تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

It's been a hard day's night, and I'd been working like a dog

آره! خودشه...! همون موقعیت قدیمی و اسرارآلود، انگار چند سال عقب آمده ام...؛ همان بيدار شدن هاي لنگ ظهر،... سردردم با بوي سيگاري كه از ديشب در فضا مانده در هم مي آميزد و حس گوارايي در مغزم به اين فراموشي ها دامن مي زند.

اين همان موقعيتي ست كه تمام آن نوشته هايي كه خوب از كار درآمدند و هر سال كه گذشت بيشتر تنفرم را برانگيختند، طوري كه حالا از خواندنشان عقم مي نشيند، در آن نوشته ام...

خانه... لعنتي... من اينجا خيلي تنها و خسته هستم. تمام سال را در سفر بوده ام و حالا نوروز به خانه مي آيم و در خانه مي مانم، درست خلاف همه مردم. اين ضديت تنها بخش لذت بخش زندگي ام است.

اينجا من يك اتاقي دارم كه دقيقا دو متر از سطح زمين پايين تر است، پيوندهايم با قسمت اصلي خانه را سالهاست كه گسسته ام. در اين گور دلخواسته بيشتر شبها تا صبح بيدارم. پايان سالي سخت است و حالا بايد مثل سگ كار كنم... خدايا فكرش هم ديوانه ام مي كند؛ چقدر كار انجام نشده دارم!

آنهمه كتاب كه نمي دانم كي خريده ام، حالا اول بايد خاك رويشان را پاك كنم. نمي توانم اظهار نظر كنم، حتا از روي اسمشان! بايد بخوانم تا ببينم چي هستند و براي چي زير تختم سر درآورده اند...چقدر فيلم  نديده دور و برم ريخته... چقدر فيلم هست كه بايد چندبار ديگر ببينم شان...هر شب هم با يك بغل فيلم به معبد دنج ام مي آيم، مايوس كننده است. بايد دوباره شروع كني پسر، نمي خواهم بگويم بايد به ركورد ۱۵ ساعت افسانه ای دست یابی اما حتما خودت می دانی که چقدر عقب هستی، تكون بخور...

خاطرم هست در اين معبد زيرزميني هر روز بوي عرق و خستگي موج مي زد. صداي نفس هايم اما حالا زود بريده مي شود. با شناي ۳۰ ام با صورت به زمين مي خورم، يعني مي توانم دوباره به ۲۰۰ تاي قبلي برسم حتا اگر اين را هم در نظر داشته باشم كه سيگار را به كمتر از يك پاكت رسانده ام؟!

آه مادر! ممنون كه اين همه سال اتاقم را همانطور حفظ كردي. در گور را كه گشودم، حس كردم هنوز بوي سيگارهاي سال قبل در آن هست، حداقل فيلترها و خاكسترهايش كه بود... هرچند حالا كه به خانه مي آيم تمام آن چيزي نيستم كه تو آرزو مي كردي...

واي خدايا چقدر كار انباشته دارم،... بايد مثل سگ زور بزنم...الان كه فكر مي كنم مي بينم براي اين گور مخفي و سالهاي سياهي كه در آن سپري كردم، هيچ نوستالژي ندارم. اما هنوز بر سر آن عقايد و آرمانها مانده ام؛

هنوز واقعا باور دارم كه حيات شرافتمندانه به زيرزمين ها منتقل شده است و روي زمين جلوه هايي سراسر دروغ و ريا جريان دارد.... 

[+] نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:30 PM  توسط مهدی 

هشداری از معبد؛ اینجا محافظت می شود

در ابتدا بگویم که اگر معنی معبد زیرزمینی و تمدن روزمینی و شهری را آنطور که منظور من است نمی فهمید به مطلب قبلی وبلاگ بروید تا زیاد شگفت زده نشوید... حالا برای آنها که آن را خوانده اند می نویسم؛

در «شهر» غوغایی بر پا شده است، سنتوری اتفاق بزرگی بود و ورود مهرجویی به معبد ممنوعه هزینه هایی درپی داشته است هر چند که هرگز برای ما گران تمام نخواهد شد! در روزهای گذشته و با رونمایی از تصاویر هولناک مهرجویی که از معبد مخابره شد و روابط حاکم بر جوامع شهری را یکسره به چالش طلبید، نگاه خشمگین شهرنشینان که ماهیت زندگی پوشالی شان را در فیلم دیده بودند بسوی زیر پوست شهرها معطوف شد و موج حملات تازه ای به معبد شروع شد.

تین ایجرها، یکی از عروسکهای خیمه شب بازی روی زمین، در صدر متخاصمین قرار دارند. آنها که از مهرجویی «مهمان مامان» دیگری را انتظار داشتند یا هر فیلمی که در آن رقص امین حیایی را ببینند یا دیالوگ های فردین را از زبان بازیگرش بشنوند، حالا گُر گرفته اند که با فیلمی روبرو شدند که از لایه های زیرین شهرها  زندگی را روایت می کند و محکومیت و محتومیت شخصیت اش بیش از هر چیز بهروز وثوقی «رضا موتوری» را در یادها زنده می کند.

 آنها عصبانی اند چون خود را در تنهایی، فقط می توانند جای هانیه یا جاوید جا بزنند که هر دو در فیلم برملا شده اند و همه دیدند که چقدر توخالی و کریه اند. بغض دارند از اینکه اگر در میانشان هنوز «سنتوری» ای باقی مانده باشد با افتادن صورتک ها و رو شدن دستها، راه معبد علی را در پیش گیرد...

حالا می فهمیم که فیلم – با کمال احترام به مهرجویی – به مسیر درستی هدایت شد (زیرزمین) و در سینماهای پر زرق و برق با سیستم های دالبی و پرده های عریض و جایگاه ویژه طبقه ی الکی خوش و بریده از دردمندی (تین ایجرهای دست در دست هم) سر در نیاورد. در واقع تمدن روی زمین فیلم را در محاق برد و ساکنان شهر هم بهتر بود به حکم شهرها گردن می نهادند و آن را نمی دیدند! حالا که دیده اند باید بسوزند و ما هم باید این ضربات احمقانه را تاب آوریم!

بله، البته که سنتوری فیلمی خالی از اشکال و کاملا آرمانی نبود؛ صحنه های اضافی داشت که همان سکانس های طولانی مربوط به عشق بازی علی و هانیه ( تنها سکانس های محبوب شمایان) منظور من است!

در حملاتی که این روزها به سنتوری شده است یک دلیل و سند ضعیف دانستن سنتوری را نزدیک شدن مهرجویی به مفاهیم و مضامین سینمای کیمیایی دانسته اند!! صرف نظر از اینکه این موضوع تا چه اندازه می تواند محل بحث باشد ( که اگر این اتفاق براستی رخ داده باشد چه آخر الرمانی برپا می شود! ) باید پرسید در فیلمها و سینمای کیمیایی چه مشخصه هایی وجود دارد که در شهرها به رسمیت شناخته نمی شود و این همه از آن هراس دارند؟! ... ؛ مردان تنها و مصمم؟!،  آرمانخواهی قهرمانان؟!،  نفروختن ارزشها به هیچ قیمت و تا پای مرگ ایستادن بر سر رفاقت ها؟!،  نمایش جلوه های دروغین و پوشالی شهرها و عشق های تهوع آورش؟!،  پوزخند و بالا آوردن روی زندگی بی آرمان جاری در شهرها؟!،  کدامیک؟!!  

آن بالا، در شهر، یکی به این سوال پاسخ دهد!

برای مخاطبان کیمیایی سنتوری ( بعد از هامون ) دل انگیزترین اثر مهرجویی ست. این روزها ما واقعا داریم کیف می کنیم که اینها از سنتوری عصبانی اند و به کیمیایی هم بند کرده اند! می گویند کیمیایی حداکثر مال دهه پنجاهی هاست! من بعنوان بزرگ شصتی ها می گویم گور پدر تمام این بچه بازیها و لطفا سریعتر تمام کنید این فاشیسم شناسنامه ای تان و این سردرگمی های بی رویا و بی فردایتان را که حالم را بدجوری بهم زده و کاردرست هایتان را هم اینجا مضحکه معبدنشینان کرده است.

جایی در نوشته قبلی ام گفتم؛ معابدی که در زیر شهرها توسط نابخشودگان اجتماع شهری بنا می شود هرگز از سوی تمدن رو زمینی به رسمیت شناخته نمی شود اما از آسیب های آن در امان است و محافظت می شود. این را دوباره برای این بچه ها گوشزد می کنم؛ شما بهتر است دست در دست طرف، در سیاهی سالن های سینما در لژهایتان بنشینید و نرد عشق گلزار و افشار را با چشم اشک بار تماشا کنید و بزرگترین ریسک زندگی تان ( قرارهای آخر هفته ) را محکم کنید! مبادا که در زیرزمینها و راه آب های سرد و تاریک زیر سینما دست به خطر بزنید و به معبد اساطیری رانده شدگان نقب بزنید! ما اینجا فقط یک چیز خواسته ایم که گرد آمده ایم؛
ما را به حال خودمان، با طرز فکرمان و با آرمان هایمان تنها بگذارید، شهرها و سینماهایش با پرده هایی سرشار از دروغ از آن شما،

اینجا از تمامی ظواهر دربند کشنده پست مدرن محافظت می شود، نزدیک نشوید

[+] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:58 PM  توسط مهدی  | 

مهرجویی وارد معبد شد

[علي]سنتوري واپسين ساخته داريوش مهرجويي سرانجام و پس از يك سال از پايين كشيده شدن از اكران جشنواره و مسدود بودن تمامي راهها براي نمايش عمومي از زير زمين ها و تمدن هاي غير رسمي شكل گرفته در زير پوست شهرها سر درآورد. جايي كه به نظر مي رسد هم خاستگاه داستان فيلم است و هم مخاطبان واقعي سنتوري، آنان كه خود را در فيلم مي يابند و با آن اشك مي ريزند، در آنجا سكونت دارند... سنتوري اول بار در ايران پس از انقلاب به اين طبقه سرخورده و واپس رانده شده اجتماعي پرداخته است. بنابراين اتفاقي بزرگ است و هر اتفاق بزرگ هزينه اي دارد و مهرجويي هم تاوان آن را پرداخت.

 


ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 4:4 PM  توسط مهدی  |