همین طوری هوس کردم یه جوری کلکام کنده شه*
فیلم حکم سرانجام و با فاصله بیش از سه سال از اکرانش وارد شبکه ویدئویی کشور شد.
حکم روایت تازه کیمیایی از رفاقت است. یا بهتر بگوئیم روایت کیمیایی از رفاقتهای تازه .یه مسالهای اینجا هست؛ فیلمهای کیمیایی با گذشت زمان شخصیتر شدند.و از یکدورهای که گذشت «اکثریت» دیدند که از فیلمهای کیمیایی چیزی سر در نمیآوردند و هیچ نمیفهمند. بله! کیمیایی ماند و مخاطبان راستیناش. آنها که مسیر تحولات قهرمانان و «مرد»های کیمیایی را از قیصر تا به امروز پیگرفتهاند. این پنداری بیهوده است که گمان کنی بدون پیگیری این مردها و پیمودن سلسله مراتب آثار کیمیایی بتوانی حکم را بفهمی. همانطور که دوستی بهدرستی اشاره کرده بود که فروزنده داستان حکم با این بیرحمی در کشیدن ماشه که نهتنها مرد متجاوز را از مردانگی میاندازد بلکه محسن – عشقاش – را هم امان نمیدهد؛ همان فاطی داستان قیصر است. که آنهمه ضعیف بود که خودش را کشت. این فروزنده یک شبه متولد نشد. زمان برد این پروسه. درستتر بگویم فروزنده همان روزی که فاطی خودش را کشت و درست در همان بیمارستان به دنیا آمد. در ذهن کیمیایی به دنیا آمد. و در تمام این سالها کیمیایی «مثل پر لای حریر نگهاش داشته بود» تا شرایط برای حضورش مهیا شود. اصلن چه کسی میگوید زنان در آثار کیمیایی محسوب نمیشوند و کنشمند نیستند؟! شما کسی را میشناسید که سه دهه روی یک شخصیت فیلماش کار کرده باشد؟!از قیصر و در راستای این بحث این را هم بگویم که این فیلم مسیر سینمای ایران را تغیر داد و مفاهیمی نو را وارد کرد اما عوامپسندترین فیلم کیمیایی نیز هست. چون «اکثریت» عاشق همان داستانگویی سرراست و فیلم قصهگو هستند. آنها میخواهند بدون ِ متحملشدن ِ کوچکترین زحمتی همه چیز را بفهمند. کیمیایی اما مدام سبکاش را تغیر داد. به ضدقصه روی آورد. روایت را تکهتکه کرد. چرا که امکان مییافت در طول فیلمی با همان مدتزمان حرفهای بیشتری را بزند. ولی «اکثریت» هنوز همانجا مانده است و حاضر نیست خود را تکان دهد. آنها با راحتطلبی از کیمیایی میخواهند قیصر را تکرار کند.
فیلم حکم با چنین زبانی توسط کیمیایی روایت میشود. تعداد سکانسهای پشتسرهمی که در ادامه هم هستند و یکدیگر را امتداد دهند در این فیلم آنقدر کم است که قابل چشمپوشیست. اما هر تکه از فیلم دنیایی تازه برابر تماشاچی میگذارد که او باید دربارهء آن قضاوت تازهای بکند. تماشاچی حکم مسیری طولانی در پیش دارد تا به شب بارانی لالهزار برسد. این مسیر را باید با چشم ِ باز و گوش ِ شنوا طی کنید. ارجاعات اجتماعی - تاریخی آن را رمزگشایی کنید تا آن مردن خودخواستهء محسن، آن فرو ریختن ِ بغضآلود رضا معروفی، آن توداری و بیتفاوتی ِ سرد ِ سهند و بالاخره آن نگاه دردآور و مأیوس ِ فروزنده که قلبمان برای تنها ماندناش به تپش میافتد در پایان فیلم تکانتان دهد.

بیایید یکبار از اول فقط آخرش را، با هم مرور کنیم:
در حکم هر کاراکتر بار طبقهای را بهدوش میکشد؛ محسن جوان ِ دیروز است که کولهبارش از امید بستنهای دانشجویی پر است از شکستها و تحقیرها. این سرگذشت ِ دردناک سرخوردهاش کرده. این را کنار جوانی رضا معروفی بگذارید که از صادق هدایت شنیده است؛
- آدمیزاد یه سرمایهء بزرگ داره ؛ «خودکشی». نه از ترس...! بهت توهین شد طاقت نیاوردی برو سراغ سرمایهات .
محسن اما از این سرمایهاش استفاده نکرده است. اسیر مناسبات قدرت شده. اما این دلیل نمیشود که در«مرگخواهی» او شک کنیم :
- (رو به فروزنده) میدونستم [تفنگ] خالیاه... نیگا فروز... (ماشه را در سرش میچکاند)... میدونستم هیچوقت آدم نمیشم.
محسن از سرمایهاش استفاده کرد. تمام قدرتی که داشت پیدا میکرد باعث احساس ِ رضایت او نمیشد. در گذشته به او توهین شده است و او دیگر آدم بشو نیست. با این حال او هم مقصر نیست؛
- (رضا معروفی به جسد محسن) هیچ حکمی برای تو نبود...بچه چیکار کردی با من؟...سرتق!... همهء عمرمو خراب کردی
حتا سهند که خیلیها میگفتند و میگویند که در فیلم اضافی بود. سهند که دیگر نسل امروز است؛
- سهند؟ هماون سهند و سبلان دیگه؟!
بله سهند به وسعت ایران است. سهند نسلیست که میماند. در پایان فیلم میماند. اما بدجور درمانده و بیآرمان است. و تماشاگر به تلخی از خود میپرسد؛ او چهکار میتواند بکند؟ آینده بسازد؟!!سهند اضافی نیست آقایان! در حاشیه است اما اضافی نیست! همانطور که در دنیای ما هم طبقهاش در حاشیه است. سهند زخم خورده است. فروزنده هم میخورد. محسن هم که چماق خورده و رضا معروفی که دیگر قبل از همه اینها زخمی شده است . در مرداد 32...! همه در این خانهء از پایبست ویران زخم دارند. اما حق با کیست؟!
در شب دیوانه و خلوت لالهزار ، زیر بارانی که ساعتهاست میبارد، مردی تنها زیر چتر ره میسپارد. با هر گاماش گویی برگی از این سرگذشت تلخ را ورق میزند و روایت میکند. من میگویم او کیمیاییست. دوست دارم او باشد که زیر لب میخواند:
از لالهزار که میگذرم زخمیتر از ترانهام
تشنهء محکومیت ِ یه حکم ِ عاشقانهام
از لالهزار که میگذرم حسرت گوله با مناه
وقتی که دست ِ تو میخواد تیر خلاصو بزنه
رفاقت ِ خشم ِ تو با ماشهء منتظر میگه
دستای بیصدای ما نمیرسن به همدیگه
فاصله بین ِ من و تو هماین گلوله بود و بس
منو بزن که خستهام از زنده بودن تو قفس
لالهزار کاش میتونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشتهء ما
قد کشیدیم توی بنبست با هم اما تکوتنها
از لالهزار که میگذرم میرسه سال ِ ما شدن
سال ِ نفستنگی ِ عشق سال زمین خوردن من
از لالهزار که میگذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوجهها پر از مردم همصدا میشن
دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ
میتینگهای تکنفره دوباره سایهء چماق
وقتی همه بادبادکا بندهء حذب ِ باد شدن
عربدههای مردهباد یکشبه زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش فیلم رهایی میدیدیم...

* عنوان اول مربوط است به فيلم گوزنها
و حالا بعد از بيش از سه دهه،
نسل تازه هم چنين چيزهايي را ميگويد و چنين مرگهايي را ميخواهد