تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

فرار لب‌خندها


آه..
از لب‌خند ژکوند به اين طرف، ايتاليا پذيرای به‌ترين لب‌خندها و زيباترين‌شان بود. توی سرزمين ما لب‌خندی نه‌بود. آخرين ِ آن‌ها با پروازهای صبح ِ خيلی زود، وقتي ما صورت‌مان را به شيشهء گيت فرودگاه چسبانده بوديم، از اين کشور ‌رفتند. ما را به مقصد ايتاليای گرم و آفتابی ترک کردند. ما مانديم بی‌کس، در فرودگاهی ميان ِ شوره‌زارها، و آفتابی که بر تيره‌روزی ما بالا می‌آمد، و انگار با ما بالا می‌آورد.
جنگيدم، و شکست خوردم.
جنگ‌ها بالاخره يک‌روز تمام می‌شود و سربازها به‌خانه برمی‌گردند. برای هم‌اين محافظه‌کارها می‌گويند؛"برای جنگی که ام‌روز و فردا تمام می‌شود، از خودت خرج نه‌کن!"
خب من که نمی‌توانم ساکت باشم. من که نمی‌توانستم. حماقت کردم؟!
ام‌شب سری به عکس‌های پارسال می‌زنم و خودم را در شب گم می‌کنم. پرسه از هم‌اين‌جا شروع می‌شود؛ وقتی مطمئنی که همهء کسانی را که در اين دنيا داشته‌ای امن اند، و خوابيده‌اند با يک لب‌خند کوچولو. هرکجا و با هرکس، اما با لب‌خندی کوچولو. و الهی که با یک لب‌خند کوچولو. و شروع می‌شود، وقتی کسی را نه‌داری که نگران لب‌خند نه‌زدن ِ تو باشد.
جنگ‌ها تمام می‌شوند و سربازهايی که زنده مانده‌اند، سربازان خوش‌شانس ميدان لقب می‌گيرند.
جنگ ِ ما هم تمام شد. و سربازهايی که زنده ماندند، به خانه برگشتند، و ديگر از خانه خارج نه‌شدند! چه کسی می‌داند توی چون‌اين جنگی، چه چيزهايی از يک سرباز بازستانده می‌شود؟! کی فهميد ما چی [بگو؛ «کی»] را از دست داديم؟!
حالا احساس می‌کنم که بازنشسته شده‌ام. تنها توی خانه‌ام وقت‌ام را به پرستاری از گربهء علی آپاچی اختصاص می‌دهم. می‌دانم؛ بيرون خيلی خبرها هست. بيرون دوباره صحنهء هم‌‌آوردی شده. فکر کن رفيقی دنبال من می‌آيد و موضوع را با من در ميان می‌گذارد. نمی‌توانم از اين دعوا بگذرم. نمی‌توانم بگويم؛
"تو که می‌دونی.. من موچ‌ام داداش. من بيرون‌ام."

ايتاليا..
لعنتی! اسم ِ اين کشور که می‌آيد، من ديگر خيلی تنها و بدبخت می‌شوم.
- ايتاليا سرزمين فرصت‌های برابر، سرزمين کالج و دانشگاه و آيندهء روشن. فرق‌اش با بقيهء جاهایی که «فرصت‌های برابر» ارائه می‌دهند، در اين است که آدم‌های خون‌گرمی دارد. مردهای‌اش هنوز سبيل دارند و ايرانی‌ها آن‌جا غريبه نمی‌شوند.
- واقعن؟! [لعنت بر شيطون]

من با ايتاليا يک تصويه‌حساب شخصی دارم. متنفر ام می‌کند. ايتاليا خون‌ام را گرم می‌کند. داغ‌ام می‌کند. يک‌سال نجوا داشتم که؛
"کل ِ زندگي‌ام رو باختم به يک لب‌خند.."
و آن لب‌خند می‌تواند حالا از آن ايتاليا باشد.
گفتم؛ "اين‌جا چوب بخورم به‌تر از آن است که توی خيابان‌های رم به صليب کشيده شوم."
حماقت کردم.
نگرش من بر اين اساس بود که؛ "هم‌اين‌جا هم می‌شود خوش بود، و اگر کم‌تر، چه باک که خانهء خودمان است". و حالا دیگر اين‌جا کسی نمی‌خندد. تمام ‌لب‌خند‌ها از آن ايتاليا شد. و من هنوز این‌جا را دوست دارم، این‌جا را که هیچ‌وقت و هرگز، یک «فرصت برابر» به ما نه‌داد. این‌قدر نه‌داد، این‌قدر نه‌داد، تا کم‌کم از اين بازی‌ها بيرون شدم، موچ شدم، روی صليب..
سالی با خود گمان کردم؛ به‌خدا که اگر لب‌خند ِ من در ايتاليا باشد، مردانی از پارس آن‌جا را به‌زير خواهند کشيد.
و افسوس که مردان پارس بيش‌تر «روايت» شده‌اند. جان ستانده‌ایم و جان سپرده‌ایم. ما وقتی برای روایت کردن نه‌داشته‌ایم. و کسی را نه‌داشته‌ایم که سرگذشت‌مان را برای‌مان بنویسد. مورخان دیگری ما را روایت کردند و از هرکجای ما که خواستند، زدند. زدند و بُردند. اوراق تاريخ لب‌ريز از رد خون‌های ماست. اين ميان اغواگری سهم ديگرانی شد که دور از چشم ما شهرهاشان را ساختند، و لب‌خندها را پذيرا شدند.
دوره‌ای در غالب مردان ساسانی فرو رفتم. مردانی تنومند با چهره‌های پُرمو. کنده‌شده و به‌جامانده روی سنگ‌ها. نيزه و کمان گرفتم و جذب اين ارتش سنگی شدم. ما مردانی بی‌لب‌خند و مصمم بوديم. يک‌سال تمام توی روياها به اروپا لشگرکشی کرديم، رومی‌ها را شکست داديم، و شهرهاشان را با خاک يک‌سان نموديم، يکی پس از ديگری.. و وقتی دانستيم که ديگر چيزی برای اغواگری نه‌دارند، امان‌شان داديم و به سرزمين نگه‌بانی‌مان عقب نشستيم. سال ِ پُرباری بود، اما؛
سربازانی که از فتح قلمرو روم بازمی‌آمدند، ديگر نمی‌خنديدند!
هيچ‌کس، هرگز، لب‌خندی از آن‌ها نمی‌ديد. اين‌گونه «تلخ‌مردی» باز می‌آمدند.
و باز می‌گفتند؛
"يا نه‌آيم، يا سربه‌دار آيم."

ايتاليا.. ايتاليا..
بايد تبديل به آدمی می‌شدم که پايهء سفارت‌خانه ايتاليا باشم. اهل ِ توی صف ايستادن و تحمل کردن ِ نگاه‌هایی که به سوی من خيره بود. يعني تا اين حد متمدن! «توی صف» را می‌توانم کوتاه بی‌آيم، اما هيچ‌چيز بيش‌تر از خيره شدن يک‌نفر حال‌ام را بد نمی‌کند. خيره نگاه کنی، به تو خيره می‌شوم. ول‌کن ِ ماجرا هم نيستم. تبعهء هرکجا می‌خواهی باش! سربسته هم گفتم؛
"آخه من برم سفارت ايتاليا، سفارت ايتاليا کجا بره؟!"
قرار بود يک‌سال به آن‌جا رفت و آمد داشته باشم، و بعد صفی تازه تشکيل می‌شد. من ترجيح دادم که توی صف ارتش ساسانی نيزه به‌دست بگيرم. اين‌طوری کارم زودتر راه می‌افتاد و برای همه راحت‌تر بود؛
"تو که پرواز کردی، ما در چند ستون از پياده‌نظام زره‌پوش اعزام می‌شويم. ديدار در ميدان اصلی رُم!"
ديوانه شده بودم.. خب معلوم بود که ديوانه می‌شدم. خب معلوم بود که توی خودم دفن می‌شدم. ولی من به قول‌ام عمل کردم. سوگند که ما در چند لشگر منظم و با تمام قوا به‌راه افتادیم، و خدا می‌داند که تمام اروپا را به‌دنبال ردی از یک لب‌خند زیر و رو کردیم. جان ستاندیم و در آخر؛ جان سپردیم. دیگر یک سال شده؛
تنها در خانه نشسته‌ام و از گربهء بی‌مار علی آپاچی پرستاری می‌کنم.

رفته‌رفته از صحنهء روزگار محو شدم و رفتم توی تاريخ. «گذشتهء ما»؛ تنها جايی بود که ما بدون ويزا و بدون نگاه‌های خيره وارد قلمرو روم شده بوديم. با يک ارتش کامل از پياده‌نظام و سواره‌نظام، از دروازهء شهرهاشان گذشته بوديم. سواران ما امپراتوران بسياری را که به طمع ِ لب‌خندهای سرزمين ما عزم ِ تيسفون می‌کردند، درون خاک روم تعقيب کرده بودند و با زوبين به زير کشيده بودند. رنگ اندوه اما بر چهرهء سربازان ما پاشيده بود. سربازانی که از قتح یک رويا بازمی‌گشتند..
دریغا! «کراسوس» خیلی دير به پُست ما خورد. لشگری که مصلوبين را نظاره کرده بودند، باز آمدند و باز نه‌خنديدند.

اين‌که مي‌گويم؛ دفن شدم، به‌راستی «دفن شدن» بود. اسپارتاکوس شدم، که ايتاليا با هفت لژيون از روی مُرده‌ام عبور کرد. و شش هزار نفر از ياران‌ام را در جاده‌ای که به رُم ختم می‌شد، برای عبرت بر صليب کردند، تيربه‌تير و رديف، پشت سر هم..
جنگیدم، و شکست خوردم. بس دریغ و درد و افسوس..

فک سزار روم پائين آمد؛ گوروپ!
سزار سرزمين لب‌خندها، ديگر نمی‌خندد. و بی‌شک در آن لحظه، هيچ‌کدام از دختران که در فرودگاه رم لب‌خند را فراموش کرده‌اند، به‌جا نمی‌آورد. اين ضيافتی است که من به آن دعوت شده‌ام.
گلادياتوری در ايتاليا به‌پاخاست، و شوريد. رسانه‌ها او را «ديوانه» می‌خوانند. کثافت‌ها! اين مرد 42 ساله به هر انگيزه‌ای اين کار را کرده باشد، رفيق من است. رفيق ديوانه‌گی يک‌سالهء من.
هی! «برلوس‌کونی» باز هم جراحی خواهد کرد. گونه‌های‌اش.. گونه‌های‌اش را ترميم خواهد کرد. دندان خواهد کاشت، دماغ‌اش را جمع خواهد کرد، دوباره نماد مردان اغواگر ايتاليايی خواهد شد و؛
باز هم لب‌خند خواهد زد، بی‌گمان!
اما برای مصلوب‌شدگان، برای هميشه رفته است کنار ِ والريانوس، کراسوس، ژوليان، ژوويان و..
اسپارتاکوس لب‌خند را از صورت امپراتور برداشت.
تو به‌زير کشيده شده‌ای، و هيچ عمل جراحی، لب‌خند گذشته را به تو باز نمی‌گرداند.
هم‌آن‌طور که ديگر هيچ اتفاقی،
هيچ اتفاقی،
لب‌خند را به ما باز‌نه‌گرداند.

Crassus crucified 6000 of Spartacus' men along the Appian Way from Capua to Rome


:: من «موچ» بودم، خيلی چيزها حذف شد، خيلي چيزها
این نوشته مال این‌جاست.

[+] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 5:44 AM  توسط مهدی 

رمق‏کشی پای دیوارهای بلند صبح

درویش
پيوند با گذشته دارد و بيم از حال
با خود گمان می‏کند؛
شبی ابرها از فراز زدوده شوند و ماه‏ام به‏درآيد
و؛
اين‏قدر شب‏ها آمده و رفته،
اين‏قدر شب‏ها آمده و رفته،
اين‏قدر
شب‏ها
آمد که؛
«رفته»
به‏خدا اين‏قدر..

سوز و ساز با شب دارد، بيم از آفتاب
نور و اميد، پيوند با او کجا دارد؟!


گمان کرده‏ام؛ ناگزير اگر ام، کجا گريز ام؟!
هر شبی را بايد برآمدن آفتابی. و با هر برآمدن آفتابی‏ست، سر اشک‏بار به بالين بُردن ِ خسته‏مردی.
به‏ازای هر آفتاب ِ روزانه، دست‏کم يک مرد در اين دنيا وجود دارد که به تباهی می‏رود. سرانجام؛ «ديده» و می‏رود..
يک‏جا، دور از دست‏رس و شبانه، پرسه‏ها می‏زد و رو به رويايی خيالی با خنده می‏گفت که؛
سپيدموی شده‏ام. پيرمرد، پيردل، دوست داری؟!
رويا ساکت شده و به نابودی می‏گرائيد.
آيا رويا هم می‏گريخت؟!
...

افسانه و اميد بی‏ثمر چه گويم‏ات؟!
که تمام ِ روياها،
و حتا خيال‏های دست‏نه‏يافتنی در دوردست‏ها هم
دانسته بودند
که مرد ِ پير «مُردنی»ست.



:: بادی که ام‏شب اين‏جا بود، اين‏جا می‏وزد حالا؛ بی‏سوز و کم‏رمق است. براي سيلی‏خورده‏ای که اميد ِ گشايش را به بادهای سنگين‏تر سپرده، چون‏اين باد بی‏رمق است. باد تمام شب را از پنجره‏های باز و گشوده، به درون اين اتاق رفت و آمد داشت. به‏ازای اين صبح و اين شهر و اين‏همه آدم اما، فقط يک نفر وجود دارد، که شبی از پی شب ِ ديگر دورتر افتاده و پيله‏ای سخت‏تر به‏دور خود تنيده. يک نفر گم‏شده در اين صدا

درويش وهم‏زده را ماتم ابرها کشته


[+] نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 6:10 AM  توسط مهدی