تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

خدایان، آفریدن را، بر این خیال که برای‏شان کاری ندارد، کم‏اهمیت جلوه می‏دهند...


...عشق اما براي اولين‏بار به سراغ من آمد. آيا آدرس مرا از کجا گرفته بود و چه کسي او را از پي ِ من فرستاده بود؟! من هم بعدها نپرسيدم که آن فرشتهء  اهورايي را که يک‏روز بر من نازل شد در خواب بود که مي‏ديدم يا حقيقت داشت... ديگر نخواستم افکارم را به مسيرهاي مردانه‏اش هدايت کنم... تقصير من چه بود اگر اين مسيرها در نهايت مرا به سمت ِ از دست دادن‏اش هدايت مي‏کرد در حالي‏که تمام ذرات وجودم بي‏دريغ و در همه‏حال در تمناي او و به‏سوي او بود...

آري اُردي‏بهشت که خوانده بودم يکي از ماه‏هاي ديوانگان است درنهايت و در يکي از واپسين روزهاي‏اش مرا هم با جنون‏هاي مرگبارش آشنا کرد. اسير اين جاذبه‏اي شدم که در همه‏حال از چشمان‏اش به سمت من باريدن مي‏گرفت و گويي زندگي من هم در پي ِ آن چشم‏ها مي‏رفت. داستان زن اثيري بود و بوف کور و من هم جغد شده بودم. اين‏طور مي‏خواست و من هم مقاومتي نمي‏کردم. حس کردم اين پيش‏آمد و به‏بند کشيدن من نمي‏تواند حقيقت داشته باشد و اگر اين عشق و معجزه حقيقت داشت پس دنيا و تمام تنهايي‏هايم حقيقت نداشت.

از تمام اردي‏بهشت‏هايي که در نهايت بي‏شرمي و شقاوت از من بازستانده شد تا اردي‏بهشت رويايي ام‏سال مسيري طولاني بود که در تمام مدت و در طول آن گورهايي براي دفن من تعبيه شده بود. تنها کافي بود از پا بيافتم و آنها در خاکسپاري من يک لحظه درنگ نمي‏کردند. من اما با تمام دل‏مُردگي‏هاي‏ام همچنان مي‏دويدم. يک نفر بدون انگيزه، بدون عشق و بدون روح مطمئنن مرده است. هنوز از گفتن‏اش هراس دارم اما واقعن مرگ‏ام را انکار مي‏کردم. خيلي پررويي مي‏خواهد که يک نفر زنده نباشد و بگويد زنده‏ام. من اين‏قدر وقيح بودم و حالا براي  اين وقاحت سرسختانه‏ام ممنون‏ام. روي زندگي‏ام شرط بستم. قمار کردم روي زندگي‏ام که در اين مسير خودم را زنده نگاه دارم تا اين روح سرگردان، اين عشق هميشه غايب را به جايي برگردانم.

ولي باز هم مي‏گويم که اين‏ها بيشتر آرمان بود تا هدف. من حتا در شيرين‏ترين و روياگون‏ترين خواب‏هاي‏ام نمي‏ديدم که از مرگ فرار کنم. فقط مي‏خواستم پيش از تن‏دادن به آن براي چيزي تلاش کنم. مردن پس از جنگيدن هميشه با جان دادن معمولي فرق مي‏کند. هميشه مقدس است. حالا که غبار ميدان فرو نشسته باور نمي‏کنم که روي پاهاي‏ام ايستاده‏ام؛ نه تنها برجاي مانده‏ام بلکه حتا زنده و عاشق‏ام!

وقتي از تنهايي و احساس بکر بودن مي‏گويم، به دنبال ِ اين نيستم که لذت سرسپردگي و تسليم شدن را انکار کنم. اينها جدا از هم نيست. من به‏سوي اين حقيقت کشيده شدم که اين دو مرحله در راستاي هم هستند و اگر در ادامه هم باشند که ديگر نيروهاي طرفدار خير را هم مي‏شود آن‏جا حس کرد..

هميشه فتح قلعه‏هايي که سال‏ها دوام آورده‏اند طعم ديگري دارد. حالا من پس از اين همه سال تصرف شده‏ام. بدون مقاومت و خونريزي تسليم شدم چون او هم قول داد امان‏ام دهد. اين را به او و بيشتر از همه به خودم تبريک مي‏گويم!
احساس من احساس زاده شدن دوباره از مادر است. اين را شايد کسي درک نکند. حتا او که به من زندگي داده است. مي‏دانم که کارش را کم‏اهميت جلوه مي‏دهد. چون خدايان، آفريدن را، بر اين خيال که براي ايشان کاري ندارد، کم‏اهميت جلوه مي‏دهند. اما من اصرار دارم به پرستش او.

چه‎طور مي‏توانم براي هميشه و تا آخر عمرم ممنون آن دختر نباشم...
[+] نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:54 AM  توسط مهدی  | 

... و شب شط علیلی بود "بی" مهتاب


برای فیروز ِ کریمی، که آبی ترین مردی بود که در تمام این سالها به استقلال آمد
حتی با جام احتمالی  فصل برای استقلال نیمه شب گذشته به پایان رسید

از بعد از ظهر زمزمه های آزار دهنده به گوش می رسید. تمام سایتها و خبرگزاریها اما سکوت کرده بودند تا همه چیز در حد یک شوخی احمقانه جلوه کند. وقتی منبع اولیۀ خبر برادر پرسپولیسی تان باشد معمولا جدی نمی گیرید. سریعا در تماسی با تهران صحت خبر را از یکی از دوستانم در کانون هواداران اس اس جویا شدم و بی اطلاعی او آرامم کرد.
تا اینکه 90 فردوسی پور فرا رسید و واقعه در شرف تکوین بود...

از دیشب تا حالا دنیا دور سرم می گردد. کودتای ژنرال بازنشسته برای بازگشت به قدرت شامگاه دیشب با سقوط آخرین دژ باقی مانده آبیها در پایتخت ایران بوقوع پیوست و کودتاچیان به نظر تمام مراکز قدرت را از هیات مدیره تا مدیر عامل و رسانه های گروهی در اختیار گرفته اند. کودتایی که برای دستکم چند فصل نیمه آبی ایران را به کما خواهد برد. کودتایی که درست در لحظه ای با موفقیت همراه شد که به نظر آخرین موعد و آخرین شانس به نتیجه رسیدنش بود. چرا که بدترین فصل تاریخ قدیمی ترین باشگاه فوتبال ایران و آسیا به هر ترتیب رو به پایان بود و نگاه تمام آبیها به فصل آینده و تیمی بود که خود ِ فیروز کریمی قرار بود آمادۀ مسابقه دادن کند.

این مطلب نوشته ایست که به فیروز کریمی و قلب های داغدار قسم خورده گان اس اس با نهایت دریغ و درد تقدیم می شود. برای فیروز خان که صادق ترین و با تعصب ترین مردی بود که در تمام این سالهای سیاه سپری شده به استقلال آمد. خیلی آبی تر و پاک دل تر از تمام آنهایی که مدعی بودند و دوباره از دیشب شدند که عمرشان را در این باشگاه گذرانده اند و باید بار منت شان را تا ابد در استقلال بدوش بکشیم. آنهایی که از وقتی به یاد دارم چون بختک روی سرگذشت و سرنوشت خوشیدۀ ما خیمه زده اند و قصد برخاستن هم ندارند.


نه! فیروز کریمی از استقلال نرفته است! این توهم زائیده افکار منحرف و پوسیده افرادی ست که تمامیت خواهی و جزم اندیشی در وجودشان ریشه دوانده. عجب ساده هستید اگر فکر می کنید فیروزخان از استقلال رفته است، چون نمی دانید که باشگاه هفتاد ساله ایران در تمام این سالها و خانه بدوشی ها در نهایت مکانی دائمی در قلب طرفدارانش پیدا کرد و به همانجا هم برای همیشه نقل مکان کرد. بنابراین ورود و خروج افراد به استقلال نه دست فتح اله زاده است و نه دست آن هیات مدیره نامرئی و نه هیچ قدرت لعنتی دیگری. فیروز کریمی دقیقا از روزی که بعد از به خاک سپردن مادرش در تمرین استقلال حاضر شد برای همیشه کلید دار باشگاهی شد که در قلب ها دفتر دارد نه در شهر ِ پر از دروغ و ریاکاری ِ مدیران و مافیا و ژنرال ها... فیروز ِ کریمی از همان روز بت های پرادعا و بی خاصیت استقلال را که همیشه فقط جا اشغال می کنند از کعبۀ دل آبیها بیرون راند.

- فیروزخان[سرمربی]! چقدر دلم می خواست که ببینمت و به تو بگویم تا آخرعمر فراموشت نمی کنم بابت اینکه پایت را در خاکستر ویرانه های باقی مانده از تمدن باشکوه ِ اس اس گذاشتی و برای این آمدن هم با تمام ایران درافتادی و آبرویت را وسط گذاشتی...

- فیروزخان [سرمربی]! چقدر آن روزی که گفتی اگر قرار باشد در میان جدول بمانیم با بی تعصبها نمی مانیم زندگی کردم. چقدر وقتی بی غیرت ها را یکی یکی کنارگذاشتی حظ کردم. تو تنها مردی بودی که با این صلابت در استقلال دیدیم...

- فیروزخان[سرمربی]! تنها کسی که به سهمیه کمتر طرفداران ِ استقلال در آزادی و در روزهای دربی اعتراض کرد و محکم هم ایستاد تو بودی، خانه زادهای پرادعای استقلال نبودند... در افتادن با مناسبات ناعادلانۀ جریان قدرت کار هر کسی نیست، همانطور که سالها نبود. اما تو در افتادی، تو گفتی...

- فیروزخان [سرمربی]! بالاخره یک روز برای ادای احترام باید ببینمت. این یکی بابت دواندن و تحقیر پسران میلیونر آبی در برابر چشم نابخشودگان ِ به جان آمدۀ سکوهای آزادی. 

- فیروزخان[سرمربی]! تنها تو می توانستی بعد از مسخره بازی های بازیکنان که بازیها را با بی تفاوتی واگذار می کردند به این سرعت و بدون ِ اینکه یک هفته منتظر بمانیم اشک هایمان را پاک کنی و خنده را جایگزین کنی. روزهایی که میلیونرها را در آزادی می دواندی و به همه نشان می دادی، روزهایی بود که همۀ نابخشودگان و فروافتادگان مناسبات حرفه ای و مدرن را از صمیم قلب به خنده و شوق وا می داشتی.

- فیروزخان[سرمربی]! وقتی گفتی تا ابد دیگر روی نیمکت هیچ تیمی برابر استقلال نمی نشینی، من ِ ساده فکر نمی کردم شاید قرار باشد به این زودیها در شرایط عمل به این قولت قرار بگیری. فقط این را با کار ژنرال خانه زاد اس اس مقایسه می کردم که هنوز دو فصل نگذشته از دسته گلش برای استقلال، روی نیمکت حریف نشست و با افتخار هم نشست و آنقدرهم کنار زمین به آب و آتش زد تا استقلال را – مثلا خانه اول و آخرش را- شکست داد!

همین ژنرال را می گویم آری که بعد از فضاحت رهسپاری تیم به آسیا، بعد از خالی کردن تیم از بازیکنان ِ کارآمد... و حالا بعد از افتخار جدیدش ( شکست دادن استقلال با تیمی دیگر) معلوم نیست که با چه رویی دارد به استقلال باز می گردد؟! ژنرالی که سه روز پیش از اینکه مجبور به اسعفایت کنند درحال مذاکراتی ناجوانمردانه با قدرت های نامرئی گردانندۀ بازیگرخانه بود. و در نهایت... به وقوع پیوست.

نیمه شب گذشته، حکومت مردمی کریمی در استقلال ساقط شد. کودتاچیان مراکز قدرت را در اختیار داشتند و برای نابخشودگان ِ رانده شده از استادیوم... شب شط علیلی بود بی مهتاب

تماما" آبی، اما با چشمانی سرخ...
[+] نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:38 PM  توسط مهدی  | 

مخاطرۀ معبد

  ضد گزارش تحرکات آینده  این سقوط دیده شده است 

اینجا دیگر معانی و مفاهیم رنگ می‏بازد. این روزگار استادیوم‏های فوتبال و حتا محافل خصوصی که یک مشت مرد دور هم فوتبال ببینند یکی از واپسین گریزگاه‏هایی‏ست که در هزاره انحلال آرمان‏ها یک‏سری از هورمون‏های فراموش شده و از کارافتاده را در رگ‏های یک مرد به حرکت درمی‏آورد. وقتی روی صندلی‏ات در استادیوم فوتبال تکیه می‏زنی برای 90 دقیقه، و در «آزادی» افسانه‏ای به لطف بی‏سامان بودن بلیت‏فروشی برای یک روز کامل از صبح تا شب (و برای عده‏ای از بازماندگان عصر مدرن از چند شب قبل در پشت ِ درهای بسته ءاستادیوم!) از تمام دردهای زمانه رها می‏شوی. ممانعت از حضور زنان در ورزشگاه‏های فوتبال در ایران به شکلی تقدیری در حفظ یکی از آخرین معابد رانده‏شدگان کارگر افتاده است.

برای این پیش‏گویی هنوز آزمایشی انجام نشده اما قسم می‏خورم که میزان ترشح هورمون‏های مردانه برای ساکنان این معابد فراتر از استاندارد جهانی‏ست. همین‏طور قسم می‏خورم که میزان ترشح هورمون‏های برانگیزندهء  صکس و فلسفه در آزادی پایین‏تر از هر نقطه دیگری روی کره ء زمین است. حتا بنه‏ظر می‏رسد سردادن شعارهای غیراخلاقی و فحاشی و رفتارهای رادیکال در استادیوم‏ها در چارچوب اقدام برای تعین مرز برای جلوگیری از ورود « اغیار » به این همایشگاه اساطیری قابل تعریف باشد!

این گردهمایی بکر و دست‏نخورده اما اکنون به‏شدت تهدید می‏شود. استادیوم‏های فوتبال ما، به‏هرحال روزی توسط اغیار به زیر کشیده خواهد شد. همان‏طور که تمام شهرها را به زیر کشیدند. این واقعهء محتوم در امتداد مسیر جریان جهانی تعویض و تعدیل آرمان‏ها دیده شده است. هرچند با سرسختی آ‏نهایی‏که با نوستالژی‏ها زندگی می‏کنند، هنوز زمان دقیقی برای آن تعریف نشده، این فتح به‏آسانی ِ آنهای دیگر نخواهد بود و هزینه‏های زیاد آن فاتحان شهرها را دست به‏عصا کرده است...

با اینحال دیده شده است که غرش رعد آسای سکوها با صداهای زیر درهم‏آمیزد و از رعشهء  اندام حریفان در زمین بازی بکاهد... دیده شده است که فوتبال برای بعدازظهرهای نحس اولویت دوم استادیوم‏ها باشد و همه چیز معطوف روابط مدرن روی سکوها باشد... دیده شده است که برای یک بازی فوتبال مردانی دست‏آموز و تربیت‏شده به‏دست فمینیست‏ها راهی استادیوم شوند و در آن‏جا هم تحت تدابیر ِ نظارتی ِ انعطاف‏ناپذیرتری قرار گیرند... دیده شده است که «شهرنشینان» سکوهای پرتلاطم را به زیر کشند...

دراین استادیوم دیگر تماشاگری به زمین بازی وارد نمی‏شود تا در جریان فوتبال اختلال ایجاد کند، یک نتیجه بازی با سرنوشت کسی گره نمی‏خورد، بازی مرگ و زندگی نخواهیم داشت، شعاری ناگهانی روی سکوها بداهه‏خوانی نمی‏شود، در گیت‏های ورودی از ضربات باتوم و فانوسقه خبری نخواهد بود، سیگار اگر باشد برای جلب نظر تازه واردان است تا برای هم‏دردی با اجتماع معبد، دستگیر شدن یکی از معبدنشینان باعث نارضایتی دیگران نمی‏شود و اعتراضی در پی ندارد، از طرفداران ِ سرانجام اصلاح‏شدهء رقیب کتک نمی‏خوریم همچنان که آن‏ها هم دیگر از ما نمی‏ترسند، قرار نیست زیر مشت و لگد آنها دمی بیاسائیم، قرار نیست نارنجکی از آن‏طرف به سمت ما پرتاب شود، قرار نیست هفت فرشتۀ مقرب ِ معبد در فشار جمعیت قربانی شوند، قرار نیست شیشه اتوبوس‏ها به‏عنوان نمادی از یادآوری بازگشت به شهرها به‏دست ِ نابخشودگان خرد شود، قرار نیست بازگشت به شهرها تداعی‏کنندهء سرخوردگی و شکست باشد، جایی برای پسربچه‏هایی که از این مناسبات سر در نمی‏آورند و نمی‏خواهند که حالا حالاها هم سردربیاورند نخواهد بود، جایی برای آن‏ها که یک هفته از شکم زدند تا شب را در سرما و با خطر در کنار معبد به صبح برسانند و اجتماعی اساطیری را تجربه کنند هم نخواهد بود، جایی برای پیرمردها هم نیست...

باری! رفتن به استادیوم برای یک بازی فوتبال در حد یک وقت گذرانی فامیلی یا عاشقانۀ عاری از خطر به گند کشیده می شود. این اتفاق خواهد افتاد. روح تجددگریزی و شهرستیزی به‏هرحال روزی از استادیوم‏های فوتبال نیز رخت برخواهد بست و قلعه‏های تصرف‏شده به ویرانه‏هایی بی‏روح و بی‏خطر بدل می‏شوند. این سرنوشت محتوم برای یکی از آخرین معابد نابه‏هنجار پست‏مدرنیسم و به‏هنجار اگزیستانسیالیسم در مسیر فرایند جهانی آرمان‏زدایی دیده شده است. از آن پس چنین باید که سرگشته کوه و بیابان‏ها شویم و دخمه‏ای در خورد تنهایان بدفرجام جستجو کنیم...

می‏دانم که این را هم به زیر می‏کشند اما قسم می‏خورم که این‏جا آخرین جایی خواهد بود که تصرف خواهد شد... فعلن از این گیت‏ها هر چه می‏آید نابخشودگانی باتوم خورده است...

[+] نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 6:41 PM  توسط مهدی  | 

همدم ِ سیه روزی ِ من

شبها وقتی بی خبر از همه جا سر در لاک خود فرو برده ای
شبها وقتی در افکار نا گزیرت فرو رفته ای
شبها که چشم براه همدم سیه روزی ات کوچه ها را تمام می کنی
شبها که نگاه های رهگذران را تاب می آوری
شبها که آنکه رفت، راحتی گزید و باز هم دشتی بود باز
شبها که آنکه بر جای ماند، درد کشید و باز هم سرما بود
شبها که فرصت راستی آزمایی فرا رسید
شبها که آتش روی ویرانه های خانه ات فرو نشست و دام های آشکار برچیده شد
شبها که تنها روی پاهای خودت ایستاده ای و از بادها بیمناکی
شبها که از فردای شومت هراس داری و همزمان انکار می کنی
شبها که هنوز روی تپه ایستاده ای و فریاد می زنی... بی آنکه شنیده شوی
شبها که پرده ها فرو ریخته اند و مرگ خود را می جوری
شبها که پی روح گمشده ات می گردی تا برای مردن حاضرش کنی
شبها که برای یافتن دروازه ای به بیرون از جهنم انگیزه می خواهی
شبها وقتی واقعه در شرف تکوین است

همین شبها که بهرحال می آیند
همان شبها که زندگی ات را با خود بردند

در این شبها ست که می فهمی سیه روزی عاشق ِ همدم است
در این شبها ست که از شبها سردتری...

[+] نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 PM  توسط مهدی 

Nowhere Man

He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody

Doesn't have a point of view
Knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me


Nowhere Man, please listen
You don't know what you're missing
Nowhere Man, the world is at your command

He's as blind as he can be
Just sees what he wants to see
Nowhere Man can you see me at all


Nowhere Man, don't worry
Take your time, don't hurry
Leave it all till somebody else lends you a hand

Doesn't have a point of view
Knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me?

Nowhere Man, please listen
You don't know what you're missing
Nowhere Man, the world is at your command

He's a real Nowhere Man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody

(Lennon/McCartney)

[+] نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 PM  توسط مهدی 

بگذار عطش سال هفتادم با این جام آرام گیرد

چند روز پیش از بازی با راه آهن، در دقیقه 90+ بازی برابر ابومسلم تکان دهنده ترین صحنه ای که تاکنون دوربین های تلویزیونی در ایران از یک بازی فوتبال ثبت کرده بودند از استادیوم ثامن بصورت زنده به دنیا مخابره شد. دوربین های تلویزیونی نمایی باز از نیمکت سرد و بی تفاوت ابومسلم را نشان می داد که فقط یک شکست دیگر به باشگاه اس اس تهران تحمیل کرده بودند...
پشت پرده این شکست باز هم یک استقلالی (پرویز مظلومی) قرار داشت. در واقع و در این لیگ هیچ کس به اندازه خود استقلالی ها دهان ما را آسفالت نکرد. آن از قلعه نوعی با فضاحتی که در فصل گذشته بر جای گذاشت و در مس هم از ضربه زدن باز نایستاد، آن از دعواهای درون کادر فنی و این هم از این...
نکته فاجعه بار در این میان عادی شدن باخت در تیم بود.
تمام این مسائل استرس و تپش قلب را تا پیش از دیدار با راه آهن به اوج خود رسانده بود. پیش از شروع بازی در آزادی یکی از طرفداران آبی از جایگاه 12 و منطقه تحت کنترل قسم خورده های اس اس با آمبولانس راهی بیمارستان شد. این بازی به طور کامل آخرین نقطه امید فصلی بود که با بدترین شروع تاریخ استقلال در لیگ آغاز شد و ادامه هم یافت.
باز هم بیشتر از حریفان آرش برهانی روی اعصاب بود. کشیده شدن بازی به وقت اضافی و پنالتی آمبولانس های استادیوم و تمام مراکز درمانی اطراف را به حالت آماده باش درآورد...

توصیف ضربات پنالتی این بازی براستی از عهده من برنمی آید. ما این رها شدن به سمت جام را نه از مجیدی داریم و نه از طالبلو! مساله بردن پنالتی ها آنهم به این راحتی پیچیده تر از این حرف هاست. این جریان به شدت و با هیچ تردیدی از سوی فیروز کریمی هدایت شد. ماجرای آن پرچم قرمزی که پیش از پنالتی ها زیر بغل نوازی رویت شد و بعد آن حوله آبی در تور دروازه ای که پنالتی ها به آن زده شد و نیرویی ماورایی به طالبلو بخشید از دید تمام دوربین ها پنهان ماند.
براستی چه بود این ماجراها که ما را به سلامت از دامی که برپا بود و هر لحظه می رفت تا تومار امیدها و آرزوهایمان را در هم پیچد به سلامت بیرون آورد؟! آیا این جریان را می توان به راحتی برای دیگران شرح داد و توصیف کرد؟! هر چه بود شکافی بود در زمان و مکان، چیزی چون آن نور خداوندی که در بازی با استرالیا به یکباره بر سر استادیوم ملبورن باریدن گرفت و بعدها دیگر کسی پی اش را نگرفت. من هم نپرسیدم که این لحظات رویایی را در خواب بود که می دیدم یا حقیقت داشت...
حالا شخصیت واقعی اس اس به باشگاه قدیمی ایران بازگشته است. حالا می دانیم که در هر بازی نوری ایزدی به سراغ ما می آید و در لحظات هول و حائل نبردها دست تیم را می گیرد. نمی دانم که آیا این اشعه متافیزیکی ربطی به سال هفتادم تاسیس باشگاه دارد یا نه؟! فقط می دانم که هست و می توانیم بخوبی حس اش کنیم... جایگاه واقعی ما آسیا ست، همه می دانند که کافی ست به آنجا برسیم، بقیه اش را بگذارید به عهده شخصیت آسیایی اس اس...

سال هفتادم نباید بی جام بمانیم، بگذار تا بار دیگر آبی آسمان و دریا را حس کنم، عجیب به سرم زده که سر به آسمان بسایم و غریق دریا شوم... این روزها من هر لحظه کم طاقت و شوریده ام...

[+] نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:1 PM  توسط مهدی  | 

اگه می‏تونی غلط‏های این پست را پیدا کن

نه! مردهایی که از شهرها جان به در بردند، چیزی برای « درز گرفتن » ندارند *
 یک پست اجباری 

پی‏نوشت‏های پست ِ پیشین آن‏قدر زیاد شد که خودش یک پست تازه می‏طلبید! البته من بی‏تقصیرم و ادامه یافتن این بحث در پست تازه مرهون تلاش‏های دوستان ملالغتی وبلاگستان است که بحث و هیاهو بر سر املای کلمات را جایگزین تبادل‏نظر محتوایی و بنیادین بر روی موضوع اصلی بحث کرده‏اند. تاکنون به‏یاد ندارم که برای پاسخ‏گویی به پست بلاگ دیگر یا درباره یک کامنت خواننده‏ها، مطلب جدیدی نوشته باشم و مثلا درصدد پاسخ‏گویی برآیم، اما برداشت ِ منتشرشده چاره‏ای برای من باقی نگذاشت و از این‏رو باید بگویم که این پست به من تحمیل شد و چنین جوابیه‏هایی اساسا با روحیات نویسنده منافات دارد. این مطلب تنها در پاسخ به پیشنهاد بی شرمانه‏ای‏ست که به من شده تا «بحث را درز بگیرم» و با جریان قدرت روی زمین در نیفتم...


چند شب پیش که کامنت‏باکس وبلاگ را گشودم تا لحظاتی تنها به نظرات خیره مانده بودم. بطور خاص خانم فرهنگ‏دوستی که اخیرا از روابط جنسی‏شان به تفصیل نوشته‏اند لطف کرده بودند و 2-3 مورد غلط املایی مطالب وبلاگ را تذکر داده بودند، اما چیزی از نظرشان در مورد خود مطلب ننوشته‏اند. که من نمی‏دانم به معنای تایید محتوای مطلب است یا مصداق اینکه « حرف حساب جواب ندارد » یا مورد سومی که حتما خودشان می‏دانند!
تمام پاسخی که ایشان به این مطلب نسبتا طولانی نوشته‏اند این است که ؛
«عوالم» جمع مکسر عربی‏ست و جمع عالم و شما این‏قدر بی‏سوادید که آن را «اوالم» نوشته‏اید!
خیره ماندن من به کامنت‏ها از همین بود که ایشان از خواندن این مطلب ِ بلندبالا که بخش ِ کوچکی از آن‏هم در نقد تخت‏خواب‏نویسی‏های اخیر بود فقط همین به ذهن‏شان رسیده بود و به عنوان کسی که موافق این جریان هستند و در طیف ِ اولین وبلاگ‏هایی بودند که به این بحث دامن زدند، اصلا وارد موضوع اصلی بحث نشده بودند! ...
من در ابتدا مساله را به شوخی برگزار کردم و حتی در پای همان کامنت نسبتا توهین‏آمیزشان نوشتم که؛ بله، شما درست فهمیدید! جمع مکسرش که جمع مکسر است، اما جمع مکسر «الم» به معنی «درد» و یعنی «دردها»...!!! بعد هم در اعتراض به «بد خواندن مطلبم» آن 2 واژه را برجسته کردم! چند دقیقه بعد ایشان که گویا قوه دریافت طنز و کنایه‏شان به اندازه استعدادشان در بهداشت ِ جسم و روان نیست مساله را به‏صورت کاملا جدی برداشت کرده و در پستی شتاب‏زده و سراسر بغض و عصبانیت در بلاگ فرهنگی و آموزشی‏شان، عمومی نمودند. واقعا مانده بودم که عصبانیت و خشم ایشان بخاطر یک مطلب بیشتر فرهنگی که کمی هم به این بحث پورنونویسی‏های اخیر سرک کشیده، بوده است یا به خاطر آن دو غلط دیکته‏ای؟!!
بهر حال ایشان اصرار داشتند که این بابا (من!) چون در استنباط یا تایپ این دو کلمه اشتباه کرده پس بدون شک بی‏سواد و احمق است و حق اظهارنظر در مورد هیچ چیز را ندارد! بعد در بلاگ‏شان فراخوان هم صادر کرده بودند که بروید ببینید این دارد همه چیز ما را زیر سوال می‏برد و کم مانده بگوید پست‏مدرنیسم خر است! ( بماند که ما از حالا پی یک سوراخی می‏گشتیم تا دست کسی از این فراخوان به ما نرسد! )


مساله بسیار شگفت‏آور نحوه برخورد غیرمنطقی و پر از عصبانیت ایشان، با یک مطلب انتقادی و پرسش‏گرانه است. من فقط به این فکر می‏کنم که ؛
- پس کجا رفت آن شعارهای دل‏نشین و پرزرق‏و‏برقی که جنبش به اصطلاح فمینیسم درباره آزادی‏های مترقی و تبادل‏آرا و حق بیان برای مخالفین و اقلیت مطرح می‏کند؟!
- چگونه است که اینان خطوط آزادی را برای خود چنان و تا آن‏جا ترسیم می‏کنند که حق وقایع‏نگاری پیرامون روابط جنسی خصوصی، اصلاح موی زائد واژن و توصیف فردی که آن‏ها را به ارگاسم جنسی رسانده است را برای خود محفوظ می‏دانند، اما برای دیگران کوچک‏ترین حقی و فضایی برای مخالفت یا نقد باقی نمی‏گذارند؟!
- آیا این عرف جریان وبلاگ‏نویسی فمینیستی است که کوچک‏ترین نقدی را تاب نیاورند و با جنجال و حاشیه سازی به محاق برده و محکوم کنند؟!...
از آن شب من به هم‏این حالم و این تناقض و منفعت‏طلبی در آزادی بیانی که اینان از آن دم می‏زنند، رهای‏ام نمی‏کند.


مسائل مهم و «بدیهی» اندر احوالات وبلاگ‏نویسی


وبلاگ‏نویسی یک امر کاملا شخصی و منحصربه‏فرد است. هر بلاگری شیوه نگارش و ادبیات خود را دارد. شاید حتی به تعبیری بتوان گفت به تعداد نویسنده‏های وبلاگ، شیوه برای نگارش وبلاگ وجود دارد. گذشته از این شیوه‏ها که کاملا شخصی‏ست و بسته به نویسنده وبلاگ تعین می‏شود، سبک‏هایی در نوشتار وبلاگ‏های فارسی جا افتاده و معمول است.
برای نمونه بسیار شایع است که واژگان عربی را هم عمدا با املای پارسی بنویسند. مثلا «حتی» را «حتا» می نویسند، یا «تقریبا» را «تقریبن» ، «اصلا» را «اصلن» و... و ما هم که شکر خوردیم و «عوالم» را «اوالم» نوشتیم و وبلاگستان یکسره سیاه‏پوش شد!
شیوه دیگری که کمتر عمومیت دارد و تنها مختص وبلاگ‏هایی با مضامین ساختارشکن و معترض است، هنجارگریزی و رعایت نکردن ِ عمدی قواعد نگارش در املای واژگان است. نویسندگان وبلاگ‏های آوانگارد به عمد کلمات را اشتباه می‏نویسند که بسته به موضوع و مضمون وبلاگ متفاوت است؛ ممکن است یکی دو مورد در یک مطلب باشد و یا موارد متعدد. به عبارت دیگر نویسنده بلاگ به‏صورت ارادی خود را در معرض سهل‏انگاری در نگارش و چشم‏پوشی از قواعد ادبی مرسوم قرار می‏دهد.
البته موارد ِ بالا مرز مشخصی دارند و این پارسی‏نویسی‏ها یا سهل‏انگاری‏های عمدی تا آن‏جا اعمال می‏شود که خواننده در استنباط مفهوم آن واژه دچار سردرگمی یا برداشت معنایی متفاوت نشود.
برای مثال، من فکر نمی‏کنم کسی از این جمله من؛
" مطالبی که چون در پاسخ ِ یک مشت «مضخرف» است، پس خود نوشته‏ام هم «مضخرف» می‏شود "
این‏طور برداشت کرده باشد که ؛
" مطالبی که چون در پاسخ ِ یک مشت «حرف‏های فرهنگی و آرمان محور» است، پس خود نوشته‏ام هم خیلی «آرمانی و رویایی» می‏شود" ... !
در واقع خواننده دچار سردرگمی نشده و منظور را گرفته و در هم‏این حال نویسنده هم شیوهء نگارش ِ «ضد جریان» خود را عملی کرده است.
فکر نمی‏کنم دیگر در این هم شبهه داشته باشید که مطالب این وبلاگ، حداقل با «بلاگ‏های هم‏آغوش» در تضاد است و نگارش آن نیز!


پی‏نوشت :

هم‏آن‏طور که در پست پیشین اشاره شد، نمرهء آن مطلب از نظر آن خانم معلم سخت‏گیر و فرهنگ‏دوست 17 شده است. این یعنی نمره قبولی گرفتن ِ مطلب ِ یک نابخشوده و رانده شده به معابد زیر ِزمین که در هجو تمدن‏های شهری نوظهور نوشته شده، آنهم از دست یکی از مظاهر هم‏آن تمدن...
متشکرم



پی نوشت 2 :

تصاویر این مطلب مربوط است به فصل‏های میانی ِ فیلم The Wall یادگار ِ جاویدان گروه Pink Floyed ، و به‏طور مشخص نماهایی از دو قطعهء Nobody Home و Don't Leave Me Now ... دیدن فصل‏های مربوط به ظهور شهرهای تازه که با انزوا و فروپاشی شخصیت پینک هم‏راه است در این‏روزها و در کنار این هیاهوها طعم دیگری دارد...

* عنوان اول این مطلب « فاشیسم مدرن یا همان فمینیسم مترقی » بود که با ملاحظاتی تغیر کرد‏‏
[+] نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:33 PM  توسط مهدی  | 

50 سال بعد، وقتی خبر زوال شهرها به سراسر جهان مخابره شد؛ هنوز چیزهایی زنده بود...

آیا واقعا باید برای‏مان مهم باشد که چه‏ کسی ، چه ‏هیاهویی را، و در چه‏ زمینه‏ای - با چه ادبیاتی به‏راه انداخته است؟! آن‏هم وقتی قرار است که درخانه و با ایده‏های‏ام تنها بمانم و افکارم را به مسیر درست هدایت کنم؟! این مساله وقتی کم‏اهمیت‏تر جلوه می‏کند که سمبه طرف ِ مقابل هم خیلی کم‏بضاعت و کم‏زور باشد. صرف کردن ِ وقت برای تایپ‏کردن در مورد توهماتی، آن‏هم با این ادبیات، عین ِ لگدزدن به بخت بیدارشده‏مان است! بخت ِ شومی که سرانجام و پس از سال‏ها برخاسته است.

من این‏روزها ترجیح می‏دهم که با در پوست نگنجیدن بازگشت ناگزيرانه هالیوود به ژانر تمام مردانهء وسترن وقت بگذرانم تا نوشتن پست‏هایی که چون در جواب یک مشت مضخرف نوشته می‏شود، پس خود نوشته‏ام هم مضخرف می‏شود...

3:10 به یوما - 2007

چطور نگاه‏ام را به سوی هیاهوی فمنیستی وبلاگستان برگردانم، وقتی هنوز در سرگردانی و شوک دیدن «قطار 3:10 به یوما» یا «سرزمینی برای پیرمردها نیست» مسخ و ویران‏ام؟!!... وقتی با شکوهی وصف‏ناپذیر تمام آن آرمان‏های کهنه و آنچه زمانی تمام‏شده و پایان‏یافته تلقی می‏شد، با لبخندی معنی‏دار به «مردمان مدرنیزهء مدرن‏زده» دوباره و ققنوس‏وار از میان خاکستر پسا‏مدرن به‏دنیا آمده است... وقتی ما مجبور نیستیم که برای غوطه‏خوردن در نوستالژی ویرانگر آرمان‏های خوش ِ گذشته، فیلم‏های مردانهء قدیمی را در قفسه‏های خاک‏گرفتهء زیرزمین‏ها و معابد اساطیری جستجو کنیم.

روی زمین و در شهرها، حماسه‏ای جاویدان در حال ِ رقم‏خوردن است، فمنیست‏ها و تین‏ایجرها که در رویاها و اوالم خود، مچ آرمان‏های مردانه را خوابانده بودند، حالا با بازگشتی ناگهانی و محیرالعقول روبرو شده‏اند و مچ‏شان زیر ِ این صلابت ِ تاب‏نیاوردنی، عن‏قریب است که خرد شود.
آن‏همه شوریدگی و ریاضت در زیر پوست ِ شهرها و راه‏آب‏های سرد و تاریک نابخشودگان، آن‏همه سال‏های آزگار که در حسرت ِ یک لحظهء ناب و تمام مردانه سر بریدیم، سرانجام می‏بایست با چنین فستیوالی از نور و روشنایی هم‏راه شده باشد...
پاسخی که اینان در برابر ظهور دوباره آرمان و آرمان‏گرایی در شهرهای تصرف‏شده‏شان داشتند، چیزی در حد و اندازهء مطالب رقت‏انگیز و چندش آوری بود که از رخت خوابشان با بدنی تسلیم در آن به سراسر جهان مخابره کرده‏اند. شرح چگونگی اصلاح پشم (منظورشان همان موهای زائد بدن است!) با ذکر کامل جزئیات، آرایش اندام و صورت و انتخاب ِ لباسی اغواکننده برای اسیرآوردن و به‏خود کشیدن نابخشودگان پست‏مدرن... اینان با این افکار به شدت مدرن و خالی از هرگونه آرمان و خطرپذیری، با این درجهء ناچیز از برداشت انسانی و ارزش‏های مبتنی بر اصالت وجود، ...
معبدنشینان خاموشی گزیده! یاران به‏جان‏آمده و سر در غار برده!
بیائید آرزو کنیم که کاش این اعتماد به‏نفس ِ عمیقی که در اینان موج می‏زند و روزی عامل از پادرآمدن شهرهاي‏شان خواهد بود درون‏شان نهادینه شود و توجه‏مان را به‏طور کامل معطوف تحولاتی کنیم که با این افق‏های روشن پدید آمده، در آینده‏ای نزدیک در توازن قدرت شهرها به‏وجود خواهد آمد، خدا را چه دیدید! شاید هم توانستیم تمدن روی زمین را به زانو درآوریم و دوباره به شهرها برگردیم...


پی‏نوشت :
« 3:10 به یوما - 1957 » از آن وسترن‏های کلاسیک و آرمان‏محوری‏ست که گمان می‏رفت مردهای‏اش را دیگر در این روزگار و با همان آرمان‏ها نمی‏توان جایی سراغ گرفت. در واقع ریشه آن آرمان‏ها را در شهرها و با ظواهر پست‏مدرن خشکانده بودند و حاصل آن هم مردهایی دست‏آموز در هزارهء سوم بود، مردانی که خطر نمی‏کردند و درصد مرگ‏خواهی آنان هم افتضاح بود...
این فیلم در 2007 با بازسازی تحسین‏برانگیز جیمز منگولد دوباره و پس از 50 سال به پرده‏های سینما بازگشت... استقبال از فیلم در زمانی که به دورهء مرگ ِ کامل سینمای وسترن با تمامی ارزش‏ها و مردان تنهای‏اش نام گرفته بود خیره‏کننده بود و فیلم از حضور در صدر جدول ِ فروش سینماهای امریکا لذت برد. نکتهء اصلی حالا این است؛
فیلمی که در زمان مرگ ِ ژانر خود تولید و به‏نمایش در آمد، و تمام آن مفاهیم و ارزش‏های ورژن اولیه را با هم‏آن لحن روایت کرد، در یک نظرسنجی از سوی مردانی در سراسر دنیا در میان 10 فیلم برتر تمام ِ ادوار ژانر وسترن برگزیده شد!

3:10 به یوما - 1957
مرتبط :
:: حمیدرضا علاقه‏بند : فمینیست‌ها برای مبارزه با قوانین مردسالارانه از پایین تنه‏شان گفتند
( لینک‏های دیگر در مورد این هیاهو ، در این پست گردباد، گردآوری شده است )
+ این یکی که کمتر خوانده شده است :
:: مریم مهتدی : به نظرتان برای مبارزه با عدم امنیت زنان در جامعه‌ی ایران، باید ساعت یازده شب با لباس زیردر خیابان قدم زد؟

 
پی‏نوشت 2 :
نمرهء این دیکته از نظر خانم معلم‏هاي وبلاگستان ، 17 شد.

:: اگه می‏تونی غلط‏های این پست را پیدا کن (انشاءِ مرتبط)


[+] نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:43 PM  توسط مهدی  |