مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken

فتح شهر بی‌شکوه

خطر کردم. تا آن‌جا که به یاد دارم از آن‌روزها؛ مهیا و مصمم شده بودم و قراری داشتم. قراری با تدارکات فراوان و دورنمایی نویدبخش. «یک‌جا-نشین» شدم من ِ کولی. و بعد هم بر این عهد ماندم تا کاری را که برای‌اش برگشته بودم به سرانجام برسانم. انگیزهء زیادی داشتم و سر پرشور... که حالا دل مرور و یادآوری آن‌چه گذشت را ندارم.
حالا بی‌زار شده‌ام. متوجه شده‌ام که تمام این ماجرای بازگشت، تمام برنامه‌ها و نقشه‌ها و دوراندیشی‌ها، چه‌قدر مسخره و عبث بوده است. در واقع از اول هم به چشم من به‌صورت مسخره‌ای آمد. همهء راه‌ها که پیش‌پیش دیده بودم، یا وجود نداشتند یا از اساس مسدود شده بودند. یک سال را به حماقت گذراندم و سال دوم از حماقت و ساده بودن خسته شدم. برای انجام امور نیمه‌تمام می‌آیی، اما مدت‌ها پیش بدون آن‌که تو فهمیده باشی، و به نحوی متفاوت با آن‌چه تو فکر می‌کردی، کار به انجام رسیده و تمام شده. برای کارزار می‌آیی، اما هم‌آوردی را نمی‌بینی و واقعیت را مغلوبه می‌یابی. یا برای انتقام می‌آیی و می‌بینی کسی برای ستاندن انتقام نیست؛ از آن‌جا رفته، یا اگر هست؛ بدل به آدمی ترحم‌برانگیز شده که تنها شایسته عفو و بخشش و روی‌گردانی‌ و به حال ِ خود واگذاشتن است. این‌ها مشاهدات و برداشت‌های من هستند. این کاری‌ست که گذشت زمان با آدم‌ها می‌کند. من انگار خواب بوده‌ام. سکه‌های من از ارزش افتاده و سکه‌های تازه رایج شده‌اند. من برای طلبی برگشتم که با سکه‌های قدیم از من گرفته بودند و حالا با پول رایج قابل محاسبه نیست. صحنه عوض شده و من برای این صحنهء تازه تدارکی ندیده بودم. حالا از کی باید خواست که روایت را به عقب برگرداند؟ یقهء کی را می‌شود گرفت؟ از تو می‌خواهند کنار بیایی. زمانی که باید می‌ماندی و می‌جنگیدی عقب نشستی. حالا آن‌ها شهر جدیدشان را روی ویرانه‌ای که در جست‌وجوی‌اش آمده‌ای ساخته‌اند.
می‌دانم که باید پیمانی که با خود بسته‌ام را بشکنم و از این‌جا بروم. خیلی زود و فوری. اما انگار مدفون شده‌ام. قبلن این وضعیت را درست می‌کردم اما حالا یادم نیست که چه‌طور این کار را می‌کردم. این البته خطرناک است. برای مردی که قرار ندارد و قرارگاهی می‌جوید برای زنده ماندن، این‌که از راه هم بازبماند و روی بگرداند و یک‌جا-نشین شود، خطرکردن است. اما خطرناک‌تر فتح ِ توخالی بودن امیدها است، از دست رفتن غرور - به‌سان تنها دارایی او - است، نافرجامی است.
نفرت‌انگیز است این صحنه‌ها و اتفاق‌ها که رخ داد و من دیدم. در و دیوار این شهر خالی با تو حرف می‌زند. روزهای اول از پچ‌پچ و زمزمه در گوش تو شروع می‌کند و در ادامه به هم‌همه و فریاد تمسخر می‌رسد. شهر خالی این دنیا تو را هم خلع سلاح می‌کند، دیر یا زود. او که بی‌شکوه مانده، تو را هم بی‌چیز می‌خواهد. کاش آدمی قوی نباشد این‌قدر. کاش نمانده باشد بعد این‌همه که آمد و کوفت و نابود کرد و از سر گذشت. دوست دارم که ضعیف بودم. آن‌قدر ضعیف که خیلی پیش از این‌ها همه‌چیز تمام شده بود. افسوس...
زندگی، از اساس، فرق دارد با آن‌چه من نگاه می‌کردم. این نگاه من هرچه بوده سست بوده و برای خودم می‌ماند.
امیدها سپری شده‌اند و آدم‌ها سپری شده‌اند. زندگی اما هنوز مداومت دارد و این دردناک است. باید در امتداد و ادامهء امیدها و آدم‌ها می‌رفتم. بر جای مانده‌ام و درد می‌کشم. من زندگی را دوست ندارم به هیچ‌وجه.  

زیر سنگ‌ام من این‌جا. حالا بیا پیدا کن مرا و بگو؛ بهار...
ای دل خوش که تو داری!
مرد ِ کفری ِ لاجرم به رنگ ِ زندگی درآمده را، که دیگر میان روزمره‌گی خودش را گم کرده، مژده می‌دهی، آن‌هم به بهار ننگین
بهار اما لایق این ستایش‌ها و منتظران است؟ بهار آیا می‌تواند روزگار را نو کند؟ بهار آیا می‌تواند آن‌چه تابه‌حال بوده را پایان بخشد و ما را از این‌جا ببرد؟ اگر نه؛ تواند بود که ما و بود ِ ما و یاد ِ ما را از میان برچیند، چون‌آن که گویی از ابتدا نبوده‌ایم و دردی نداشته‌ایم؟
نه! بهار نمی‌تواند. بهار ناتوان است. یا خودش دروغین است، یا از قول او که هم‌واره زبان بر بسته دروغ گفته‌اند به جفا. بهار روی‌دادی نیست. ما ایم که آن‌را رنگ کرده‌ایم برای مضحکه و دل‌خوشی. ما ایم سرخورده و زخم‌برداشته، ما ایم آویخته و دل‌ریخته، ما ایم پیرانه‌سر و بی‌مرگ مانده، ما ایم خسته، لب‌بسته، ما ایم رویای آسمان پیموده و بر خاک غنوده.
باید که خط و حائلی میان ما و دیگران رسم شود. آن‌که بهار را به من تبریک می‌گوید، نمی‌تواند دوست من باشد. منی که از تسلیت هم گریزان شده‌ام. دنیای ما دنیا-دنیا از هم دور است. او دل به نو شدن و بازی ِ دوباره دارد، من چشم به پایان.
کاش کاش کاش این بهار آخر باشد و دروغ آخر.
تا که فرشته‌ای راستین از این‌جا گذر کرده باشد این‌شب و نیایش مرا با خود بُرده باشد.

باز این یکی، سه‌باره؛



هرچه امید بسته بودم، هرچه؛ فروریخته
[+] نوشته شده در  2012/3/19ساعت 20:14  توسط مهدی 

نقطهء بی‌پناهی


Time for You to Leave, William Blake..., #2
[...]
دارم باز می‌گردم. سفر ده سالهءِ من ام‌شب به پایان می‌رسد. ده سال دوری و گریز این‌جا به پایان می‌رسد. کابوسی که هرشب ِ این سفر ده ساله با من بود، کابوسی که در آن ناباورانه بازگشته بودم، حالا در شرف تکوین است.
روزها و روزها در خانه ماندم و به این فکر کردم. از همه‌کس و همه‌جا بریدم. تمام روز فقط می‌نشستم و «نقشه» را مرور می‌کردم. من این‌بار نقشه داشتم آخر. باید به این باور می‌رسیدم که با یک «شهر» روبه‌رو هستم. یک شهر کامل؛ سازمان‌یافته از خانه‌ها و خیابان‌ها، تصویرها و گذشته‌ها، و مردمی که غریب‌کش اند. شهری که سال‌ها انتظار مرا کشیده و قرار نیست حالا که بازمی‌گردم به من رحم کند. شهری که پیش از این در آن‌جا شکست خورده‌ام، و از همه مهم‌تر؛ شهری که در آن «بی‌پناه»ام.
به‌سوی تاریک‌ترین شهر دنیا می‌روم، چون می‌دانم در هیچ کابوسی رهایم نمی‌کند. هیچ‌کس به‌تر از خودم نمی‌داند که آن شهر با من چه کار کرده. هیچ‌کس به‌تر از خودم نمی‌داند چه چیزی آن‌جا منتظرم است و چه بلایی سرم خواهد آمد. و هیچ‌کس هم نمی‌داند چرا این‌ها را می‌دانم و دارم به آن مرگ‌زار برمی‌گردم. این گفتنی نیست. یک‌روز باید با آن شهر روبه‌رو شوم دوباره. و گمان کردم که آن‌روز باید روی پاهای‌ام باشم و خودم بروم سراغ ِ او. زخم خوردن نیمی از راه مرگ است، فرار کردن با زخم؛ خود ِ مرگ. هنوز چیزی آن‌جا تغیر نکرده. همه‌چیز هم‌آن‌طور بوده و هست. من اما عوض شده‌ام. ده سال پیش که آن‌جا را ترک می‌کردم پسربچه‌ای سیلی‌خورده بودم، و حالا که عزم بازگشت دارم؛ مردی زخمی. هیچ‌کس نمی‌داند. باید برگردم.

راه ماندن باز بود اما من نمی‌خواستم باز هم فرار کنم. قرار بر «بازگشت» گذاشته شد؛ بازگشت به شهری که با همهء وجود از آن متنفرم. حساب همهء خطرها را کرده‌ام در این مدت. تلفات‌ام را شمرده‌ام و توان باقی‌مانده‌ام را تخمین زده‌ام. نتیجهء بررسی‌ها شگفت‌آور بود؛ هیچ نوری در این سفر نیست. سفر شبانه آغاز می‌شود و این شب امتداد خواهد داشت. هرگز تمام نخواهد شد. سفر به اعماق تاریکی‌ست. سفر به درون سیه‌روزی و درد. هیچ پایانی بر این سیاهی متصور نیست. این نبرد کوچکی نبوده و نیست. نمی‌توانستم خودم را راحت و آسان تسلیم کنم. باید نقشه‌ای بی‌رحمانه ترسیم می‌شد. هر کس حالا معنی این سخن نمی‌داند. باید شجاعت تصور کردن داشت. باید پیش از رفتن، شهر را تصور نمود، خود را در آن یافت، و بعد مکان‌های بی‌پناهی را با قساوتی تمام در آن علامت‌گذاری کرد؛ این‌جا، این‌جا، حتا این‌جا، و...
در ترسیم نقشهء یک نبرد نمی‌توانی با خودت مهربان باشی. باید بدترین حالت ممکن را در نظر گرفت و با این‌حال باز باید مدام زیر لب وردی خواند؛ "یقین که حالت بدتری هم امکان دارد. حتمن از این بدتر هم می‌تواند باشد." بعد دیگر پریشان‌تر می‌شوی و با بدبینی، برچسب چند نقطه را که در برآوردهای اولیه امن بوده‌اند، روی نقشه تغیر می‌دهی؛ نقطهء بی‌پناه، احتمال یادآوری، خطر به زانو درآمدن.
چند ماه به عمد و از روی اراده به‌خودم عذاب دادم. خیال کردم که دارم برای روزهای سخت آماده می‌شوم. کم‌کم اما بیمار شدم. شدم بدتر از آن چیزی که بودم. تمام روزم دیوانه‌وار به تصور و محاسبه می‌گذشت. شب‌ها را با چشمان باز می‌خوابیدم و به نقطه‌ای در تاریکی خیره می‌شدم. بعد به‌خودم آمدم و دیدم هرچه تصور کرده‌ام، فقط شکل «اسارت» است. دیدم که دیگر روی نقشه هیچ نقطهء امنی نمانده. رنگ‌ام پریده بود. پیدا بود که دارم نقشه را پس می‌زنم. پیدا بود که نمی‌خواهم برگردم. پیدا بود که دوست دارم بمیرم. هر کسی حالا این تصویر را ندارد. هر کس «دیدن نقطهء بی‌پناهی در نقشهء نبرد» را نمی‌فهمد. تصوری از این ندارد که چه حالی با یک مرد است، وقتی باید کاری بکند، اما دستان‌اش بسته است. تصوری از این ندارد چه حالی با اوست وقتی نقشهء بی‌پناهی خودش را ترسیم می‌کند. تصوری از خودخواسته‌بودن ِ ورود به جنگی با سرانجام محتوم را ندارد. «به‌جان‌آمدن» را نمی‌فهمد.
تصویر نهایی؛ دشتی‌ست باز، بی‌سنگ و سنگر و مردی برهنه در آن میان. نقاط بی‌پناهی او در نقشه دیده شده و از هرسو در تیررس قرار دارد. دریغ حتا از یک سنگر یا سپر. و مرد، باید یک‌جا روح خودش را با خطر آشنا کند.

«آه! من بررسی کرده‌ام. جای نگرانی نیست. همه‌چیز مرتب است. و توان من اون‌طوری است که اگر مرتب نباشد، مرتب کنم.»،
«نگاه کن! من الآن خیلی انگیزه دارم، الآن وقت‌اش هست که برگردم.»،
«شهر ِ من اون‌جاست، بس نیست دربه‌دری؟ چرا؟ برای خاطر یک ...؟» و...
و البته که به همه دروغ می‌گفتم.

نمی‌توان بیش از این روز بازگشت را به تعویق انداخت. تا هم‌این‌جا هم دیر کرده‌ام. دیگر انگیزه‌ای برای ماندن ندارم. باور کرده‌ام بازگشت را، و باور کرده‌ام که مهلت‌ام این‌جا تمام شده. صبر کردن بی‌هوده است. وقت‌کشی فرسوده‌تر ام می‌کند. هیچ‌کس دیگر فکر بازگشت مرا نمی‌کرد. کسی دیگر مرا نمی‌شناسد در آن‌جا. بخت بزرگ من شاید هم‌این است که مُرده‌ام. کسی منتظر من نیست. این‌که مُرده‌ام، جزئی از نقشه است. اصلن تمام نقشه روی این استوار است و «باید» واقعیت داشته باشد.


برای آن‌که از درون خویش گم شده، موطنی در برون جُستن بی‌هوده است. گشته‌ام سال‌ها و حالا جواب گرفته‌ام از آسمان‌ها؛ سفر آخر من در راه است. یک سفر که بی‌شک، بی‌بازگشت خواهد بود.
به کی می‌شود گفت که تبعیدی زادگاه خودت هستی؟ به کی و با چه روی؟
لعنت بر این «بد»ی که به دل‌ام آمده. هنوز امید دارم تا لحظهء آخر که از این خواب وحشت بیدار شوم. نگاه کن که چشم من سرخ شده اما اشکی نمی‌ریزم.
چه اندوهی دارم در دل‌ام، چه اندوهی!

در آوای روندگان این شب سیه که می‌بینم، خشم هست و خستگی پیمودن ِ سالیان هست و فریاد هست و بغض هست و مرگ‌خواهی هست. شهر! من این‌شب تمامی مردان تو را به هم‌آوردی می‌خوانم. از میان شما کی‌ست که بتواند با این صدا گریه کند؟!
تمام خیابان‌ها و کوچه‌ها، کافه‌ها و رستوران‌ها، پیاده‌روها و مغازه‌ها، تمام ِ هیکل متعفن ِ تو از بالا تا پائین، یادآور و تداعی‌کننده زخمی‌ست، که هیچ‌وقت نه خوب شد، نه تحمل‌پذیر. حال این منظرهء دردناک مردی‌ست که یک دورهء فراموشی و دوری را پشت‌سر گذاشته. منظرهء دردناکی و مرگی. بگو؛ کدام صدا و کدام روشنا در این تاریکی، آرام‌ات می‌کند حالا؟
آی..
خسته‌ام از گریز و خسته‌ام از سفر،
به خدای عزیز که این سفر، سفر آخر است.

× ×

   Moan Thing, Nick Cave & Warren Ellis



[+] نوشته شده در  2010/11/1ساعت 3:37  توسط مهدی 

برهنه

Time for You to Leave, William Blake..., #1

خانه را خیلی زود ترک کردم. وقتی که سن کمی داشتم. حالا که می‌خواهم به‌خاطر بیآورم، این‌قدر دور و بعید است که حتا خودم هم نمی‌دانم چرا زندگی من به این مسیر افتاد. لابد اتفاقی افتاده بود. حالا وقت گمان‌های بی‌هوده نیست. حقیقت زندگی من یک جمله است؛ یک‌روز از خانه بیرون زده‌ام و دیگر به آن‌جا برنگشته‌ام.
برای طوری که زندگی کرده‌ام متأسف نیستم. برای هیچ‌کس متأسف نیستم. راه افتادم و هرکجا که رسیدم بخشی از گذشته‌ام را دفن کردم و رد شدم. هیچ‌کجا توقف نکرده‌ام. هیچ‌‌وقت کسی را به خودم وابسته نکرده‌ام. با این‌حال وقتی به من خیانت شد، من فقط دوباره در راه بوده‌ام. هم‌‌آن‌روز در راه تازه بوده‌ام. من فقط رفته‌ام. به خودم خیانت کرده‌ام اما به کسی ضربه نزده‌ام. یادگرفته‌ام هرکجا که هستم، پیش از این‌که «مهلت»ام تمام شود، آن‌جا را ترک کنم. هیچ‌کس نمی‌تواند این‌کار را به‌تر از من انجام دهد. هیچ‌کس نمی‌تواند مثل من گم شود. خواستم که آدم بی‌گذشته‌ای باشم، و شدم. روزهای سخت داشته‌ام. جاهای بد بوده‌ام. ندیدم کسی به من رحم کند. کسی اصلن در این سال‌ها نبوده. هیچ‌وقت یک خانواده نداشته‌ام. هیچ‌وقت زمین خودم را نداشته‌ام. همه سرزمین‌ها را پشت سر گذاشته‌ام. تمام عمرم را تنها بوده‌ام و مثل کولی‌ها سفر کرده‌ام. بدون این‌که از کسی چیزی قبول کنم یا به کسی چیزی ببخشم. حالا توی این دنیا، که کوچکی‌اش رو خودم با قدم‌هام اندازه گرفته‌ام، فقط مادرم رو دارم. مادرم تنها کسی هست که در تمام این سال‌ها مرا گم نکرده. همه رها کردند، او رها نکرده.. هی! مادر من تنها رابط من به این دنیاست. تنها کسی‌ست که مرا آرام می‌کند.


این‌بار هم به تنهایی از پس‌اش برمی‌آیم. صدای طبل را شنیده‌ام. فکر نمی‌کنم به چیز دیگری نیاز داشته باشم. من مریض شده‌ام و فقط دیوارها دیده‌اند. فقط این دیوارها می‌توانند گواهی دهند که من روزهای آخر این‌جا صدای طبل شنیده‌ام. صدای طبل بزرگی که از دور می‌آمد و روزبه‌روز نزدیک‌تر می‌شد. تا ام‌روز، که دیگر دیوارها هم از طنین آن به لرزه افتادند.
طبل.
طبل رفتن، طبل اسارت، طبل تسلیت‌گو.
این بدترین واقعیتی‌ست که حالا با آن روبه‌رو هستم؛ ضعیف شده‌ام. این نشانهء خوبی نیست. برای اولین‌بار مریض شده‌ام. من آخر هیچ‌وقت مریض نمی‌شدم.
[...]

× ×

The Proposition (Pt. 1 & 2), Nick Cave & Warren Ellis


[+] نوشته شده در  2010/10/31ساعت 18:22  توسط مهدی 

and I was left to wander the earth alone


- I have prepared your canoe with cedar boughs. It's time for you to leave now, William Blake. Time for you to go back to where you came from.
- Do you mean Cleveland?
- Back to the place where all spirits come from, and where all spirits return. This world will no longer concern you.

Time for You to Leave, William Blake... / Nobody - Blake - Nobody

[+] نوشته شده در  2010/10/31ساعت 17:58  توسط مهدی 

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

از «حرف زدن» که گفتی، رنجوری بود که حرف نمی‌زد. هرگز. سر در گریبان بود و لب فرو بسته، بهت‌زده و اندوهناک. و ترسیده بود. انگار که تمام هستی‌اش را بر سر یک نبرد گذاشته بود، مترصد و چشم‌به‌راه مانده بود، این فرا رسیده بود و او ناگهان از رمق افتاده بود. بی هیچ علتی از رمق افتاده بود. و به‌هوش بود و نظاره کرده بود که غارت‌اش می‌کنند.
از راه رسیدند و پیدای‌اش کردند. خندیدند، اما سنگ که زدند. گاه مرهم نشان دادند و زخم که زدند. و رها کردند و رفتند. با خیال‌های دیگران بار آمد و در توهم ایشان خلل نزد. برای خیالمندی‌های ایشان کوشید و هم‌چون‌آن کوشید و ایشان رفتند.
حال سخت شده دیگر برای او خم به ابرو آوردن. سخت شده بعد از این‌همه بازی و بازی‌گری که کرد و نقش‌ها و نقشه‌ها که به جان انداخت. نه حرفی زد، نه حتا ناله‌ای کرد.
 
"منتظر يک اتفاق بزرگ هستم. اتفاقی که رخ دهد و کشتی‌ام را نجات دهد.
و «اتفاق»، يک روياست؛ ساختهء تازهء ذهن ِ من، در اين همه شب که بيدار مانده‏ام."

پس؛ سخت شده ام‌شب خم به ابرو آوردن.
و چه بدفرجام شدی تو پسرک. ذره‌ذره اما ناگهان.

این زمان جسم کم‏جان ِ کشتی‏شکسته‏ به جزيره‏ای دور رسيده و او را همه آب و موج فراگرفته. این تنها نصیب از خیال ِ سالیان است. اگر نه؛ ديرزمانی‌‏ست که همه‏چيز رنگ باخته، پيش‏تر از ام‏شب. می‌گوید:
"می‏خواستم پيغامی بنويسم. کسی را اما در ذهن یا به‌واقع نمی‌دیدم. پس به ذهن ساختم و لباس واقع بر او پوشاندم. نشناخته‏ام او را، و ندانم که کجاست. با این‌حال پيغام برای او می‌نوشتم، بی‌نشانی، بی‌مقصد. به‏سان ِ آن بطری‌‏های نااميد که دورافتادگان در آب اقيانوس اندازند تا شايد به تور ماهی‌‏گيری بيآيد، يا در شکم ماهی‌‏ها پيدای‌‏اش کنند؛ بی‌‏هوده و از اساس باطل. کاش این‌همه شب ساکت نمانده بودم. کاش.."

این‏شب تفاوت زيادی با شب‏های ديگر ندارد. تنها برملا شده که کشتی کوچکی از صفحهء رادارها محو شده، برای همیشه. و سوگند که مسکن‌ها تا این‌روز به روح دردمند هیچ مردی کمک نکرده‌اند. تنها جنگیدن است که حال ما را به‌بود می‌دهد. یک نبرد نابرابر و مداوم.
ام‌روز افق را از فراز بلندترین کوه جزیره‌اش نگاه می‌کرد. حالا دیگر صحنهء واپسین مهیاست. راه دشواری‌ست و کس تابه‌حال ندیده مردی با یک شهر طرف باشد، و برنده از دعوا بیرون بیاید. و جزیره آن‌جاست که امکان خلاصی از آن متصور نباشد. کو امیدی که در این دم آخر باوری را آب‌یاری کند و شوری بینگیزد؟ پیوسته با خود می‌گوید: این اما داستان دیگری‌ست. طور دیگر نوشته خواهد شد و طور دیگر روایت خواهند کرد.
سراسر زندگی‌اش هم‌این بوده؛ تلقینی مداوم و بی‌ثمر. این تنها یکی از نوبت‌های اوست. یکی از نوبت‌ها و یکی از سخت‌ترین‌شان. از ام‌شب پای در راه بی‌بازگشت می‌گذارد و چندی به‌سر می‌برد. زمان دارد تا آخرین موانع را برطرف کند یا که با هم‌این‌ها تن به دریا دهد. پس از این‌‌شب ریشه‌های او با خیال، یکی‌یکی بریده می‌شوند. مطابق با نقشه و بی هیچ تردیدی. پیش‌بینی شده که هم‌زمان هراسی مرگ‌بار به او نزدیک خواهد شد. لیک باید نترسید، و ادامه داد؛ ریشه‌ای بعد از ریشهء دیگر. تا لحظهء عزیمت، که حتا خدا هم نمی‌تواند جلوی آمدن‌اش را بگیرد؛ چند شب دیگر.
و زندگی، از ام‌شب، انگار که کم‌رنگ می‌شود. انگار دور و دورتر می‌شود.

...

هی! رنجوری بود که تا آخر حرف نزد. هر موج اگر فرود آمد و او را دورتر انداخت، و هر شب اگر گذر کرد و خبری باز نه‌آمد. تنها یک نقطه را می‌گرفت و خیره نگاه می‌کرد. سخت مهیای درد کشیدن بود و هیچ نمی‌گفت؛ لام تا کام. می‌نشست در تنهایی خودش، و نقشه‌هایی خیالی می‌کشید برای هیچ‌کسی در ناکجا. در این غرقه‌ها و غوطه‌ها، آرام بود. آرام بود تا هم‌این اواخر که رعشه‌ها و خدشه‌ها کم‌کمک به سراغ‌اش آمدند. چهرهء آرامی نداشت دیگر. بودند که او را پیش از این‌ها می‌شناختند. پیش از این‌که حرف زدن را فراموش کند. مدتی این‌جا بود و کمی زودتر از حد معمول برای رفتن آماده شد.

نوشته‌ء دیگری توی بطری به آب افتاد ام‏شب. بی‌ثمر، بی‌ثمر...

در آوای روندگان این شب‌ها که می‌شنوم


× ×
Guitar Solo, No. 5, Dead Man, Neil Young 


[+] نوشته شده در  2010/10/10ساعت 1:21  توسط مهدی 

ویرا! ویرا! چه‌ات شده؟


سیاه ِ کی را پوشیدی تو این‌همه سال؟ عزای کی را توی سینه‌ات داری لوطی؟ برای کی از ظاهر آدم بیرون شدی؟ سپیدموی کدام خاطره شدی؟ نگاه بود؟ یا صدا؟ برای شروع بگو چه شکلی بود آن‌که نفس‌ات را گرفت؟ نگو چهره‌ای توی ذهن‌ات نمانده. نگو عکس و خاطره‌ای نداری از این اتفاق. که «خیال» هم اگر بوده، لابد نقش و تصویری داشته.
بگو؛ تو به کی وفادار ماندی این‌همه سال؟ مغی دل‌مُرده در آتشگه خاموش ِ کی شدی؟

آمدی «بازی-بازی» کنی؟
تو فقط خیال کردی. خیال کردی اما خودت هم باورت شد. خودت هم «باور» کردی که واقعیت داشته. حالا جسارت داشته باش. بگو حقیقت نداشته. بگو که اصلن کسی نبوده از ابتدا. بگو بازی بود اما خودت هم باور کردی. بگو توی خیال رفتی و کم آوردی. بگو، اگر که راست می‌گویی این‌بار بگو.
حرف بزن،
حرف
× ×

Aghrab-e Ashegh, Hossein Panahi

در آوای روندگان این شب‌ها که می‌شنوم..


[+] نوشته شده در  2010/10/9ساعت 19:28  توسط مهدی 

لطف‌علی‌خان ام کی می‌آد؟

آرام جان‌ام، روح و روان‌ام
غران می‌آد شیهه‌زنان
چون پای‌غر از آسمان
مانند شاهین پرزنان
چون باده، چون آب روان
نعل‌اش طلا، زین‌اش طلا
غران بود چون آسمان
لطف‌علی‌خان هم روز آن
قد سرو و ابروها کمان
شمشیر ِ دست‌اش خون‌فشان
[...]

بالای بان اندران
قشون آمد [از] مازندران
جنگی کردیم نیمه‌تمام
لطف‌علی‌خان رفته کرمان

بازم صدای نی می‌آد
آواز پی در پی می‌آد

حاجی ترا گفتم؛ پدر!
تو ما را کردی در به در
خسرو دادی دست قجر
لعنت به ریش تو پدر

بازم صدای نی می‌آد
آواز پی در پی می‌آد

لطف‌علی‌خان بوالهوس
زن و بچه‌ات رو بردن طبس
مانند مرغی در قفس
طبس کجا؟ تهران کجا؟

بازم صدای نی می‌آد
آواز پی در پی می‌آد

لطف‌علی‌خان مرد رشید
هر کس رسید آهی کشید
مادر، خواهر؛ جامه درید
لطف‌علی‌خان بخت‌اش خوابید

بازم صدای نی می‌آد
آواز پی در پی می‌آد

لطف‌علی‌خان ‌ام هی می‌کرد
گلاب نبات با می می‌خَورد
[...]

لطف‌علی‌خان می‌رفت میدان
مادر می‌گفت: شوم قربان
دل‌ات خون شد، رخش‌ات گریان
بخت‌ات خوابید لطف‌علی‌خان

بازم صدای نی می‌آد
آواز پی در پی می‌آد

بالای بان اندران
قشون آمد مازندران
بالای بان دل‌گشا
مرده است، ندارد پادشا
صبر از من و داد از خدا

هر دم صدای نی می‌آد
آواز پی ‌در پی می‌آد
سوار غران کی می‌آد؟
لطف‌علی‌خان ام کی می‌آد؟
آرام جان‌ام کی می‌آد؟
روح و روان‌‌ام کی می‌آد؟
روح و روان‌‌ام کی می‌آد؟
روح و روان‌‌ام کی می‌آد؟
روح و روان‌‌ام کی می‌آد؟
روح و روان‌‌ام کی می‌آد؟
روح و روان‌‌ام کی می‌آد؟


[بخشی از] ترانه‌ای‌ست که پس از اسارت لطف‌علی‌خان، مردمان در شیراز و کرمان می‌خوانده‌اند. هم‌این‌طور سطرهایی نقل شده و باقی مانده. ترانه از زبان ِ خان شوربخت زند گفته می‌شود برای خانواده‌اش که به اسیری رفتند، و برای اسب‌اش؛ غران. انگار که میان نوبت‌های شکنجه درون زندان با خود نجوا کند، تا نوبت و دردی دیگر. مردم لطف‌علی‌خان را دوست داشتند. دوست‌اش داشتند اما کسی یاری‌اش نکرد. در مورد شاه اسماعیل گفته‌اند که وقتی خانواده‌اش به دست عثمانی‌ها افتاد، تا آخر عمرش غم‌گین شد و کسی خندهء او را ندید. و لابد گریه‌ها کرده. اما لطف‌علی‌خان چی؟ ام‌شب با خودم گفتم؛ کسی‌که چشم‌های‌اش را درآورده‌اند، چه‌طور می‌تواند گریه کند؟! نمی‌تواند، نتوانسته ...
این ترانهء عامیانه به‌هم‌ریخته و ناقص است. حتا گاهی گنگ است. باید چهارپاره بوده باشد که حالا به این روز افتاده. اما هم‌این‌طور هم شبی را می‌سازد و می‌سوزاند.

× ×
Bâzam Sedâ-ye Ney Miâd, Farhad

[+] نوشته شده در  2010/7/4ساعت 4:48  توسط مهدی 

یکی از ما


آن سال‌ها هنوز سال‌های سیاهی بود و سپیدی. خاکستری به این معنا که حالا هست، نبود. آدم‌ها، رخ‌دادها، جریانات و تمام کائنات یا با ما بودند و سفید بودند، یا در پشت پرده اتفاق می‌افتادند و بر ما بودند. که در این‌صورت این‌ها سیاه بودند. ما کم بودیم و سفیدی کم بود. و غیر از این «اندک»، همهء دیگران دست در دست هم در کار بودند تا روزگار ما را سیاه کنند. اما کی تعین می‌کرد که حق کدام طرف است و باطل کدام طرف؟! کی گفت که «ما» حق داریم و آن‌ها نه؟! کی توی آن سال‌ها تعین کرد که مارادونا بی‌گناه است و هاوه‌لانژ و تمام تشکیلات‌اش دروغ می‌گویند و می‌خواهند به ما ضربه بزنند؟! جواب مشخص است؛ ذهن کودکانه‌ای که سخت ترسیده بود..
هنوز سال‌های سیاهی بود و سپیدی و دنیا برای ما این‌همه بزرگ نشده بود. انگار همهء دنیا این شهری بود که توی کوچه‌هاش پی توپ می‌دودیم و دست ِ بالا چند کوچه و خیابان آن‌سوی‌تر که از رفتن تا آن‌جا منع شده بودیم. و گویی مردم دنیا هم‌این‌ها بودند که می‌دیدیم و گفتی زندگی‌ها همه این‌طور بود.
داستان کهنه است و طاقت‌فرسا. چیز «زنده»ای توی تلویزیون آن سال‌ها نبود. همه‌چیز زندگی کرده بود و درگذشته بود آن‌گاه که به ما می‌رسید. حتا فوتبال که مُرده می‌آمد و ما می‌دیدیم. و خدا را شکر که نمی‌دانستیم و دنیا هنوز بزرگ نشده بود. خیال می‌کردیم همه پسربچه‌های دنیا تا شب توی کوچه فوتبال بازی می‌کنند و شب با زانو و ساق زخمی بازی‌ها را از تلویزیون تماشا می‌کنند. و خیال می‌کردیم که همه‌جا مثل این‌جا جنگ است. ذهن کودکانهء ما ترسیده بود. ترسیده بود و سوال می‌پرسید. بس «چرا» که بر سر «چون» می‌زد؛ فوتبال 90 دقیقه است. پس چرا شب‌ها که بازی‌ها را می‌بینیم 60 دقیقه است؟! شش سال جنگ تحمیلی.. هفت سال جنگ تحمیلی.. هشت سال جنگ تحمیلی.. هشت سال جنگ... هشت سال! چرا پس این هشت، هیچ‌وقت نُه نمی‌شود؟! از این «هشت»ها زیاد گرو «نه» ماند در آن‌سال‌ها و با هم‌این وضعیت پا گرفتیم.
فوتبال آخرین‌بار در 1990 زنده بود. توپ را گذاشتند وسط در رُم. به گردش درآمد و غول‌ها به نبرد پرداختند، تا این‌که داور سوت کشید. تصاویر آهسته شد و صدای دنیا قطع شد. آهسته شد مثل حرکت در خلآ و بی‌صدا مثل سکوت و گنگی ِ زیر آب. کارت‌های قرمز در آسمان المپیک رُم به چرخش درآمد و آسمان را روی سر ما خراب کرد. به گردش درآمد و داور سوت کشید. بار دیگر. و از این بارها بسیار.. توپ را گذاشتند روی نقطهء پنالتی و کودکی ما را جریمه کردند. بیلاردو از کنار زمین چیزی گفت، گفتی فریاد زد که: "توپ و میدان را در اختیار بگیرید!" تیم افسانه‌ای ما اما خسته بود و به هم ریخته بود. بار دیگر قصد کردند که با نه نفر توپ و میدان را در اختیار بگیرند، اما نشد.. نتوانستند. دقیقه‌ها گذشتند و آسمان رُم چرخید و داور برای بار آخر در سوت خود دمید. مارادونا دو زانو نشست، سرش را پائین آورد و گریست. ماردونا شکست خورد و پسربچه‌هایی از سراسر دنیا گریستند. تصویر به حال اول بازگشت و صداها شنیده شدند..
روزهای بعد غم‌ناک‌ترین و سوت و کورترین فوتبال‌های‌مان را با بغض در کوچه‌ها بازی کردیم. سپیدی اندکی که مانده بود را کشتند و از آن پس دانستیم که دنیای ما، فقط دنیای سیاهی‌هاست.
 
مارادونا اما از پا در نه‌آمد. چهار سال بعد او را می‌دیدیم..
سال‌های گم کردن سپیدی بود دیگر و ما از آب و گل در آمده بودیم. به‌سختی مرد بار می‌آمدیم و فوتبال را خشن‌تر و بی‌حوصله‌تر بازی می‌کردیم. از آن ظرافت کودکانه در بازی ما خبری نبود. قرارهای فوتبالی این‌طور شکل می‌گرفت که بچه‌های محلهء دیگر می‌آمدند و روی دیوارهای محلهء ما می‌نوشتند؛ "تیم ِ ... آماده مسابقه است." شبانه می‌آیی و روی دیوار محله ما رجز می‌نویسی؟! خب ما هم تیم جمع می‌کنیم و می‌آئیم توی محلهء خودت سراغ تیم تو.
مارادونا اما از پا در نه‌آمد. چهار سال بعد او را می‌دیدیم که دیگر زنگار شسته بود و انداخته بود، و از هر چه ترک‌کردنی رها شده بود. آرژانتین مثل همیشه تیم خوبی بود و ما می‌دانستیم که این آخرین باری‌ست که مارادونا آرژانتین را به بازی‌ها می‌آورد. شه‌زاده‌ای مغموم را می‌مانست که عزم فتوحات بیش‌تر کرده بود و در بازگشت، دروازهء شهر را برابر خود بسته دیده بود. پی «حق» خود می‌گشت و حق ِ پسربچه‌هایی که چهارسال پیش با او گریسته بودند. آدم ِ دیگری شده بود و کم هم نگذاشت واقعن. به هر دری زد..
توپ را گذاشتند وسط در فاکس‌برو، دو بار؛ برابر یونان و نیجریه. تصویر فست‌موشن شد و توپ‌ها از خط دروازه‌ها گذشتند. داور هیچ شانسی برای سوت زدن پیدا نکرد. تصویر به حال عادی برگشت و گل ماردونا بیرون آمد. و این‌بار آهسته شد وقتی ماردونا به کنار زمین آمد و خط و نشان کشید.
هاوه‌لانژ! حروم‌زاده! تو کجا ای که هیچ دوربینی چهرهء تو را ثبت نکرده؟!
هاوه‌لانژ! هاوه‌لانژ کجاست بچه‌ها؟! ...
آن‌روزها چیزهای دیگری هم بدون حضور دوربین اتفاق افتاد. پیش از بازی سوم ماردونا با اتهام دوپینگ روبه‌رو شد و برای همیشه کنار گذاشته شد. آرژانتین بدون مارادونا دو بار دیگر به میدان رفت و با دو باخت از جام حذف شد. برزیل جام را از دست هاوه‌لانژ گرفت. پایان پسربچگی و رویازدگی.. تمام/.

بعد از ظهر دم‌گرفته‌ای هست این‌جا. دم‌گرفته بگویم و بگذرم، که توصیف احساسی‌اش دیگر کار من نیست. ما با تو کم گریه نکردیم دیه‌گو. کم گریه نکردیم و این‌ها مربوط به سال‌هایی‌ست که هنوز احساسی داشتیم و این‌طور تخلیه نشده بودیم. چشم‌های پسربچه‌ای را تصور کن که تمام زمین را رها کرده و پی تو دودو می‌زند. نگاه‌‌اش را تصور کن که به پاهای تو دوخته شده و یقین پیدا کرده که اگر تو هاوه‌لانژ را شکست دهی، سپیدی بر سیاهی پیروز خواهد شد. و تصور کن که تو شکست خوردی و زورت به همهء این‌ها نرسید. و تصور کن که وقتی امیدها بر باد رفت چه‌طور روزی بود. تو گناهی نداشتی و سپید بودی. تو قوی بودی برای این‌که تمام انگلیس را دریبل کنی و کت‌قرمزها را از مالویناس توی اقیانوس بریزی. قوی بودی برای این‌که مافیا را شکست دهی و ناپولی را میان غول‌های میلان و رُم و تورینو یک‌تنه قهرمان کنی. اما وقتی همهء این‌ها تو را گیر انداختند و روی سرت ریختند، شکست خوردی و حذف شدی. سرت را پائین گرفتی و مثل پسربچه‌ها گریه کردی. شدی یکی از ما؛ عنصر نامطلوب دنیایی که سپیدی‌اش روزبه‌روز کم‌رنگ می‌شد و تباه می‌شد.
تو گناهی نداشتی، چه‌گوارا گناهی نداشت، آرژانتین گناهی نداشت.
مارادونا اما نامیراست. مارادونا همیشه بازمی‌گردد. این‌روز؛ روز بازگشت توست.
و این‌روز..
کاش روز به‌تری بود و می‌شد حماسی‌تر از این نوشت. ما پسربچه‌گانی سال‌خورده‌ایم دیه‌گو! روی دیوارهای ما دیگر هیچ تیمی آماده مسابقه نیست. خواستیم که هاوه‌لانژ نباشد. توپ را گذاشتند وسط در «آزادی». به غرش درآمد و صف اول به خاک افتاد. آسمان چرخید و گلوله‌ها باریدن گرفت. خون روی لنز دوربین پاشید و تصاویر تکان خورد. کاش پسربچه‌ای این‌ها را ندیده باشد. قرمزشده‌ها را از زمین بیرون بردند و ما کم شدیم. توازن نابرابر شده بود و همه مبهوت به هم نگاه می‌کردند. یکی گفت که: "نباید ترسید." باز قصد کردیم که با هم‌این تعداد توپ و میدان را در اختیار بگیریم، اما نتوانستیم. گفتی اسرافیل در صور خود دمید. آه! اسرافیل دمید و آسمان تپید. خون را شستند و مدال‌ها را تقسیم کردند.

روی دیوار تو چی نوشته بودند که برگشتی دیه‌گو؟!


× ×
El Derecho de Vivir En Paz, Víctor Jara

[+] نوشته شده در  2010/6/12ساعت 17:17  توسط مهدی 

به بهار ننگین

بهار می‌آید، بهـــــــــــــــــــار! متوجه‌ای که؟!
حالا لابد باید دست‌ها را به هم سائید، قندی را در تلخی دل آب کرد، و دیده‌گانی را بوسید که برای چند روز ظاهر خواهند بود، و در تمامی سال دوباره ناپدید خواهند شد. بهار فصلی بی‌آبرو و رسواست از این نظر. می‌تواند برود و بساط اش را در دل مردمان شهر بر پا کند. می‌تواند به دروغ این‌گونه القا کند که هنوز خُرده اعتباری دارد و می‌تواند اعجازی را رقم زند. لیک بهار بی‌زور و کم‌بضاعتی که به چشم دل دیده‌ام، شکوفه‌ای در خود ندارد و معصومیتی برای آن باقی نمانده. ترحمی را برنمی‌انگیزد و در گروه ما، کسی به بهاری چون‌این رسوا خوش‌آمد نمی‌گوید.

هلا! آماده شویم که سال‌های نو، بر پایهء تجربه و با ظنی قوی، هم‌واره سال‌هایی سخت بوده‌اند.
بازگشتی خواهم داشت در این سال. هنوز شوکه‌ام و باید که آمار تلفات و توان باقی‌مانده‌ام را در حساب آورم. چیزی‌ست که هست، و نباید از آن فرار کنم. بازگشتی در کار است و جنگی، که به‌هرحال در خواهد گرفت.

اینک، این سرود استقبال از بهار است. بهاری که حتا ارزش ِ نوشته‌ای بلند را ندارد.


[+] نوشته شده در  2010/3/20ساعت 19:56  توسط مهدی 

فرار لب‌خندها


آه..
از لب‌خند ژکوند به اين طرف، ايتاليا پذيرای به‌ترين لب‌خندها و زيباترين‌شان بود. توی سرزمين ما لب‌خندی نه‌بود. آخرين ِ آن‌ها با پروازهای صبح ِ خيلی زود، وقتي ما صورت‌مان را به شيشهء گيت فرودگاه چسبانده بوديم، از اين کشور ‌رفتند. ما را به مقصد ايتاليای گرم و آفتابی ترک کردند. ما مانديم بی‌کس، در فرودگاهی ميان ِ شوره‌زارها، و آفتابی که بر تيره‌روزی ما بالا می‌آمد، و انگار با ما بالا می‌آورد.
جنگيدم، و شکست خوردم.
جنگ‌ها بالاخره يک‌روز تمام می‌شود و سربازها به‌خانه برمی‌گردند. برای هم‌اين محافظه‌کارها می‌گويند؛"برای جنگی که ام‌روز و فردا تمام می‌شود، از خودت خرج نه‌کن!"
خب من که نمی‌توانم ساکت باشم. من که نمی‌توانستم. حماقت کردم؟!
ام‌شب سری به عکس‌های پارسال می‌زنم و خودم را در شب گم می‌کنم. پرسه از هم‌اين‌جا شروع می‌شود؛ وقتی مطمئنی که همهء کسانی را که در اين دنيا داشته‌ای امن اند، و خوابيده‌اند با يک لب‌خند کوچولو. هرکجا و با هرکس، اما با لب‌خندی کوچولو. و الهی که با یک لب‌خند کوچولو. و شروع می‌شود، وقتی کسی را نه‌داری که نگران لب‌خند نه‌زدن ِ تو باشد.
جنگ‌ها تمام می‌شوند و سربازهايی که زنده مانده‌اند، سربازان خوش‌شانس ميدان لقب می‌گيرند.
جنگ ِ ما هم تمام شد. و سربازهايی که زنده ماندند، به خانه برگشتند، و ديگر از خانه خارج نه‌شدند! چه کسی می‌داند توی چون‌اين جنگی، چه چيزهايی از يک سرباز بازستانده می‌شود؟! کی فهميد ما چی [بگو؛ «کی»] را از دست داديم؟!
حالا احساس می‌کنم که بازنشسته شده‌ام. تنها توی خانه‌ام وقت‌ام را به پرستاری از گربهء علی آپاچی اختصاص می‌دهم. می‌دانم؛ بيرون خيلی خبرها هست. بيرون دوباره صحنهء هم‌‌آوردی شده. فکر کن رفيقی دنبال من می‌آيد و موضوع را با من در ميان می‌گذارد. نمی‌توانم از اين دعوا بگذرم. نمی‌توانم بگويم؛
"تو که می‌دونی.. من موچ‌ام داداش. من بيرون‌ام."

ايتاليا..
لعنتی! اسم ِ اين کشور که می‌آيد، من ديگر خيلی تنها و بدبخت می‌شوم.
- ايتاليا سرزمين فرصت‌های برابر، سرزمين کالج و دانشگاه و آيندهء روشن. فرق‌اش با بقيهء جاهایی که «فرصت‌های برابر» ارائه می‌دهند، در اين است که آدم‌های خون‌گرمی دارد. مردهای‌اش هنوز سبيل دارند و ايرانی‌ها آن‌جا غريبه نمی‌شوند.
- واقعن؟! [لعنت بر شيطون]

من با ايتاليا يک تصويه‌حساب شخصی دارم. متنفر ام می‌کند. ايتاليا خون‌ام را گرم می‌کند. داغ‌ام می‌کند. يک‌سال نجوا داشتم که؛
"کل ِ زندگي‌ام رو باختم به يک لب‌خند.."
و آن لب‌خند می‌تواند حالا از آن ايتاليا باشد.
گفتم؛ "اين‌جا چوب بخورم به‌تر از آن است که توی خيابان‌های رم به صليب کشيده شوم."
حماقت کردم.
نگرش من بر اين اساس بود که؛ "هم‌اين‌جا هم می‌شود خوش بود، و اگر کم‌تر، چه باک که خانهء خودمان است". و حالا دیگر اين‌جا کسی نمی‌خندد. تمام ‌لب‌خند‌ها از آن ايتاليا شد. و من هنوز این‌جا را دوست دارم، این‌جا را که هیچ‌وقت و هرگز، یک «فرصت برابر» به ما نه‌داد. این‌قدر نه‌داد، این‌قدر نه‌داد، تا کم‌کم از اين بازی‌ها بيرون شدم، موچ شدم، روی صليب..
سالی با خود گمان کردم؛ به‌خدا که اگر لب‌خند ِ من در ايتاليا باشد، مردانی از پارس آن‌جا را به‌زير خواهند کشيد.
و افسوس که مردان پارس بيش‌تر «روايت» شده‌اند. جان ستانده‌ایم و جان سپرده‌ایم. ما وقتی برای روایت کردن نه‌داشته‌ایم. و کسی را نه‌داشته‌ایم که سرگذشت‌مان را برای‌مان بنویسد. مورخان دیگری ما را روایت کردند و از هرکجای ما که خواستند، زدند. زدند و بُردند. اوراق تاريخ لب‌ريز از رد خون‌های ماست. اين ميان اغواگری سهم ديگرانی شد که دور از چشم ما شهرهاشان را ساختند، و لب‌خندها را پذيرا شدند.
دوره‌ای در غالب مردان ساسانی فرو رفتم. مردانی تنومند با چهره‌های پُرمو. کنده‌شده و به‌جامانده روی سنگ‌ها. نيزه و کمان گرفتم و جذب اين ارتش سنگی شدم. ما مردانی بی‌لب‌خند و مصمم بوديم. يک‌سال تمام توی روياها به اروپا لشگرکشی کرديم، رومی‌ها را شکست داديم، و شهرهاشان را با خاک يک‌سان نموديم، يکی پس از ديگری.. و وقتی دانستيم که ديگر چيزی برای اغواگری نه‌دارند، امان‌شان داديم و به سرزمين نگه‌بانی‌مان عقب نشستيم. سال ِ پُرباری بود، اما؛
سربازانی که از فتح قلمرو روم بازمی‌آمدند، ديگر نمی‌خنديدند!
هيچ‌کس، هرگز، لب‌خندی از آن‌ها نمی‌ديد. اين‌گونه «تلخ‌مردی» باز می‌آمدند.
و باز می‌گفتند؛
"يا نه‌آيم، يا سربه‌دار آيم."

ايتاليا.. ايتاليا..
بايد تبديل به آدمی می‌شدم که پايهء سفارت‌خانه ايتاليا باشم. اهل ِ توی صف ايستادن و تحمل کردن ِ نگاه‌هایی که به سوی من خيره بود. يعني تا اين حد متمدن! «توی صف» را می‌توانم کوتاه بی‌آيم، اما هيچ‌چيز بيش‌تر از خيره شدن يک‌نفر حال‌ام را بد نمی‌کند. خيره نگاه کنی، به تو خيره می‌شوم. ول‌کن ِ ماجرا هم نيستم. تبعهء هرکجا می‌خواهی باش! سربسته هم گفتم؛
"آخه من برم سفارت ايتاليا، سفارت ايتاليا کجا بره؟!"
قرار بود يک‌سال به آن‌جا رفت و آمد داشته باشم، و بعد صفی تازه تشکيل می‌شد. من ترجيح دادم که توی صف ارتش ساسانی نيزه به‌دست بگيرم. اين‌طوری کارم زودتر راه می‌افتاد و برای همه راحت‌تر بود؛
"تو که پرواز کردی، ما در چند ستون از پياده‌نظام زره‌پوش اعزام می‌شويم. ديدار در ميدان اصلی رُم!"
ديوانه شده بودم.. خب معلوم بود که ديوانه می‌شدم. خب معلوم بود که توی خودم دفن می‌شدم. ولی من به قول‌ام عمل کردم. سوگند که ما در چند لشگر منظم و با تمام قوا به‌راه افتادیم، و خدا می‌داند که تمام اروپا را به‌دنبال ردی از یک لب‌خند زیر و رو کردیم. جان ستاندیم و در آخر؛ جان سپردیم. دیگر یک سال شده؛
تنها در خانه نشسته‌ام و از گربهء بی‌مار علی آپاچی پرستاری می‌کنم.

رفته‌رفته از صحنهء روزگار محو شدم و رفتم توی تاريخ. «گذشتهء ما»؛ تنها جايی بود که ما بدون ويزا و بدون نگاه‌های خيره وارد قلمرو روم شده بوديم. با يک ارتش کامل از پياده‌نظام و سواره‌نظام، از دروازهء شهرهاشان گذشته بوديم. سواران ما امپراتوران بسياری را که به طمع ِ لب‌خندهای سرزمين ما عزم ِ تيسفون می‌کردند، درون خاک روم تعقيب کرده بودند و با زوبين به زير کشيده بودند. رنگ اندوه اما بر چهرهء سربازان ما پاشيده بود. سربازانی که از قتح یک رويا بازمی‌گشتند..
دریغا! «کراسوس» خیلی دير به پُست ما خورد. لشگری که مصلوبين را نظاره کرده بودند، باز آمدند و باز نه‌خنديدند.

اين‌که مي‌گويم؛ دفن شدم، به‌راستی «دفن شدن» بود. اسپارتاکوس شدم، که ايتاليا با هفت لژيون از روی مُرده‌ام عبور کرد. و شش هزار نفر از ياران‌ام را در جاده‌ای که به رُم ختم می‌شد، برای عبرت بر صليب کردند، تيربه‌تير و رديف، پشت سر هم..
جنگیدم، و شکست خوردم. بس دریغ و درد و افسوس..

فک سزار روم پائين آمد؛ گوروپ!
سزار سرزمين لب‌خندها، ديگر نمی‌خندد. و بی‌شک در آن لحظه، هيچ‌کدام از دختران که در فرودگاه رم لب‌خند را فراموش کرده‌اند، به‌جا نمی‌آورد. اين ضيافتی است که من به آن دعوت شده‌ام.
گلادياتوری در ايتاليا به‌پاخاست، و شوريد. رسانه‌ها او را «ديوانه» می‌خوانند. کثافت‌ها! اين مرد 42 ساله به هر انگيزه‌ای اين کار را کرده باشد، رفيق من است. رفيق ديوانه‌گی يک‌سالهء من.
هی! «برلوس‌کونی» باز هم جراحی خواهد کرد. گونه‌های‌اش.. گونه‌های‌اش را ترميم خواهد کرد. دندان خواهد کاشت، دماغ‌اش را جمع خواهد کرد، دوباره نماد مردان اغواگر ايتاليايی خواهد شد و؛
باز هم لب‌خند خواهد زد، بی‌گمان!
اما برای مصلوب‌شدگان، برای هميشه رفته است کنار ِ والريانوس، کراسوس، ژوليان، ژوويان و..
اسپارتاکوس لب‌خند را از صورت امپراتور برداشت.
تو به‌زير کشيده شده‌ای، و هيچ عمل جراحی، لب‌خند گذشته را به تو باز نمی‌گرداند.
هم‌آن‌طور که ديگر هيچ اتفاقی،
هيچ اتفاقی،
لب‌خند را به ما باز‌نه‌گرداند.

Crassus crucified 6000 of Spartacus' men along the Appian Way from Capua to Rome


:: من «موچ» بودم، خيلی چيزها حذف شد، خيلي چيزها
این نوشته مال این‌جاست.

[+] نوشته شده در  2009/12/17ساعت 5:44  توسط مهدی 

مطالب قديمي‌تر