تبليغاتX
مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken


برای فیروز ِ کریمی، که آبی ترین مردی بود که در تمام این سالها به استقلال آمد
حتی با جام احتمالی  فصل برای استقلال نیمه شب گذشته به پایان رسید

از بعد از ظهر زمزمه های آزار دهنده به گوش می رسید. تمام سایتها و خبرگزاریها اما سکوت کرده بودند تا همه چیز در حد یک شوخی احمقانه جلوه کند. وقتی منبع اولیۀ خبر برادر پرسپولیسی تان باشد معمولا جدی نمی گیرید. سریعا در تماسی با تهران صحت خبر را از یکی از دوستانم در کانون هواداران اس اس جویا شدم و بی اطلاعی او آرامم کرد.
تا اینکه 90 فردوسی پور فرا رسید و واقعه در شرف تکوین بود...

از دیشب تا حالا دنیا دور سرم می گردد. کودتای ژنرال بازنشسته برای بازگشت به قدرت شامگاه دیشب با سقوط آخرین دژ باقی مانده آبیها در پایتخت ایران بوقوع پیوست و کودتاچیان به نظر تمام مراکز قدرت را از هیات مدیره تا مدیر عامل و رسانه های گروهی در اختیار گرفته اند. کودتایی که برای دستکم چند فصل نیمه آبی ایران را به کما خواهد برد. کودتایی که درست در لحظه ای با موفقیت همراه شد که به نظر آخرین موعد و آخرین شانس به نتیجه رسیدنش بود. چرا که بدترین فصل تاریخ قدیمی ترین باشگاه فوتبال ایران و آسیا به هر ترتیب رو به پایان بود و نگاه تمام آبیها به فصل آینده و تیمی بود که خود ِ فیروز کریمی قرار بود آمادۀ مسابقه دادن کند.

این مطلب نوشته ایست که به فیروز کریمی و قلب های داغدار قسم خورده گان اس اس با نهایت دریغ و درد تقدیم می شود. برای فیروز خان که صادق ترین و با تعصب ترین مردی بود که در تمام این سالهای سیاه سپری شده به استقلال آمد. خیلی آبی تر و پاک دل تر از تمام آنهایی که مدعی بودند و دوباره از دیشب شدند که عمرشان را در این باشگاه گذرانده اند و باید بار منت شان را تا ابد در استقلال بدوش بکشیم. آنهایی که از وقتی به یاد دارم چون بختک روی سرگذشت و سرنوشت خوشیدۀ ما خیمه زده اند و قصد برخاستن هم ندارند.


نه! فیروز کریمی از استقلال نرفته است! این توهم زائیده افکار منحرف و پوسیده افرادی ست که تمامیت خواهی و جزم اندیشی در وجودشان ریشه دوانده. عجب ساده هستید اگر فکر می کنید فیروزخان از استقلال رفته است، چون نمی دانید که باشگاه هفتاد ساله ایران در تمام این سالها و خانه بدوشی ها در نهایت مکانی دائمی در قلب طرفدارانش پیدا کرد و به همانجا هم برای همیشه نقل مکان کرد. بنابراین ورود و خروج افراد به استقلال نه دست فتح اله زاده است و نه دست آن هیات مدیره نامرئی و نه هیچ قدرت لعنتی دیگری. فیروز کریمی دقیقا از روزی که بعد از به خاک سپردن مادرش در تمرین استقلال حاضر شد برای همیشه کلید دار باشگاهی شد که در قلب ها دفتر دارد نه در شهر ِ پر از دروغ و ریاکاری ِ مدیران و مافیا و ژنرال ها... فیروز ِ کریمی از همان روز بت های پرادعا و بی خاصیت استقلال را که همیشه فقط جا اشغال می کنند از کعبۀ دل آبیها بیرون راند.

- فیروزخان[سرمربی]! چقدر دلم می خواست که ببینمت و به تو بگویم تا آخرعمر فراموشت نمی کنم بابت اینکه پایت را در خاکستر ویرانه های باقی مانده از تمدن باشکوه ِ اس اس گذاشتی و برای این آمدن هم با تمام ایران درافتادی و آبرویت را وسط گذاشتی...

- فیروزخان [سرمربی]! چقدر آن روزی که گفتی اگر قرار باشد در میان جدول بمانیم با بی تعصبها نمی مانیم زندگی کردم. چقدر وقتی بی غیرت ها را یکی یکی کنارگذاشتی حظ کردم. تو تنها مردی بودی که با این صلابت در استقلال دیدیم...

- فیروزخان[سرمربی]! تنها کسی که به سهمیه کمتر طرفداران ِ استقلال در آزادی و در روزهای دربی اعتراض کرد و محکم هم ایستاد تو بودی، خانه زادهای پرادعای استقلال نبودند... در افتادن با مناسبات ناعادلانۀ جریان قدرت کار هر کسی نیست، همانطور که سالها نبود. اما تو در افتادی، تو گفتی...

- فیروزخان [سرمربی]! بالاخره یک روز برای ادای احترام باید ببینمت. این یکی بابت دواندن و تحقیر پسران میلیونر آبی در برابر چشم نابخشودگان ِ به جان آمدۀ سکوهای آزادی. 

- فیروزخان[سرمربی]! تنها تو می توانستی بعد از مسخره بازی های بازیکنان که بازیها را با بی تفاوتی واگذار می کردند به این سرعت و بدون ِ اینکه یک هفته منتظر بمانیم اشک هایمان را پاک کنی و خنده را جایگزین کنی. روزهایی که میلیونرها را در آزادی می دواندی و به همه نشان می دادی، روزهایی بود که همۀ نابخشودگان و فروافتادگان مناسبات حرفه ای و مدرن را از صمیم قلب به خنده و شوق وا می داشتی.

- فیروزخان[سرمربی]! وقتی گفتی تا ابد دیگر روی نیمکت هیچ تیمی برابر استقلال نمی نشینی، من ِ ساده فکر نمی کردم شاید قرار باشد به این زودیها در شرایط عمل به این قولت قرار بگیری. فقط این را با کار ژنرال خانه زاد اس اس مقایسه می کردم که هنوز دو فصل نگذشته از دسته گلش برای استقلال، روی نیمکت حریف نشست و با افتخار هم نشست و آنقدرهم کنار زمین به آب و آتش زد تا استقلال را – مثلا خانه اول و آخرش را- شکست داد!

همین ژنرال را می گویم آری که بعد از فضاحت رهسپاری تیم به آسیا، بعد از خالی کردن تیم از بازیکنان ِ کارآمد... و حالا بعد از افتخار جدیدش ( شکست دادن استقلال با تیمی دیگر) معلوم نیست که با چه رویی دارد به استقلال باز می گردد؟! ژنرالی که سه روز پیش از اینکه مجبور به اسعفایت کنند درحال مذاکراتی ناجوانمردانه با قدرت های نامرئی گردانندۀ بازیگرخانه بود. و در نهایت... به وقوع پیوست.

نیمه شب گذشته، حکومت مردمی کریمی در استقلال ساقط شد. کودتاچیان مراکز قدرت را در اختیار داشتند و برای نابخشودگان ِ رانده شده از استادیوم... شب شط علیلی بود بی مهتاب

تماما" آبی، اما با چشمانی سرخ...
این داستان این فصل ما بود - داستان یک شکست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:38 PM  توسط ملکیادس  | 

ضد گزارش تحرکات آینده  این سقوط دیده شده است

اینجا دیگر معانی و مفاهیم رنگ می بازد. این روزگار استادیوم های فوتبال و حتا محافل خصوصی که یک مشت مرد دور هم فوتبال ببینند یکی از واپسین گریزگاه هایی ست که در هزاره انحلال آرمانها یکسری از هورمون های فراموش شده و از کار افتاده را در رگ های یک مرد به حرکت در می آورد. وقتی روی صندلی ات در استادیوم فوتبال تکیه می زنی برای 90 دقیقه، و در آزادی افسانه ای به لطف بی سامان بودن بلیت فروشی برای یک روز کامل از صبح تا شب ( و برای عده ای از بازماندگان عصر مدرن از چند شب قبل در پشت درهای بسته استادیوم! ) از تمام دردهای زمانه رها می شوی. ممانعت از حضور زنان در ورزشگاهای فوتبال در ایران به شکلی تقدیری در حفظ یکی از آخرین معابد رانده شدگان کارگر افتاده است.

برای این پیش گویی هنوز آزمایشی انجام نشده اما قسم می خورم که میزان ترشح هورمون های مردانه برای ساکنان این معابد فراتر از استاندارد جهانی ست. همین طور قسم می خورم که میزان ترشح هورمون های برانگیزنده  صکس و فلسفه در آزادی پایین تر از هر نقطه دیگری روی کره زمین است. حتا بنظر می رسد سردادن شعارهای غیر اخلاقی و فحاشی و رفتارهای رادیکال در استادیوم ها در چارچوب اقدام برای تعین مرز برای جلوگیری از ورود « اغیار » به این همایشگاه اساطیری قابل تعریف باشد!

این گردهمایی بکر و دست نخورده اما اکنون بشدت تهدید می شود. استادیوم های فوتبال ما، بهرحال روزی توسط اغیار به زیر کشیده خواهد شد. همانطور که تمام شهرها را به زیر کشیدند. این واقعۀ محتوم در امتداد مسیر جریان جهانی تعویض و تعدیل آرمان ها دیده شده است هرچند با سرسختی آنهایی که با نوستالژی ها زندگی می کنند، هنوز زمان دقیقی برای آن تعریف نشده، این فتح به آسانی آنهای دیگر نخواهد بود و هزینه های زیاد آن فاتحان شهرها را دست به عصا کرده است...

با اینحال دیده شده است که غرش رعد آسای سکوها با صداهای زیر در هم آمیزد و از رعشه اندام حریفان در زمین بازی بکاهد... دیده شده است که فوتبال برای بعد از ظهر های نحس اولویت دوم استادیوم ها باشد و همه چیز معطوف روابط مدرن روی سکوها باشد... دیده شده است که برای یک بازی فوتبال مردانی دست آموز و تربیت شده بدست فمینیست ها راهی استادیوم شوند و در آنجا هم تحت تدابیر ِ نظارتی ِ انعطاف ناپذیرتری قرار گیرند... دیده شده است که «شهرنشینان» سکوهای پرتلاطم را به زیر کشند...

دراین استادیوم دیگر تماشاگری به زمین بازی وارد نمی شود تا در جریان فوتبال اختلال ایجاد کند، یک نتیجه بازی با سرنوشت کسی گره نمی خورد، بازی مرگ و زندگی نخواهیم داشت، شعاری ناگهانی روی سکوها بداهه خوانی نمی شود، در گیت های ورودی از ضربات باتوم و فانوسقه خبری نخواهد بود، سیگار اگر باشد برای جلب نظر تازه واردان است تا برای همدردی با اجتماع معبد، دستگیر شدن یکی از معبدنشینان باعث نارضایتی دیگران نمی شود و اعتراضی در پی ندارد، از طرفداران ِ سرانجام اصلاح شده رقیب کتک نمی خوریم همچنان که آنها هم دیگر از ما نمی ترسند، قرار نیست زیر مشت و لگد آنها دمی بیاسائیم، قرار نیست نارنجکی از آنطرف به سمت ما پرتاب شود، قرار نیست هفت فرشتۀ مقرب ِ معبد در فشار جمعیت قربانی شوند، قرار نیست شیشه اتوبوس ها بعنوان نمادی از یادآوری بازگشت به شهرها بدست نابخشودگان خرد شود، قرار نیست بازگشت به شهرها تداعی کننده سرخوردگی و شکست باشد، جایی برای پسربچه هایی که از این مناسبات سر در نمی آورند و نمی خواهند که حالاحالاها هم سردربیاورند نخواهد بود، جایی برای آنها که یک هفته از شکم زدند تا شب را در سرما و با خطر در کنار معبد به صبح برسانند و اجتماعی اساطیری را تجربه کنند هم نخواهد بود، جایی برای پیرمردها هم نیست...

باری! رفتن به استادیوم برای یک بازی فوتبال در حد یک وقت گذرانی فامیلی یا عاشقانۀ عاری از خطر به گند کشیده می شود. این اتفاق خواهد افتاد. روح تجدد گریزی و شهرستیزی بهرحال روزی از استادیوم های فوتبال نیز رخت برخواهد بست و قلعه های تصرف شده به ویرانه هایی بی روح و بی خطر بدل می شوند. این سرنوشت محتوم برای یکی از آخرین معابد نابهنجار پست مدرنیسم و بهنجار اگزیستانسیالیسم در مسیر فرایند جهانی آرمانزدایی دیده شده است. از آن پس چنین باید که سرگشته کوه و بیابان ها شویم و دخمه ای در خورد تنهایان بدفرجام جستجو کنیم...

می دانم که این را هم به زیر می کشند اما قسم می خورم که اینجا آخرین جایی خواهد بود که تصرف خواهد شد... فعلا از این گیت ها هر چه می آید نابخشودگانی باتوم خورده است...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 6:41 PM  توسط ملکیادس  | 

شبها وقتی بی خبر از همه جا سر در لاک خود فرو برده ای
شبها وقتی در افکار نا گزیرت فرو رفته ای
شبها که چشم براه همدم سیه روزی ات کوچه ها را تمام می کنی
شبها که نگاه های رهگذران را تاب می آوری
شبها که آنکه رفت، راحتی گزید و باز هم دشتی بود باز
شبها که آنکه بر جای ماند، درد کشید و باز هم سرما بود
شبها که فرصت راستی آزمایی فرا رسید
شبها که آتش روی ویرانه های خانه ات فرو نشست و دام های آشکار برچیده شد
شبها که تنها روی پاهای خودت ایستاده ای و از بادها بیمناکی
شبها که از فردای شومت هراس داری و همزمان انکار می کنی
شبها که هنوز روی تپه ایستاده ای و فریاد می زنی... بی آنکه شنیده شوی
شبها که پرده ها فرو ریخته اند و مرگ خود را می جوری
شبها که پی روح گمشده ات می گردی تا برای مردن حاضرش کنی
شبها که برای یافتن دروازه ای به بیرون از جهنم انگیزه می خواهی
شبها وقتی واقعه در شرف تکوین است

همین شبها که بهرحال می آیند
همان شبها که زندگی ات را با خود بردند

در این شبها ست که می فهمی سیه روزی عاشق ِ همدم است
در این شبها ست که از شبها سردتری...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 PM  توسط ملکیادس 

He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody

Doesn't have a point of view
Knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me


Nowhere Man, please listen
You don't know what you're missing
Nowhere Man, the world is at your command

He's as blind as he can be
Just sees what he wants to see
Nowhere Man can you see me at all


Nowhere Man, don't worry
Take your time, don't hurry
Leave it all till somebody else lends you a hand

Doesn't have a point of view
Knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me?

Nowhere Man, please listen
You don't know what you're missing
Nowhere Man, the world is at your command

He's a real Nowhere Man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody

(Lennon/McCartney)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 PM  توسط ملکیادس 

چند روز پیش از بازی با راه آهن، در دقیقه 90+ بازی برابر ابومسلم تکان دهنده ترین صحنه ای که تاکنون دوربین های تلویزیونی در ایران از یک بازی فوتبال ثبت کرده بودند از استادیوم ثامن بصورت زنده به دنیا مخابره شد. دوربین های تلویزیونی نمایی باز از نیمکت سرد و بی تفاوت ابومسلم را نشان می داد که فقط یک شکست دیگر به باشگاه اس اس تهران تحمیل کرده بودند...
پشت پرده این شکست باز هم یک استقلالی (پرویز مظلومی) قرار داشت. در واقع و در این لیگ هیچ کس به اندازه خود استقلالی ها دهان ما را آسفالت نکرد. آن از قلعه نوعی با فضاحتی که در فصل گذشته بر جای گذاشت و در مس هم از ضربه زدن باز نایستاد، آن از دعواهای درون کادر فنی و این هم از این...
نکته فاجعه بار در این میان عادی شدن باخت در تیم بود.
تمام این مسائل استرس و تپش قلب را تا پیش از دیدار با راه آهن به اوج خود رسانده بود. پیش از شروع بازی در آزادی یکی از طرفداران آبی از جایگاه 12 و منطقه تحت کنترل قسم خورده های اس اس با آمبولانس راهی بیمارستان شد. این بازی به طور کامل آخرین نقطه امید فصلی بود که با بدترین شروع تاریخ استقلال در لیگ آغاز شد و ادامه هم یافت.
باز هم بیشتر از حریفان آرش برهانی روی اعصاب بود. کشیده شدن بازی به وقت اضافی و پنالتی آمبولانس های استادیوم و تمام مراکز درمانی اطراف را به حالت آماده باش درآورد...

توصیف ضربات پنالتی این بازی براستی از عهده من برنمی آید. ما این رها شدن به سمت جام را نه از مجیدی داریم و نه از طالبلو! مساله بردن پنالتی ها آنهم به این راحتی پیچیده تر از این حرف هاست. این جریان به شدت و با هیچ تردیدی از سوی فیروز کریمی هدایت شد. ماجرای آن پرچم قرمزی که پیش از پنالتی ها زیر بغل نوازی رویت شد و بعد آن حوله آبی در تور دروازه ای که پنالتی ها به آن زده شد و نیرویی ماورایی به طالبلو بخشید از دید تمام دوربین ها پنهان ماند.
براستی چه بود این ماجراها که ما را به سلامت از دامی که برپا بود و هر لحظه می رفت تا تومار امیدها و آرزوهایمان را در هم پیچد به سلامت بیرون آورد؟! آیا این جریان را می توان به راحتی برای دیگران شرح داد و توصیف کرد؟! هر چه بود شکافی بود در زمان و مکان، چیزی چون آن نور خداوندی که در بازی با استرالیا به یکباره بر سر استادیوم ملبورن باریدن گرفت و بعدها دیگر کسی پی اش را نگرفت. من هم نپرسیدم که این لحظات رویایی را در خواب بود که می دیدم یا حقیقت داشت...
حالا شخصیت واقعی اس اس به باشگاه قدیمی ایران بازگشته است. حالا می دانیم که در هر بازی نوری ایزدی به سراغ ما می آید و در لحظات هول و حائل نبردها دست تیم را می گیرد. نمی دانم که آیا این اشعه متافیزیکی ربطی به سال هفتادم تاسیس باشگاه دارد یا نه؟! فقط می دانم که هست و می توانیم بخوبی حس اش کنیم... جایگاه واقعی ما آسیا ست، همه می دانند که کافی ست به آنجا برسیم، بقیه اش را بگذارید به عهده شخصیت آسیایی اس اس...

سال هفتادم نباید بی جام بمانیم، بگذار تا بار دیگر آبی آسمان و دریا را حس کنم، عجیب به سرم زده که سر به آسمان بسایم و غریق دریا شوم... این روزها من هر لحظه کم طاقت و شوریده ام...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:1 PM  توسط ملکیادس  |