تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

به‏دست عرب‏هاي بي‏پير در مسجد پاريس افتاد

ديگر فرقي نمي‏كرد...

          

تصميم‏اش را گرفت، سال‏ها بود كه مصمم بود، اين «خانه» درست بشو نبود، دوباره و بعد از سال‏ها براي تمام كردن كاري كه در جواني آزموده بود اما ناتمام مانده بود به پاريس بازگشت، مدام با خودش مي‏گفت: اين زندگي، بودن در بازيگرخانه، سال‏ها پيش بايد تمام شده باشد... حاصل ادامه يافتن اين زندگي دردهايي تاب‏نياوردني بود كه صادق‏خان به جان خريد اما آثاري متولد شدند كه اگر زندگي‏اش، ناخواسته ادامه نمي‏يافت، حالا ما با هزاربار خواندن آنها همچنان مست و مسخ نمي‏شديم،... آثاري كه تا هميشه تاريخ، تا آنجا كه «بازيگرخانه» به روابط پليد و نا عادلانه‏اش ادامه مي‏دهد، تا آن‏جا كه در اين ميهمان‏خانهء مهمان‏كش روزش تاريك، هنوز دردمندي و انسانيت در وجود «زنده به گور»ها يافت مي‏شود، تا جايي كه از فهم و ادراك بشر خارج است، بسان فريادي جاويد و خاموشي‏ناپذير، گوش‏ها را كر خواهد كرد...

اين بار اما، هيچ‏كس و هيچ چيز نتوانست دلبستگي به زندگي را دوباره در صادق خان زنده كند. سال‏ها بود كه از همه‏چيز و همه‏كس كناره گرفته بود و اين‏بار به‏راستي، تمام پيوندها را بريده بود؛

چندبار خانه را در پاريس عوض كرد تا كسي نتواند ردش را بگيرد، خانه‏اي پيدا كرد كه گاز داشته باشد و اين براي اجراي نقشه توقف حيات، حياتي بود، ... تاريك‏ترين و تكان‏دهنده‏ترين قسمت اين نقشه، نابود كردن آثار منتشر نشده هدايت بود كه در آرشيو خود يا دوستان‏اش داشت و همه را در آن چند روز منتهي به خودكشي گرد آورده و سوزاند... با اين قسمت نقشه سال‏هاست درگيرم. نه هدايت اينگونه، عذابي را كه مي‏کشيد با همه هم‏دردان‏اش در ادامه تاريخ تقسيم كرد و به هر كدام ذره اي از اين درد را چشانيد...

ديگر از صادق‏خان كارت پستالي در ايران و اروپا دريافت نشد تا آدرس معبد نهايي تا روز موعود فاش نشود. و روز موعود،... امروز... 19 فروردين...

تمام درز پنجره‏ها و در آشپزخانه را مسدود كرد تا گاز به بيرون نشت نكند، ريش‏هاي‏اش را تراشيد و ادوكولن زد، بهترين و رسمي‏ترين لباس‏اش را پوشيد... مانند اين بود كه به بهترين و مهمترين مهماني عمرش مي ‏ود و ... و شير گاز را باز كرد. به همسايه ارمني‏اش گفته بود كه بعد از ظهر به ديدن او بيايند تا از ماجرا خبردار شوند و جلوي انفجار ساختمان گرفته شود...

روزنامه هاي فردا در ايران خبر خودكشي هدايت را با اكراه مخابره كردند... سفارت شاهنشاهي ايران در پاريس به‏شدت ماجرا را زير نظر گرفت تا زواياي مرگ يك تبعه به‏جان‏آمدهء ايراني، به محافل نامربوط درز پيدا نكند. اين فاجعه در بامداد جنبش ملي ايرانيان به رهبري دكتر مصدق روي داد، دارم به اين فكر مي‏كنم كه اگر هدايت چند سال بيش‏تر مي‏ماند و كودتاي 32 و شكست ملي گرايان را هم مي‏ديد، ديگر چه ديدي پيدا مي‏كرد...


پی‏نوشت: ..اگر مرده بودم مرا می‏بردند در مسجد پاریس به‏دست عرب‏های بی‏پیر می‏افتادم، دوباره می‏مردم، از ریخت آن‏ها بیزارم. در هرصورت به‏حال ِ من فرقی نمی‏کرد. پس از آن‏که مرده بودم اگر مرا در مبال هم انداخته بودند برای‏ام یکسان بود، آسوده شده بودم. تنها منزل‏مان گریه و شیون می‏کردند، عکس مرا می‏آ‏وردند، برای‏ام زبان می‏گرفتند، از این کثافت‏کاری‏ها که معمول است. همه این‏ها به‏نظرم احمقانه و پوچ می‏آمد. لابد چند نفر از من تعریف زیادی می‏کردند. چند نفر تکذیب می‏کردند، اما بالاخره فراموش می‏شدم،...

برگرفته از «زنده به گور» صادق هدايت نوشته شده در پاريس 11 اسفند 1308

[+] نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 3:42 PM  توسط مهدی  | 

رخوت

اين دربي هم مساوي شد، از فكر كردن به سرانجامش عقم مي گيرد. اين همه انتظار براي چنين مسخ شدگي و رخوتي... واقعا شرم آور است.

 فكرم از حالا رفته سمت 19 فروردين كه به روايتي جشن ماهانه فروردين گان است، اما مناسبت عمده اش، سالمرگ  صادق هدايت است. بايد تمركزم را باز يابم و چيزي بنويسم. هرچند آشكارا مي دانم كه روح صادق هدايت هرسال به اين سوگ نامه ها و پاچه خواري هاي ادبي فراوان مي خندد.

چطور مي توانيم اين همه در روزمرگي ها و رخوت هاي پيرامون مان فرو رويم و بعد بخواهيم درباره هدايت چيزي بنويسيم؟! اين از پوزيشن هاي عمده اي ست كه من هميشه لكنت مي گيرم... بايد تمركزم را باز يابم، هرچند كه مي دانم روح هدايت به سراسر زندگي همچو مني فراوان مي خندد...!

[+] نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:33 PM  توسط مهدی 

سال هفتادم جاودانه مي شود؟!...

باید ببریم... همیشه قبل از دربی همین را می گوئیم. اما خود قرمزها هم می دانند که اینبار فرق می کند. این دفعه به جای یک هفته، يك فصل كامل كري خوانده اند. از همان اول فصل كه ما هي بد آورديم و برهاني هي كفر ما را در آورد و آنها هم هي روي اين موج سواري گرفتند و صدر جدول را به رخ ما كشيدند... حتا يك لحظه از خودشان نپرسيدند اين 5 سال پايين تر بودند و ما اين قدر شلوغش نكرده بوديم.

حالا فوتبال روي ديگرش را نشان مي دهد. در فصلي كه استقلال بدترين شروعش در ليگ داشت حال 90 دقيقه تا مدعي شدن فاصله دارد!

پيروزي در اين دربي براي لنگي ها فقط يك برد در دربي ست اما براي ما مفاهيم گسترده تري را در بر مي گيرد؛

ما اين بازي را خواهيم برد تا به يك فصل كامل بدبياري و زخم زبان شنيدن پايان دهيم. پيروز شدن در اين بازي استقلال را به سوي جام خليج فارس رهنمون خواهد كرد.

دارم به اين فكر مي كنم كه اين قهرماني در افتخارات باشگاه جاودانه خواهد شد. يك قهرماني حماسي در هفتادمين سال تاسيس باشگاه استقلال ، قديمي ترين و ريشه دارترين تيم فوتبال ايران و آسيا ؛

1317 نادر، 1323 دوچرخه سواران، 1328 تاج و 1358 استقلال

[+] نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 6:16 PM  توسط مهدی  | 

تعمید

باران خواهد باريد

نجاسات را خواهد شست

روزگار نيز خواهد چرخيد

همچنان كه اينك نيز در حركت است

بخش بزرگي را پشت سر گذارده ام

بخش بزرگي از اين محكوميت جانفرسا

باران همه چيز را شست و مردانگي مرا برجاي گذاشت

من آيا ديگر كجا از پاي در خواهم آمد

آيا چنين نيرويي وجود دارد؟!

[+] نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:18 PM  توسط مهدی 

پهلوان ما جلوی در کازینو فریاد می زند

خوش آمدید به این جهنم پست مدرن، خوش آمدید به دنیایی که همه چیز در پول و ثروت و تولید آن به هر روش کثیفی خلاصه می شود. خوب نگاه کنید دوستان! برای شما هم در این سفره بی شرمانه جا رزرو شده است. یک دوری گرد میز بزنید و صندلی خودتان را پیدا کنید. نباید این حراج واقعی را از دست بدهید. بیائید کهنه پرستی و آرمانهای احمقانه مان را کنار بگذاریم. اصلا بیائید سر همینها در میز رولت ما قمار کنید. آرمانگرایی و انسان مداری هم این روزها دیگر بدجوری امل مآبانه شده است. بر سر این دارایی هایتان که روز بروز بی ارزش تر می شود، تا دیر نشده شرط ببندید. شاید هم شانس تان گرفت و شما هم از املاک رابینسون برنده شدید!

در هزاره سوم باید رختی نو به تن کرد. حواستان را جمع کنید! اینجا پست مدرنیسم است، جایی و وقتی برای دعوا بر سر نام یک دریا نیست. اگر درنگ کنید و به این بگو مگو ها بپردازید، عقب می افتید.

خدای من! چی می شنوم؟! بحث بر سر خاکمان است؟! واقعا این است که شما را دو دل کرده است؟!! مگر سه تا جزیره دورافتاده بیشتر می خواهند؟! Common!  اینقدر بی انصاف نباشیم! چیز زیادی نمی خواهند، آنهم در هزاره سوم و دهکده جهانی معروفش که مرزها دیگر معنایی ندارند. حرفم را باور کنید! یک لحظه درنگ برابر است با خارج شدن شما از گردونه قمار... آنهم در حالیکه شما هم می توانید براحتی یکی از برندگان سرمست میز ما باشید.

رخت نو به تن کنید و وارد کازینو شوید. آن بیرون، در سرما ایستاده اید و با این آرمان های پوسیده خودتان را عذاب می دهید. بگذارید کنار این افکار تاریخ مصرف گذشته را که بوی نا می دهد، و به ما بپیوندید.

اصلا اگر حرفم را باور ندارید جلوی در کازینو را یک نگاهی بیندازید و ببینید کیست که شما را به پای میز گرم ما فرا می خواند، خوب نگاه کنید؛ این که دیگر پرچم دار خودتان است. حرف او را هم می خواهید باور نکنید؟!

آفرین! این شد! خانم ها و آقایان! خوش آمدید! کنار در نایستید، بروید جلو پای میز، جایتان رزرو شده است. بگذارید بقیه هم وارد شوند. هنوز هم مردد هستید؟! مگر پهلوانتان را جلوی در کازینو ندیدید که در بلندگو فریاد می زد؟!!

پولهایتان و از آن مهمتر، این آرمانهای احمقانه و مندرس را به صندوقدار بدهید و بختتان را امتحان کنید، براوو مردمان مدرنیزه عزیز، براوو!

 

منافع مشترک رستم و انیران... اینک آخرالزمان

بله خواب نمی بینید، آخرالزمان که می گویند همین است، با این تفاوت که نشانه های آسمانی آن هنوز آشکار نشده است! روزگار غریبی ست. گویی این سرنوشت ما و اپیدمی زمان شده که از در و دیوار ببارد. همه چیزمان هم با همه چیزمان جور است.

حالا روزگاری ست که رستم ایران، پرچم دار سپاه پهلوانان ایران زمین، نماد آرمان و امید ایرانشهر و یگانه پیروز نبردهای بی همتا، جام با انیران بهم می کوبد؛

شما هم از املاک ... خرید کنید...

این دیگر از جلوه های شوم دنیای ماست که پول و تولید آن بر همه جنبه های انسانی زندگی سایه انداخته است و حتا گفتن از زشتی آن نیز در این زمانه جائز نیست. این مناسبات بی شرمانه در چارچوب واژگانی چون « حرفه ای گری » و « دوری از تعصبات و احساسات افراطی » زشتی زدایی شده است.

آقای جهان پهلوان رضا زاده محترم! ایکاش همان چند سال پیش پیشنهاد ترک ها را قبول می کردید که تحملش هم برای ما راحت تر بود. حداقل آنها این قدر گستاخ و بی شرم نیستند که نام هزاران ساله یک پهنه آبی را یک شبه مصادره کنند یا به خاک ما چشم داشته باشند!

شاید هم اشکال از من و آن ایرانیانی ست که هنوز بر سر این میثاق ایستاده ایم. میثاقی که بر اساس آن جان و مال و ناموس هر ایرانی در گرو مام میهن است و تنها با وجود آن معنا می یابد. میثاقی که اجازه نمی دهد وارد کازینوها و قمارخانه های عربی شویم...

شاید هم آنهایی مقصرند که القاب و نشان های ملی مان را همینطور خیرات کرده اند؛

واقعا اگر رضازاده رستم و جهان پهلوان است، پس تختی که بود؟!

[+] نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 7:44 PM  توسط مهدی  | 

یک مرد باید بتونه روح خودش‏ رو با خطر آشنا کنه

یا یک فیلم مردانه، فقط یک فیلم مردانه است

مثلث‏های سینمایی معولن عاشقانه از کار درمی‏آیند، یعنی یا دو مرد و یک زن هستند یا یک مرد و دو زن. کم پیش می‏آید در این روزگار که شانس این را بیابیم تا یک مثلث کاملن مردانه را ببینیم. فکر کنید که از «خوب، بد زشت» چند سال گذشته است؟! همه‏اش برمی‏گردد به این شعار پول‏پرستانه هالیوود که فیلم یا باید زن‎پسند باشد یا برای کودکان. چون این دو قشر بدون شک مردان را با خود به سینما می‏کشانند. اما یک فیلم مردانه فقط یک فیلم مردانه است. و فقط ساخته شده تا یک مشت مرد آن را ببینند. زنان و کودکان این‏جور فیلم‏ها را نه دوست دارند و نه سر درمی‏آورند.

در «پیرمردها سرزمین ندارند» فضای خلوت و بدون موسیقی فیلم، خشونت و صراحت بی‏رحم جاری در آن، سکانس‏های رویایی بلند و بدون دیالوگ، خون‏سردی و اعتماد به‏نفس مردانه، فاش نکردن تمامی داستان برای تماشاچی و ... یعنی تمام آن فاکتورهایی که باعث می‏شود یک مرد در تمام 120 دقیقه فیلم پلک نزند ، برای زنان و تین‏ایجرها گنگ و حتا تهوع‏آور است.

تنها یک مرد می‏تواند بفهمد وقتی ماس در رخت‏خواب گرم و راحت با زن‏اش، عرق کرده و با خودش درگیر است، یاد آن مرد زخمی که ام‏روز از او آب خواسته بود رهای‏اش نمی‏کند، نمی‏تواند وجدان‏اش را قال بگذارد و در نهایت و در حالی‏که دو میلیون دلار مفت به خانه آورده دوباره شال و کلاه می‏کند و با آب از خانه بیرون می‏زند. این پاک‏ترین و مردانه‏ترین نمای فیلم بود وقتی یک مرد میلیونر به زن‏اش وصیت کرد و شبانه با آب به کشتارگاه برگشت... ؛ 

-          زن : داري چه‏کار مي‏کني عزيزم؟
-          ماس : مي‏زنم بيرون
-          زن : کجا ميخواي بري؟
-          ماس : يک کاري هست که يادم رفته انجام‏اش بدم... برمي‏گردم
-          زن : چه کاري؟
-          ماس : يک کاري که مي‏دونم احمقانه‏ست ولي انجام‏اش ميدم!... اگه برنگشتم به مادرم بگو خيلي دوسش دارم
-          زن : مادر تو که مرده! [!!!]
-          ماس : خب پس خودم بايد به‏اش بگم

يک وجه خيره‏کننده «No Country for Old Men» انرژي فوق‏العاده صرف‏شده در ثبت جزئيات صحنه‏هاست. براي نمونه تمهيداتي که ماس در متل براي مخفي کردن کيف پر از پول در کانال کولر انجام مي‏دهد، با روايت کامل (خطور فکر جاسازي در کانال، خريد تجهيزات کمپينگ، چگونگي ساخت قلاب، تعويض اتاق در متل و ...) در چند سکانس طولاني و تقريبن صامت پشت سر هم نشان داده مي‏شود. يا نمايش دقيق جزئيات پانسمان زخم پاي شوگار ( از چگونگي تهيه لوازم بهداشتي تا بيرون آوردن گلوله و انجام پانسمان). حالا اين‏ها را بگذاريد کنار سکانس ماقبل پاياني فيلم که برادران کوئن بعد از حرف‏هاي زن ماس و شوگار به بيرون کات مي‏دهند و اصلن به تماشاچي نمي‏گويند که آخرش اين زن کشته شد يا نه! اين اصلن به خاطر بي‏ارزش بودن سرنوشت اين زن [در يک فيلم مردانه] يا مرگ يک انسان ديگر نيست، بلکه برادرها حتمن فکر کرده‏اند که بعد از 120 دقيقه روضه خواندن حالا تماشاچي بايد فهميده باشد که يک مرد آن‏هم از جنس شوگار قرار نيست با حرف‏هاي ملتمسانه يک زن مانيفست‏اش را کنار بگذارد، قول‏اش به ماس مبني بر کشتن زن‏اش را فراموش کند و او را امان دهد. بنابراين يک لحظه هم در اين شک نکنيد که شوگار آن زن را هم کشته است! (مگر اين‏که به مرام‏نامهء شوگار احترام گذاشته باشد و به شير يا خط تن داده باشد!)

اين تفسير در مورد جنس مردان در اين فيلم، چندان دور از ذهن نيست. چرا که ماس هم بدون نشان دادن کم و کيف تبديل به لاشه شد.

مناسک دیدن فیلم :

اين فيلم را اگر بار اول مي‏بينيد، تنها ببينيد و اگر مي‏توانيد بين ساعت 1 تا 4 نيمه‏شب و در تاريکي ببينيد. نه براي اين‏که بترسيد، براي اين‏که در سکوت و تاريکي هم‏راه اين سه مرد شويد. آن‏وقت حس مي‏کنيد خودتان هم يکي از آن‏هائيد. نه اين‏که بشويم چهار مرد؛ در هر سکانس خودتان را به تناوب جاي شوگار، ماس و کلانتر فرار دهيد. فقط مي‏ماند سکانس‏هاي درگيري و تعقيب و گريز شوگار و ماس که آن‏جا ديگر تصميم با خودتان است. به‏نظر مي‏رسد خود کوئن‏ها خواسته‏اند که تماشاچي ابتدا طرف ماس باشد و از شوگار بترسد. بعد از طمع‏کاري ماس که به قيمت جان خودش و زن‏اش مي‏انجامد چشم‏ها براي چند لحظه هم به شوگار جلب مي‏شود که پس از نماي تصادف و با تمام آن سنگ‏دلي روايت شده، نگاه‏اش مانند يک کودک معصوم و ترحم‏انگيز جلوه مي‏کند، حتا کودکانه‏تر از آن دو بچه‏اي که بر سر پول پيراهن با هم بحث مي‏کنند. شايد هم داستان رويارويي تمام‏عيار مردان بر سر کيف ادامهء بازي‏گوشي‏هايي‏ست که هر مردي در پسربچگي پشت سر دارد. شباهت‏هاي ناخوداگاه اين مردان متخاصم هم بر اين دنياي کودکانه تاکيد مي‏کند. مثلن دقت کنيد که هر دو در لحظه‏اي که زخم خورده‏اند و مي‏خواهند فرار کنند، لباس رهگذران را با پول مي‏خرند.

به‏هرحال در نماهاي پاياني و با حذف ماس، شوگار بار مضموني داستان را به‏دوش مي‏کشد اما در پايان فيلم و با مونولوگ دردمندانهء تامي لي جونز، سراسر فيلم  به داستان تکان‏دهندهء کلانتري تبديل مي‏شود که در دنياي در حال شکل‏گيري، از کار افتاده است و خود را بازنشست مي‏کند.

«پيرمردها سرزمين ندارند» با کمال احترام به فمنيست‏ها و تين‏ايجرها (دنياسالاران پست‏مدرن) يک فيلم صددرصد مردانه است و از اين رو براي مردان وفادار به آرمان‏هاي خوش گذشته، چيزي مانند يک نسيم ملايم و مرطوب مي‏ماند بعد از سال‏ها کويرگردي... شايد براي هم‏اين است که ما مردها هنوز وسترن‏هاي قديمي را به فيلم‏هاي اين زمانه ترجيح مي‏دهيم. «پيرمردها سرزمين ندارند» از آن فيلم‏هايي است که بايد انتظار کشيد تا کلاسيک شود چون نوستالژي ويرانگرش سال‏ها بعد، در ميان‏سالي و پيري، بيش‏تر نفس‏مان را بند مي‏آورد...

من که فکر مي‏کنم آکادمي اسکار آن‏قدرها هم که مي‏گويند احمق نيست
[+] نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 7:35 PM  توسط مهدی  |