخمها که سر باز ميکنند و مرهم نميشناسند تنها با گرفتن ِ نشان ِ سقوطي از اين مناسبات آرام ميگيرد. حالا يکي ديگر از اين مدارک را گير آوردهام؛ Harsh Times . مخام را داغان کرد. يک شب ِ کامل را در تاريکي محض و با سيگار پاي بساط فيلم ماندم و اين آخرياش بود. دمادم ِ صبح است که مينويسم و از اين برآمدن ِ آفتاب لجام درميآيد. لعنتي. اين آخرياش بود و خوب شد. آخريها هميشه قاطعتر و صريحترند. و تمام ِ روزنههاي کاذب را بهسوي زندگي صراحتن ميبندند. مثل آخرين ميخي که به تابوت کوبيده ميشود. و اين تابوت ِ مادر بهخطاي انتهاي شب ِ من جنازهاي در خود ندارد مگر انسانيت ِ هجو شده و از دنيا رفته.
سربازها حالا زمانهاي شده است که برميگردند. بله آقاي گيبسون عزيز! گذشت آنزماني که «ما سرباز بوديم» و ما را احساساتي ميکرديد ؛ "جنگ با اين تمرينها فرق دارد... سربازها کشته ميشوند..."
در جنگهاي اين زمانهاي ناگوار، سادهانديشيست اگر فکر کني همه سربازها ميميرند. نه! آنها گاهي هم برميگردند. با اينحال در پسامدرن آنها در قامت ِ قهرمان برنميگردند. آنها افسار گسيختهگاني کفرياند که برميگردند تا انتقام ِ برپا شدن آتش جنگ را از تمدن ِ مادربهخطايي که آنها را به جنگيدن و کشتن واداشت بازستانند.
اين که ديگر خيلي مدرن است؛ سربازهايي که دستور داشتند هيچ کس را زنده نگذارند، به شهرهايشان با باروهايي خللناپذير و برجهايي طبقهبنديشده بازگشتهاند. سربازاني که آموزش ديدند و پذيرفتند که هرلحظه و با هرگام، آمادهء مردن و قطعهقطعه شدن باشند، حالا ديگر محال است که به زندگي برگردند، آنها فقط براي خون بر ميگردند. ايکاش آن پرزيدنت ِ احمق که با مسيح سخن ميگويد کمي هم توجهاش را به بنلادنهايي صدها بار خطرناکتر که در ميان شهرونداناش تکثير ميشوند معطوف ميکرد. خوب است که عربهاي تروريست ديگر از گيتهاي فرودگاهها راحت عبور نميکنند اما سربازهاي مصمم بهآساني و با بهترين هواپيماهاي ترابري پنتاگون بازميگردند. بهسان ِ ديناميتهايي پنهان و آمادهء انفجار بازميگردند و در بدنهء برجهاي شهرهايشان جاي ميگيرند.
عشقهايشان را در جايي بيرون از شهرها ميجويند. دختران شهري آن اندازه خوباند که به پروپايشان نگاه کني، نه بيشتر. پس فقط به شهر ميآيند که حقشان را از آن بگيرند و با دختري غيرشهري ازدواج کنند. در خيابانهاي تاريک و پرنکبت ِ شهر گناه دوره ميافتند تا اسلحهء دزدي را بهقيمت بفروشند. عجب زمانهء ناگواري شده است که سربازها اسلحه ميفروشند تا زندگي کنند!
شوخي نيست که زبدهترين سربازان با رستهء رنجر که تمام ِ ماموريتها را در عراق با موفقيت انجام دادند، حالا براي پذيرش بهعنوان ِ يک افسر ِ جزء در پليس L A صلاحيت ندارند! درواقع سيستم هم تاييد ميکند که آنها براي پرسهزدن در خيابانهاي شهر و روبرو شدن با شهرنشينان، بدون ِ تعادل و خطرناکاند. افسر ِ سرويس امنيت ِ داخلي در خلال ِ يکي از مراحل پذيرش به جيم ميگويد: "پليس لسآنجلس به خاطر تست ِ رواني رد ات کردند. از نظر آنها نرمال نبودي. ولي همهء ما اينجا خلوچل هستيم! بهتره بياي پيش ِ ما..."
آري! سرويس امنيت به سرباز ِ عاصي ِ از جنگ برگشته، ماموريت کشتار ديگري اينبار در کلمبيا ميدهد. درخواست ملتمسانهء جيم عجب ويرانکننده است وقتي ميپرسد: يعني شما واقعن هيچ پست خالي در لسآنجلس يا سنديگو نداريد؟!... ايننما به اضافهء نماي اسلحه کشيدن ِ جيم بهروي مايک و هماينطور نماي پاياني که از خود ِ مايک – دوستاش - ميخواهد خلاصاش کند آزاردهنده ترين سکانسهاي فيلم بودند.
پس معلوم شد سربازهايي که بازميگردند براي شهرها خطرناکاند. بايد نهايت سعي و دقت در دور نگهداشتن آنها از اين مدرنيسم شکننده انجام گيرد. آموزشهايي که به اين رنجرها داده شده است تنها در برابر غير نظاميان ِ جهان سوم تجويز ميشود. واقعن هم صلابت و خونسردي ِ اينها براي شهرنشينان و طبقات سانتيمنتال ِ روي زمين خطرناک است. کوچکترين تماسي ميان اينها منجر به انهدام فوري ِ شهرها خواهد شد.
چرا که بخشي از آموزشها شايد، گاهي، فراموش شود و به هر دليلي اجرا نشود! مثلا سربازها گاهي سرپيچي کنند و آن وقتيست که خونهايي که ريختهاند را تازه مييابند و نشان شوم آنرا در خواب و بيداري و در تمام ِ دنياهايي که بعد از اين خواهند رفت با خود بههمراه خواهند داشت. اينها مربوط به دردهاييست که هيچکس مگر سربازاني که آتش گشودهاند، نميتوانند درک کنند. غير نظامياني که تا خرخره در زندگي شهريشان فرو رفتهاند نميتوانند درک کنند. مردان دست آموز پست مدرن، با آن مغزهاي دانشگاهرفته نميتوانند درک کنند که اين چهطور درديست...

آنوقت سربازها ميآيند تا در شهرها دست به ناهنجاري زنند و هرچه شهرنشينان را هنجار است بشکنند، ميآيند تا يک بطري الکل را روي شيشهء ماشين ِ يک شهروند اتوکشيده و مترقي خرد کنند، ميآيند تا مزاحم ِ دختري که قبلن ميشناختند شوند و مرد ِ تازهء دخترک را له کنند، ميآيند تا با نيرنگ در سازمانهاي رده بالاي امنيت شهرها نفوذ کنند، ميآيند تا مولکولهاي مخدر را در ادرارشان انکار کنند، ميآيند تا تست ِ دروغسنجي را به گند بکشند و آشکارا دروغ بگويند، ميآيند تا لولهء يک 9ميليمتري ِ نو را توي دهن ِ دختري بگذارند که در آغوشاش پناه گرفتهاند، ميآيند تا آن لولهء لعنتي با قطر 9ميليمتر را روي صورت ِ بهترين دوست تمام ِ زندگيشان فشار دهند، ميآيند تا 20 کيلو ماريجوانا را از مرز رد کنند و در شهر آب کنند، باور کنيد که ميآيند...
اين سربازها که خون ريختهاند ميآيند تا در شهرها هم حمام ِ خون بهپا کنند.
حالا يادم ميآيد در همآن نماي افتتاحيهء فيلم فهميدم که براي روشنکردن ِ سيگار بايد pause کنم وگرنه عقب ميمانم. شب در ابتداي فيلم دشتي بود باز با سربازاني که دستور داشتند زنده نگذارند. تصاوير درگيري از چشم ِ دوربين ِ ديد در شب روايت ميشود و هرچه کشتار جلوتر ميرود اينطور بهنظر ميرسد که چشم سربازها با آن عينکهاي ديد در شب همچون چشم ِ گرگهاي گرسنه ميدرخشد.
وقتي سرباز بودم فهميدم که دوربين ِ ديددرشب خيلي نامرد است. چون شبها را به صحنهء نبردي نابرابر بدل ميکند. گندترين چيز در جنگهاي شبانه اين است که روي هدف ديد نداشته باشي و ديده هم بشوي. آنوقت شب تنها تابوتيست که جنازهء تو را حمل ميکند. وقتي چريکها با اين تجهيزات براي ما خالهندي ميگذاشتند و ژ– 3 من حتا مگسک هم نداشت، فهميدم که بدترين شکل مدرنيسم در جنگ افزارها بروز ميکند و نسل مردان را تهديد ميکند.
اين نماي قتلعام اوليه کات ميشود و سکانس بعدي که بيدارشدن ِ جيم از اين کابوس دهشتناک است، از مزرعهاي بکر در مکزيکو، جايي دور از هرچه تمدن آغاز ميشود. انگار که سربازان ميبايد آرامش سلب شدهشان را در بيرون از شهرها و در آغوش دختري روستايي جستجو کنند. مزرعهاي دورافتاده که جيم در ادامهء فيلم تاکيد ميکند نه جاده دارد و نه لوله کشي...
:: 20 سال ِ بعد هنوز تابوت سربازها، به شهرهاي ما هم برميگشت. خيابانها، معابر و تمام ِ روابط را اما کثافت گرفته بود. ايکاش سربازها هيچوقت به اين شهرها برنميگشتند...





