تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

چرا فقط یک 300 ساخته شد؟!

هنوز چند روزی از پایان سریال فرا تخیلی «چهل سرباز» نگذشته که در وب‏گردی شبانه‏ام به داستان تازه برمی‏خورم. ماجرا بر سر سریال مناسبتی این روزها «ستاره سهیل» است، تحریک می‏شوم که آن‏را ببینم و حالا  ساعتی بعد از آن است که مغزم سوت کشیده و با سر درد می‏نویسم؛


ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:10 AM  توسط مهدی  | 

در ستایش این سرمای بی‏سوز

ما سرباز بودیم

این روزها همه از سرد شدن هوا و غیر قابل تحمل بودن آن صحبت می‏کنند. من نمی‏دانم این حرف‏ها تا چه اندازه‏ای قابل تامل یا خنده‏دار است اما خوب می‏دانم که خدا به انسان قدرت‏هایی داده است که شرایطی بدتر از اینها را نیز تاب آورد. منظورم فقط توانایی‏های عادی بدن هر انسانی‏ست و تازه کاری به آن قدرت‏های مافوق اندیشه که آدمی با ریاضت کشیدن و مراقبه بدان دست می‏یابد ندارم.

همیشه در این فصل سال فکرم به سمت ارتفاعات حائل میان آذربایجان‏غربی و کردستان می‏رود. جایی که دو سال از عمرم را در آن خدمت کردم. دو سالی که هنوز از خود می‏پرسم؛
آیا واقعیت داشت؟! یا رویایی بود که در جوانی زندگی‏ام را سرکوب می‏کرد؟!


وقتی روی برف این کوهستان قدم می‏گذارید باید حواس‏تان باشد که خیلی زور نزنید،
چون براحتی چند متر زیر برف مدفون خواهید شد


ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:47 PM  توسط مهدی  | 

به بهانهء صدور حکم

همین طوری هوس کردم یه جوری کلک‏ام کنده شه*


فیلم حکم سرانجام و با فاصله بیش از سه سال از اکرانش وارد شبکه ویدئویی کشور شد.

حکم روایت تازه کیمیایی از رفاقت است. یا بهتر بگوئیم روایت کیمیایی از رفاقت‏های تازه .یه مساله‏ای این‏جا هست؛ فیلم‏های کیمیایی با گذشت زمان شخصی‏تر شدند.و از یک‏دوره‏ای که گذشت «اکثریت» دیدند که از فیلم‏های کیمیایی چیزی سر در نمی‏آوردند و هیچ نمی‏فهمند. بله! کیمیایی ماند و مخاطبان راستین‏اش. آن‏ها که مسیر تحولات قهرمانان و «مرد»های کیمیایی را از قیصر تا به امروز پی‏گرفته‏اند. این پنداری بی‏هوده است که گمان کنی بدون پی‏گیری این مردها و پیمودن سلسله مراتب آثار کیمیایی بتوانی حکم را بفهمی. همان‏طور که دوستی به‏درستی اشاره کرده بود که فروزنده داستان حکم با این بی‏رحمی در کشیدن ماشه که نه‏تنها مرد متجاوز را از مردانگی می‏اندازد بل‏که محسن – عشق‏اش – را هم امان نمی‏دهد؛ همان فاطی داستان قیصر است. که آن‏همه ضعیف بود که خودش را کشت. این فروزنده یک شبه متولد نشد. زمان برد این پروسه. درست‏تر بگویم فروزنده همان روزی که فاطی خودش را کشت و درست در همان بیمارستان به دنیا آمد. در ذهن کیمیایی به دنیا آمد. و در تمام این سال‏ها کیمیایی «مثل پر لای حریر نگه‏اش داشته بود» تا شرایط برای حضورش مهیا شود. اصلن چه کسی می‏گوید زنان در آثار کیمیایی محسوب نمی‏شوند و کنش‏مند نیستند؟! شما کسی را می‏شناسید که سه دهه روی یک شخصیت فیلم‏اش کار کرده باشد؟!از قیصر و در راستای این بحث این را هم بگویم که این فیلم مسیر سینمای ایران را تغیر داد و مفاهیمی نو را وارد کرد اما عوام‏پسندترین فیلم کیمیایی نیز هست. چون «اکثریت» عاشق همان داستان‏گویی سرراست و فیلم قصه‏گو هستند. آن‏ها می‏خواهند بدون ِ متحمل‏شدن ِ کوچک‏ترین زحمتی همه چیز را بفهمند. کیمیایی اما مدام سبک‏اش را تغیر داد. به ضدقصه روی آورد. روایت را تکه‏تکه کرد. چرا که امکان می‏یافت در طول فیلمی با همان مدت‏زمان حرف‏های بیش‏تری را بزند. ولی «اکثریت» هنوز همان‏جا مانده است و حاضر نیست خود را تکان دهد. آن‏ها با راحت‏طلبی از کیمیایی می‏خواهند قیصر را تکرار کند.

فیلم حکم با چنین زبانی توسط کیمیایی روایت می‏شود. تعداد سکانس‏های پشت‏سرهمی که در ادامه هم هستند و یک‏دیگر را امتداد دهند در این فیلم آن‏قدر کم است که قابل چشم‏پوشی‏ست. اما هر تکه از فیلم دنیایی تازه برابر تماشاچی می‏گذارد که او باید دربارهء آن قضاوت تازه‏ای بکند. تماشاچی حکم مسیری طولانی در پیش دارد تا به شب بارانی لاله‏زار برسد. این مسیر را باید با چشم ِ باز و گوش ِ شنوا طی کنید. ارجاعات اجتماعی - تاریخی آن را رمزگشایی کنید تا آن مردن خودخواستهء محسن، آن فرو ریختن ِ بغض‏آلود رضا معروفی، آن توداری و بی‏تفاوتی ِ سرد ِ سهند و بالاخره آن نگاه دردآور و مأیوس ِ فروزنده که قلب‏مان برای تنها ماندن‏اش به تپش می‏افتد در پایان فیلم تکان‏تان دهد.

 

بیایید یک‏بار از اول فقط آخرش را، با هم مرور کنیم:

در حکم هر کاراکتر بار طبقه‏ای را به‏دوش می‏کشد؛ محسن جوان ِ دی‏روز است که کوله‏بارش از امید بستن‏های دانشجویی پر است از شکست‏ها و تحقیرها.  این سرگذشت ِ دردناک سرخورده‏اش کرده. این را کنار جوانی رضا معروفی بگذارید که از صادق هدایت شنیده است؛

- آدمی‏زاد یه سرمایهء بزرگ داره ؛ «خودکشی». نه از ترس...! بهت توهین شد طاقت نیاوردی برو سراغ سرمایه‏ات .

محسن اما از این سرمایه‏اش استفاده نکرده است. اسیر مناسبات قدرت شده. اما این دلیل نمی‏شود که در«مرگ‏خواهی» او شک کنیم :

- (رو به فروزنده) می‏دونستم [تفنگ] خالی‏اه... نیگا فروز... (ماشه را در سرش می‏چکاند)... می‏دونستم هیچ‏وقت آدم نمی‏شم.

محسن از سرمایه‏اش استفاده کرد. تمام قدرتی که داشت پیدا می‏کرد باعث احساس ِ رضایت او نمی‏شد. در گذشته به او توهین شده است و او دیگر آدم بشو نیست. با این حال او هم مقصر نیست؛

- (رضا معروفی به جسد محسن) هیچ حکمی برای تو نبود...بچه چی‏کار کردی با من؟...سرتق!... همهء عمرم‏و خراب کردی

حتا سهند که خیلی‏ها می‏گفتند و می‏گویند که در فیلم اضافی بود. سهند که دیگر نسل امروز است؛

- سهند؟ هم‏اون سهند و سبلان دیگه؟!

بله سهند به وسعت ایران است. سهند نسلی‏ست که می‏ماند. در پایان فیلم می‏ماند. اما بدجور درمانده و بی‏آرمان است. و تماشاگر به تلخی از خود می‏پرسد؛ او چه‏کار می‏تواند بکند؟ آینده بسازد؟!!سهند اضافی نیست آقایان! در حاشیه است اما اضافی نیست! همان‏طور که در دنیای ما هم طبقه‏اش در حاشیه است. سهند زخم خورده است. فروزنده هم می‏خورد. محسن هم که چماق خورده و رضا معروفی که دیگر قبل از همه این‏ها زخمی شده است . در مرداد 32...! همه در این خانهء از پای‏بست ویران زخم دارند. اما حق با کیست؟!

در شب دیوانه و خلوت لاله‏زار ، زیر بارانی که ساعت‏ها‏ست می‏بارد، مردی تنها زیر چتر ره می‏سپارد. با هر گام‏اش گویی برگی از این سرگذشت تلخ را ورق می‏زند و روایت می‏کند. من می‏گویم او کیمیایی‏ست. دوست دارم او باشد که زیر لب می‏خواند:

از لاله‏زار که می‏گذرم زخمی‏تر از ترانه‏ام
تشنهء محکومیت ِ یه حکم ِ عاشقانه‏ام
از لاله‏زار که می‏گذرم حسرت گوله با من‏اه
وقتی که دست ِ تو می‏خواد تیر خلاص‏و بزنه
رفاقت ِ خشم ِ تو با ماشهء منتظر میگه
دستای بی‏صدای ما نمی‏رسن به هم‏دیگه
فاصله بین ِ من و تو هم‏این گلوله بود و بس
منو بزن که خسته‏ام از زنده بودن تو قفس

لاله‏زار کاش می‏تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشتهء ما
قد کشیدیم توی بن‏بست با هم اما تک‏وتنها

از لاله‏زار که می‏گذرم می‏رسه سال ِ ما شدن
سال ِ نفس‏تنگی ِ عشق سال زمین خوردن من
از لاله‏زار که می‏گذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوجه‏ها پر از مردم هم‏صدا میشن
دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ
میتینگ‏های تک‏نفره دوباره سایهء چماق
وقتی همه بادبادکا بندهء حذب ِ باد شدن
عربده‏های مرده‏باد یک‏شبه زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش فیلم رهایی می‏دیدیم...

* عنوان اول مربوط است به فيلم گوزنها
و حالا بعد از بيش از سه دهه،
نسل تازه هم چنين چيزهايي را مي‏گويد و چنين مرگ‏هايي را مي‏خواهد


[+] نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 7:3 AM  توسط مهدی  | 

عطشی بود که هرگز سیراب نشد

قدم هامان بی اراده در جاده ای می دوید؛جاده ای بسوی تباهی

هرگز شده است که از خود بپرسید جایی که در آن ایستاده اید ، آیا همه ی آن دور نمایی بوده است که برای خود و در آرزوهای معقولتان ( نه چندان بلند پروازانه! ) در نظر گرفته بودید؟! در این زمانها که به این سرنوشت و سرگذشت – محتوم بودنش موضوع این بحث است – اندیشده اید چه حسی داشته اید؟! روشن تر بگویم، آیا چه موانعی بر سر راه شما بوده است که به آن جایگاه آرمانی تان نرسیده اید؟! آیا شما کوتاهی کرده بودید و هدف را دستکم گرفته بودید؟ یا دیگرانی ( اگر طبیعی یا ماورایی! ) در کار بودند که مانع شما شدند؟!

این سوال ها، در این روزها و این دعواها، زخمهایی ست که سر باز میکند. این نسل – نسل من – به جایی که می باید نرسیده است. هنوز فرصت باقی ست اما افق تیره تر از آن است که امیدی را برافروزد.خیلی ها را از دست داده ایم – کاملا غرق شده اند – و ما هم که مانده ایم روی تخته پاره ای شناوریم و هر لحظه و با هر موج از ساعتی بعد بیمناکیم.



ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 4:5 AM  توسط مهدی 

پیش از قضاوت تاریخ، خود را نقد کنیم


دعوای بی‏حاصل ِ نسل ِ ازنفس‏افتاده (متولدین دهه‏های 50 و 60)

 مشکل این نسل، آرمان ِنداشته است

 در روزهای گذشته بحث تازه و در عین‏حال عجیبی در فضای وب انتشار یافته و افراد زیادی را (دست‏کم متولدین دهه‏های 50 و 60) را درگیر خود کرده‏ست. ماجرا از آنجا آغاز شد که وبلاگ خوابگرد از جبههء پنجاه با پستی چند خطی که حالا دیگر همه آن را خوانده‏اند به متولدین دهه 60 اعلام جنگ کرد! این تهاجم با استقبال و حمایت هم‏دوره‏های ایشان مواجه شد. خیلی زود وبلاگ‏های بچه‏های 60 واکنش نشان دادند و در اندک زمانی به لطف تکنولوژی و امکانات دنیای مجازی به‏صورت خودجوش! در برابر بچه‏های سال بالائی صف‏آرایی کردند. در روزهای گذشته دو طرف به تقویت جبهه خود پرداخته‏اند و حالا زمانی‏ست که تبادل آتش سنگینی در خطوط مقدم برقرار است. متاسفانه سوالی که در این چند روز و در این بگومگوهای بی‏فایده هیچ‏کس از خود نپرسیده این‏ست که اصولا دعوا بر سر چیست؟!

 
ادامه مطلب
[+] نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:52 AM  توسط مهدی  |