فتح شهر بیشکوه
حالا بیزار شدهام. متوجه شدهام که تمام این ماجرای بازگشت، تمام برنامهها و نقشهها و دوراندیشیها، چهقدر مسخره و عبث بوده است. در واقع از اول هم به چشم من بهصورت مسخرهای آمد. همهء راهها که پیشپیش دیده بودم، یا وجود نداشتند یا از اساس مسدود شده بودند. یک سال را به حماقت گذراندم و سال دوم از حماقت و ساده بودن خسته شدم. برای انجام امور نیمهتمام میآیی، اما مدتها پیش بدون آنکه تو فهمیده باشی، و به نحوی متفاوت با آنچه تو فکر میکردی، کار به انجام رسیده و تمام شده. برای کارزار میآیی، اما همآوردی را نمیبینی و واقعیت را مغلوبه مییابی. یا برای انتقام میآیی و میبینی کسی برای ستاندن انتقام نیست؛ از آنجا رفته، یا اگر هست؛ بدل به آدمی ترحمبرانگیز شده که تنها شایسته عفو و بخشش و رویگردانی و به حال ِ خود واگذاشتن است. اینها مشاهدات و برداشتهای من هستند. این کاریست که گذشت زمان با آدمها میکند. من انگار خواب بودهام. سکههای من از ارزش افتاده و سکههای تازه رایج شدهاند. من برای طلبی برگشتم که با سکههای قدیم از من گرفته بودند و حالا با پول رایج قابل محاسبه نیست. صحنه عوض شده و من برای این صحنهء تازه تدارکی ندیده بودم. حالا از کی باید خواست که روایت را به عقب برگرداند؟ یقهء کی را میشود گرفت؟ از تو میخواهند کنار بیایی. زمانی که باید میماندی و میجنگیدی عقب نشستی. حالا آنها شهر جدیدشان را روی ویرانهای که در جستوجویاش آمدهای ساختهاند.
میدانم که باید پیمانی که با خود بستهام را بشکنم و از اینجا بروم. خیلی زود و فوری. اما انگار مدفون شدهام. قبلن این وضعیت را درست میکردم اما حالا یادم نیست که چهطور این کار را میکردم. این البته خطرناک است. برای مردی که قرار ندارد و قرارگاهی میجوید برای زنده ماندن، اینکه از راه هم بازبماند و روی بگرداند و یکجا-نشین شود، خطرکردن است. اما خطرناکتر فتح ِ توخالی بودن امیدها است، از دست رفتن غرور - بهسان تنها دارایی او - است، نافرجامی است.
نفرتانگیز است این صحنهها و اتفاقها که رخ داد و من دیدم. در و دیوار این شهر خالی با تو حرف میزند. روزهای اول از پچپچ و زمزمه در گوش تو شروع میکند و در ادامه به همهمه و فریاد تمسخر میرسد. شهر خالی این دنیا تو را هم خلع سلاح میکند، دیر یا زود. او که بیشکوه مانده، تو را هم بیچیز میخواهد. کاش آدمی قوی نباشد اینقدر. کاش نمانده باشد بعد اینهمه که آمد و کوفت و نابود کرد و از سر گذشت. دوست دارم که ضعیف بودم. آنقدر ضعیف که خیلی پیش از اینها همهچیز تمام شده بود. افسوس...
زندگی، از اساس، فرق دارد با آنچه من نگاه میکردم. این نگاه من هرچه بوده سست بوده و برای خودم میماند.
امیدها سپری شدهاند و آدمها سپری شدهاند. زندگی اما هنوز مداومت دارد و این دردناک است. باید در امتداد و ادامهء امیدها و آدمها میرفتم. بر جای ماندهام و درد میکشم. من زندگی را دوست ندارم به هیچوجه.
زیر سنگام من اینجا. حالا بیا پیدا کن مرا و بگو؛ بهار...
ای دل خوش که تو داری!
مرد ِ کفری ِ لاجرم به رنگ ِ زندگی درآمده را، که دیگر میان روزمرهگی خودش را گم کرده، مژده میدهی، آنهم به بهار ننگین.
بهار اما لایق این ستایشها و منتظران است؟ بهار آیا میتواند روزگار را نو کند؟ بهار آیا میتواند آنچه تابهحال بوده را پایان بخشد و ما را از اینجا ببرد؟ اگر نه؛ تواند بود که ما و بود ِ ما و یاد ِ ما را از میان برچیند، چونآن که گویی از ابتدا نبودهایم و دردی نداشتهایم؟
نه! بهار نمیتواند. بهار ناتوان است. یا خودش دروغین است، یا از قول او که همواره زبان بر بسته دروغ گفتهاند به جفا. بهار رویدادی نیست. ما ایم که آنرا رنگ کردهایم برای مضحکه و دلخوشی. ما ایم سرخورده و زخمبرداشته، ما ایم آویخته و دلریخته، ما ایم پیرانهسر و بیمرگ مانده، ما ایم خسته، لببسته، ما ایم رویای آسمان پیموده و بر خاک غنوده.
باید که خط و حائلی میان ما و دیگران رسم شود. آنکه بهار را به من تبریک میگوید، نمیتواند دوست من باشد. منی که از تسلیت هم گریزان شدهام. دنیای ما دنیا-دنیا از هم دور است. او دل به نو شدن و بازی ِ دوباره دارد، من چشم به پایان.
کاش کاش کاش این بهار آخر باشد و دروغ آخر.
تا که فرشتهای راستین از اینجا گذر کرده باشد اینشب و نیایش مرا با خود بُرده باشد.
باز این یکی، سهباره؛
هرچه امید بسته بودم، هرچه؛ فروریخته



