تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

لذت حضور در یک جامعه الکترونیکی پیشرو

حتما می دانید که سایت بالاترین چندی ست که عضوگیری را از سر گرفته است. البته این ریجستری کاملا آزاد نیست و برای عضویت نیاز به دعوت نامه دارید که باید از اعضای سایت دریافت کنید.بالاترین مدتی پس از آغاز به کار و با رشد اعضا، عضوگیری را موقتا کنسل کرد. درحال حاضر ما می توانیم بگوئیم که این کار برای ساماندهی اعضا صورت گرفته است. براساس آمارهای موجود بیش از چهار هزار شناسه غیرفعال در این سایت عضو هستند. یعنی آی دی و اکانت دارند اما عملا مدتهاست که فعالیت مداومی در این اجتماع الکترونیک انجام نمی دهند.به نظر می رسد عضوگیری بالاترین از طریق ارسال دعوت نامه نیز بهمین خاطر صورت گرفته باشد. گویا مدیران سایت به این نتیجه رسیده اند که افزایش بی رویه کاربرانی که عملا دخالتی در آرا و رده بندی ها ندارند کمکی به توسعه بالاترین نخواهد کرد. عضوگیری از طریق دریافت دعوت نامه این ویژگی را خواهد داشت که تنها افرادی که واقعا علاقه مند و پیگیر حضور در این جامعه مجازی هستند به عضویت در خواهند آمد.

پی نوشت: فکر می کنم که باید اینجا از فرزاد عزیز تشکر کنم که دعوتنامه را برای من فرستاد. این متن کامنتی است که من در بلاگ فرزادنوشتم ؛

من هم مدتها با جمله اعصاب خرد کن ( بالاترین بطور موقت عضو نمی پذیرد ) در این سایت روبرو بودم. تا اینکه به تازگی متوجه عضوگیری دوباره بالاترین شدم اما برای این کار باید دعوت نامه داشت. حالا یه مشکل تازه دارم و اونم اینه که اگر کسی در بالاترین عضو نیست مطمئنا با اعضای اون هم نمی تونه ارتباطی داشته باشه و بنابراین کسی رو هم نمی شناسه که براش دعوت نامه بفرسته.
حالا دوباره سرخورده شدم و در گوگل عضویت در بالاترین رو ناامیدانه سرچ می کردم که به بلاگ شما برخوردم. نمی دونم اصلا مطرح کردنش درست هست یا نه! ... ؛
می دونید…من مشکل دعوت نامه دارم!

کمتر از یک دقیقه نگذشت که در زیر کامنتم نوشت که دعوت نامه را برایم فرستاده است و من در بالاترین بودم.  از دید من این مرام های بی بهانه و معرفت های دور از انتظار بزرگترین جذابیت دنیای مجازی است که ما را با کمال میلی که داریم به دنبال خودش می کشد.

[+] نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:19 PM  توسط مهدی  | 

ولنتاین مزخرف است

  عشق‏هاي سگی 
بعضي مراسم و مناسبت‏ها با کارکردي که در طول زمان بدست مي‏آورند با شنيع‏ترين و رقت‏آورترين شکل ِ ممکن احمقانه جلوه مي‏کنند. مراسمي که شايد زماني محلي از اعراب داشته‏اند اما حالا مفاهيمي دست‏مالي‏شده، عاميانه، مبتذل و سطحي‏اند. و چون نيک بنگري در بطن خود مگر الکي‏خوش‏بودن و خود را به زنده‏بودن و خوشحالي زدن، چيزي ندارند.
احمقانه‏ترين اين مراسم و جشن‏ها بدون شک ولنتاين مزخرف است. که نماد و سنبل انسان‏هاي بي‏غم و باري ‏به‏هرجهت در دنيا شده است. تا جايي که دگرانديشان در ممالک غربي به انديشه مقابله با آن برآمده‏اند و حتي روزي را به نام «anti valentine» نام‏گزاري کرده‏اند. البته بايد بگويم که منظور من به هيچ‏وجه اعتراض به ورود يک آيين ِ بيگانه و رسوخ آن در فرهنگ و مناسک باستاني‏مان نيست. چون اعتقاد دارم ايزوله کردن ِ يک فرهنگ و جلوگيري از تاثير پذيرفتن آن از ساير تمدن‏ها، باعث جلوگيري از تاثير پذيرفتن ديگر فرهنگ‏ها از فرهنگ مورد بحث و در نتيجه زوال و نابودي آن خواهد بود. و از سويي جشني چون ولنتاين اساسن فاقد چنان ماهيتي‏ست که بتواند تهديدي براي فرهنگ سترگ ما باشد. و از اين بابت خيال‏ام راحت است.
منظور دقيق من، رابطه ميان آن کثافت و پليدي‏ست که دنيا را فرا گرفته، با اين عشق ورزيدن ِ تهوع‏آور عشاق به يک‏ديگر. اگر ولنتاين و ديگر مناسک مشابه داراي کارکرد و شخصيت اصيل و انسان محور و غيرشعاري بودند، چنين پارادوکسي نبايد وجود داشته باشد. در واقع مانيفست مقدس ِ «مهر ورزيدن و دوست‏داشتن ِ تمامي ِ انسان‏ها» از شرح برنامه‏هاي ولنتاين حذف شده است و اين روز در دنيا فرصتي شده تا تين‏ايجرها هدايا و پيشنهادهايي که در روزهاي ديگر سال نمي‏توانند با دوست جنس مخالف خود در ميان بگذارند، رد و بدل کنند.
ولنتاين که مي‏توانست عاملي براي نزديک‏شدن و عشق‏ورزيدن ِ تمامي انسان‏ها از هر نژاد و هر مکتب باشد، حالا تنها گريزگاهي براي نازک‏دلان و طبقه‏اي «بريده از دردمندي» در جوامع شهري شده است. کارکرد مناسکي از اين‏دست در اين دنياي ديوانه همانند بلندکردن ِ صداي پخش اتومبيل‏مان است تا صداي خردشدن  ِ استخوان‏هاي عابري که زير چرخ ماشين‏مان دست‏وپا مي‏زند را نشنويم. به‏هرحال سيستم حاکم بر جوامع مدرن شهري نيز کاملن هم‏اين را مي‏خواهد، شما عزیزم فکر کرده‏ايد چه‏طور يک آيين مترقي و انسان‏مدار به گند کشيده مي‏شود؟!

حالا دنياي فرامدرن ما در درجه‏اي از جنون و کثافت فرو رفته است که جنگ، ترور، نسل‏کشي، اعدام و .. اتفاقاتي روزمره و عادي جلوه مي‏کنند. يک انسان را سر مي‏برند و فيلم آن در موبايل‏ها دست‏به‏دست مي‏چرخد بدون آن‏که ترحم کسي را برانگيزد، تصاوير قطعه‏قطعه کردن ِ يک دختر عراقي توسط محارم‏اش با بلوک‏هاي سيماني ديگر ويدئوموبايل ِ پرطرفدار ماه‏هاي گذشته بود، زنده‏زنده يخ‏زدن ِ کودکان افغان در زمستاني که گذشت در چنين دنيايي محلي براي بازتاب نيافت، کشتار غزه را همه ديدند اما کودکاني که در فيلم‏هاي مخابره‏شده با چشماني حيرت‏زده و چهره‏اي مسخ‏شده شاهد اجساد و پيکرهاي پاره‏پاره شده بودند از ديد جهانيان پنهان ماند، هرروز توليد فيلم‏هاي پورنو که انسانيت را به زير آلات جنسي مي‏کشند روندي پرشتاب‏تر بخود مي‏گيرد...


با اين دنياي جالبي که سراسر فاجعه است و سقوط، جشني مانند ولنتاين وقيحانه مجال بروز مي‏يابد. چرا نبايد گوگل لوگوي مرگ يک بچهء سياه‎پوست بر اثر گرسنگي را کار کند؟! دقيقن چه سياستي بر جريان جهاني مدرنيسم حاکم است که کشتار يک ميليون روآندايي را از دايرهء ديد ما دور مي‏کند و لوگوي کاغذي ولنتاين را جلوي چشم ما قرار مي‏دهد؟! انساني که براي دوست‏داشتن و دوست‏داشته‏شدن آفريده شده است و در قاموس‏اش است که عشق خود را بر تمام مخلوقات تسري بخشد چنين به‏تنگ آمده که اين معاني نامتناهي را مي‏بايد در وجود تنها يک نفر بجويد.

باري، در پست‏مدرنيسم ناقوس بازگشت انسان به خوي‏هاي حيواني‏اش به صدا درآمد. در اين دنياي به‏لجن ‏کشيده‎شده ولنتاين یک‏جور مزخرف است هم‏آن‏طور که عشق فاحشه است...


پی‏نوشت: جوئل (جيم کري) در نمايي از فيلم «خورشيد ابدي يک ذهن پاک» ؛
"روز ولنتاين رو توليدي‏هاي کارت‏تبريک ساختن، واسه اين‏که مردم يه احساس مزخرف داشته باشن"


*عنوان مطلب مربوط است به نام وطني ورژن اوليه سه‏گانهء جاويدان آلخاندرو گونثالث ايناريتو
با نام اريژينال ؛ «عشق بدکاره است»


[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:23 PM  توسط مهدی  | 

باز هم صدای نامجو می آید...


این خبری مست کننده است برای همه آنها که با نامجو، بَُعد ناشناخته و مهجور مانده موسیقی و واژه را دریافت کردند. بله حالا تعریف موسیقی برای ما ارتقا یافته است. ما دیگر مهال است که گوشمان را به موسیقی مستهجن و رذالت بار این جوامع نابهنجار بسپاریم. ما حالا نامجو را داریم که گاه با آواز و ملایمت، گاه با کنایه و خروش و عصیان تمام آن دردها و غمهایی را که روزگاری سعی می کردیم به دست فراموشی بسپریم، دوباره و با بی رحمی هر چه تمام تر به یادمان می آورد تا مسخ و منجمد نشویم. تا عادت نکنیم که سرد و بی تفاوت بمانیم. نامجو برای آنها که قیمت واقعی فریاد و ضجه و هذیان را می دانند، خیلی فراتر از یک خواننده است. نامجو گوش کردن، تزریق زندگی است در رگهای خشک و بیمارمان... برای آنها که هر روز ناله هولناک و ویران کننده نامجو را در میان دقیقه 11 و 12 قطعه «چشمی و صد نم» گوش می کنند این خبر جنس دیگری دارد... ؛
 نامجو ، اتفاق بزرگ موسیقی به گل نشسته ما ، از قطعه تازه اش پس از بازگشت به ایران و در جشنواره تئاتر فجر رونمایی خواهد کرد. 
[+] نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:13 PM  توسط مهدی  | 

آتش سده

چقدر سردم است و چقدر در زمستان غرق شده ام، چقدر دلم یخ زده و چه سینه ای پر از درد و انباشته از حرف دارم، در میان ویرانه های آنچه زمانی با شکوه بود، هنوز ایستاده ام و فریاد می زنم، بی آنکه شنیده شوم... دلم تنگ است برای آتش و برای جان گرفتن، چه خوب است بازگشت به خانه...، خانه...، خانه...

چه خوب است گرم کردن استخوانهایم کنار آتش سده... امشب یک دنیا درد دارم و یک سینه حرف، غبار قرنها و غمان بر وجودم و مهریست بر لبهایم، چه خوب است سوختن در این آتش، چه خوب است رد شدن از این زمستان،...




آب و آتش نسبتی دارند جاویدان

مثل شب با روز ، اما از شگفتیها

ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما

آتشی با شعله های آبی زیبا


آه

سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم

آتشی سوزان و سوزاننده و زنده

چشمه ی بس پا کی روشن

هم فروغ و فر دیرین را فروزنده
هم چراغ شب زدای معبر فردا

آب و آتش نسبتی دارند دیرینه

آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد

ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند

آبهای شومی و تاریکی و بیداد

خاست فریادی ، و درد آلود فریادی

من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد

هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد ، این از یاد

کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند

گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت

ور رود بود و نبودم

همچنان که رفته است و می رود

بر باد

آب و آتش ( اخوان ثالث)



[+] نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:37 PM  توسط مهدی  | 

به دنیا بگوئید کلاهش را بالاتر بگذارد

از طریق دوستی به منبع خبر رهنمون شدم و خبر را چند بار مرور کردم، درست بود؛ بیش از 270 کودک افغان در میان سکوت و بی خبری یخ زده اند. من نمی دانم چقدر پوست ما کلفت است و چرا ما یخ نمی زنیم از دیدن این فجایع؟! دنیای قشنگ و گل و بلبل ما با سرعتی سرسام آور بسوی کثافت و لجن پیش می تازد. چشم ما دیگر به تصاویر سربریدن، سنگسار، جنگ و نسل کشی و حالا دیگر زنده زنده یخ زدن کودکان عادت کرده است. لعنت بر ما و لعنت بر دنیای کثیفی که در آن بسر می بریم. شما هم باور کنید؛
بیش از 270 بچه بی گناه و بی پناه در سرما و سکوت، درست در لحظه ای که ما کنار بخاری و شومینه هامان با شکم های مالامال از غذا و لجن روی کاناپه راحتمان لمیده بودیم و گاهی بادی بالا می آوردیم و لبی به نوشیدنی و سیگارمان می زدیم و کانال های تلویزیونی فیوریت مان را - که همه چیز دارند مگر خبر مرگ و فروپاشی ما - بالا و پایین می کردیم، منجمد شدند و یخ زدند. این را هم بگذارید کنار همه آن شعارهای پوچ و تهوع آور انسانیت و انسان دوستی پست مدرن.
ما مرده ایم، فقط یا خبر نداریم یا خودمان را به زنده بودن زده ایم.
[+] نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2:27 AM  توسط مهدی  | 

حالا این فریاد، خاموشی نمی‏شناسد

فریدون فروغی مهرماه سال 80 و پس از یک دورهء طولانی مبارزه با «خاموشی و انزوا» دق کرد. فریدون برای افرادی از قماش ِ من نه سوپر استار بود، نه قهرمان. هرگز به خودم اجازه ندادم که پوستر و تصویر فریدون را به دیوار اتاق‏ام و هم‏ردیف اشیاء و وسایل روزمره‏ام بزنم. هم‏آن‏طور که در مورد صادق هدایت، اخوان ثالث، عارف قزوینی، مصدق و... حتا یک ثانیه هم فکر نکردم که فریدون می‏تواند تا آن اندازه زمینی جلوه کند که تصویر و شمایل‏اش را از گوشهء قلب‏ام به روی دیوار سرد اتاق‏ام منتقل کنم. چرا که عکس‏ها و شخصیت‏ها با هر میزان وجاهت و قداست با انتقال به‏روی دیوارها کارکردی تبلیغاتی و تحمیلی به‏خود می‏گیرند و به‏سرعت به‏سوی تقدس‏زدایی و فرومایه‏گی تغیر ماهیت می‏دهند. آخرش رنگ باختن است به‏سوی سیاهی، هم‏آن کاری که تین‏ایجرها این روزها در مورد ستارگان پوشالی ام‏روزی انجام می‏دهند.

فریدون برای من، تا آن‏جا که به‏یاد دارم در قامت یک منجی در لحظه‏های سکوت و دردکشیدن تجلی کرد که فریاد را به من آموخت. از آن‏جا بود که دانستم چه‏گونه می‏شود در حین درد کشیدن و به جان آمدن فریاد زد. منظورم دقیقن لحظه‏ای‏ست که دست و پای‏‏ات را بسته‏اند و در اتاقی بی‏روزن انداخته‏اند و در هم‏آن زمان است که دیوارها هم از هر طرف به‏سوی‏ات می‏آیند. بعدها چیزهایی فرتر از این دانستم؛ که آدم‏ها می‏توانند چنان اثری از خود بر جای بگذارند که فریادشان پس از مرگ نیز به‏گوش رسد. این‏چون‏این فریادها با این جنس و این حد از مظلومیت، قابلیت این را دارد که ابعادی جادویی و نامیرا به‏خود گیرد، چونان که اگر صاحب آن را در بند کشند، و پس از مدتی بکُشند و در گور افکنند، دنیا خواهد دید که تا ابد فریادی از آن گور می‏جوشد که خاموشی نمی‏شناسد و انسانیت و وجدان فروخفتهء آدمیان را به حرکت وا می‏دارد.

چنین باید که پس از این رخداد، دربندکشندگان به تکاپو افتند و برای فراموشی بر این گور ضربه‏ها زنند. اما هر بار، و با هر ضربه، این صدا پرخروش‏تر به گوش می‏رسد. تا جایی که همه می‏پذیرند و ایمان می‏آورند که «انسانیت» و «دردمندی» دو بخش جدایی‏ناپذیر وجود آدمی‏اند که بدون یک‏دیگر معنا نمی‏یابند.


#

پیکر فریدون فروغی را بنا به وصیت ِ خودش در روستای قرقرک، جایی میان بوئین‏زهرا و اشتهارد به خاک سپردند. گفته می‏شود این روستایی‏ست که فریدون ترانه جاویدان «قریهء من» را از آن الهام گرفته است. آن‏جا را در اولین دیدار خوب به خاطر دارم؛ روزهایی بود که به سختی نفس می‏کشیدم. تنها در خانه می‏ماندم و با فریدون فریاد می‏زدم. یک‏باره به سرم زد که بروم آن‏جا. رفتم که پاکیزه برگردم اما در تمام مسیر بازگشت روح‏ام از من رخت بسته بود. گویی جاده تابوت مرا به‏دوش می‏کشید. در قرقرک با هولناک‏ترین صحنه‏ای مواجه شدم که در تمام عمرم دیده بودم؛ سنگ قبر فریدون را با کلنگ و تیشه شکسته بودند، و بعد هم رفته بودند. سابق بر این نخبه می‏کُشتیم و فرصت می‏سوختیم و مرده می‏پرستیدیم، این روزگار گویی حرمت هم‏آن مرده را هم نگه نمی‏دارند.



:: برای فریدون فروغی؛ که آنقدر بزرگ «هست»، که بر گورش شبانه ضربه می‏زنند
 
[+] نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:40 AM  توسط مهدی  |