خدایان، آفریدن را، بر این خیال که برایشان کاری ندارد، کماهمیت جلوه میدهند...
آري اُرديبهشت که خوانده بودم يکي از ماههاي ديوانگان است درنهايت و در يکي از واپسين روزهاياش مرا هم با جنونهاي مرگبارش آشنا کرد. اسير اين جاذبهاي شدم که در همهحال از چشماناش به سمت من باريدن ميگرفت و گويي زندگي من هم در پي ِ آن چشمها ميرفت. داستان زن اثيري بود و بوف کور و من هم جغد شده بودم. اينطور ميخواست و من هم مقاومتي نميکردم. حس کردم اين پيشآمد و بهبند کشيدن من نميتواند حقيقت داشته باشد و اگر اين عشق و معجزه حقيقت داشت پس دنيا و تمام تنهاييهايم حقيقت نداشت.
از تمام ارديبهشتهايي که در نهايت بيشرمي و شقاوت از من بازستانده شد تا ارديبهشت رويايي امسال مسيري طولاني بود که در تمام مدت و در طول آن گورهايي براي دفن من تعبيه شده بود. تنها کافي بود از پا بيافتم و آنها در خاکسپاري من يک لحظه درنگ نميکردند. من اما با تمام دلمُردگيهايام همچنان ميدويدم. يک نفر بدون انگيزه، بدون عشق و بدون روح مطمئنن مرده است. هنوز از گفتناش هراس دارم اما واقعن مرگام را انکار ميکردم. خيلي پررويي ميخواهد که يک نفر زنده نباشد و بگويد زندهام. من اينقدر وقيح بودم و حالا براي اين وقاحت سرسختانهام ممنونام. روي زندگيام شرط بستم. قمار کردم روي زندگيام که در اين مسير خودم را زنده نگاه دارم تا اين روح سرگردان، اين عشق هميشه غايب را به جايي برگردانم.
ولي باز هم ميگويم که اينها بيشتر آرمان بود تا هدف. من حتا در شيرينترين و روياگونترين خوابهايام نميديدم که از مرگ فرار کنم. فقط ميخواستم پيش از تندادن به آن براي چيزي تلاش کنم. مردن پس از جنگيدن هميشه با جان دادن معمولي فرق ميکند. هميشه مقدس است. حالا که غبار ميدان فرو نشسته باور نميکنم که روي پاهايام ايستادهام؛ نه تنها برجاي ماندهام بلکه حتا زنده و عاشقام!
وقتي از تنهايي و احساس بکر بودن ميگويم، به دنبال ِ اين نيستم که لذت سرسپردگي و تسليم شدن را انکار کنم. اينها جدا از هم نيست. من بهسوي اين حقيقت کشيده شدم که اين دو مرحله در راستاي هم هستند و اگر در ادامه هم باشند که ديگر نيروهاي طرفدار خير را هم ميشود آنجا حس کرد..
هميشه فتح قلعههايي که سالها دوام آوردهاند طعم ديگري دارد. حالا من پس از اين همه سال تصرف شدهام. بدون مقاومت و خونريزي تسليم شدم چون او هم قول داد امانام دهد. اين را به او و بيشتر از همه به خودم تبريک ميگويم!
احساس من احساس زاده شدن دوباره از مادر است. اين را شايد کسي درک نکند. حتا او که به من زندگي داده است. ميدانم که کارش را کماهميت جلوه ميدهد. چون خدايان، آفريدن را، بر اين خيال که براي ايشان کاري ندارد، کماهميت جلوه ميدهند. اما من اصرار دارم به پرستش او.
چهطور ميتوانم براي هميشه و تا آخر عمرم ممنون آن دختر نباشم...









